Sunday, November 14, 2010

ناقوس؛ بهار، تابستان، زمستان و بهار 1423 و 1424؛ خطاب به بوريسكا براي شكستن ِ طلسم ِ سكوت ِ آندري در يكي مانده به آخرين قطعه ي مصائب آندري

مي‌دانستم رازي در كار نيست؛ تو فقط دست‌هاي پدرت را ديده بودي كه زمين سفت را مي‌كَنَد و دست‌هاي پدرت را كه گِل‌مالي مي‌كند و دست‌هاش كه كوره را برپا مي كند و دست‌هايي كه قالب مي‌زند و دست‌هايي كه بر‌مي‌افرازد ناقوس را بر فراز؛ گريستن در تنهايي اما يادگرفتني نبود. با تو بود.

Saturday, November 13, 2010

سكوت: زمستان 1412 مرثيه‌هاي جداگانه براي زن ِ هشتم يك تاتار و شوهر دوم يك پاريسي

الف: زن هشتم يه تاتار بودن آسون نيس، مي دونم خيلي هم سخته، گم مي‌شي زير دست و پاي اسبا و گم مي‌شي توي رخت‌چركا و گم مي‌شي توي تابه‌ها و گم مي‌شي توي تشتاي خمير؛ كِي برگرده اون تاتار از كجا پشماشو نزده باشه كر و كثيف مهم هم نباشه براش هيچي؛ اينا تازه فقط اون چيزاييه كه اون هفتاي ديگه هم مي‌بينن؛ تو اما كه زن هشتم يه تاتاري چيزاييو تجربه مي كني كه هيچكس؛ زن هشتم يه تاتار بودن اصلا آسون نيس؛ من تجربه نكردم اما اين سكه يه روي ديگه‌ هم داره؛ شوهر دوم يه پاريسي بودن؛ وقتي رد ِ يه تاتار رو روي فراز ونشيب‌هاي زنت بو مي‌كشي و هيچ؛ دست‌به‌دامن هر امامزاده‌اي مي‌شي و هيچ؛ تن به هر رياضتي از سكوت و صومعه تا نقاشي نكشيدن و شعر نگفتن و كتاب نخوندن و سيگار نكشيدن مي‌دي و هيچ؛ فقط مونده كتاب مقدس رو رونويسي كني بلكم خلاص شي از بوي اون تاتار ِ اول كه حتا نميدوني چه شكلي بوده و سبيلش مثلا از كجاي زنت در‌مي‌رفته؛ مي فهمم؛ زن هشتم يه تاتار بودن سخته، مثل شوهر دوم يه پاريسي بودن.

ب: دو تا مانده به آخرين قطعه ي آندري روبلف، دوباره صومعه است و آندري روبلف كه سكوتش هنوز ادامه دارد و نقاشي هم نمي‌كشد و دوروشكا را پيش خودش نگه داشته مراقبت مي‌كند ازش؛ كيريل از دنياي سكولار برگشته به صومعه و حرف‌هاي تازه‌اي مي‌زند؛ پدر روحاني مي گويد براي جبران بخشي از مافات، بايد 15 بار از روي كتاب مقدس رونويسي كني.

Wednesday, November 10, 2010

يورشِ، پاييز 1408: دستگاه ِ فنا؛ گوشه‌ي تاتارستان

گفته بودم كه بعد از يغما فناست. مرحله‌ي بعدي نه، كه منطقه‌ي بعدي ست. منطقه هم كه مي‌گويم منظورم مثل اين منطقه‌هاي شماره‌گذاري‌شده‌ي تهران مثلا نيست؛ منطقه كه مي‌گويم مثل منطقه توي استاكر؛ بگذريم؛ توي منطقه‌ي فنا – بر وزن ِ منظقه‌ي مين – گوشه‌اي هست به اسم گوشه‌ي تاتارستان؛ گوشه كه مي‌گويم منظورم ازين گوشه پس گوشه‌ها - بر وزن ِ كوچه‌پس‌كوچه‌ها - نيست؛ منظورم مثل گوشه‌ي مثلا بيداد است در همايون، يا مويه‌ي چهارگاه؛ در گوشه‌ي تاتارستان برادر به برادر رحم نمي‌كند؛ كافي است مثلا برادر شما رفته باشد مسافرت، شما با عده‌اي تاتار دست به يكي مي‌كنيد براي تخت و تاج او؛ در تاتارستان اسب‌ها هراس‌ناك از پله‌ها پايين مي‌افتند و با سرنيزه گلويشان سوراخ، در تاتارستان گاوهاي آتش‌خورده – آتش‌گرفته، آتش‌زده – بي‌صاحب ماغ مي‌كشند و هيچ؛ در تاتارستان سربازها به زور مي خواهند به دوروشكا تجاوز كنند و من كه آندري روبلف باشم نمي‌گذارم، حتا به قيمت ِ كشتن ِ يك آدم؛ تغاص‌اش را هم پس مي‌دهم با نقاشي نكشيدن، با روزه‌ي سكوت، با هر دوشنبه و پنج‌شنبه روزه گرفتن، با سيگار نكشيدن – امروز روز ِ هفتمي است كه سيگار نمي‌كشم.

Monday, November 8, 2010

آخرين داوري ، تابستان 1408

الف: غروب ِ يكي از همين روزها، وقتي هوا گرگ و ميشه و هنوز كامل تاريك نشده، ميرم جلو پيش يكي ازين خانومايي كه بچه‌به‌بغل منتظر وايسادن شوهرشون برگرده پفك يا بستني يا هرچي خريده باشه سلام مي‌كنم ميگم "عجب بچه‌ي ناز و خوشكلي دارين"، قبل از اينكه خانومه بگه "ممنون" يا بگه "لطف دارين" يا بگه "خواهش مي‌كنم" يا هر چي ديگه، قبل از اينكه خانومه اصلا فك كنه چي بگه چيكار كنه انگشت سبابه‌ي دست راستمو تا ته مي‌كنم توي چشم بچهه، يه كمم انگشتمو توي كاسه‌ي چشم بچهه مي‌چرخونم، وقتي‌هم درش ميارم اون بند جلويي انگشتمو يه كم كج مي كنم كه يه خورده‌ش رو با خودش در‌بياره؛ حساب كردم چند ثانيه بيشتر طول نمي‌كشه، يعني اصلا فرصت اينكه خانومه بخواد كاري كنه وجود نداره؛ بعدشم همچين فرار مي كنم كه شوهرش كه سهله هيشكي نتونه منو بگيره، تازه بگيرنم اصلا مهم نيس مگه اون يچه ديگه بچه مي‌شه مگه اون مادر ديگه مادر مي‌شه.

ب: آندري و دانيل دارند كار نقاشي يك كليسا را انجام مي‌دهند، كار به كندي پيش مي‌رود و آندري براي ادامه كار مردد است. آندري صادقانه به دانيل مي گويد كه اين كار دارد آزارش مي دهد و از نقاشي "آخرين داوري" بيزار است. به اين نتيجه مي‌رسد كه آرامش فكري‌اي كه هر هنرمندي نياز دارد را از دست داده است. فلاش‌بك به زماني كه شاهان چشم هنرمندان و صنعتگراني را كه برايشان كارهايي ازين دست انجام مي دادند را در مي آوردند تا مبادا براي كسي ديگر هم چنين كاري بكنند. فلاش بك كه تمام مي شود تحت تاثير دوروشكا آندري تصميم مي گيرد يك جشن را بِكِشد.

اين خلاصه‌ي قطعه‌ي بعدي فيلم آندري روبلف است كه اين روزها تا مغز استخوانم نفوذ كرده؛

Monday, November 1, 2010

تعطيلات: 1408

قطعه‌ي بعدي پازلي كه تاركوفسكي مي‌چيند روايت گير افتادن ِ آندري است توسط كساني كه دارند جشني را برگزار مي‌كنند جشني كه شركت‌كنندگانش در فضاي باز لخت مادرزادند و اين برخلاف آموزه‌هاي ديني آندري است؛ عده‌اي از همان بومي‌ها آندري را به درختي مي‌بندند و صبح قرار است در رودخانه غرقش كنند؛ مارفا شنلش را درمي‌آورد آندري ِ بسته شده به درخت را مي‌بوسد و او را آزاد مي‌كند. فردا صبح، عده‌اي دارند دنبال مارفا و مردي ديگر مي‌گردند؛ مارفا از دست‌شان فرار مي كند، در كش و قوس فرار كردن عريان مي‌شود، عريان فرار مي‌كند عريان خودش را به آب مي‌سپارد عريان شنا مي‌كند عريان از كنار آندري و بقيه مي‌گذرد.

نمي‌دانم آن جشني كه مارفا به عشق نسبتش مي‌دهد را چجور برايتان توصيف كنم (مخاطبم كساني است كه فيلم را نديده‌‌اند) جشني است كه بي‌شباهت به كابوس نيست؛ عروسي‌هايي كه آنگلوپولوس تصوير مي‌كند را ديده‌ايد؟ چيزي در همان مايه‌ها؛ وهم‌آلود و كابوس‌آغشته.

*

مرتبط با اين پست در اين بلاگ:

- پرولوگ (آندري روبلف – بخش 0)

- اسب‌ها، اسب‌ها، اسب‌ها ((آندري روبلف – بخش 1)

- عقايد يك دلقك (آندري روبلف – بخش 2)

- تئوفانس يوناني تابستان، زمستان، بهار و تابستان سال‌هاي 1405-1406 (آندري روبلف – بخش 4)

- حال من بي تو (فيلمنامه هاي كودكي ايوان، سولاريس، استاكر، نوستالگيا و ايثار)

- گذشته يه زخم پير و كهنه‌س خوب نمي‌شه (آينه)