میخواستیم بعد از کلی گشاد بازی بلاخره پرده ها رو بزنیم.بعد از این بیلبیلکا
که چرخ دارن و باهاشون پرده رو وصل میکنن( چی میگن بهشون؟گیره پرده؟من فرض میکنم
بهشون میگن گیره پرده و در ادامه متن هر جا گفتم گیره پرده بدونین همون بیلبلکاس
که چرخ داره و باهاشون پرده ها رو وصل میکنن) چی میگفتم؟ها گیره پرده نداشتیم.کامی
گفت یه جا این اطراف یه پرده فروشی دیده و لابد گیره پرده هم میفروشن.بعد با اون آدرس
دادنای مصیبت بارش شرو کرد به آدرس دادن.بین خونه ما و میدون سبلان یه جایی دست
چپ!هیچی دیگه مام راه افتادیم و همه دستهای چپ ممکن رو امتحان کردیم.بلاخره به این
نتیجه رسیدیم آدرس کامی رو بیخیال شیم و تو این گرما بهش فش بدیم شاید دلمون خنک شه
.بعد متی یه حصیر فروشی دید گفت بریم از این بپرسیم پرده فروشی کجا هست این
ورا.رفتیم گفتیم ما گیره پرده میخوایم کجا میتونیم پیدا کنیم.یارو یه پیرمرد جا
افتاده و باحالی بود.گفت از اینا میخواین و چند بسته از این گیره ها رو
درآورد.حالا صد دفه از جلو مغازه ش رد شده بودیم دنبال آدرس کامی.با حالت قهوه ای
مانندی گفتیم ای بابا.میدونی ما چقد راه رفتیم و دور خودمون گشتیم دنبال اینا.تو
این گرما خیس عرق.صد دفه هم از جلو مغازه شما رد شدیم ها...پیرمرد در حالیکه با
متانت از تو بسته داشت گیره ها رو در میاورد و میشمرد گفت:عیب نداره،اینا همش
اسمش میشه زندگی.
Tuesday, June 18, 2013
Thursday, April 11, 2013
ضرورت امر ضرورتا ضروری!
به گمانم به زمانه ای رسیده ایم که هر کسی باید برای خودش اصولی داشته
باشد.دیگر ادیان و ایدئولوژیها نمیتوانند
بدون تناقض آدم را در زندگیش راه ببرند.کسی که اصول شخصی خودش را نداشته باشد مثل
چیزی تو خالی که با یک فشار خرد میشود، خرد خواهد شد.سعی کنید مثالی از یک چیز
توخالی که با یک فشار خرد میشود برای خودتان پیدا کنید.به روشن شدن موضوع کمک
میکند.در واقع مثالها برای همین کارند البته گاهی ممکن است شما را از اصل موضوع
دور کنند.چه میگفتم؟آها.اصول.بله گمانم به دوره ای رسیده ایم که حتی مبنای حقوقی
قضاوت اجتماع درباره فرد بر پایه اصول آن شخص باشد.میشود ساز و کاری برای این
موضوع هم به وجود آورد.مثلا هر شخصی موظف باشد اصول زندگی خودش را مثلا در سن بیست
و چند سالگی به مراجع ذی صلاح اعلام کند.حتی مراکز مشاوره برای انتخاب اصول زندگی دایر
شود و آنوقت فلسفه یک فعالیت انتزاعی و مجرد برای آدمهای بریده از اجتماع نخواهد
بود.فیلسوفها با چند سوال بر اساس موقعیت فرد و جایگاه اجتماعیش در عوض حق ویزیت
به مردم کمک میکنند اصول خاص خودشان را پیدا کنند.فروش هر گونه اصول آماده هم باید
جرم تلقی شود تا از دلال بازی و ورود کلاهبرداران به این عرصه جلوگیری شود.البته
در این شرایط باز هم قشری که دستش به دهنش میرسد اصول بهتری برای زندگی انتخاب
میکند چرا که از فیلسوفهایی مشاوره گرفته اند که حق ویزیت بالاتری دارند و احتمالا
دانش آموخته جای درست حسابی هستند.ولی نیازی نیست ترس به خودتان راه بدهید.اساسا
کسی نمیتواند تضمینی در این باره بدهد.تغییر دادن اصول هم باید بر اساس شواهد و
مستندات و طی ضوابط معین اتفاق بیفتد و مثل تغییر دادن اسم یا گرفتن المثنی
شناسنامه باید به همین راحتی نباشد که افراد در تعیین اصولشان محتاط باشند.در چنین
جامعه یک نژادپرست به خاطر کمک کردن به یک سیاهپوست و یک فمینیست به خاطر پختن
قورمه سبزی ممکن است محاکمه شوند.
به هر حال از این حرفها گذشته میخواهم یکی از اصول زندگیم را اینجا لو بدهم.البته
در آینده هر کسی باید اصولش را علنا بیان کند(به هر حال هنوز که قوانین مربوطه
تصویب نشده!).این اصل حاوی گزاره صریحی نیست(البته درست میگویید در آینده باید
اصول را از گزاره های صریح انتخاب کرد ولی بیخیال شوید فعلا.حالا ما یک حرفی
زدیم!)بله میگفتم.این اصل حاوی گزاره صریحی نیست ولی قرار است تمام مساعی و
کوششهای زندگی را در آینده جهت بدهد:
آنقدر مست بغلش کنی که ندانی از شراب است یا او
Sunday, March 31, 2013
طرح.فسخ عزیمت جاودانه
توی رستوران پرسید راستی چی میخواستی بگی.من در حالی که تکه های گوشت و قارچ
را یکی یکی به دام می انداختم گفتم «آها درباره عشق.راستش فک میکنم هر آدمی اگه به
اندازه کافی وقت و فرصت برقراری رابطه داشته باشه میتونه یکی رو پیدا کنه خیلی
بهتر از اونی که فک میکنه عاشقشه.»حواسم بود که دارد من را نگاه میکند و با بی
میلی با غذایش ور میرود.«میدونی در واقع مشکل اینه که مثلا ما توی زندگیمون با چن
نفر میتونیم رابطه داشته باشیم.ده نفر بیست نفر حالا بگیر چل نفر.تازه بعدش چقد میتونیم وقت بذاریم
برا هر کدومشون.یه همین دلیل هم فرهنگها مفهوم عشق رو به وجود آوردن که به این
وضعیت سامان بدن.اینکه نفر اولی که دیدی خوبه دیگه جستجوت رو ادامه ندی.البته این
فقط یه جنبه شه.» چیزی نگفت.دستش را زیر چانه اش تکیه داده بود و با حالت متفکرانه
ای لبش را گاز میگرفت و فقط من را نگاه میکرد که با ولع تکه های گوشت و قارچ را به
سس سفید رنگ آغشته میکردم و میبلعیدم.
حالا شصت سال از آن موقع گذشته و با زنهای زیادی در رستوران های زیادی غذا
خورده ام ولی هنوز همیشه به آن نگاه فکر میکنم.
Wednesday, March 13, 2013
مکانیک کوانتومی و تعابیر فلسفی یا «و این دنیا خیال اندر خیال اندر خیال است»
عاشق این آدمهایی هستم که توی یک عبارت کوتاه کلی مفهوم میگنجانند.با یک گنگی
اعجاب آور کلی تعبیر و تحلیل را ممکن میکنند.مثلا این جمله ارسطو را که میگوید:«حتی
اگر قرار باشد فلسفه نداشته باشیم باید فلسفه داشته باشیم.» آنقدر زیباست که قشنگ
حک میشود توی مغز آدم.با چند کلمه محدود چنین کاری کردن شگفت آور است.
یا مثلا این جمله جان ویلر فیزیکدان شهیر را دقت کنید که در مورد مکانیک
کوانتومی چه میگوید:
«قانونی وجود ندارد جز اینکه قانونی وجود ندارد.»
خداییش حال نکردید؟قضیه این است که مکانیک کوانتومی با وجود موفقیت شگفت آورش
در پیش بینی و توضیح فرآیندهای فیزیکی از نظر فلسفی چالشهای بسیاری دارد که برای
بسیاری پذیرفتنی نیست.طرد علیت،طرد دترمینیسم (موجبیت) در مقابل گونه ای اختیار که
به ذرات جهان داده میشود انگار که قدرت تصمیم گیری دارند،چیزهایی است که علاوه بر
اینکه توی کت خیلیها نمیرود فهم مکانیک کوانتومی را نیز دشوار میکند.فکر کنید که
ریچارد فاینمن بزرگ که خودش یک فرمولبندی جدید برای مکانیک کوانتومی ارائه داده (پث
انتگرالهای فاینمن) میگوید مکانیک کوانتومی را نمیشود فهمید.
در این وسط نیلس بوهر که بی شک یکی از بزرگترین فیزیکدانهای تاریخ محسوب میشود
تلاش کرد از نظر فلسفی کاری بکند و به همراه عده ای که مهمترینشان ورنر هایزنبرگ
باشد فلسفه ای را بنا نهاد که به مکتب کپنهاگ شهرت پیدا کرد.که مفهوم محوری آن اصل
مکملیت بوهر است.یک بیان ساده آن این است که پدیده ها ممکن است جنبه هایی داشته
باشند که شناخت همزمان آنها ممکن نیست چراکه تدارکی که برای مشاهده آنها باید دیده
شود همزمان ممکن نیست.مثلا در یک آزمایش مشخص تنها میشود یکی از دو جنبه موجی یا
ذره ای بودن الکترون را مشاهده کرد.البته خب به همین سادگیها هم نیست.فون واستیکر
که از شاگردان نزدیک بوهر است تعریف میکند که قرار بوده برای تولد هفتادسالگی بوهر
مقاله ای بنویسد به همین دلیل به به مقاله های اولیه بوهر مراجعه میکند و متوجه
میشود بیست و پنج سال است اصل مکملیت را عوضی فهمیده است.وقتی که پیش بوهر میرود و
میپرسد تعبیر جدیدش میپرسد درست است یا نه بوهر میگوید:نه
به هر حال کسانی مثل انیشتن و شرودینگر (که معادله اساسی مکانیک کوانتومی غیر
نسبیتی به اسم اوست) هیچ وقت دلشان با این مکتب کپنهاگ آرام نشد و هر چند هیچ وقت
نتوانستند ادعایشان را ثابت کنند ولی همواره بر این اعتقاد ماندند که این یک نظریه
میانی است و در واقع حالت خاصی از یک نظریه بزگتر باید باشد که هم دترمینیسم را
حفظ کند و هم به علیت صدمه نزند.
البته راستش من دوست دارم این بار حق با انیشتن نیاشد.انیشتن زیبایی ریاضی را
دوست داشت و معتقد بود دلیلی ندارد فرض کنیم که طبیعت/خدا اینقدر بدذات باشد که نگذارد
ما آن را کامل بشناسیم.ولی من فکر میکنم دلایل کافی داریم!
به هر حال جنبه های فلسفی مکانیک کوانتومی آنقدر پیچیده و هیجان انگیز میشود
که خیلی از فیزیکدانان اصولا طرفش نمیروند و فلاسفه هم که معمولا دانش کافی برای
ورود به مفاهیمش را ندارند.اینجاست که برتراند راسل میگوید:«من امیدوارم تعداد
روزافزونی از فلاسفه با گذشت زمان آگاه شوند که ندانستن فیزیک هر فلسفه ای را عقیم
میکند.»
پی نوشت:آن جمله که توی عنوان آمده را یادم نیست کی گفته هر که میداند بگوید
ممنون میشوم.در ضمن نقل قولها از کتاب خوب دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر نوشته
دکتر مهدی گلشنی آورده شده که به تمام کسانی که آشنایی حتی مقدماتی با مکانیک
کوانتومی دارند توصیه میشود.
Friday, March 8, 2013
هشت مارس
بعضیها میگویند
این روز که تبریک گفتن ندارد فقط باید به ستمهایی که مردان بر زنان روا داشته اند اندیشید
و از اینجور حرفها.من فقط دنبال بهانه ای برای تبریک گفتن به تو هستم.
Subscribe to:
Posts (Atom)