رادیو
را باز گذاشته بود.روی
سجاده بند نمیشد.عرق سردی
کرده بود.به خیلی چیزها
فکر میکرد.به نصیر که دست
از آن زهرماری بر نمیداشت.به
حسنآقا که آمده بود دم خانه و میگفت بد
کردم دستتونو گرفتم و بهتون پول قرض
دادم.به برم شکایت کنم
آبروتونو ببرم.به خودکشی.به
بچهای که پسفردا مدرسهها باز میشد
رخت و لباس درست حسابی نداشت.به
خدایی که اگه راستی پس کو؟به چه گناهی
کردیم آخه.به مردم شوهر
کردن ما هم شوهر کردیم.به
این طفل معصوم چه گناهی کرده.به
دلم یه روز خوش میخواد...خلصنا
منالنار یا رب!
Showing posts with label داستانك. Show all posts
Showing posts with label داستانك. Show all posts
Sunday, August 21, 2011
Saturday, December 12, 2009
چه كسي امير را كشت
نه كه پيش نياد دو تا دختر با ماشين شون بزنن به جاده ولي قبول كن تقريبا در حد غير ممكنه اين اتفاق، اونم چي؟ يه پورشه قرمز توي جاده اي كه امير خودش كه بچه كرمان بود مي گفت چقد ناامنه، تازه فقط اين نيس من عادتشو مي دونستم وقتي مي خواست صحبت از دوستاش كنه اگه طرف دختر بود اسمشو مي گفت اگه پسر بود فقط مي گفت دوستم، خودشم شايد ازين كه گفتم خبر نداشت ولي ناخودآگاه مي دونست چقد حسودم و خودآزار، حتا بايد مي دونست كه چقد باهوشم و از روي چه نكته هاي ريزي چه چيزايي رو كه نمي فهمم؛ خيلي چيزاي ديگه رو هم راجع به من مي دونست چه اونايي كه خودم گفته بودم چه اونايي كه خودش فهميده بود ولي همه چيزو درباره من نمي دونست.
Subscribe to:
Posts (Atom)