Thursday, January 14, 2010

اين شب هاي باراني

خودم ياد مي گرقتم چجوري ريش بزنم، چجوري از توالت فرنگي استفاده كنم، چجوري كباب درست كنم؛ لااقل مي خواستي بامزه بازي در بياري مي گفتي چجوري مخ دخترا رو برنم يا چجوري پول بيشتري به جيب بزنم يا هر چي؛ حالا هم كه لازمت دارم اين چار تا دي وي دي و اين لبخند الكي رو به دوربين برام هيچي نمي شه باس خودت مي بودي كه نيستي.

امشب شب مهتابه

محصول 1387 ايران

نويسنده و كارگردان: محمدهادي كريمي

بازيگران: مهناز افشار، دانيال عبادي و . . .

Saturday, January 9, 2010

اين گربه هاي عزيز

فيلم "كسي از گربه هاي ايراني خبر نداره" فيلمي نيست كه بار اول از آن خوشتان بيايد چرا كه اولا تكليف كارگردان با قصه فيلم معلوم نيست نه قصه مي گويد مثل غالب فيلم ها نه قصه نمي گويد مثل معدودي فيلم ها؛ دوم اينكه تكليف كارگردان با بازيگرها هم معلوم نيست نه بازيگرند – به استثناي حامد بهداد - كه آدم از بازي شان كيف كند نه نابازيگرهايي اند كه كارگردان هدايت شان كرده باشد.

اما فيلم فيلمي است كه بار دوم عجيب به دل مي چسبد چرا كه در گير قصه نمي شوي و در عوض از اين همه موسيقي زيبا لذت مي بري، بيش از آنكه بازي هاي غيرحرفه اي آزارنده باشند بازي به ياد ماندني حامد بهداد جلبت مي كند.

بهمن قبادي را دوست دارم حتا وقتي ضعيف ترين كارش را كه باز هم كار خوبي است مي سازد.

فيلم را به لطف اين دوست ِ خوب ديدم دمش گرم

كسي از گربه هاي ايراني خبر نداره Nobody Knows About the Persian cats

محصول 2009 ايران

كارگردان: بهمن قبادي

نويسندگان: بهمن قبادي و حسين مرتضاييان آبكنار

با بازي حامد بهداد

106 دقيقه

Tuesday, January 5, 2010

پراکنده.کافکا

پراکنده:اول از همه اینکه در پاسخ دوستانی که پرسیدن سیاوش چرا نمینویسه بگم که بنده به موقع حرفهایی دارم که میزنم.فعلا مصلحت نمیبینم حرفی بزنم.(با اجازه از اکبر شاه!)

دوم اینکه دیشب در حد شبهای مناظره حال داد.درود بر دادکان و فردوسی پور.به قول شاه رخ باید تو حکومت پساولایی از فردوسی پور تقدیر ویژه بکنیم.بعد از مدتها صدا و سیمای ضرغامی رو میدیدم و برای دومین بار لذت بردم(بار اولش برنامه صفایی فراهانی مظلوم بود)از آدمایی که حافظه خوبی دارن بدم میاد ولی دیشب با دادکان خیلی حال کردم.به نظرم فوتبال و کلا ورزش یکی از جاهاییه که به وضوح نشون میده توانایی مدیریت دار و دسته احمدی در چه حدیه.ایده اس ام اس هم از هر کی بود دمش گرم.هر چند بین علما اختلاف افتاد که شرکت بکنیم یا نه بلاخره به شکل معنی داری گزینه سه رای آورد.جالب اینکه گزینه سه بیخودترین گزینه هم بود.

دیگه اینکه اولین کاری که من شخصا بعد از به نتیجه رسیدن مبارزات مردمی خواهم کرد اینه که همه گروههای فیسبوک مرتبط رو از دم پاک میکنم.فلانی رو آزاد کنید.حمایت از بهمانی و …

معرفی کتاب:

یکی از کتابهایی که خیلی وقت پیش خریده بودم و تا همین چند وقت پیش بد جور از خریدنش پشیمان بودم کتاب یادداشتهای فرانتس کافکا بود.آخر آدم چرا باید یک کتاب ششصد صفحه ای از یادداشتهای یک نویسنده را که چندان هم نویسنده محبوبش نباشد بخواند؟آن هم اکثرن از این قبیل یادداشتها که فلان روز چه کردم و بهمان روز کجا رفتم.

به هر حال به نظرم تا الان با این کتاب اشتباه برخورد کرده بودم.این کتاب را باید شکل خاصی خواند.مثلا همین جوری کتاب را باز کنی بخوانی فقط پالتوی ولو شده باقی می ماند،چیزهای دیگر جمع و جور است» بعد کلی سال را جا بگذاری و برسی بهمرارت های زیستن با یکدیگر.تحمیل شده بر ما توسط بیگانگی،ترحم،شهوت،بزدلی،یاوگی و در آن ته شاید رگه ی نازکی که شایسته ی نام عشق باشد که جستجویش ناممکن است،و در آنی از یک لحظه برق میزندیا بعد از پس و پیش کردن چند سال و ماه این چشمت را بگیردتردیدِ پیش از تولد.اگر تناسخ روح وجود داشته باشد پس من در مرتبه ی پایین قرار ندارم.زندگی من یک تردیدِ پیش از تولد استاین وسط شاید یک داستان کوتاه ناقص یا یک طرح جذبت کند.تجربه شگفت انگیزی است.

یادداشت ها(1910-1924)/فراتس کافکا/مصطفی اسلامیه/انتشارات نیلوفر/چاپ اول 1379

Sunday, January 3, 2010

نمي دانم كجايم

دوست ِ به شدت حواس پرتي دارم كه معمولا خاطراتي را كه از حواس پرتي اش تعريف مي كند كمتر كسي باور مي كند؛ مثلا يك بار كه مادرش گفته بود برود از تانكر نفت توي حياط – براي شما كه نسل اندر نسل خانه تان گاز كشي بوده مي دانم اين كلمات كمي غريب اند: تانكر و نفت – برود از تانكر توي حياط نفت بياورد براي چراغ نفتي، رفته بود پيت نفت را گذاشته بود زير شير ِ تانكر - توي اين فاصله به چي فك كرده بوده خدا مي دونه – بعد شير تانكر را بسته، در ِ ِ پيت را بسته، طول حياط را طي كرده آمده از توي هال رد شده رفته نفت را ريخته توي آبگرمكن نفتي، آبگرمكن را روشن كرده منتظر مانده تا عقربه ي آن برود روي شصت، بعد لخت شده، رفته زير دوش، شامپو ريخته كف ِ دست، سرش را كف مال كرده، وقتي داشته كف ها را بيشتر و بيشتر مي ماليده روي سرش يادش آمده كه اصلا قرار نبوده حمام كند و نفت را براي آبگرمكن نياورده بلكه براي چراغ نفتي آورده و . . . .

وسط ِ خواندن ِ نظريه هاي جامعه شناسي ديدم اصلا قرار نبوده من دانشجوي كارشناسي ارشد مطالعات فرهنگي باشم من مي خواستم همه ي كارهاي داستايفسكي و هاينريش بل و يوسا را بخوانم مي خواستم فيلم هاي تاركوفسكي و پازوليني را ببينم قرار نبود اينجا باشم با اين سر و وضع