Thursday, August 18, 2011

وطن

خالد میگفت آنهایی که قانونی اقامت دارند هم وضعشان بهتر از این نیست.زن و مرد و بچه همه چپیده بودند توی آلونکی آن طرف کارخانه.هر کدامشان که جانی برای کار کردن داشته باشند از پنج صبح تا هشت شب باید کار کنند.خالد کامیون را پارک میکند تا نوبتش بیاید.
اطراف اصفهان پر است از این کوره‌های آجرپزی.آجر اصفهان مرغوب است و میفرستندش مرز مهران، میدهند به عراقیها وطن نیمه ویرانشان را بسازند.کامیونی که جلوی ماست پارک میکند دم یکی از کوره‌ها.
خالد میگوید روزنامه‌هایی که چسبانده‌اند به در کوره‌ها هر وقت قهوه‌ای میشوند و شروع به سوختن میکنند یعنی آجرها پخته‌اند.کارخانه محوطه‌ای کثیف و بزرگ و نیمه ویران است که یک طرفش گل درست میکنند و گوشه‌ای دیگر آجرهایی که به نفت کوره آغشته شده‌اند چیده‌اند زیر آفتاب تا برای بردن به کوره آمده شوند.تراکتورهایی که توی محوطه آجرهای خام را جابه‌جا میکنند گرد و خاک بزرگی به پا میکنند.به جز سرپرست کارخانه همه کارگرها افغانی‌یند.در کوره را خراب میکنند و چند افعانی ریز نقش میجهند توی کوره و سه تا جوانتر که یکیشان پسربچه پانزده ساله‌ایست میپرند پشت کامیون.یک سر تسمه نقاله را تو کوره میگذارند و سر دیگرش روی کامیون.آجرها بی‌امان از داخل کوره بیرون میآیند و جوانکها باید بی وقفه آجرها را ته کامیون بچنیند و من به این فکر میکنم اگر جای آنها باشم به ده دقیقه نرسیده باید نعشم را بیاورند پایین.اما جوانکها انگار عادت دارند.حین کار با آن لهجه‌ای که من چیزی از آن نمیفهمیدم شوخی هم میکردند.
راننده کامیونی که منتظر بود کامیونش پر شود و حالا رفته بود بالا و نظارت میکرد سر یکی از کارگرها داد میزند.نمیفهمم چرا ولی ول‌کن نیست و بنا میکند به فحش دادن که افغانی مادرقحبه چرا حواست را جمع نمیکنی.اشک توی چشم جوانک جمع میشود. خون خونش را میخورد که چرا اینجا وطنش نیست و چرا نمیتواند دندانهای این بی‌همه چیز را توی دهانش خورد کند.فقط به پیرمرد افغانی‌ که دلداریش میدهد آرام میگوید: آخه چرا به مادرم فحش میده...
توی راه برگشت خیلی حرف نمیزنیم.خالد در حالی که چاییش را هورت میکشد میگوید یادت هست که عاشق دختر‌عموت شده بودم ...و من به این فکر میکنم که چرا وطن فقط برای بعضی‌ها وجود دارد.که وطن چه چیز مزخرفیست...

Sunday, August 14, 2011

داغان‌بودگی!

آدم خوبه وختی به گا رفته و داغونه علائمش‌َم بروز بده.مثلا بزاره ریش سیبلش بیاد بدجور. کم بخوره لاغر شه.که فرم و محتوا با هم جور بیاد.که یهو اگه رفیقی آشنایی دید تو خیابون یارو از صد کیلومتری دوزاریش بیفته.بیاد جلو بگه چی شده فلانی خیلی نابودی؟

دیگه اینکه گاهی بدجور کابوس ببینه.سیگار کون به کون کنه و بعضی وختا هم بتونه یه دل سیر گریه کنه.ما که سبیل نه ولی ریشمون یه خورده میاد حوصله نریم هی بخاره اعصابمونو بدتر بگاد.میزنیم.

خورد و خوراک هم که اصلا از همون دوره بچگی هر وخ اضطراب داشتیم امتحانی چیزی بود مدام دهنمون میجنبید.سیگار هم خدا شاهده ریه تموم کردم.دو نخ میکشم دلم به هم میخوره.

بدبختی تو عمرم خدا‌سر شاهده به بار تو بگو یه بار کابوس ندیدم.شده خواب مادربزرگ مرحومم...،خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.... ببینم ولی این جور نیست که مثلا با داد و هوار از خواب بپرم.ناراحت هم میشم ها ،زور هم میزنم یه نمه گریه کنم ولی نمیشه لامصب.
عذاب وجدان دارم سر این گریه نکردن حتی.آخه این مامان بزرگ ما همین دو سال پیش عمرشو داد به شما...رفتگان شما هم...بعد ما سر خاکش هر چی زور زدیم هر چی هق‌هق خشک زدیم روشن نشد.بعد دو ماه بعدش این عموزاده خودکشی کرد....رفتگان شما هم....اونجا هم همین بساط.پشت بندش خاله عمرشو داد به شما...بیامرزه...بعد پسرخاله که بنده خدا بدجور فلج هم بود. تا اینکه همین اواخر دو سه ماه پیش که دایی‌جان از سرطان مرد....رفتگان شما به همچنین...خلاصه همیشه همین بساط بوده.خود آدم خودش به جهنم بقیه میبینن میگه فلانی، یابو، فلان کسش مرده اصلا ناراحت نشده.یه قطره هم گریه نکرده.ملت فضولن میگن.از دل آدم که خبر ندارن.

جدای از این شده خب آدم یه وختایی کم بیاره دلش بخواد یه خورده سبک شه.بریزه بیرون.بغض میکنی ها حس میکنی یکی داره حلقومتو میکشه بیرون ولی دریغ از یه چیکه.بعد دیگه باید هر جور شده بغضه رو زورچپون هم شده بخوری.ای تف به قبر پدر اون‌کسی که مفهوم مرد گریه نمیکنه رو نهادینه کرد تو این جامعه!

عرض میکردم خوبه آدم شانس داشته باشه وقتی داغونه لااقل علائم طبیعیشم نشون بده.لااقل بقیه مثه یه آدم خوشحال باهات رفتار نکنن نمک رو زخم...این جوری آدم انگیزه‌هاشو برا افسرده بودن از دست نمیده!

Saturday, August 13, 2011

بدیهی‌یه!


من آدم خرافاتی نیستم.محافظه‌کار شاید ولی خرافاتی نه.به جن و پری و این‌جور چیزها هم کمترین اعتقادی ندارم.البته شبها آب داغ روی زمین نمیریزم چون میگویند بال بچه پریها ممکن است آسیب جدی ببیندو بعد کس و کار پری مصدوم توی زندگی آدم کرم بریزد و اگر گربه سیاه دیدم رویم را آن طرف میکنم و سعی میکنم طوری وانمود کنم که اصلا چنین چیزی ندیده‌ام چون ممکن است گند زده شود به تمام روزم.قبول کنید برای آدمی در شرایط من ریسک بزرگی است.آدم نباید دنبال دردسر باشد.
هر ایده‌ای در این جهان هر چند زوایا و خفایایش توسط متفکرین بزرگ پشت و رو شده باشد ته‌اش ممکن است کاشف به عمل بیاید که نظر متفکرین کذایی همچین بی گیر و گرفت هم نبوده و فلان استثنا لحاظ نشده.آن وقت باید خر آورد و باقالی بار کرد.این یکی از محکمات فکری بنده است که آدم نباید خر باشد!

Friday, August 12, 2011

نگاهی به پدیده نسخ در قرآن

ابن‌عربی میگوید:آیه‌یفاذا انسلخ الشهر الحرام» ناسخ حکم یکصدو چهارده آیه است:تازه انتهای همین آیه که میفرمایدفان تابو و اقاموا الصلاه و آتوا الزکاه فخلوا سبیلهم» ناسخ ابتدای آن است. زرکشی،البرهان فی علوم القرآن ج۲ ص ۴۰ و ۴۱

قضیه این است که تعدادی از آیه‌های قرآن با یکدیگر تناقض دارند.عمده این آیات احکامی هستند درباره امور روزمره صادر شده‌اند.بنابراین گفته میشود که این آیات ناسخ و منسوخند یعنی آیه‌ای که نسخ شده منسوخ و آیه‌ای که نسخ کرده ناسخ.توجیه قضیه هم مشخص است که به هر حال بنا بر شرایط خداوند احکام برخی چیزها را عوض کرده که اصلا چیز عجیبی هم نیست.مثلا در سالهای اولیه اسلام که هنوز مسلمانان قدرتی نداشتند در مقابله به کفار دستور به صبر شده ولی بعد از فتح مکه و قدرت گرفتن مسلمین کافر اگر به اسلام نگرود مهدور‌الدم میشود و باید کشته شود.
اما مشکل از جایی به وجود میآید که برای شناختن ناسخ از منسوخ نیاز داریم بدانیم به لحاظ تاریخی کدام آیه دیرتر و کدامیک زودتر نازل شده‌اند و مشخصا آیه‌ای که دیرتر نازل شده ناسخ است.اما همانطور که میدانید آیات قرآن نه بر اساس ترتیب نزول بلکه به ترتیبی که پیامبر دستور داده چیده شده‌اند.بنابراین نیاز هست که با شواهد تاریخی بفهمیم کدام آیه در چه زمانی نازل شده.مثلا آیه‌ای که در جنگ بدر نازل شده باشد مشخصا زودتر از آیه‌ای که در جنگ احد نازل شده خواهد بود پس منسوخ است.
اما تا چند قرن بعد از پیامبر بنا به دستور خلیفه اول و دوم نقل حدیث ممنوع میشود و این حکم تا زمان عمرابن عبدالعزیز هشتمین خلیفه اموی باقی میماند.قدیمی‌ترین تاریخ موجود هم تاریخ طبری‌‌ست که نویسنده روایتهای مختلف و گاه متناقضی را در بسیاری موارد نقل کرده است.حاصل کار تعداد زیادی روایت و حدیث است که عمدتا با واسطه های زیاد(فلانی به نقل از بهمانی به نقل از بیساری...)بیان شده‌اند و تازه نیاز هست که معلوم شود کدام جعلی است.علومی مثل علم حدیث و علم رجال پیرامون همین موضوع شکل گرفته‌اند.اما در بهترین حالت نیاز به اعتماد به قول برخی افراد و ارزش دادن به روایاتی است که با واسطه کمتری بیان شده‌اند.
خودتان میتوانید حدس بزنید که در موضوع حساسی مثل ناسخ و منسوخ چه میزان دست فرد برای تشخیص بسته است و موارد کمی وجود دارد که بشود با قطعیت حکم داد.حالا سوال این است که این همه جزمیت موجود در بیان احکام دین از کجا میآید و چرا عالمان دین در این موضوع تا این اندازه بدون صداقت برخورد کرده‌اند.شاید اگر عالمان دین در طول قرنها با صداقت بیشتری برخورد میکردند و سعی نمیکردند اثبات کنند که اسلام برای همه چیز برنامه مشخص دارد احکام واجب و حرام بسیاری به مکروه مستحب کاهش میافت.
پ.ن :این برداشت من از فصل پنجم کتاب معنای متن (پژوهشی در علوم قرآنی) نوشته نصر حامد ابوزید به ترجمه مرتضی کریمی‌نیاست که البته صرفا طرح مسئله را از این کتاب است نه برداشت.برداشت آخر از من است.من شخصا در این موضوع کم میدانم و خوشحال میشوم دوستان مطلع توضیحات بیشتر بدهند.

Tuesday, April 5, 2011

جان فورد درمقام داستایفسکی

چرا هتفیلد اسلحه را روی شقیقه لوسی می‌گذارد؟ شاید واقعا دلیل خاصی ندارد. آدمها خیلی کارها را بدون دلایل آگاهانه انجام می‌دهند. پیش نیامده مثلا شما چاقویی دستتان بوده گذاشته باشیدش روی گردن دوستتان و طبیعتا داشته‌اید شوخی می‌کرده‌اید؟ برای من که خیلی پیش آمده. شاید هم هتفیلد واقعا می‌خواست شلیک کند و مرگ لوسی را به شکلی آسان‌تر و قابل‌تحمل‌تر رقم زند به نسبت اینکه گیر آپاچی‌ها بیفتد. مثل دیوید در انتهای ’’مه‘‘ (دارابانت). شاید هم داستان دیگری در کار است. داستانی مفصل و پرشاخ‌و‌برگ که تنها به اندازه سر سوزنی از آن را می‌دانیم، سر سوزنی به ایت اندازه که وقتی هتفیلد لیوان را از جیبش درمی‌آورد و لوسی نشانه روی آن را می‌شناسد و معلوم می‌شود هتفیلد مدت‌ها برای پدر لوسی کار می‌کرده؛ همینقدر فقط. شاید هتفیلد می‌خواهد ار پدر لوسی انتقام بگیرد؟ چرا؟ ما نمیدانیم. شاید می‌خواهد چیزی را به کسی ثابت کند. نمی‌دانیم. اما همه‌ این حالت‌ها محتمل است و هنر یعنی همین.

دالاس از رفتاری که توی دلیجان و توی مهمان‌خانه‌ی سر راه با او می‌شود نه که ناراحت نشود اما گویا به اینجور بی‌احترامی‌ها عادت کرده و شاید خود را مستحق آن هم می‌داند. اما عذاب واقعی را زمانی می‌چشد که رینگو به او پیشنهاد ازدواج می‌دهد. نه آسان است پنهان کردن آنجه به خاطرش از تو دوری می‌کنند و نه درست است و نه غلط.

گیت‌وود و پیکاک و دکتر را انگار خود داستایفسکی خلق کرده است با آن جزیی‌پردازی‌های بی‌نقص و داستان‌هایی که پشت‌شان هست و به خودمان واگذار می‌شود که بسازیمشان در ذهن.

اما رینگو؛ رینگو کید. در مورد رینگو کید مستقلا خواهم نوشت.

Monday, February 28, 2011

متن کامل نامه سرگشاده گروهی از وبلاگ نویسان سبز به علی مطهری

خدمت جناب آقای علی مطهری

با عرض سلام و احترام

ما، گروهی از هم‌وطنان شما هستیم که خود را فعال و هوادار «جنبش سبز مردم ایران» می‌دانیم. جنبشی که اعضایش از زمان برگزاری دهمین انتخابات ریاست جمهوری تاکنون متحمل رنج و درد فراوان شده‌اند. ما برخی از همراهان خود را در خاک و خون دیده‌ایم و گروه بیشتری را امروز در بند و اسارت داریم. ما مورد ظلم قرار گرفتیم اما همچنان دادگاهی برای تظلم‌خواهی نمی‌یابیم.

آقای مطهری

در ریشه‌یابی علل و عوامل اتفاقات ناگوار 20 ماه گذشته میان ما و شما اختلافاتی وجود دارد. اختلافاتی که شاید بتوان در فضایی آرام به حل و فصل آنان دل بست و شاید هم هیچ گاه به توافقی قطعی بر سر آنان دست نیابیم، اما در این میان ما تشابهاتی هم می‌بینیم که می‌توانند محوریتی برای یک حرکت مشترک شوند.

ما به مانند شما از تداوم وضعیت نابسامان کنونی که بن‌بستی ناگوار را بر سر راه کشور قرار داده است به ستوه آمده‌ایم. ما خواستار بازگشت آرامش و آسایش به کشور و رفع فضای کینه و نفرت و خشم هستیم.

ما به مانند شما از تداوم خشونت‌های خیابانی، کشته شدن هم‌وطنانمان و بازداشت‌های گسترده ناخرسند هستیم و توقف این وقایع تاسف بار را برای مصالح خود و کشور در اولویت می‌دانیم.

ما به مانند شما از قانون‌گریزی و تصمیمات شخصی و جناحی و گروهی آسیب دیده‌ایم و بزرگترین قربانی چنین روندی را مصالح کلی کشور و ملت می‌دانیم.

ما به مانند شما راه حل عبور از بحران را نه در فضایی ملتهب و سرشار از دروغ و تهمت، که در سایه آرامش و گفت و گو جست و جو می‌کنیم.

و در نهایت ما نیز چون شما پافشاری بر لجاجت و تمامیت‌خواهی را ریشه تمامی این مصیبت‌ها می‌دانیم و امیدواریم همه شهروندان کشور، به ویژه مسوولین حکومتی با سعه صدر بیشتری به سخنان و مطالبات طرف مقابل گوش فرا دهند.

جناب مطهری

ما امیدواریم همین میزان از اشتراکات برای آغاز حرکتی مشترک در راستای نیل به توافقی مطلوب (هرچند حداقلی) کفایت کند. پس صادقانه و صمیمانه دست یاری به سوی شما دراز می‌کنیم چرا که شما را فردی صادق، هرچند در مخالفت با خود می‌شناسیم.

آقای مطهری

«جنبش سبز ایران» امروز جنبشی متکثر با خواسته‌های گوناگون است. هر کسی از ظن خود یار آن شده و به اعتراف شاخص‌ترین چهره‌هایش هنوز کسی نتوانسته است کلیتی را به تمامی اقشار حاضر در آن منتسب کند. با این حال ما گروهی از دل همین جنبش هستیم که امیدواریم تا با محوریت قانون، انصاف و مصالح ملی شاهد برقراری گفت و گو با نمایندگان منصف و صادق حاکمیت باشیم. در این راه خواسته‌های ما به صورت شفاف مطرح شده و هرکس که مدعی دلسوزی برای کشور و مردم است باید برای برآورده‌سازی آن‌ها تلاش کند:

ما خواستار رفع حصر خانگی رهبرانمان هستیم. آنانی که در هیچ محکمه‌ای محاکمه نشده‌اند و بر خلاف قانون و بدون هیچ اتهام اعلام شده و جرمی اثبات شده در حصر گرفتار آمده‌اند و از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی خود محروم مانده‌اند.

ما خواهان تضمین حق شهروندان بر تجمعات و راهپیمایی هستیم که صراحتا در بند 27 قانون اساسی ذکر شده است.

ما خواستار آزادی همراهان در بندمان هستیم که گروه گروه و بی‌هیچ گونه اتهام مشخصی بازداشت می‌شوند و بدون محاکمه در دادگاهی رسمی در بند و زنجیر به سر می‌برند.

ما خواستار آزادی مطبوعات و رفع هرگونه سانسور هستیم. حقی بدیهی و اولیه که در بند به بند قانون اساسی کشور به ویژه مواد 3، 24 و 175 مورد تاکید قرار گرفته است.

ما خواستار خاتمه دادن به شرایط امنیتی حاکم بر کشور هستیم که آن را بزرگترین خطر برای مصالح ملی و مایه وهن و بی‌آبرویی کشور می‌دانیم.

و در نهایت ما خواستار برگزاری انتخابات آزاد، غیرگزینشی و سالم هستیم که تنها مستبدین و دیکتاتورها می‌توانند با آن مخالفت کنند.

جناب مطهری

بپذیرید که در این فضا، هر بارقه‌ای از هم‌گرایی، هرچند به مصداق کورسویی لرزان، باید به فال نیک گرفته شود و مورد حمایت قرار گیرد تا بتوانیم به توافق‌های بزرگ‌تر چشم امید ببندیم. ما تنها می‌خواهیم به شما اطمینان دهیم که اگر در راستای تلطیف فضا و بازگشت امور کشور به روند عادی خود گامی بردارید صمیمانه از اقدامات شما حمایت خواهیم کرد. با این حال ما گمان می‌کنیم تا زمانی که ارتباط فعالان جنبش با چهره‌هایی که به صورت نمادین رهبران جنبش خوانده می‌شوند برقرار نگردد، حداقل‌های این توافق هم قابل دسترسی نیست.

پس اجازه بدهید از شما بخواهیم تا به نمایندگی از این جمع اعلام کنید آزادی رهبران جنبش ما، آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی از حصر خانگی از جانب فعالان جنبش سبز به مصداق گامی مثبت در راستای اعتمادسازی از سوی حاکمیت قلمداد خواهد شد. شما بهتر از هر کس دیگری می‌دانید که این چهره‌ها بارها و بارها بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی تاکید کرده‌اند، پس می‌توان امیدوار بود که همین فصل الخطاب مورد توافق طرفین، دستمایه گفت و گوهای آینده قرار گیرد.

آقای مطهری

ما می‌خواهیم که به رسمیت شناخته شویم. از ما یاد کنید اما نه به عنوان فتنه‌گران که ما تنها معترضیم. ما سوگواران جنبشی وابسته و مدفون شده نیستیم. ما آزادی خواهان مستقلی هستیم که جنبش پویای ما با گذشت 20 ماه سرکوب و فشار همچنان رو به رشد و بلوغ است. ما را فریب‌خورده ندانید که ما پرسش‌گریم. ما را اقلیت ناچیز نشمرید که ما بی‌شماریم حتی اگر در نگاه شما اکثریت نباشیم و در نهایت اینکه از آزادی رهبران و دیگر همراهان دربند ما حمایت کنید، ما نیز از حکمیت شما استقبال خواهیم کرد.

با سپاس از توجه شما و به امید بازگشت به آرامشی که مصالح کشور و ملت را در بر بگیرد

گروهی از وبلاگ نویسان سبز

وبلاگ های امضا کننده (به ترتیب الفبا):

آرزوهای یک دکتر کوچولو

آرش کمانگیر

اسپینوزا

امیر

اوپانیشه

تمرین دموکراسی

حرف حساب

راز سر به مهر

رود

شوایک

فعلا بی نام

گاه نوشت های یک فمنیست سبز

مجمع دیوانگان

نثر منصور

وسوسه ای به نام بودن

DIGIRAZ

  • این لیست تکمیل می شود:

حمزه غالبی

ضد دروغ

یغما

زیستن در کله تباه شده یک اسب

دختر خورشید

لیبرالیسم

لیبراسیون

کرگدن تنها

بیگانه

herrblum

امید 20

مرثیه های خاک

آرش حسینی پژوه

ورق پاره های زندان

فرصتی برای گفتن

عینک آفتابی

*

توجه: در صورتی که شما هم وبلاگی دارید و می خواهید از این متن حمایت کنید لطفا آدرس وبلاگتان را به (arman.parian@gmail.com) میل بزنید

Friday, January 14, 2011

گاهی حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می‌کند – درباره‌ی داستان کلاغ نوشته‌ی لیلا بابایی فلاح

جوان‌تر که بودم یک بار توی پارک ساعی نشسته بودیم با یار دلربا چی‍پس می‌خوردیم و یار دلربا یک دانه چیپس انداخت جلوی یک کلاغ و کلاغ بعد از چیپس خوردن حتما می‌دانید خیلی فرق میکند با خر بعد ار تیتاب خوردن؛ فرقش هم این است که اگر باز هم چیپس ندهی به او قیافه نگران کنند‌ه‌ای به خودش می‌گیرد که مجبورت می‌کند سعی کنی با ادامه‌ی چیپس از نگرانی درش آوری و چند دقیقه بعد کلی از کلاغ‌های پارک با چشم‌های نگران و منقارهای بلند و دست‌هایی که پشت کمر حلقه کرده بودند دورمان را گرفته بودند و صحنه الآن شاید از دور کمیک باشد اما آن لحظه اصلا کمدی نبود و باید فکری‌ می‌کردیم برای تاراندن این پرنده‌هایی که حاضر بودند با کمال میل پرندگان هیچکاک را بازسازی کنند.

این که در یک داستان شما دارید راجع به یک چیزی می‌نویسید اما جوری که کس دیگری ممکن است چیز دیگری برداشت کند علاوه بر مباحث هرمنوتیکی و مرگ مولف و ریدر ریسپانس و شرکت مخاطب در خلق هنر و علاوه بر اینکه ممکن است معماسازی دمده‌ی سالهای پیشین هم دلیل آن باشد و علاوه بر آنکه ممکن است خیلی دلیل‌های روانکاوانه دیگر هم ‍ پشت قضیه باشد یک دلیل خیلی مهم هم این است که اصلا فرق هنر با غیر هنر در اجرا همین است؛ وگرنه هر کس که خوب خاطره تعریف می‌کند که لزوما داستان‌نویس نیست و این خیلی بدیهی است؛ چه بسا خاطره‌ای که من از کلاغ‌های پارک ساعی تعریف کردم مثلا برای کسی یا کسانی هم جذاب بوده باشد اما هنر داستان‌نویسی این است که در داستانی که داری می‌نویسی و اسمش مثلا هست کلاغ و مثلا اگر بپرسی شاید بگویند درباره دختری است که کلاغ‌ها دوستش می‌شوند و برایش جواهرات هم می‌آورند و سابقه‌ی این دوستی به زخم‌بندی کلاغی تیرخورده برمی‌گردد در سال‌های پیش که پدر می‌خواست حیاط و باغ خانه را از شر کلاغ‌ها خلاص کند اما واقعیت این است که تمام این جریان کلاغ و جواهرات و پیرمردی که مجسمه‌های سفالی از کلاغ‌ها می‌سازد و همه و همه بهانه‌ی نشان دادن آن تنشی است که دارد توی خانه اتفاق می‌افتد و آن دعواهای زن و شوهری که دارد بچه را دیوانه می کند.

این است که به نظرم خانم بابایی در مجموع در نگارش داستان "کلاغ" موفق بوده و اگر همان‌قدر که در نوع روایت داستان و ریزه‌‌کاری‌هایی مثل تقابل سیاهی و سفیدی و پایان‌بندی خیلی خوب آن وسواس به خرج داده در انتخاب واژگان نیز همین‌قدر دقت می‌کرد و مثلا معلم را معلم می‌گفت نه دبیر چه بسا موفق‌تر هم بود.