Tuesday, May 29, 2007

درباره ي همنام - بخش دوم

الف -

"‌ آشيما همان طور كه توي بحر پسرش رفته ، همان طور كه شيرش مي دهد و ناز و نوازشش مي كند ، بي اينكه بخواهد ، دلش براي او مي سوزد . چون تا به حال هيچ وقت نديده كسي اين قدر تنها ، اين بي قدر بي كس و كار و محروم ، به اين دنيا پا گذاشته باشد . "‌ ( ص 38 )

آشيما دارد براي پسرش – گوگول – دل مي سوزاند يا براي خودش ؟ يا لاهيري ست كه براي جفت شان دل مي سوزاند ؟ يا لاهيري ست كه دلش براي خودش مي سوزد ؟ من چرا دلم داره مي سوزه ؟ اصلا ً‌دلم براي كي داره مي سوزه ؟

ب -

وقتي با رسم و رسومات ِ‌ هندي ( بنگالي ) آشنا مي شويم فقط با رسم و رسومات شان آشنا نمي شويم بلكه به فكر هم فرو مي رويم . در واقع ، حسي شبيه ِ‌ديدن ِ‌يك مستند نيست كه به ما دست مي دهد بلكه حسي از جنس ِ‌ مواجهه با يك داستاني است كه در خلال ِ ‌آن چيزهايي هم ياد مي گيريم ؛ مثلا ً‌ وقتي مي فهميم بنگالي ها چجوري براي بچه هاشان اسم مي گذارند و اينكه معمولا ً‌يك اسم ِ‌خودماني دارند و يك اسم ِ‌رسمي ، اين فقط يك اطلاعات دادن ِ‌صرف نيست " اسم ِ‌خودماني به آدم يادآوري مي كند كه زندگي ، هميشه آن قدر ها جدي و رسمي نيست و پيچيده نبوده و نيست . به جز اين ، گوشزد مي كند كه همه ي مردم يك جور به آدم نگاه نمي كنند . "‌ ( ص 39 )

يا وقتي با مراسم ِ آناپراسان آشنا مي شويم ، اين فقط يك آشنايي ساده نيست كه بعدا ً‌جايي بنشينيم و تعريف كنيم كه بنگالي ها در شش ماهگي بچه شان به مناسبت ِ‌خوردن ِ‌اولين غذاي سفت كه ممكن است يك دانه برنج باشد مراسمي مي گيرند و در انتها روي ظرفي خاك و خودكار و پول مي گذارند تا ببينند بچه كدام را انتخاب مي كند و اين يعني اينكه بچه در آينده از ملاك مي شود يا نويسنده يا بازاري . نه، قضيه فقط آشنايي نيست ؛ "‌ گوگول اخم مي كند ، لب پاييني اش مي لرزد ، توي شش ماهگي مجبورش كرده اند با سرنوشت اش روبرو شود . يكهو مي زند زير گريه "‌ ( ص 57 ) .

ج -

به نظر مي رسد آشيما ( شايد هم مي توان گفت لاهيري ) دل ِ‌خوشي از آمريكا ندارد اگر چه دلايل ِ‌كافي براي دوست داشتن ِ‌امريكا را هم دارد همين كه وسايل ِ‌گمشده اش را مي فرستند دم ِ‌خانه يا برخورد ِ‌مسوولين ِ‌بيمارستان با خودش را يادش بيايد ( همين الآن متوجه شدم كه اينها مخصوصا ً براي يك ايراني خارق العاده اند ! ) ؛ به ياد بياوريم وقتي اولين بار كه قدم در آمريكا مي گذارد ؛ "‌ آن روز بود كه اولين نگاه واقعي اش را به آمريكا انداخت : درختان لخت و عور با شاخه هاي يخ زده ؛ ادرار و مدفوع سگ ها فرو رفته توي پشته هاي برف و خيابان هايي خالي از هر جنبنده اي " (‌ ص 45 ) . جلوتر با تصوير هايي از زاويه ي اشيما مواجهيم كه فرهنگ ِ‌آمريكايي را ازين زاويه به خوبي نشان مي دهد ؛ مثلا ً وقتي برچسب هاي روي فولكس واگن پروفسور مونتگمري را مي خوانيم : يخه ي كله گنده ها را بگير ! اهميت بده ! كرست قدغن ! صلح ! ( ص 46 ) . يا جايي كه وارد خانه ي پروفسور و زن اش مي شود و نامرتبي و شلختگي آنجا را نشان مان مي دهد .

د –

لاهيري به خوبي از ابزار ِ‌زبان براي حس و حال ِ‌شخصيت هاش استفاده مي كند و ابايي از اين ندارد كه مثلا ً‌كلمه اي را مدام تكرار كند يا ايجاز را رعايت نكرده باشد يا متهم به خروج از چارچوب ِ داستاني شود ؛ استفاده ي مناسب از زبان را در جايي بيشتر حس مي كنيم كه " مي رود پاي پنجره ي اتاق نشيمن و تمام روز را گريه مي كند . موقعي كه دارد به بچه شير مي دهد گريه مي كند . موقعي كه آهسته روي سينه ي بچه مي زند تا خوابش ببرد گريه مي كند . در فاصله ي بين خواب و شير دادن بچه گريه مي كند . پستچي كه مي آيد گريه مي كند چون هيچ نامه اي از كلكته نرسيده . به دفتر آشوك كه در دانشگاه زنگ مي زند و كسي گوشي را بر نمي دارد گريه مي كند . يك روز وقتي به اشپزخانه مي رود كه شام درست كند ، مي بيند برنج شان ته كشيده گريه مي كند "‌( ص 49 ) .

ه –

باز هم توجهتان را جلب مي كنم به صحنه اي كه آشيما با كالسكه ي گوگول از مترو پياده مي شود و درهاي قطار كه بسته مي شود مي بيند وسايلش را جا گذاشته ؛ و مي دانيم كه تمام دلارهايش را خرج خريد همين وسايل كرده بود و مي دانيم كه آشوك اگرچه چيزي نخواهد گفت اما مطمئنا ً وضع مالي شان اجازه ي چنين اشتباهاتي را به آنها نمي دهد بعد مي گويد "‌ حالا او و گوگول تنها آدم هاي توي سكو هستند " اين تنهايي من را ياد تنهايي آكاكي آكاكيويچ مي اندازد وقتي شنل اش را مي دزدند و گوگول شش ماهه نشانه ي كافي اي است تا به "‌شنل "‌ ِ‌ گوگول برسيم .

و -

مي توان سطر ها را با دقت واكاوي كرد تا لذت بردن از كار را به اوج رساند ؛ وقتي آشيما به مردن ِ‌مادربزرگ اش فكر مي كند كه مي شود مادربزرگ ِ‌مادري ِ‌گوگول " كسي كه برايش اسم گذاشته ، اسمي كه جايي بين آمريكا و هند گم و گور شده " اين به خوبي آدم هايي را نشان نمي دهد كه جايي بين ِ‌وطن شان و جايي كه مهاجرت كرده اند گم شده اند ؟ آدم هايي كه هويت شان – و چه ارتباط ِ‌مهمي هست بين هويت و نام – كمرنگ تر و كمرنگ تر شده تا . . . . همه چيز را نبايد بگويم ، نمي خواهم لذت ِ‌خواندن ِ‌اين متن را – اگر نخوانده ايدش – ازتان بگيرم -

Monday, May 28, 2007

درباره ي همنام - بخش اول

اُپنينگ ِ همنامجومپا لاهيري - من را ياد اُپنينگ ِ Million Dollar Baby مي اندازد ، وقتي ايستوود زخم ِ‌شاگردش را بخيه مي زند و بعد دوربين زوم مي كند روي ِ‌زخم و وارد آن مي شود انگار و ما را هم با خود داخل ِ‌اين زخم مي كند .

همنام با درد آغاز مي شود ، درد ِ‌زايمان ، و اين مي تواند يك نشانه باشد – اين كه مي گويم "‌ مي تواند " به خاطر اين است كه هنوز فقط بخش اول كتاب را خوانده ام و نمي دانم جلوتر قرار است چه اتفاقي بيفتد ! – نشانه ي دردي كه قرار است در ما بيدار شود – شايد هم فقط در كاراكتر ِ‌داستان باشد و به ما نرسد - .

لاهيري خيلي خوب داستان را شروع مي كند ؛ شخصيت پردازي ِ‌ او محشر است ؛ در واقع با كمترين جملات بيشترين اطلاعات را به خواننده مي دهد ؛ مثلا ً‌همين كه آشوك شيفته ي ادبيات روسيه است و نيكلاي گوگول را در حد پرستش دوست دارد ، يا اينكه آشيما توي بيمارستان همان مجله ي هندي اي را مي خواند كه تا حالا چندبار خوانده ، يا رنگ ملافه ي اتاق خواب شان يا اينكه وقتي آشيماي آبستن را داخل ِ‌آسانسور مي كنند مي فهميم كه اندازه ي آسانسور از آشپزخانه ي خانه شان بزرگ تر است و . . . .

در كوتاه ترين زمان ِ‌ممكن – بخش اول كتاب 25 صفحه ست – با آشيما و آشوك صميمي مي شويم ، خانواده شان را مي شناسيم و چيزهايي كه از زندگي شان لازم بوده بدانيم را مي فهميم . اصلا ً هم اين احساس بهمان دست نمي دهد كه دارد اين پاراگراف ها را زور مي زند كه برسد به جاهاي خوب ِ‌داستان ، يا ديالوگ هاي غيرواقعي اي نمي آورد كه فقط و فقط براي آگاهي دادن به مخاطب است و در دنياي واقعي هرگز اتفاق نمي افتند .

اين چند جمله را صفا كنيد تا دست تان بيايد :‌

. . . اسم شوهر آدم مثل بوس و كنار هاي فيلم هاي هندي ، يك چيز خصوصي و محرمانه است ، و براي همين به هيچ وجه نبايد به زبان بيايد . پس عوض اينكه صداش كند " آشوك " ، جمله ي هميشگي اش را مي گويد ؛ يك جمله ي بنگالي كه ترجمه ي تقريبي اش مي شود :‌ " ببينيد چي مي گم ! "‌ . . . .

Friday, May 25, 2007

خرمشهر را خدا آزاد كرد

يكي از ايده هايي را كه تا امروز خيلي روي آن پافشاري كردم و به ويژه در چند جلسه ي نقد فيلم بسيار از آن دفاع كردم ديشب از دست دادم ! تا ديشب اين گونه فكر مي كردم كه :‌

بديهي ست كه وقتي با يك كار ( منظور اثر هنري ست و البته معناي عمل كردن هم كه در آن است مد نظر است ) روبرو مي شويم نوع نگاه ِ‌ ما به آن كار مي تواند تابعي از مولف آن كار باشد ؛ مثلا ًً وقتي دارم " نامه ها "‌ را مي بينم يا وقتي دارم "‌ متن هايي براي هيچ " را مي خوانم ، بديهي ست كه دارم "‌نامه ها " ي كيارستمي را مي بينم و دارم "‌متن هايي براي هيچ " بكت را مي خوانم ؛ مولف خود يك نشانه است كه ما را هدايت مي كند كه چگونه با اثر برخورد كنيم ، مي دانم كه منطقي ست اگر دوباره و سه باره با آن كار برخورد كنم تا به درك معنايي يا كشف لذتي از آن برسم . اين البته به آن معنا نيست كه وقتي مولف ِ‌كار برايم ناشناخته است دنبال كشف معنا يا درك لذت نباشم ؛ بلكه ، خودم را كمتر به زحمت مي اندازم تا چيزي از آن دستگيرم بشود كه بار اول نشده است . به همين دليل است كه وقتي بزرگراه گمشده را مي بينيم و مات مي مانيم يا بهتر است بگويم نفس كم مي آوريم بار دوم هم مي بينيم و اين بار نفس بيشتري در سينه حبس مي كنيم تا به ژرفاي بيشتري برويم و بار سوم و چهارم و . . . – من تا شيش رفتم شما رو نمي دونم !‌- حالا اگر اسم لينچ پشت اين كار نبود ، چه دليلي داشت خودمان را به اين همه درد سر بياندازيم كه چند بار فيلم را ببينيم و چند بار راجع به آن بحث كنيم و برويم دوباره فيلمنامه را بخوانيم و بعد برويم "‌هنر امر متعالي مبتذل "‌ اسلاووي ژيژك را با چه دردسري بخوانيم – اين خودش كاري بود مشابه بزرگراه گمشده – مشابه از نظر پيچيدگي معنا – و . . . .

اگر معناي ديگر كار – عمل كردن – را در نظر بگيريم هم وضع به همين منوال است ، فكر كنيد كسي دارد فرياد مي زند :‌آماده ! شليك ! ؛ وقتي نگاه مان را مي چرخانيم و مي بينيم فرمانده ي گروهاني ست با لباس نازي حس متفاوتي دست مي دهد تا وقتي مي بينيم بنيني ست كه از پشت دوربين دارد داد مي زند – احتمالا ً‌ سر فيلمبرداري Life Is Beautiful

اما ديشب به اين فكرها شك كردم ، فكر كردم اگر فردا روزي مثلا ً كيارستمي در مصاحبه اي اعلام كند كه نامه ها را من نساخته ام كار دخترم است ! من يكي رودست خورده ام كه ! يا از كجا معلوم آن فرمانده گروهاني كه بالاتر گفتم ، مقابل دوربيني نيست كه من از اين زاويه نمي بينم ؟ بياييم هر اثري را با مولفه هاي دروني خودش بسنجيم – اين وسط مطمئنا ً چيزهايي را از دست خواهيم داد * ، اما مگر قرار است هميشه همه چيز را سالم و كامل به دست بياوريم ؟ -

بكت جايي مي گويد : "‌چه اهميت دارد كه چه كسي سخن مي گويد ، كسي گفته است ، چه اهميت دارد چه كسي سخن مي گويد "‌

شايد به دليلي مشابه است كه موريس بلانشو مقاله ي " غياب كتاب " اش را به --- --- تقديم مي كند ؛ مقاله اي كه دوبار با دقت فراوان خواندم و كور شوم اگر چيزي فهميده باشم !

البته اين نگاه ِ بدون ِ مولف يا مرگ ِ مولف ، طبيعي ست كه براي ذهنيت ما ديرهضم باشد ؛ چرا كه عادت داريم با شنيدن هر شعري - مثلا ً - اولين چيزي كه مي پرسيم "‌ مال كيه ؟ " باشد و مواقعي هم هست كه مولف يك كار – روي معناي دوگانه ي كار تاكيد دارم – را پيدا نمي كنيم و به خدا نسبت اش مي دهيم – نمي خواستم تيترو لو بدم مجبور شدم ! – و شايد بايد با همين نگاه ِ مرگ مولفي حرف معروف نيچه را بازخواني كنيم كه خدا به مرگي انساني در گذشته است .

اگر به اين بحث علاقمند هستيد مقاله ي " مولف چيست ؟ " ميشل فوكو ، از " كار به متن " رولان بارت و " غياب كتاب " موريس بلانشو را در كتاب سرگشتگي نشانه ها بخوانيد . باز هم تاكيد مي كنم كه من غياب كتاب رو نفهميدم !

* : يكي از نمونه هايي كه با اين نگاه از دست خواهيم داد بچه ي رزماري – رومن پولانسكي – خواهد بود . وقتي ندانيد در زندگي واقعي پولانسكي – مگر زندگي غير واقعي هم داشت ؟ - چه اتفاقاتي افتاد طبيعي ست كه رزماري را هم جور ديگري ببينيد – اشكالي هم ندارد اصلا ً‌ همه ي حرف ما اين بود كه مي توان جورهاي مختلفي ديد – ولي بعيد مي دانم آن گونه لذت ببريد كه اگر بدانيد .

Tuesday, May 22, 2007

دارم كم كم كمونيست مي شم .

"

. . . البته باز شناسي پسامدرنيسم به منزله ي وضعيت كنوني چيزها به اين معنا نيست كه ديگر تمامي رويه ها و انديشه هاي مدرن مستعمل و بي اعتبار شده اند . صحيح تر و پربارتر خواهد بود اگر بگوييم كه اين نه جامعه ي مدرن ، بلكه جامعه ي مدني ست كه پژمرده شده است و اينكه جهان ما نه يك جهان پسامدرن كه يك جهان پسامدني ست . به هر رو ، امروزه مدرنيته همچنان زنده و پاينده باقي مانده است ، چرا كه ويژگي اصلي اش در دست جرياني از انديشه ي غرب شكل گرفته است كه همواره ، در طي قروني كه به زمانه ي ما انجاميده اند ، انگاره ي دمكراسي ريشه اي را رودرروي سرمايه داري پيروزمند قرار داده است . اين خطي است كه در دوره ي مدرن ماكياولي ، اسپينوزا و ماركس و در عصر معاصر ، نيچه ، هايدگر ، فوكو ودلوز را به يكديگر پيوند مي دهد . اين اشاره اي متن شناسانه نيست ، بلكه هايش ( Affirmation ) سطحي بديلي ست از سنجش انتقادي و انديشه ي بنيانگذار . سطحي كه ذهنيت هايي بر آن شكل مي گيرند كه شايسته ي دمكراسي ريشه اي اند و از راه ِ‌كار ِ‌زنده ، كار ديونوسوس ، قادرند به اشتراك كمونيسم .

"

بخش پاياني مقاله ي كار ِ‌ديونوسوس ، نوشته ي آنتونيو نگري و مايكل هارت ، ترجمه ي ماني حقيقي ، سرگشتگي نشانه ها ؛

Saturday, May 19, 2007

اگه به خاطر اين توله سگ نبود تا حالا طلاقت داده بودم !

فكر مي كنم وقتي يك مرد دارد از حقوق زنان دفاع مي كند دارد حقوق زنان را پايمال مي كند ؛ بديهي ست منظورم از حقوق زنان چيزهايي مثل ِ راي دادن و رانندگي كردن نيست - اين ها حقوق بديهي ِ‌هر انساني ست – بلكه منظورم قسمت هايي از خواسته هاي زنان است كه دقيقا به جنسيت ِ‌زنانگي مربوط مي شود مثل ِ‌ مادر شدن – بخوانيد تحميل كردن ِ‌پدر بودن بر مرد – يا سقط جنين – بخوانيد محروم كردن ِ‌مرد از پدر بودن – و . . . .

روشن تر بگويم ، انسان ها چرا از حقوق حيوانات دفاع مي كنند ؟ به اين دليل ساده كه حيوانات خودشان نمي توانند از خودشان دفاع كنند ؛ فكر مي كنم وقتي مردها دارند از حقوق زنان دفاع مي كنند شأن آنها را به شدت فرو مي كاهند ؛ , و نه تنها شأن زنان را فرو مي كاهند كه غيرمستقيم توانايي آنان را در رسيدن به خواسته هايشان نيز مي كاهند ؛ كاش مشكل به همين جا ختم مي شد ؛

متوني كه در دفاع از حقوق ِ‌زنان آفريده مي شوند اگر آفريننده شان مرد باشد به دليلي كه گفتم از خواندن – ديدن ،‌ شنيدن و . . . - مي افتند و اگر آفريننده شان زن باشد داريم سوژه را از زاويه ي كسي مي بينيم كه اين وسط ذي نفع است ، زني كه از حقوق زنان دفاع مي كند شاهد بي طرفي نيست كه در دادگاه حاضر شده باشد ، شاكي اي است كه نتيجه ي قضاوت حكم مرگ و زندگي را دارد برايش .

اين گونه است كه وقتي متني فمنيستي از زني فمنيست را مي خواني همان حسي را پيدا مي كني كه در پايان ِ‌رمان ِ‌پنين ِ‌ناباكوف ، وقتي مي فهمي راوي داستان نه تنها آدم بي طرفي نبوده بلكه از پنين متنفر بوده است حالا شك مي كني كه اصلا به چقدر از حرف هاي راوي – كتابي كه خوانده ايد – بايد اعتماد كنيد در واقع سرتان كلاه رفته است ! اما آنجا با يك متن هنري مواجهيم و پنين را دوباره و سه باره مي خوانيم و لذت مي بريم اما اينجا صحبت از يك متن دادگاهي ست – سعي نكنيد با پادرمياني و ريش گرو گذاشتن و . . . سعي كنيد وانمود كنيد با رسيدن ِ‌زنان به همه ي حقوقي كه مي خواهند دايره بر مرد ها تنگ نمي شود - .

ژوليا كريستوا مي گويد :‌

"

آرزوي مادر شدن كه نسل پيشين فمنيستي آن را آرزويي از خود بيگانه ساز و حتي ارتجاعي قلمداد مي كرد ، ظاهرا ً الگو و سرمشق نسل كنوني قرار نگرفت . اما در سال هاي اخير شاهد افزايش تعداد زناني هستيم كه نه تنها مادر بودن خود را موافق زندگي حرفه اي يا تعهد فمينيستي شان تلقي مي كنند بلكه مادر بودن خود را امري ضروري براي كشف خود مي انگارند و اين نه كشف تماميت و كمال كه كشف پيچيدگي تجربه ي زنانه اي است كه با شادي ودرد عجين است ( شايد خانم نيكو سرخوش كه مقاله را ترجمه كرده عجين بودن ِ‌شادي و درد را ترجمه ي Jouissance آورده باشد ) نهايت ِ‌چنين گرايشي را مي توان نزد مادران همجنس طلب يا برخي مادران مجرد يافت كه از پذيرش نقش پدرانه امتناع مي ورزند و در اين امتناع ،‌يكي از شديد ترين اَشكال رد قرار داد نمادين و نيز پرشورترين ستايش از قدرت مادرانه را تا حد خدايي مي توان مشاهده كرد . "

اين را بگذاريد كنار ِ‌ ايده ي كساني امثال ِ‌من كه بچه دار شدن را آرتيفكت ِ‌رابطه ي مرد – زن مي داند و ترجيح مي دهند مسووليت ِ‌منقرض نشدن ِ‌نسل ِ‌بشر را به عهده ي كساني بگذارد كه زن را موجودي مي دانند براي توليد مثل .

حالا مي توانيد به اول اين متن برگرديد !

Thursday, May 17, 2007

يادم باشد اين نمي تواند شروع خوبي باشد بايد از جاهاي ديگري شروع كرد

اول گفتي "‌جز تو هيشكي "‌ و من كلي خوش به حالم شد و اصلاً هم برام مهم نبود كه اين را در جواب ِ‌"‌داري با كي چت مي كني ؟ "‌ گفته بودي ؛ دوست دارم اين جوري فرض كنم كه اصلا ً شروع ِ‌چت كردن مان با همين جمله بود

بعد چيز ديگري هم گفتي كه نمي توانم اينجا بنويسم توضيح دادن اش سخت تر از اين حرف هاسنت بايد چند پاراگراف سياه كنم و آخر هم جا نمي افتد مطلب ؛

و بالاخره گفتي كه " فعلا ً‌ كه نيستم " و من دارم فكر مي كنم ازين جمله چه چيزها كه در نمي آيد – تاكيد مي كنم كه در نمي آيد – مثلا ً ازين جمله اين در نمي آيد كه "‌بعدا ً‌مي شوم "‌ نه ، چه دليلي دارد كه اين از آن دربيايد ؟ - من اصلا استقرا را هم قبول ندارم چه برسد به اين ، تعجب مي كنم چه جور بعضي ها وقتي يك فلز را ده بار گرم مي كنند و مي بييند طول اش بيشتر شد نتيجه مي گيرند كه فلز را اگر حرارت بدهي بلند تر مي شود – تو البته تاكيد معنايي ات را مي گذاري روي " فعلا ً " و مي خواهي برسي به اين كه اين فعلا ً‌اگر بشود " بعدا ً " ، "‌نيستم " هم چيز ديگري مي شود من اما همان اول در " نيستم "مي مانم ؛ مي خواستم باشي و بماني .

* * *

- اهلي كردن يعني چي ؟

- يه چيزيه كه پاك فراموش شده ، معني ش ايجاد علاقه كردنه

- ايجاد علاقه كردن ؟

- آره ، تو الان واسه من يه پسر بچه اي هستي مثل صد هزار تا پسر بچه ي ديگه ، نه من هيچ احتياجي به تو دارم ، نه تو هيچ احتياجي به من ؛ من هم براي تو يه روباهم ، مثل صد هزار تا روباه ديگه ؛ اما اگه برداشتي و منو اهلي كردي اون وقت هر دو تامون به هم احتياج پيدا مي كنيم ؛ ميون ِ‌همه ي عالم تو براي من موجود يگانه اي مي شي من براي تو .

از "‌شازده كوچولو " انقدر دارم لذت مي برم كه نمي تونم وصف كنم .

Tuesday, May 15, 2007

در ستايش بودريار

مقاله ي وانموده ها ي بودريار با جمله اي از كتاب ِ جامعه شروع مي شود ، اما اين جمله در كتاب ِ جامعه نيست ! اين جمله دارد وانمود مي كند كه از كتاب جامعه است ؛ اين خلاقيت ِ‌بودريار را مي رساند كه با چنين ترفندي شروع مي كند ؛ به نظرم اين عبارت بايد خوشحال باشد كه ابتداي مقاله ي بودريار آمده نه در كتاب جامعه ، حتا اگر خوشحال هم نباشد نمي تواند ناراحت باشد . اين عبارت اصيل است و دارد كار خودش را مي كند .اين عبارت يك وانموده است وانموده اي كه دارد علامت ِ‌سرتيتر بودن را از خود بروز مي دهد و به همين خاطر نمي توان آن را از بالاي مقاله كشيد پايين ، اين عبارت همان قدر سر تيتر است كه عبارتي از كتاب جامعه در شروع ِ‌مقاله اي ديگر و بودريار هر چقدر كه در متن مقاله با عبارات محكم ميخكوب مان مي كند با اين ظرافت ها هم خلاقيت ِ‌خود را به رخ مي كشد .