Friday, May 29, 2009

به خاطر هرچیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند

بهار 1936 بود که لیورپول را به سمت اسپانیا ترک کردم تا علیه فاشیسم بجنگم حالا توی آمبولانس دخترم روی سرم نشسته و من دارم می میرم؛ وقتی رسیدم اسپانیا به پووم (Partido Obrero de Unificación Marxista) ملحق شدم زخمی شدم برای مداوا به بارسلونا آمدم؛ هم از مبارزه علیه فاشیسم خسته شده بودم هم دوست داشتم با زن دوستم که توی جنگ کشته شده بود بخوابم؛ با زن دوستم خوابیدم و به گروه رقبای سیاسی نظامی مان پیوستم؛ زود البته پشیمان شدم و برگشتم پیش دوست های پومی م؛ می دونم به بیمارستان نمی رسم و توی همین آمبولانس می می رم. مطمئنم.

پونزدهمین فیلمی که امسال دیدم:

برنده ی جایزه ی فیپرشی از جشنواره کن 95

Land and freedom

محصول 1995 انگلستان، اسپانیا، آلمان، ایتالیا (BIM)

کارگردان: کن لوچ

نویسنده : جیم آلن

109 دقیقه رنگی

دیشب ازون شبای جهنمی بود؛ حتا قهرمانی بارسلون هم نتونست چیزی از جهنمی بودنش کم کنه؛ نچ نچای حسین، حرفای اکبر توی ماشین حرفایی که به دایی م زدم . . . دیشبو یادم می مونه؛

Monday, May 25, 2009

غم نان، رز، رزا، اشک

رزا داره لباس اتو می کنه که مایا از در میاد تو و میگه:

- تو به اتحادیه کارگری خیانت کردی تو یه خائنی

- جدا؟ فک می کنی من خیانتکارم؟

- نیستی؟

بعدش رزا در جواب حرف هایی می زنه که من یکی با شنیدنش اشکم درومد؛ ترجمه ی اون حرفا رو برای سیا تلفنی خوندم ببینم نظرش چبه؛ راست می گفت نوشتنش همان و فیلتر شدنمون همان؛

Bread and roses فیلمیه درباره ی یک خانواده ی مکزیکی که دو تا از دختراشون - با فاصله ی زمانی زیاد البته - میرن آمریکا برای کار، نشون دادن درام زندگی این آدما در یک بستر اجتماعی ناعادلانه که بسیاری شرکت های خصوصی از مهاجرین قانونی و غیر قانونی بیگاری می کشن ازون موضاعاتیه که خوراک کن لوچه.

Bread and Roses

محصول 2000 انگلستان، فرانسه، آلمان، اسپانیا، ایتالیا، سوئد (Parallax pictures)

کارگردان: کن لوچ

نویسنده: پل لاورتی

110 دقیقه رنگی

Sunday, May 24, 2009

ای آب و روغنی که گرفتار آمدی

الف: نباید خودمو شارل بوواری صدا می زدم نباید، لعنت به من، لعنت به گوستاو فلوبر

تمام این هشت روز، روزی چند نوبت، برای محکم کاری، جوری که هنوز تاثیر قبلی از بین نرفته بعدی شروع بشه، جوری که خوابای عجیب ببینی جوری که مجبور شی مدام گوشیتو خاموش کنی و وقتی شدت استرس واضطرابت غیر قابل تحمل شد دوباره روشنش کنی و به دقیقه نرسیده زررررررر زرررررررر زرررر زررررررررر یک نفر با تمام توان این هشت روز . . . مار نشدم؛ کژدم شدم با نیشی آماده روی شقیقه م که هر لحظه ممکنه شلیکش کنم؛ به طرز بیرحمانه ای دارم خودمو کنترل می کنم؛ به آدم های دوروبرم لبخند می زنم و این نیش لعنتی رو با نیشی که تابناگوش اشتباه می گیرن خدا رو شکر؛

ب: سبز امیدوارانه

شنبه شب میرحسین موسوی از شبکه یک حرف زد؛ نکته ای که باعث میشه شک ام یه یقین تبدیل بشه و بهش رای بدم اینه که با جسارت و شجاعت تمام دست گذاشت روی یکی از خطوط قرمزی که تاحالا کسی جرات نکرده بود از رسانه ی ملی بهش بتازه و اونم قضیه ی ارجح دونستن آرمان های برادران لبنانی و فلسطینی مون به ملت خودمون و رفاقت ابلهانه ی دولت با کشورهای آمریکای لاتین بود؛ و جالب اینه که نقدهایی که در شروع حرفاش به وضعیت کشاورزی، صنعت و مسایل اجتماعی داشت درست بعد از حرف های رهبری توی کردستان و حمایت بی دریغش از دولت نهم معنای مهمی در دل خودش داره؛ اینکه این آدم حتا می تونه ما رو به مرزهای بازتری نسبت به دوران خاتمی ببره.

من به این آدم امیدوارم و بهش رای میدم و از شما هم میخوام به خاطر بهتر شدن فضای مملکت بهش رای بدین.

ج: طوطی جانم از بهر پسته آمد بر شکر اوفتاد

در راستای دیدن ادامه ی آثار کن لوچ رفتم سراغ اون فیلم اپیزودیکی که یازده تا کارگردان - از جمله کن لوچ - یازده تا کار یازده دقیقه ای در باره ی یازده سپتامبر ساخته ن؛ چیزی که توش کشف کردم اینه که دقیقا هر اپیزود از اپیزود قبلش به مراتب خلاقانه تر وهنرمندانه تره؛ جالب این که ضعیف ترین کار، متعلق به سمیرا مخملبافه که دقیقا داره پا جای پای پدرش می ذاره و بی منطقی و شعارزدگی و بی دقتی رو سرلوحه ی اعمال و کردار خودش قرار داده؛ آخرین اپیزود و بالطبع بهترینشون به زعم بنده از شوهی ایماموراست - کارگردانی که توی کمدی جریان آب گرم زیر پل قرمز نشون داد که چقدر خلاق و هنرمنده و من هر وقت نقدای مثبت در مورد کارای برادران کوئن می خونم می بینم مصداق اون حرفا کمدی جریان آب گرم . . . بیشتر می تونه باشه تا بعد از خواندن بسوزام مثلا – کارای دیگه ایمامورا رو ندیدم متاسفانه هنوز؛ از بحث اصلی دور شدیم؛ توی اپیزود ایمامامورا از فیلم مورد بحث سربازی که از جنگ برگشته معلوم نیس چه بلایی سرش اومده که مار شده؛ به شدت خوشم اومد و تکون تکون خوردم باید ببینین لازمه

ضمنا اپیزود کن لوچ جایزه ی بهترین فیلم کوتاه جشنواره ونیز 2002 رو گرفت.

11'09''01 - September 11 (در ایران: 11 سپتامبر 2001)

محصول 2002 انگلستان، فرانسه، مصر، ژاپن، مکزیک، آمریکا، ایران

نویسندگان و کارگردانان:

آلخاندرو گونزالس ایناریتو، آموس جیتای (نویسنده: ماری خوزه سانسلمه)، ادریس اوئدرائوگو، دانیس تانوویچ، سمیرا مخملباف، شون پن، شوهی ایمامورا (نویسنده: دایسوکه تنگان)، کلود للوش(نویسنده: پیر اوییترهووئون)، کن لوچ (نویسنده: پل لاورتی، ولادمیر وگا)، میرا نیر(نویسنده: صبرینا زاوان)، یوسف شاهین

134 دقیقه سیاه و سفید، رنگی

د: جوابیه

فلوبر میگه جمله ای که از نظر دستوری یا نگارشی، غلط باشه نمی تونه روی من تاثیری بذاره؛ این حرف برای من به شدت بدیهیه اما به این نتیجه رسیدم که برای دیگران نه؛ حتا من می تونم بگم جمله ای که از نظر دستوری یا نگارشی غلط باشه منو به ورطه های هولناکی می بره؛ مثلا پریشبا اس ام اس زدی که ای نولیان یک نولی ای دیوانه شد می دونی نولی توی ادبیات فارسی بی معناست؟ می دونی لولی درسته؟ می تونی بگی خب این یه غلط شنیداری بوده و قضیه اصلا اهمیتی نداره، درسته قضیه اصلا و ابدا اهمیتی نداره، اتفاقا همین پریروز برای دوست سیاوش توضیح می دادم که اهمیت نزد مردا و زنا چه تفاوت بنیادبنی داره؛ از نظر من وقتی تو داری برای من اس ام اس می فرستی که توش به جای لولی می نویسی نولی اونم نه یک بار بلکه دو بار اون وقت یاد اون روزی می افتم که سالروز درگذشت شاملو یکی سر مزارش با صدای بلند شعراشو غلط می خوند. اون آدم داشت دروغ می گفت و من اون شعر خوندنش رو دروغ می دونم می تونی البته به جای دروغ بگی کمبود یا عقده یا هرچیز دیگه ای ازین دست اما من ترجیح میدم بگم دروغ؛ نمی خوام متهمت کنم به اینکه دروغ میگی فقط می خوام بگم که از ادا دراودرن بدم میاد؛ وقتی توی ایمیلت وسط جمله بدون اینکه فعلی در کار باشه اشتباها ً و به تعداد از علامت "؛" استفاده می کنی این یعنی که با آیین نگارش آشنا نیستی و آشنا نبودنت با آیین نگارش دو تا نتیجه داره:

اول اینکه جملاتی که از نظر نگارشی و دستوری غلط باشن هیچ تاثیری روی من ندارن و خدا می دونه هر چی الان دارم فکر می کنم اون جمله ها اصلا درباره ی چی بودن هیچی یادم نمیاد.

دومین نتیجه ش اینه که من به این نتیجه می رسم که تو همه ی کارایی که در زمینه ی ادبیات و هنر واینا کردی همه ش ادا بوده؛ ادبیات چیزی نیس که تو رو ارضا کنه؛ البته این به خودی خودش دلیلی برای طرد و یا رد آدم ها نیس – مگه چند نفر توی دنیا هستن که تنها راه تحمل هستی رو غرقه شدن در ادبیات می دونن همانگونه که در عیشی مدام؟ - اما وقتی تظاهر به این کردی که به هنر علاقمندی و این اتفاق ها افتاد اون وقت من این رفتار ها رو توی قفسه ی دروغ های اطرافیانم بایگانی می کنم. همین اتفاق وقتی می افته که توی ایمیلت سکس رو س ک س می نویسی بی اینکه بدونی وقتی کسی توی بلاگ یا سایتش این کار رو می کنه به خاطر اینه که فیلتر نشه وگر نه توی ایمیل که دیگه این حرفا نیس.

تو تصور می کنی که منو دوس داری در صورتی که من فکر می کنم تو دچار توهم دوست داشتن منی؛ دلیلش برام واضحه، من دوست داشتن رو تجربه کردم و اتفاقا به دلیل شرایط روحی روانی م و دلبستگی های خاص، فکر می کنم که این حس رو در منتها الیهش تجربه کردم دوست داشتن یک دختر در حدی که اگه بگم زمانی که ساغر رو دوست داشتم چه کارهایی که نمی کردم اون وقت هم ممکنه به دلیل تصوری که درباره ی حست درخصوص من داری به شدت ناراحت و آزرده بشی، دوست داشتن یک پسر در حدی که مشابهش رو تا حالا نه دیدم نه شنیدم، دوست داشتن یک کتاب، دوست داشتن یک فیلم، دوست داشتن خواهرزاده م؛ اینجا لازمه یک نکته ای رو توضیح بدم تا حالا به خودم اجازه ندادم وقتی خواهرزاده م داره سیم موس رو می کشه یا کیبورد رو می کوبه روی میز کامپیوتر یا وقتی کتابامو خط خطی و پاره پوره می کنه بهش بگم نکن چون دوسش دارم و چون دوسش دارم ترجیح میدم خودم اذیت بشم نه اون، در بقیه موارد هم همینطوره وقتی کسی رو دوس دارم – هر کسی – ترجیح میدم اگه قراره یک0ی اذیت بشه خودم اذیت بشم نه اون و بنابراین فکر می کنم با توجه به رفتارها و حرف هایی که تاحالا ازت دیدم و شنیدم تو دچار توهم دوست داشتن منی و البته من در این بین بی تقصیر نبودم؛ نباید همون روز اولی که از ترفند زنونه ت استفاده کردی و روبروم ایستادی گفتی با سیلی منو بزن – عجب صحنه ی مبتذلی آدم یاد فیلم هندیا می افته- نباید نوازشت می کردم قبول اشتباه کردم. در هر صورت حتا اگه به معنای واقعی کلمه دوسم داشته باشی همونجور که خودت گفتی و معلومه که می دونی این فلش تا وقتی فقط یک سر داشته باشه عوارضش میشه همین میزان از فشار که طرفین باید تحمل کنن و میدونی که سمت دیگه ی این فلش وضعش چجوریه.

اولین انتظاری که ازت دارم اینه که بدونی داشتن حس دوست داشتن حتا به معنای واقعی کلمه هیچ حقی برای صاحبش و هیچ مسوولیتی برای کسی که طرف این حس واقع شده به وجود نمیاره. این نکته خیلی مهمه اما متاسفانه هیچ موجود مونثی توی تاریخ بشریت تا حالا این نکته رو درک نکرده البته سیاوش میگه مارگریت دوراس این حرفا رو می فهمه من شک دارم)

در مورد حسود بودن، این حس رو در موارد مختلف و در موقعیت های مختلفی توی خودم حس کردم؛ در اینکه حس بد و ازارنده ایه شک ندارم؛ انتظار بعدی م اینه که بفهمی و بدونی و این دونستنت منجر به رفتارهای متناسب با این فکر بشه که داشتن حس حسودی هم مثل حس دوست داشتن به صاحبش هیچ حقی نمی ده و به ابژه ی مورد حسادتش هیچ مسوولیتی تحمیل نمی کنه؛ اینه که پیشنهاد می کنم حست رو تا حد ممکن تصحیح کنی و از جایی به بعد که دیگه نتونستی تصحیحش کنی باهاش کنار بیای.

هیچ چیزی بیشتر از یک حرف یا رفتار بی منطق آزارم نمی ده فرقی هم نمی کنه از طرف کی باشه، در مقابل حرف های اعضای خونواده م با همه ی وابستگی و دلبستگی و علاقه و زنجیرشدگی ای که به هم داریم اگر توشون منطق نباشه عصبی میشم و برآشفته؛ ببین، تو می تونی از یه ادم بخوای که مثلا توی انتخابات به احمدی نژاد رای بده مثلا؛ اون آدم ممکنه به هر دلیلی علیرغم میل اولیه ش حرفتو گوش کنه و بهش رای هم بده اما می تونی از یه ادم خواهش کنی از احمدی نژاد خوشش بیاد؟ تو از من خواستی که دلتنگت بشم! دوست داشته باشم، نگرانت باشم و برای دیدنت لحظه شماری کنم! این حرف دقیقا و دقیقا و دقیقا به دلیل بی منطق بودنشون – ربطی هم به این نداره که ما می تونیم همدیگه رو ببینیم با نه و . . . – آشفته و عصبی م می کنه می خوای باور کن می خوای باور نکن.

تو میگی وقتایی که داشتی به خاطر من رابطه مونو کمرنگ می کردی و 1000 تا اس ام اس در روزت رو می کردی 999 تا انتظار داشتی منم یه کاری بکنم، یه کم فکر کن، چه کاری؟ کاری که تو دوس داشته باشی دیگه، کاری که منجر به پررنگ شدن رابطه مون بشه دیگه؟ اون وقت فک نمی کنی که ما دارم چیکار می کنیم؟ تو دوس داری رابطه مون پررنگ تر بشه و من برعکس؛ اون وقت تو از من می خوای که به ازای یک قدمی که در راستای کمرنگ کردن رابطه مون برداشتی منم یه قدم در راستای پررنگ شدنش بردارم؟ می خوایم کیو گول بزنیم؟ شاید می خوایم خدا رو گیج کنیم؟

دقیقا با این جمله ت موافقم که تو به یک رابطه ی عاطفی نیاز داری و همونقدر که ایمان دارم الان عصره، همونقدر ایمان دارم که اگه ازدواج کنی با یه آدمی که جانی نباشه معتاد نباشه و از نظر جامعه روانی نباشه بخش عمده ای ازین مشکلاتت حل میشه.

انتظاراتت رو بهم نگفتی واضح و شفاف و منطقی بهم بگو چه انتظاری ازم داری

Monday, May 18, 2009

شن

هممون داریم شن جمع میكنیم،حال یتون هس؟ هممون فك میكنیم این وضع شایستمون نیس،یه قانونی هس كه ازمون دفاع میكنه.این وضع غیرقانونیه،بیگاری گرفتن درمقابل سیگار و ساكه ارزون قیمت غیر انسانیه.در ست نیس به خاطر چیزی كه فقط واسه دیگرون اهمیت داره پای ما رو وسط بكشن. بارشون رو رو گرده ی ما بذارن.تازه اگه نخوای زیر بار بری آب بهت ندن تا از تشنگی به گه خوری بیفتی.شرم آوره كه مجبورت كنن اون دلقك بازیو دربیاری تا دریا روبهت نشون بدن.اینا نمیفهمن چه جنایتی مرتكب میشن.یكی باید حالیشون كنه كه راهش این نیست.شاید خیلی توفیری هم نداشته باشه كه حشره جمع كنی یا شن.ولی آدما باید بتونن روش زندگیشونو خودشون تعیین كنن.با این وجود عجیبه كه توی ذهنت همیشه به آزادی فكر كنی و امید بسازی،بفهمی چه جوری آب ذخیره كنی كه به گه خوری نیفتی اما موقعی كه داری در میری به خودت بیای و ببینی تو باتلاق شن افتادی،خیلی قبلترش كه میخواستی براش رادیو بفرستی.بی اونكه بفهمی به این نتیجه رسیدی كه توفیری نداره شن جمع كنی یا حشره وقتی دنیا همون جوری كسل كننده و یكنواخت به كارش ادامه میده وروزنامه ها خبر جدیدی ندارن.پابند شدی،عادت كردی ،دل بستی به زن در ریگ روان

زن در ریگ روان/كوبو آبه/مهدی غبرائی/انتشارات نیلوفر/چاپ اول ١٣٨٣/چاپ دوم ١٣٨٥

Thursday, May 14, 2009

مارگشتگی ست این که بترسی وقتی که ترساننده ای نیست؟

فرقی نمی کنه برای چند روز باشه، برای چه کاری باشه یا کجا باشه؛ لعنتی همیشه همین جوری بوده، همیشه قبل رفتن این حس لعنتی میاد سراغم، استرس می گیرتم، فکر می کنم حتما یه چیزیو جا می ذارم، یه چیز خیلی مهم، فک می کنم هواپیما سقوط می کنه، نمی دونم با خودم چی ببرم چی نبرم؛ اسمشو گذاشتم مرض مسافرت؛ مرض مسافرت دارم.

چند روزی رو باید برم پایتخت ماموریت اداری؛ این چند روز که نیستم بهم سر بزنین، برام کامنت بذارین بهم دلداری بدین

استرس دارم

می خواستم یه قیلم معرفی کنم که توی یه تیکه ش یه آدمی می ره جنگ مار می شه بر می گرده

بر می گردم اگه مار نشده بودم درباره ش می نویسم اگرم مار شده بودم که نیشتون می زنم و هر کدومتون بوی موش بدین می خورمتون گفته باشم.

Monday, May 11, 2009

ایران جای زندگی نیست

جایی که آدماش حرمت آزادی همدیگه رو نگه نمی دارن حرمت تفکر دیگران رو نگه نمی دارن جاییکه حاکماش دروغ میگن و خجالت نمی کشن جایی که هر فاجعه ای اتفاق می افته آب از آب تکون نمی خوره بدترین سال های ورزشی مون رو سر می کنیم و مسوولین ورزش عین خیالشون نیست و کسی نیس یقه شونو بگیره، آمار تصادفات جاده ای مون وحشتناکه و کسی نیس یقه ی مسوولینشو بگیره، مصرف سوختمون زباله مون ضایعات نونمون سقوط هواپیماهامون بیماری های روانی مون اعتیادمون توی همه چی فاجعه آمیزیم و من همه ی اینا رو از چشم جمهوری اسلامی میدونم واقعا دیگه کارد به استخونم رسیده.

زینب اگه داره جون به لبم می کنه به خاطر فرهنگ مزخرفیه که جمهوری اسلامی ساخته

رضا اگه از اعتیادش دست بردار نیس تقصیر جمهوری اسلامیه

ناراحتی اعصاب ماردم تقصیر جمهوری اسلامیه

بابا داداش خواهر همه ی این فاجعه ها به خاطر جمهور ی اسلامیه

خسته م ازین وضع

خسته م

برنده ی جایزه ی ویژه ی هیات داوران جشنواره کن سال 2007؛ سالی که هیات داوران به ریاست استفان فریرز و با حضور مارکو بلوچیو؛ اورهان پاموک و . . . نخل طلا رو به شایستگی و در ترافیک فیلم ها و کارگردانان بزرگی چون بیلا تار، الکساندر سوکورف با فیلم دوست داشتنی و سرد الکساندرا، فاتح آکین با فیلم درخشان آستانه ی بهشت، تارانتینو، آندری زویاگینتسف، وونگ کار وای با فیلم شب های بلوبری من، برادران کوئن با فیلم عجیب جایی برای پیرمردها نیست، گاس ون سنت، کیم کی دوک، امیر کاستاریکا و دیوید فینچر بافیلم زودیاک و . . . به فیلم خیره کننده ی چهار ماه سه هفته دو روز داد و این همون سالی بود که نیکی کریمی در بخش فیلم های کوتاه از اعضای هیات داوران بود.

Persepolis

محصول 2007 فرانسه و امریکا (2.4.7. Films)

نویسندگان و کارگردانان: وینسنت پاراناود و مرجانه ساتراپی

96 دقیقه، انیمیشن، سیاه و سفید و رنگی

- دریغا پرسپولیس به قلم سیا

- پرسپولیس و ایبرت

آی عشق آی عشق رنگ آشنات پیدا نیست.

نوشته: زهرا هم داره آماده میشه بیاد جلسه شعر، امروز که نشه فردا که دیگه باید بشه اصلا باید یه وقت اضافه بذاری توی برنامه هات برای من

تصور اینکه آدما همدیگه رو مجبور به انجام کاری می کنن برام شکنجه س؛ چجوری یه آدم می تونه توی حرفاش از باید استفاده کنه، این اس ام اسش متشنجم می کنه.

تو کی هستی که من بخوام براش وقت بذارم، مگه نه اینکه آدم برای چیزی وقت می ذاره که حداقل لذت رو ازش ببره، چجوری من برای کسی و چیزی که در حکم مامور شکنجمه وقت بذارم؟

تازه مگه من داور چهارمم که بخوام وقت اضافه بگیرم برای کسی

اصلا جلسه ی شعر که دو ساعت و ربع دیگه س از حالا زهرا داره آماده می شه واسه چی؟

نوشته : از چندشنبه دارم برنامه ریزی می کنم که ظهرو ساعت چند بیام خونه، کی لباس بپوشم، کی کوفت بخورم کی بیام ببینمت اون وقت الان دارم گریه می کنم.

دارم فکر می کنم من که این امکان رو براش گذاشتم که منو ببینه، حرف هم که روزی چقد تلفنی و اس ام اسی می زنه، این اداها چیه پس؛ یاد ویکی کریستینا می افتم مطمئنم اگه توی این خراب شده آدمای همسن ما چند تا تجربه ی س ک س داشته ن اینجور روانپریش نمی شدن – نمی شدیم - . این که از چند روز پیش فک کرده چی بپوشه و چی بگه و اینا مث همون رفتار مشمئز کننده ایه که از قبل فک می کنن به اینکه ماه عسل کجا برن و رنگ پرده ی اتاق خواب شون چی باشه و . . . .

نوشته: من آرامش می خوام تمام روزو من دارم گریه می کنم، آخه چرا ازینکه منو توی این وضع می بینی خوشحال میشی؟

دچار توهمات خودشه، حرفای من روش بی تاثیره؛ می دونین، اون فک می کنه من ازینکه اون تمام روز رو گریه می کنه خوشحالم در حالی که نیستم و هیچ راهی برای اینکه اون قبول کنه که من خوشحال نیستم برام قابل تصور نیست.

ضمنا ً آرامشی که اون دنبالشه پیش من نیس و این رو هم نمی تونه قبول کنه.

نوشته: تو می دونی من روی دیدنت حساسم، چرا دقیقا دست گذاشتی روی نقطه ضعف من؟

اون فک می کنه که ما تعمدا داریم با هم می جنگیم – کاری که احتمالا خودش داره می کنه –؛ حساس بودن روی دیدن من یعنی چی؟ یعنی اینه می خواد مدام منو ببینه خب این نه از نظر اجتماعی مقدوره و نه من تمایلی به این کار دارم .

نوشته: داریم از بین می ریم یه کاری بکن

اینکه داریم از بین می ریم رو راست گفته،، البته در مورد اون نمی دونم ولی من واقعا دارم تموم میشم و وقتی میگه یه کاری بکن دقیقا منظورش اینه که تن به اون کارایی بدم که باعث میشه خیلی خیلی خیلی زودتر نابود بشم. منم البته اراده ی معطوف به حیات دارم.

دومین کتابی که امسال خوندم به قول آخوندا توفیق اجباری بود؛ به خاطر کلاس زبانمون باید کتاب The Hound of the Baskervilles رو می خوندم و ارائه ش می کردم.

تجربه ی نابی بود؛ خیلیا البته فیلمشو از تلویزیون دیده ن – از مجموعه ی شرلوک هلمز – من ندیده م؛ روایت، به شدت جایی از مغز آدم رو تحریک می کنه که شخصیتا برات مهم می شن و خیلی زود اون حس تمایل برای دونستن و کشف معما به حالت برانگیخته درمیاد جوری که نمیشه بهش تن نداد.

و البته وقتی می فهمی قضیه چی بوده انگار از خوابی مفصل و تعریف کردنی بیدار شده باشی، فقط یادته چی شده اما هیچ اثری از حسش نیس.

در هر صورت کتابیه برای خوندن:

The Hound the Baskervilles نوشته ی Sir Arthur Conan Doyle بازنویسی شده توسط Alan Ronaldson انتشارات جنگل

Saturday, May 9, 2009

هنگامی که مردان نومید و خسته پیر می شوند

وقتی شونزده سالم بود به آب و آتیش می زدم هر جور شده یه پولی جور کنم بتونم اون کانتینر مبله ی لب ساحلو بخرم که وقتی مادرم از زندان آزاد شد دیگه نره پیش اون دوست پسر بی شرف و مواد فروشش که بابابزرگ بی غیرت ام هم حتا باهاش همدست بود؛ وقتی شونزده سالم بود مادرم از زندون آزاد شد و یه شب بیشتر پیش ما نموند؛ وقتی شونزده سالم بود مادرم خبر نداشت من چجوری پول جور کردم، یکی دوبار البته وقتی شونزده سالم بود ازم پرسید، ولی من هیچ وقت وقتی شونزده سالم بود بهش نگفتم؛ خواهرم وقتی شونزده سالم بود از مادرم بدش میومد میگفت حقش اینه که مث سگ تو هلفدونی بمیره من ولی وقتی شونزده سالم بود می خواستم کمک کنم مادرم ترک کنه؛ وقتی شونزده سالم بود پلیس در بدر دنبالم می گشت آخه اون مواد فروش کثافتو با چاقو زدم آش و لاشش کردم، همونی که باعث می شد مادرم ترک نکنه هیچوقت مخصوصا وقتی من شونزده سالم بود.

نامزد نخل طلای سال 2002؛ (سالی که هیات داوران به ریاست دیوید لینچ نخل طلا رو به پیانیست رومن پولانسکی دادن و این همون سالی بود که کیارستمی از اعضای هیات داوران فیلم های کوتاه بود و این همون سالی بود که ده ِ کیارستمی هم توی بخش اصلی جشنواره بود).

Sweet Sixteen

محصول 2002 انگلستان، آلمان، اسپانیا (Alta Films)

کارگردان: کن لوچ

نویسنده: پل لاورتی (برنده ی جایزه بهترین فیلمنامه به خاطر این فیلم از کن 2002)

106 دقیقه، رنگی

Thursday, May 7, 2009

کراچی - گلاسکو

هفتاد هشتاد سال پیش بود که توی هند زندگی می کردیم، درگیری های هندوها و مسلمونا که شدت گرفت دیگه اونجا قابل سکونت نبود ما با کسی مشکلی نداشتیم اما بقیه با ما مشکل داشتن؛ خشونت ها که زیاد شد کوچمون دادن پاکستان، گفتن برین اونجا که از هم دور باشین، دور شدیم اما اونا ولکن قضیه نبودن خونه هامونو آتیش می زدن، مغازه هامونو غارت می کردن، بچه هامونو می دزدیدن، زنامونو اذیت می کردن؛ انگار خلاصی ازین کابوس ممکن نبود، باید هزاران کیلومتر دور می شدیم راه افتادیم از پاکستان به سمت اسکاتلند؛ حالا سال هاست اینجا زندگی می کنیم، قوم و خویشامونو همونجا جا گذاشتیم اما زبونمونو که نمی تونستیم، پوستمونو که نمی تونستیم، فرهنگمونو تا جایی که جا داشت جا گذاشتیم اما نمی شد همه چی رو که جا گذاشت، خودمونو که نمی تونستیم جا بذاریم؛ حالا اون کابوس رنگ عوض کرده اما هنوز هست؛ کابوس ها همیشه هستن لعنتیا، نمی شه از شرشون خلاص شد.

می پرسین چه کابوسی؟ بهتون می گم:

توی گلاسکوی اسکاتلند والدین کازم خان، جازمین دختر خاله ش رو براش در نظر گرفتن که باهاش ازدواج کنه؛ کازم اما عاشق معلم موسیقی خواهر کوچیک ترش شده؛ دختری سفید پوست، ایرلندی و کاتولیک.

سنت ها، مذهب و شرایط جامعه کابوس جدیدیه که براشون اتفاق می افته، کازم نه می خواد خونواده ش رو از دست بده نه دختر ایرلندی، روژین رو، روژین نه می خواد کارش رو از دست بده نه کازم رو، کشیش منطقه می خواد بچه های کاتولیکشون رو کسی درس بده که به اصول مذهبی پایبنده و روژین نیست، والدین کازم می خوان بچه شون همونجوری خوشبخت باشه که اونا می خوان این کابوس جدید کم از کابوس زمانی نیس که هندو ها و مسلمونا به جون هم افتاده بودن.

Ae Fond Kiss

محصول 2004 انگستان، بلژیک، آلمان، ایتالیا، اسپانیا (Bianca film)

کارگردان: کن لوچ

نویسنده: پل لاورتی

104 دقیقه، رنگی

البته فیلم دوتا نقطه ضعف داره به نظرم یکی توی تدوینش باید بعضی صحنه های اروتیک کوتاه تر می بود، یکی هم پایان بندی فیلم می بایست تلخ می بود نه اینجوری؛