Wednesday, April 30, 2008

Going mad

الف: دروغین بودم از دیروز، مرا امروز حاشا کن : مستند نوشت

از مستند بدم می آید، به خاطر اینکه ادعای واقعی بودن و راست گفتنش می شود اما دروغ می گوید، بر عکس ِ داستانی که بی ادعا، حتا وقت هایی که راست می گوید ادای دروغگوها را در می آورد؛

همین که زاویه ی دوربین انتخاب می کنند، همین که دوربین را عوض اینکه روی سه پایه بگذارند روی دست می گیرند و همین که کار های دیگر می کنند یعنی اینکه بی طرف نیستند و مغرض اند؛ مستندساز ها را می گویم؛ هیچ وقت هم هیات داورانی که فارنهایت مایکل مور را بهترین فیلم کن انتخاب کردند نمی بخشم، به کسانی هم که این خانه سیاه است را اثری خیره کننده می دانند می خندم؛ خلاصه اینکه از هر چی مستند و مستند ساز است بیزارم؛

ب: مستحصله در بیان نیاید / سری ست که بر زبان نیاید.

نمی خواستم قانونی که خودم کشف کرده ام را لو بدهم اما می ترسم بمیرم، این است که قانونی که خودم به تنهایی کشف کرده ام را برایتان می گویم:

اگر در هر دوره ای از مسابقات باشگاه های اروپا از همان اول می خواهید بدانید چه تیمی قهرمان است اول ببینید یوونتوس بین تیم ها هست یا نه، اگر بود که بدانید قهرمان است مگر اینکه در فینال به حریف اش ببازد که در این صورت حریف اش قهرمان می شود و اگر نرسیده به فینال یوونتوس از گردونه ی مسابقات حذف شود حتما ً تیمی که یوونتوس را حذف کرده قهرمان خواهد شد مگر اینکه خود ِ آن تیم توسط تیم دیگری حذف شود که در این صورت آن تیم قهرمان خواهد شد و به همین ترتیب تا آخر.

در شرایطی که – مثل امسال – یوونتوس در مسابقات نباشد بارسلون قهرمان می شود مگر اینکه در فینال به حریف اش ببازد که در این صورت حریف اش قهرمان می شود و اگر نرسیده به فینال بارسلون از گردونه ی مسابقات حذف شود حتما ً تیمی که بارسلون را حذف کرده قهرمان خواهد شد مگر اینکه خود ِ آن تیم توسط تیم دیگری حذف شود که در این صورت آن تیم قهرمان خواهد شد و به همین ترتیب تا آخر.

در هر صورت نتیجه می گیریم که امسال منچستر قهرمان می شود مگر اینکه منچستر در فینال به چلسی یا لیورپول ببازد که در آن صورت چلسی یا لیورپول قهرمان خواهند شد و اینکه کدام تیم حریف منچیتر در فینال خواهد بود تا ساعاتی دیگر مشخص خواهد شد.

ج: فیلم-نوشت

فیلمی که امروز می خواهم معرفی کنم یک اثر ستایشی ست؛ اثر ستایشی هم به اثری می گویم که در ستایش کسی یا چیزی باشد؛ البته فیلم هایی که مثلا ً در ستایش عشق، صلح یا چیزهایی ازین دست هستند و داستانی هستند منظورم نیست؛ منظورم مستندهایی ست که مستقیما ً در ستایش کسی یا چیزی ساخته می شوند؛ فیلمی که امروز می خواهم معرفی کنم مستندی ست در ستایش سینما که خود به طرز خیره کننده ای زیبا ساخته شده است و به شکل جاودانه ای سینماست؛ انبوه کارگردانان بزرگی را می بینیم در فیلم که هر کدام ثانیه هایی حرف می زنند و ثانیه هایی با دوربین لومیر فیلم می گیرند؛ همین

حتما ً ببینید؛ به خاطر خدا به خاطر سینما

Lumière et compagnie

محصول 1995

کارگردانان:

Theodoros Angelopoulos

Vicente Aranda

John Boorman

Youssef Chahine

Alain Corneau

Costa-Gavras

Raymond Depardon

Francis Girod

Peter Greenaway

Lasse Hallström

Hugh Hudson

Gaston Kaboré

Abbas Kiarostami

Cédric Klapisch

Andrei Konchalovsky

Spike Lee

Claude Lelouch

Bigas Luna

Sarah Moon

Arthur Penn

Lucian Pintilie

Helma Sanders-Brahms

Jerry Schatzberg

Nadine Trintignant

Fernando Trueba

Liv Ullmann

Jaco van Dormael

Régis Wargnier

Wim Wenders

Yoshishige Yoshida

Yimou Zhang

Merzak Allouache

Gabriel Axel

Michael Haneke

James Ivory

Patrice Leconte

David Lynch

Ismail Merchant

Claude Miller

Idrissa Ouedraogo

Jacques Rivette

ت : امروز تولد فون تریه بود، کارگردانی که اگر چه کارگردان محبوبم نیست اما کارگردان مهمیه که اشکمو درآورده با رقصنده در تاریکی ش ، فیلمی که اگرچه فیلم محبوبم نیست اما فیلم مهمیه که کارگردانش اگر چه کارگردان محبوبم نیست اما . . . .

Monday, April 28, 2008

کی شود این روان من ساکن

الف : خیره شدن درآفتاب

نباید به آفتاب خبره شد، بهتر آن است که – و البته بدیهی هم هست که – از گرما و نورش استفاده کرد. به همین خاطر است که نمی خواهم درباره ی El Sur (جنوب) حرف بزنم می خواهم فقط کمی در اطراف آن بچرخم؛

El Sur را اگر نمی دانستم مال ویکتور اریس است و می دیدم شاید فکر می کردم مال برسون است، به دو دلیل اصلی، یکی پنهان کاری یکی دست ها؛

برسون معتقد بود تا می توان باید موجز گفت و موجز ساخت، می گفت تا جایی که می توان باید زمان تدوین از صحنه های فیلم کاست، می گفت معانی را باید در لایه های زیرین پنهان کرد و ویکتور اریس در El Sur به نظرم این حرف را به منتها درجه ی نبوغ اجرا کرده است؛ ما فقط صحنه هایی را می بینیم که همه چیز را به ما نمی گوید؛ ما حتا هیچ صحنه ای از جنوب نمی بینیم؛ تمام اتفاقات در شمال می افتد؛ نمی دانیم پدر چه مرگش شده است – فقط حدس می زنیم – نمی دانیم در جنوب چه گذشته و خیلی چیزهای دیگر را نمی دانیم و هیچ وقت هم نمی فهمیم؛ فقط می دانیم مهم است و تاثیر خودش را گذاشته و می گذارد؛ درست مثل نا خودآگاه آدمی ست که می دانیم دارد کار خودش را می کند؛ El Sur سینمای ناخوداگاه است، سینمای لایه های زیرین، سینمای گذشته ای که هرگز به آن فلاش بک نمی زنیم ( منظورم این نیست در فیلم فلاش بک نمی بینیم منظورم فلاش بک هایی ست که نمی بینیم ) و در هر صورت El Sur فیلمی ست که حتما ً باید دید اگرچه صحبت کردن درباره اش درست مثل خیره شدن در آفتاب است.

یادم رفت درباره ی دست ها بنویسم؛ به نظرتان لازم است یک بند هم دست-نوشت اضافه کنم به این پست؟

El Sur (جنوب)

کارگردان: ویکتور اریس

محصول 1983 اسپانیا (البته با وجودی که فیلم سال 1983 ساختش تموم شده اما اولین بار سال 1989 در فنلاند اکران شد، کسی می دونه چرا)

95 دقیقه

با بازی:

Omero Antonutti در نقش آگوستین

Sonsoles Aranguren در نقش هشت سالگی استریا

Iciar Bollain در نقش پانزده سالگی استریا

Lola Cardona در نقش خولیا، زن ِ آگوستین

ب: تولدت مبارک تئودوروس

دیروز تولد تئو آنجلوپولوس بود، کسی که به زودی مفصل درباره اش خواهم نوشت.

پ: جشن-نوشت

امروز چهلمین روز بهاره؛ بعضیا می گن نیاکانمون این روز رو جشن می گرفتن؛ راست و دروغش بمونه برای خودشون؛ جشن گرفتن همیشه کار خوبیه

ت:داد-نوشت

قضیه ای که توی پست قبلی اشاره کردم هنوز داره اذیتم می کنه؛ توی این خراب شده انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه، بابا پریروز چهار نفرمونو کشتن هشتاد نود نفرمونو زخمی کردن؛ لعنتی آب از آب تکون نمیخوره انگار

Sunday, April 27, 2008

مشت می کوبم بر در، پنجه می سایم بر پنجره ها ، من دچار خفقانم خفقان

دیگر برای خون فرقی نمی کند که از رگ های من و تو بگذرد یا جوی خیابان، با من از فلسطین نگو ؛ اینک از شهیدان اردیبهشت ایوان سخن بگو ؛ از کشتار وحشیانه و جوی های خون شهر بی پناه ایوان غرب

الف: خون – نوشت

نگفتند شما جماعت سفاک شعور ندارید؛ نگفتند مرگ بر شما که زندگی را حرام مان کرده اید؛ حتا نگفتند جان مان به لب مان رسیده از گرانی و از بیکاری؛ تنها می خواستند به رای شان احترام گذاشته شود؛ همین؛ به کسی رای داده بودند که شورای نگهبان هم تاییدش کرده بود؛ نگفتند اگر نمی خواستید رای بیاورد چرا تاییدش کردید، تنها گفتند حالا که رای داده ایم و شمرده ایدشان و اعلام شان هم کرده اید خراب شان نکنید، به رگبارشان بستند؛

خیلی دارم سعی می کنم مودب باشم؛ خیلی دارم زور می زنم فحش ندهم؛

امروز ( شنبه هفتم اردیبهشت) در ایوان غرب ِ ایلام، در حالیکه نماینده ی اصلاح طلب ِ مردم (داریوش قنبری ) رای قاطعی آورده حتا تا زمانیکه رای حوزه های شلوغی مثل اصفهان و تبریز و . . . اعلام شده نتیجه ی انتخابات ایلام تایید نمی شود تا بلکه با تقلب های گسترده و ابطال صندوق های فراوان، کس دیگری جای وی اعلام شود؛ مردم اعتراض می کنند و می خواهند که نتیجه ی نهایی تایید شود، حضرات ولی کماکان مشغول تقلب اند تا به هدف شان برسند، اعتراض های مردم بیشتر می شود و توله سگ های سپاهی (نمی دانم به دستور کدام مادر به خطایی ) به سمت مردم شلیک کرده و سه نفر کشته و نوزده نفر زخمی نتیجه ی وحشی بازی شان می شود.

می بینید؟ به همین راحتی که من فحش می دهم آنها آدم می کشند.

شاید اگر تلوبزیون را روشن کنم الآن حیاتی با آن نگاه متفرعنش از نوار اشغالی غزه بگوید، شاید هم آن یکی با آن ریش ان آلودش خبر زاییدن یک جفت گوسفند دوقلو را در فلان دهکوره ی این خراب شده بدهد؛ آب هم از آب تکان نمی خورد اما امروز در ایوان غرب آدم ها را به گلوله بستند.

الآن هم اگر نتایج انتخابات را نگاه کنید می بینید که تنها حوزه ای که تعداد آرا را اعلام نکرده اند همین حوزه است.

اگر چه نهایتا ً هر چقدر هم تقلب کردند و زورشان را زدند باز دکتر قنبری رای آورد اما به بهای کشته و زخمی شدن نوزده نفر.

خیلی عصبی ام خیلی.

ب: فیلم – نوشت:

حس اش نیست.

Thursday, April 24, 2008

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

الف: برف - نوشت

می دانم باور کردنش کمی سخت است ولی الآن که دارم این سطرها را می نویسم تا کمر فرو رفته ایم توی برف، تا دور دست ها هیچ نیست دقیقا ً هیچ و قدم هایمان به زحمت می توان به آنها گفت قدم، داشتیم در چمن هایی سرخ و بنفش می رقصیدیم و بلند بلند می خواندیم که به این وضع دچار شدیم؛ شاید الآن دارید فکر می کنید دوست دارم نمادین حرف بزنم و احتمالا ً منظورم از چمن های سرخ و بنفش چیزی ست که باید کشف اش کرد اما باور کنید منظورم دقیقا ً چمن های سرخ و بنفش است و باور کنید الآن تا کمر فرور فته ایم توی برف؛ شاید تا لحظاتی دیگر از سرما بمیریم.

ب: فیلم – نوشت :

آنتونیونی فقید یک کار را خوب بلد بود و آن هم نشان دادن آدم هایی که ناتوان از ارتباط برقرار کردن هستند؛ آدم هایی که می خواهند اما نمی توانند دوست داشته شوند و به سختی تقلا می کنند دوست بدارند و تنها وقتی از بستر بلند می شوند می بینند جز این که کمرشان خالی شده باشد تغییری نکرده اند؛ دنیا هنوز هم سخت است؛ در سه گانه اش که بعدا ً چهارگانه شد (ماجرا، شب، کسوف و صحرای سرخ) این کار را به هنرمندی تمام انجام می دهد؛

وقتی اپیزودی را که آنتونیونی در Eros ساخته بود دیدم به خودم گفتم استاد هم حق دارد گاهی کارهای اگر نگوییم ضعیف، دست کم معمولی بسازد و خودش را به شکلی معمولی تکرار کند؛ اما راستش الآن فکر می کنم احتمالا ً استاد این اواخر بی حوصله شده و ایده هایش را خیلی رو ساخته است.

دارم از آن سوی ابر ها حرف می زنم، فیلمی که دو اسم بزرگ را با خود یدک می کشید یکی آنتونیونی که گفتم و دیگری وندرس (دوست داشتنی ترین کارگردانی که تا حالا شناخته ام) اما افسوس که از وندرس هم تنها رد پایی محو و دور هست در این فیلم که تازه اگر بگویم رد پای رابی مولر است تا وندرس منطقی تر گفته ام.

با این اوصاف فیلمی ست که باید دید، نه به خاطر آنتونیونی و وندرس، نه به خاطر نماهای زیبا و صحنه های ِ گاه خلسه آور، به خاطر رنجی که در فیلم هست و به خاطر ِ ِآسمانی که به قولی سرپناهی ست تا به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی:

آن سوی ابرها (Beyond the clouds )

کارگردان:

میکل آنجلو آنتونیونی، ویم وندرس

112 دقیقه

محصول ایتالیا، فرانسه، آلمان

1995

( توی عنوان بندی فیلم اسم یه نفر هست به اسم سهیل قدسی، کسی می شناسدش؟)

با انگشت هایی کبود و یخ زده از برف ها بیرون آمده ایم؛ برگرداندن ِ اینها به زندگی کار من نیست و فرار کردن نیز؛ کاش مرده بودیم؛ همه مان با هم.

Wednesday, April 23, 2008

تا بتواند همچنان مسافر نیکبخت رویاها باشد. لورکا

الف: نان-نوشت

یه اتفاق دیگه ای که اون روز افتاد، اگه اسمشو بشه گذاشت اتفاق، وقتی بود که مادرم نشست پای کوانگ ( kwaneg : جایی که توش آتیش روشن می شه و ساج گذاشته می شه روش و خمیری که پهن می شه روی ساج تبدیل می شه به نونی که اگه پنیر هم لاش نباشه اونقدر خوشمزه هست که تنها تنها بخوریش ) خمیر رو که پهن کرد روی ساج، دایره ای که تشکیل شد زایده ای داشت که اگه از بالا نیگاش می کرد شبیه آدمی بود که زبون شو درآورده باشه و مادرم با عصبانیت داد زد بِبُرّش خدا لعنت کنه هرکیو که پشت سرمون حرف میزنه! منم اون زایده رو بریدم و پرتش کردم دور؛ تا حالا وقت نون پختن ِ مادرم همچین اتفاقی نیفتاده بود که بدونم همچین باوری هست، حالا دیگه می دونم و البته خودم هم جزیی از این آیین بودم.

ب: فیلم – نوشت

این روزها انگار روی دور ِ دیدن ِ فیلم های ِ محشرم. بعد از راشومون و اون لذت توام با رنج عمیقش، فیلمی از کوریسماکی که تا حالا فقط یه اپیزود ده دقیقه ای توی مجموعه ی Ten Minutes Older : Trumpet ازش دیده بودم ارادتم رو به این بشر چند برابر کرد.

مرد ِ بدون ِ گذشته به نظرم فیلمیه درباره ی تنهایی و تنهایی رو به طرز خیره کننده ای نشون می ده، اینکه می گم تنهایی نه ازون دست تنهایی هایی که آنتونیونی نشون می ده – اونجا آدم ها به خاطر ناتوانی در ایجاد ارتباط تنهان – اما اینجا آدم ها تنهان، یک تنهایی ِ مقدر.

مرد ِ بدون ِ گذشته به نظرم فیلمیه درباره ی عشق و عشق رو به طرز خیره کننده ای نشون می ده، البته نه ازون دست عشقای مخدر که به زندگی رخوت تزریق می کنه و اندوه و انزوا، عشقی محرک که به زندگی انگیزه می بخشه و پویایی و حرکت؛

مرد ِ بدون ِ گذشته به نظرم فیلمیه درباره ی امید؛ امیدی که آدم ناگزیر از داشتنشه و اگه نداشته باشیش محکوم به زندگی ِ بی خاصیت هستی.

مرد ِ بدون ِ گذشته به نظرم فیلمیه درباره ی حسرت، حسرت ِ نداشتن ِ چیزهایی که اگه داشتی شون غوعا می کردی

مرد ِ بدون ِ گذشته به نظرم فیلمیه درباره ی تلاش، تلاش برای انسان بودن و لذت بردن بی اینکه این دو تا با هم در کشمکش باشن.

مرد ِ بدون ِ گذشته به نظرم فیلمیه درباره ی خلقت ِ آدمی و در واقع تعین ِ شعرهای خیامه به نظرم، الآن که فکر می کنم می بینم بررسی تطبیقی رباعی های خیام و فیلم ِ مرد ِبدون ِ گذشته می تونه یه مقاله ی خوب از توش در بیاد.

بالاخره اینکه مرد ِ بدون ِ گذشته به نظرم فیلمیه درباره ی موسیقی و در ستایش ِ موسیقی.

اینه که باید حتما ً این فیلمو دید و ازش لذت برد لذتی عمیق توام با رنجی جانکاه.

مرد بدون گذشته (The man without a past )

با بازی :

Markku Peltola ) مرد بدون گذشته )

Kati Outinen (ایرما)

Juhani Niemela (نیمینن)

Kaija Pakarinen (کایزا نیمینن )

Sakari Kuosmanen (آنتیلا)

نویسنده و کارگردان : Aki Kaurismaki

97 دقیقه

Rated PG-13

Monday, April 21, 2008

در قضاوت کردن همیشه چیزی از قضاوت شدن هست. آدورنو

الف : کرم-نوشت

همیشه همینه، تا می ریم کوه، اولین کاری که می کنیم اینه که بگردیم یه درختی پیدا کنیم که یه شاخه ی خشک داشته باشه و با تبر بیفتیم به جونش و بعد ریز ریزش کنیم و چه بساط کباب باشه چه بساط نون محلی آتیشو ردیف کنیم و حتا اگرم بساطی نباشه بازم نباید تبر بیکار باشه، بالاخره هیزما رو که میشه برد خونه و یه عصری مثل امروز مادر توی حیاط روی همون ساجی که چهل سال پیش نون پخته نون بپزه؛

اما دو تا اتفاقی که پریروز افتاد دو تا پست رو می طلبید که این اولیشه و دومیشم به موقع اش؛

درخت، کلا ً خشک شده بود، باید تبر می زدیم به ریشه ش؛ همین کارو کردیم، وقتی افتاد روی زمین، کرمایی که توی تنه ش بودن باهاش افتادن روی زمین، وقتی می گم کرم، شما ممکنه یه موجود دراز و باریک توی ذهنتون بیاد که وول می خوره یا سعی می کنه فرار کنه هر چند آروم یا خودشو بچپونه زیر خاک؛ ولی کرمایی که من ازشون حرف می زنم موجوداتی بودن چه از نظر طول چه از نظر قطر کمی بزرگتر از اندازه ی انگشت شست ( منظورم انگشت شست خودمه )، نمی شد با قطعیت گفت کدوم طرفشون سرشونه کدم طرفشون تهشونه، حرکتشون در حد کش و قوس اومدنای بسیار کم رمق و کاهلانه ای بود که باید خیلی دقیق می شدی توی رفتارشون که اون کش و قوسا رو ببینی؛ به نظر می رسید طبیعت چیزایی که لازم نبوده رو براشون تعبیه نکرده؛ مثلا ً پا، کرمی که داره توی یک درخت زندگی می کنه چه نیازی به پا داره؟ همینطور چشم و خیلی چیزای دیگه, حتا بعید می دونم این موجودات مثل بقیه ی موجودات زنده تولید مثل کنن، من که فکر می کنم بیشتر به فضله ی درخت شبیهن تا موجوداتی زنده؛ اولین چیزی که برام سوال شد این بود که آیا طبیعت به همچین موقعیتی فکر نکرده؟ آیا فکر نکرده این موجودات ذلیل ممکنه یه روزی به چشم نیاز داشته باشن و پا که خودشونو از مهلکه نجات بدن، طبیعت ِ احمق فکر نکرده یه روزی کمر این درخت می شکنه گیرم نه با تبر دایی من که با صاعقه؛

برادرزاده م هم مثل من رفته بود توی نخ این موجودات چندش انگیز، حس آموزش و پرورشم گل کرد و گفتم بیا یه کاری بکنیم گفت چی عمو؟ یکی از کرما رو انداختم نزدیک لونه ی مورچه ها و همزمان که شاهد زجر کشیدنش بودم برای برادرزاده م حرف می زدم که مورچه ها موجودات زرنگ و کوشایی هستن در عوض کرما تنبلن و بی تحرک، اینه که با وجودی که این کرم صدها برابر مورچه س ولی نهایتا ً این مورچه هان که برنده ی این جنگ ان و ازینجور حرفا؛

دو روزه که دارم مث سگی که تیر خورده باشه به خودم می پیچم،تصویر کرمی که اون جور زجر می کشید و مورچه هایی که وقتی آدمو گاز می گیرن آدم دادش میره هوا اونجور ریخته بودن روش زندگیو بهم حروم کرده.

ب: فیلم – نوشت:

فیلمی که امروز می خوام معرفی کنم، فیلمیه که به طرز خیره کننده ای مرزهای سینما و فلسفه رو در می نورده (وقتی می گم فلسفه شما بخونین دانش ِ اندیشیدن منظورم لزوما ً اون چیزی نیس که فلاسفه گفتن) فیلمی خیره کننده، تفکربرانگیز، ساختارشکن و در عین حال دلنشین؛ دارم از راشومون حرف می زنم؛

راستش همیشه فکر می کردم ارو، بزرگ ترین کارگردان شرقه، الانم قصدم این نیس با همین یه فیلمی که از کوروساوا دیدم بشینم این دو تا کارگردان بزرگ رو با هم مقایسه کنم همینو بگم که بیشتر به سینمای شرقی ایمان آوردم.

نکته ی خلاقانه و استادانه ی فیلم فلاش بک هاییه که زده می شه و تو هرگز نمی تونی بفهمی حقیقت چیه و دروغ کدومه؛ باید ببینی و قضاوت نکنی و بدونی که آدمیزاد هرگز در مقام قضاوت نیست.

فیلمیه که باید دید و تا آخر عمر درباره ش حرف زد، دقیقا ً تا آخر عمر.

راشومون (Rashomon)

کارگردان: آکیرا کوروساوا

با بازی توشیرو میفونه درنقش تاجیمارو

88 دقیقه

محصول ژاپن ،1950

ج: ادامه ی کرم – نوشت :

می دونم که اذیت شدنِ این دو روزم کمترین ربطش به همون قضیه ایه که تعریف کردم!

Thursday, April 17, 2008

چی بود اون عنوانی که توی کافه رسیده بود به ذهنم برای این پست

الف:

بعد از اون غروبی که در حضور جمع گفتم نمی خوام گفتم پشیمون شدم و دیگه نمی خوام ادمه بدم و خانم لام گریه کرد و گفت ولی من هنوز دوسِت دارم دیگه ندیدمش؛ البته غیر ازون یه باری که توی کافه نشسته بودیم و داشتیم با سیا حرف می زدیم و قهوه می خوردیم که اونم از در اومد تو؛ مطمئنم متوجه من و سیا نشد؛ خیلی توی خودش بود، نشست روی یکی از میزا و خوشحال شدم که اومده همچین جایی؛ فکر کردم حتما ً منتظر کسیه و ازینکه با یکی دیگه ببینمش خوشحال تر شدم؛ سیا گفت بریم؛ می ترسید یکی مون کاری کنه؛ لبخند زدم و گفتم نترس؛ دیگه بزرگ شدم؛ شکلات بستنی سفارش داد؛ تا پیشخدمت سفارششو آماده کنه از توی کیفش یه پاکت سیگار درآورد و یه نخشو گرفت به لب؛ اون وقتا حتا نمی ذاشت از صد متریش هم سیگار بکشم؛ روی دستمال کاغذی نوشتم " دیدی بعضی وقتا فقط می شه سیگار کشید" دستمالو چهار تا کردم و گداشتمش توی کیف ام. می خواستم مطلب بعدی ای که توی وبلاگ می نویسم عنوانش همین باشه " دیدی بعضی وقتا فقط می شه سیگار کشید." منتظر کسی نبود. بستنی شو خورد و رفت؛ مطمئنم ما رو ندید.

تا دیروز، غیر از همون یه بار، دیگه ندیدمش؛ حالا چند سال ازون وقتا می گذره؛

دیروز که حسین رفت با کارت تلفنش زنگ بزنه بهش گفتم حسین بهش بگو می خوای یکی از دوستاتو با خودت ببری؛ حسین گفت : نمیاد گفتم خشایار رو نمی گم خودم می خوام باهات بیام چشاش چار تا شد و سرشو تکون تکون تکون داد که یعنی "تو هم داروگر؟" گفتم بالاخره باید تجربه ش کنم. حسین میگه اول قبول نکرده، می ترسیده، بعد که اصرار کرده و گفته از خودم کوچیک تره و بچه ست و ازین جور حرفا قبول کرده بود.(ولی من که بچه نیستم)

فکر کنم این داستان نیازی به ادامه دادن نداشته باشه؛ هر خری هم می دونه وقتی داستانو با خانم لام شروع کردم بایدم با خانم لام تمومش کنم؛ آره ؛ خودش بود. درو که باز کرد و چشامون به هم افتاد ماتمون برد. حسین دستمو کشید که بیا تو خره خطرناکه اینجا؛ دستمو از دستش کشیدم گفتم پشیمون شدم. نمی خوام ادامه بدم.

ب: فیلم – نوشت

فیلمی که امروز پیشنهاد می کنم تخم مار هستش ساخته ی اینگمار برگمان فقید؛ فیلمی که اگرچه فیلم قابل تامل و خوبی هستش امابه نسبت بقیه ی کارهای برگمان، درخور ستایش نیست.

به نظرم، جز بازی لیو اولمان و فیلمبرداری سون نیکویست و سکوت های جا به جا یی که در فیلم سنگینی می کند مشابهت دیگری با سایر کارهای برگمان ندارد؛ اما فیلمی ست که باید دید دست کم به دو دلیل؛ یکی اینکه آدم هایی مثل برگمان آنقدر بزرگ هستند و آنقدر کارهای بزرگ خلق کرده اند که بعید نیست به هر دلیلی من (شاه رخ) با این کار ارتباط چندانی برقرار نکرده باشم و مثلا ً چند وقت دیگر که ببینمش شیفته اش شوم (هر چند بعید است !) دوم اینکه فضای فیلم و اتفافاتی که در فیلم رخ می دهند جا برای حرف زدن زیاد دارند؛ منظورم از حرف زدن دقیقا ً بحث های فلسفی اجتماعی ست و بعدا ً که در حین یک بحث مهم به صحنه ای از این فیلم ارجاع دادم نگین نگفتی

تخم مار (Serpent’s egg)

محصول آلمان غربی / آمریکا ، 1977

کارگردان : اینگمار برگمان

با بازی :

David Carradine (Abel rosenberg)

Liv Ullman (Manuela Rosenberg)

Heinz Bennent (Hans Vergerus)

120 دقیقه

Wednesday, April 16, 2008

نوابغ را نوابغ می شناسند!

الف :

لحظه های مهمی در تاریخ بشریت هست که عمدتا ً نوابغ آنها را رقم زده اند. مثلا ً در تاریخ علم، فکر کنید به آن لحظه ای که نیوتن فریاد کشید یافتم یافتم و جاذبه را کشف کرد؛ بعد فکر کنید به لحظه ای که انیشتین به قوانین خدشه ناپذیر نیوتن شک کرد و بعد تر فیزیک جدیدی نازل شد.

یا مثلا ً فکر کنید به آن لحظه ای که آن شیمیدانی که اسمش یادم رفته در خواب ماری را دید که دم خود را به دهان گرفت و بیدار که شد ساختار حلقوی بنزن را پیشنهاد کرد.

به لحظه ای بیندیشیم که دریدا گفت اگر قرار باشد معنای هر دالی را از دال همسایه اش درک کنیم درک ِ معنا تا ابد به تعویق خواهد افتاد و نکته ای که اینقدر به ظاهر بدیهی می رسد به فکر دوسوسور و هیچکدام از شاگردان اش نرسیده بود؛

من نمی دانم پیامبر اسلام چجوری محراب مسجدالنبی را اینقدر دقیق بنا کرد ولی همین که با گذاشتن ِ قانونی به اسم حج توانست سرزمین بی آب و علفی را به یک قطب توریستی تبدیل کند هوش بالاش را نشان می دهد.

مثال های زیادی ازین دست می توان یافت که لحظه های نبوغ آمیز تاریخ را نشان میدهند.

فیلم – نوشت 1 :

نان و کوچه، احتمالا ً اولین کار عباس کیارستمی ست. یک کار کوتاه، خلاقانه و شدیدا ً حس آلود.

فیلم در همان دقیقه ی آغازین حس سرخوشی را به مخاطب تزریق می کند (حتا موسیقی هم می شنویم یک موسیقی ِ سرخوشانه) موسیقی قطع می شود به صدای پارس سگ و کودکی که به عقب فرار می کند؛ حس ترس می دود زیر پوست آدم؛ ازین به بعد انتظار را داریم؛ انتظاری فرساینده. کودک خمیازه می کشد و این حس ما را تشدید می کند. پیرمردی از دور می آید و حس امید را در دل کودک و البته دل مخاطب بیدار می کند، شاید بتوان همراه ِ این پیرمرد از کوچه رد شد. پیرمرد اما نرسیده به جایی که سگ منتظر است _ انقدر با کودک همذات پنداری کرده ایم تا حالا که ایمان داشته باشیم سگ منتظر ماست – مسیرش عوض می شود؛ نا امیدی بر ما چیره می شود. انتظار، هیچ دردی را دوا نمی کند؛ باید به خودمان متکی باشیم. رد می شویم هرچه باداباد

درست لحظه ای که از کنار سگ رد می شویم و سگ پارس کنان خیز بر می دارد تکه ای نان پرت می کنیم جلوی او. سگ مطیع می شود. ما قهرمان دنیای خودمانیم و با غرور و افتخار کوچه را به سمت ِ خانه مان راه می رویم. موسیقی بر می گردد. حس موفقیت و پیروزی در ما تشدید می شود. کودک به خانه که داخل می شود سگ جای جدیدی پیدا کرده، جلوی خانه ی کودک؛ سگ لم می دهد و منتظر کودک ِ بعدی می ماند تا این داستان هرگز تمام نشود. کودک ِ بعدی از راه می رسد و فیلم تمام می شود.

همه ی این ها که گفتم در کمتر از ده دقیقه اتفاق می افتد. فکرش را که می کنم تجربه کردن ِ سرخوشی، ترس، انتظار، امید، نا امیدی، دل به دریا زدن، موفقیت و غرور و از همه مهم تر حسی که بعد از پایان ِ فیلم به آدم دست می دهد ( ممکن است ساعت ها بعد یا حتا روز ها بعد از دیدن ِ فیلم و در حین ِ مثلا ً سیگار کشیدن این اتفاق بیفتد) همه و همه در کمتر از ده دقیقه اتفاقی ست که اگز نگوییم نابغه فقط از یک هنرمند ِبه شدت خلاق بر می اید.

نان و کوچه / عباس کیارستمی / 10 دقیقه / تهیه شده در مرکز سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان / سال 1349

داشتم می گفتم؛ مثال های زیادی می توان آورد از کسانی که به شدت نابغه اند. مخصوصا ً در حیطه ی علم می توان به دانشمندانی اشاره کرد که بر روند تکاملی پیشرفت ِ علم تاثیرگذار بوده اند.

فیلم نوشت 2 :

دو سال بعد، یعنی سال 1351، کیار ستمی زنگ تفریح را می سازد. باز هم فضا، فضای کودکانه است – بعد ها می فهمیم در این فضا چقدر مسلط کار می کند و مشق ِ شب گوشه ای از هنرمندی استاد را نشان می دهد – اما مشخصا ً با کار فبلی ش متفاوت است؛ رگه ی داستانی کمرنگ شده – پسر بچه ای زنگ ِ تفریح، شیشه ی مدرسه را با توپ شکسته، تنبیه می شود، در مسیر برگشت به خانه می بینیم این پسربچه چقدر شیرین و شیطان است؛ همین - و در عوض فرم، تقویت شده- نوشته ای که بر سیاهی ِ تخته سیاه وار به زبانی رسمی و کودکانه نقش می بندد از همان دست متن هایی ست که املا می کردیم و الآن که بزرگ تر شده ایم شک داریم به آن ادبیات و به آن متن ها - ؛ نشانه ها پررنگ تر شده اند – سیم خاردار، رودخانه در کنار اتوبان و پسربچه که در مسیر ِ مخالف ی حرکت ِ ماشین ها حرکت می کند - و فلسفه ی اجتماعی ای که پشت ِ فیلم هست خود را به رخ می کشد. – اون روسی ای که نظام آموزش رو اساسا ً برده بود زیر سوال چی بود اسمش؟ - .

و البته چیزی که دوست دارم بدانم این است که کیارستمی چه کلکی سوار کرده تا اون حس اضطراب، اول فیلم، بدود توی صورت ِ دارا.

زنگ تفریح / عباس کیارستمی / تهیه شده در مرکز سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان / 1351 / 13 دقیقه

در حیطه ی فلسفه، تقریبا ً هر کس که اسم اش مانده در حد خودش نابغه بوده، هر چند به نظر می رسد بسیاری نوابغ، هم عصر بوده اند و این خود جای تامل است. از یونان باستان تا پست مدرن های اخیر.

فیلم – نوشت 3 :

دو راه حل برای یک مساله؛ فیلمی که باز هم در فضای کودکانه و مدرسه ای می گذرد. این بار اما به نظر می رسد کیارستمی دارد الگوی آموزشی ای ارائه می کند در فرم ِ یکی از درس های متاب اول دبستان اگرچه در قالب فیلمی کوتاه؛ و این نشان می دهد که استاد چقدر دغدغه ی سیستم آموزشی را دارد. – به نظرم این دغدغه هرگز استاد را رها نکرده است دست ِ کم تا ده می توان ردش را دید. –

دو راه حل برای یک مساله / عباس کیارستمی / 1354 / چهار دقیقه

نوابغ ِ عالم ِ هنر اما چیز دیگری اند. لذت و رنج را به گونه ای ترکیب می کنند و ارائه می کنند که آدم باید داد بزند ژویی سانس ژویی سانس. معنا را به مناسب ترین فرم ممکن ارائه می کنند. معنایی که ممکن است حتا در خود تعهد یا پیام هم داشته باشد – من نه با پیام مخالفم نه با تعهد ؛ این هم می تواند موضوع چند پست بحث برانگیز باشد نه ؟ -

فیلم-نوشت 4 :

اما از بین کارهای کوتاهی که از کیارستمی دیده ام همسرایان چیز دیگری ست. همسرایان چیزی ست که به نظرم باید به سازنده اش فقط گفت نابغه.

فیلمی ست که عجیب دوست اش دارم و چقدر اتفاقی دیدم اش –خدا را شکر - . فقط می توانم بگویم لحظه های زیادی در این فیلم هست که آنها را لحظه های مهمی در تاریخ هنر می دانم. همین.

درباره ی کارهایی که خیلی دوست شان دارم سختم است حرف بزنم – مگر هر چقدر زور زدم توانستم درباره ی شیاطین بنویسم ؟ -. این است که فقط معرفی ش می کنم:

همسرایان / عباس کیارستمی / 1361 / 16 دقیقه

پی نوشت :

به نظرم استاد خود را در گزارش به عنوان کسی که می تواند فیلم بلند هم بسازد اثبات می کند؛

در خانه ی دوست کجاست ژانر جدیدی را به سینمای جهان معرفی می کند؛

در مشق شب دغدغه ی یشین اش را نشان می دهد و هنرمندی خود را به در سطح اعلایی نشان می دهد؛

در کلوزآپ – تنها فیلمی از استاد که ابراهیم گلستان دوست اش دارد – داستانی واقغی را از لایه ی روانشناسانه می پردازد؛

زندگی و دیگر هیچ ادامه ای ست بر خانه ی دوست کجاست و البته ادامه ای بسیار دوست داشتنی؛

زیر درختان زیتون سه گانه ی استاد راتکمیل می کند و انصافا ً این سه گانه، از هنرمندانه ترین سه گانه هایی ست که تاریخ هنر به خود دیده؛

طعم گیلاس آبروی سینمای ایران بود و ایجاد مسیری جدید در سیاست جشنواره ها؛

باد ما را خواهد برد بهترین فیلم کیارستمی ست.

ای. بی. سی افریقا نشان داد که استاد مستند سازی را هم خیلی خوب بلد است.

ده، اتفاق سینمای جهان بود و دریچه ای نبوغ آمیز بر عالم سینما

پنج؛ چی بگم درباره ی شاهکاری که فقط باید دید

راه ها، هنر استاد را در عکاسی و تلفیق آن با سینما نشان می دهد.

نامه ها، باز هم خلاقیت و باز هم خلاقیت

یادم نیس دیگه از استاد چی دیدم امیدوارم اپرایی که قراره چند وقت دیگه اجرا کنه مثل فیلماش عالیباشه و شاهکار.

ب:

لی لی منو به یه بازی دعوت کرده که من با تاخیر زیاد توش شرکت می کنم

قراره آرزوهای محالمو بگم (من اینجوری برداشت کردم اگه بد برداشت کردم بهم بگو لی لی)

مهم ترینش اینه که وزنم 10 کیلو ازینی که هستم بیشتر بود.

دومیش اینه که این فصل یوونتوس و بارسلون و استقلال قهرمان شن.

سومی ش اینه که اینقدر عمر می کردم که همه ی کتابای خوب ادبیات جهان و همه ی فیلمای خوب سینمای جهان رو می دیدم.

چهارمیشو نمی تونم بگم

پنجمیشم همینطور

شیشمیش اینه که فردا کیارستمی بهم زنگ بزنه

چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه.

Monday, April 14, 2008

خامش منشین خدا را پیش از آنکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی

الف : حتما ً موضوع خانواده و مسایل جنسی را که در پست پیشین شروع کردم در آینده ی نزدیک ادامه خواهم داد و از نظرات تان استفاده خواهم کرد کامنت هایی هم که در این زمینه بی پاسخ گذاشته ام از بی ادبی نیست؛ حرف مفصل است و مجال بیرحمانه اندک

ب - کتاب نوشت:

مکتب لکان : روانکاوی در قرن بیست و یکم / میترا کدیور. – تهران: اطلاعات، 1381.

208 صفحه / 1000 تومان

این دومین کتابی ست که به لطف سیای عزیز در حیطه ی روانکاوی می خوانم و البته این یکی هم به سرنوشت قبلی دچار شد که هنوز صفحاتی از آن باقی مانده بسته شد و رفت توی قفسه ی کتاب هایی که امانتی اند و باید به صاحبان شان پس داده شوند. تا یادم نرفته بگویم این که پنجاه صفحه ی آخر را نخواندم فقط به این دلیل ساده بود که سیر کتاب به گونه ای کاملا ً منطقی به جایی رسیده بود که برای من با مطالعات پرکنده سخت-فهم شده بود وگرنه طرفی که از بخش های خوانده شده بستیم کفایت می کرد که این کتاب را به دوستانی که دوست شان داریم معرفی کنیم. حتما ً بخوانید به نظرم :

مکتب لکان : روانکاوی در قرن بیست و یکم / میترا کدیور. – تهران: اطلاعات، 1381.

208 صفحه / 1000 تومان

ج - فیلم نوشت:

فیلم There will be blood (خون به پا خواهد شد) یکی از فیلم هایی ست که امسال تقریبا ً به اندازه ی فیلم های No country for old men و Atonement درباره ی آن صحبت شد و انگار همین سه فیلم، فیلم های مهم آخرین اسکار بودند.

اول اینکه بازی Daniel Day-lewis آنقدر خیره کننده هست که وقتی جایزه ی بهترین بازیگر مرد را به او دادند آدم بگوید حقش بود.

دوم اینکه دیالوگ هایی که بین شخصیت ها رد و بدل می شود بسیار عالی ست و مطمئنا ً دیالوگ نویس فیلم توان زیادی برای این کار صرف کرده به ویژه دیالوگ هایی که بین شخصیت اصلی و کشیش رد و بدل می شود.

نکته ای که می خواهم بگویم این است که مشکل ِ فیلم به نظرم در نویسندگی فیلمنامه است ( معمولا ً در فیلم های حرفه ای نویسنده ی فیلمنامه و نویسنده ی دیالوگ ها یک نفر نیستند ) فیلمنامه نویس در اینجا به نظرم نیم نگاهی به روابط کشورهای پیشرفته ی صنعتی با کشور های نفتخیزی که عموما ً جهان سومی هستند - هستیم – داشته است و همین نیم نگاه کار را خراب کرده و باعث شده است موقعیت های خلاقانه ای شکل نگیرد – اوج فیلم به نظرم در برخورد های شخصیت اصلی و کشیش است که آنهم بیشتر به دیالوگ هایشان بر می گردد تا موقعیت ایجاد شده – چرا که فیلمنامه نویس سعی کرده آن نیم نگاهی را که گفتم حفظ کرده و روابط کشور های یاد شده را شبیه سازی کند؛ در حالیکه وظیفه ی هنر شبیه سازی نیست بلکه نوآوری – و البته شکوفایی ! – ست.

تجربه هم نشان داده که هر جا هنر به سمت شبیه سازی واقعیت رفته چیز دندان گیری عاید مخاطبان خود تکرده، مثال بیاورم؟ شعر های دوره ی مشروطه ی ایران، غالب فیلم های مستند، نفاشی های منظره، صدای ارگ و . . .

در هر صورت فیلمی ست که حتما ً باید دید.

There will be blood

با بازی :

Daniel Day-Lewis (Daniel Plainview)

Paul Dano (Eli Sunday)

Kevin J. O’conner(Henry)

Ciaran Hinds(Fletcher)

Dillon Freasier (H. W. Plainview)

Sydney McCallister(Mary Sunday)

David Willis(Abel Sunday)

David Warshofsky(H. M. Tilford)

Colton Woodward(William Bandy)

Sunday Collen Foy(Adult Mary)

Russell Harvard(Adult H.W.)

نویسنده و کارگزدان :

پل توماس اندرسون

158 دقیقه

Rated R