Showing posts with label سينماي شوروي. Show all posts
Showing posts with label سينماي شوروي. Show all posts

Wednesday, December 1, 2010

نوستالگيا

نوستالگيا روايت ِ – مي توان گفت روايت؟ - شخصيت ِ – مي توان گفت شخصيت؟ - نويسنده‌اي است – شايد هم شاعر – كه الآن در ديار غربت - ايتاليا – احتمالا راجع به يك اهنگ‌ساز روسي (پاول ساسنوفسكي) – نه بعيد است به اين خاطر آمده باشد – تحقيق كند يا الهام بگيرد يا هرچي. توي فيلم متوجه مي‌شويم ساسنوفسكي هم مدتي در ايتاليا بوده و بعدآ -به خاطر حس نوستالژيكش احتمالا- به روسيه برگشته و خودكشي كرده –مثل دومنيكو- اين آدم –گورچاكف– مترجمي دارد كه البته فقط مترجم نيست و سعي مي‌كند كمك هم بكند به گورچاكف و احتمالا دوستش هم دارد. اسمش يوجنياست. گورچاكف و يوجنيا اتفاقي با دومنيكو آشنا مي‌شوند؛ ديوانه‌اي – مي‌شود گفت ديوانه؟ -كه سال‌ها پيش خانواده‌اش را مدت‌ها در خانه حبس كرده تا نجات شان بدهد – از چي؟ از اين دنياي بي ايمان و بي امان – بعدها همسايه‌ها فهميده‌اند و پليس خبر كرده‌اند و نجاتشان داده‌اند. حالا هنوز هم فكر مي‌كند بايد دنيا را نجات داد. حاضر است در راه اين كار خودش را هم فدا كند كه مي كند. راهش را هم پيدا كرده؛ شمعي روشن را ار اين سر استخر ببرد آن سر استخر؛ البته خودش را كه نمي‌گذارند اين كار را بكند، ديگران مي‌گويند او ديوانه است و اذيت‌اش مي‌كنند؛ اين ماموريت را به گورچاكف مي‌دهد كه او بعد از سه بار امتحان موفق مي شود. موفق شدنِ گورچاكف هم‌زمان است با خودكشي – خود سوزي - دومنيكو در ملا عام.

فيلم با تصوير رويايي آدم‌هايي روي يك تپه آغاز مي‌شود كه البته يك سگ هم توي تصوير هست؛ سگي كه جلوتر در آن سكانس رويايي اوايل فيلم توي هتل هم روي سر گورچاكف است و در تصاوير ذهني گورچاكف معمولا حضور دارد و احتمالا – اين احتمال به قطعيت خيلي نزديك است – بخشي از خاطرات گورچاكف است. نوستالگيا اما فيلمي نيست كه بخواهد تنها احساس نوستالژيك يك آدم در غربت را نشان بدهد. به زعم من تاركوفسكي در اين فيلم مي‌خواهد نوستالژي‌اش را نه به تاريخ و جغرافيايي خاص كه به مفهوم ايمان نشان بدهد؛ و اين غم ِ غربت اگر چه ظاهرش بسيار شبيه است به همان ريشه‌ي واژه‌ي نوستالژي – اولين بار سربازان سوييسي بودند گويا كه در فرانسه بيمار شده بودند و پزشكان فهميده بودند به خاظر اختلاف ارتفاع و دوري از خانواده و حاشيه‌هاي آن است و اسم اين بيماري را گذاشتند نوستالژيا؛ - با اين‌حال بيشتر از آنكه فقدان زن و فرزند و دوري از خانه و كاشانه باشد كه گورچاكف را مي‌آزارد دوري از معنا و معنويت است دوري از ايمان است كه او را به سكوتي اين‌چنين واداشته است. زن گورچاكف در كنار ِ تصوير مدونا (مدونا به ايتاليايي يعني بانوي من) و غياب ِ مدونا در زندگي امروز و غياب ِ زن گورچاكف در زندگي او مي‌تواند نشانه اي از غياب ايمان در دنياي امروز باشد. همان ايماني كه در غياب‌اش دومنيكو براي حفظ خانواده‌اش آنها را در خانه حبس مي‌كند. دغدغه ايمان را تاركوفسكي در باقي كارهايش نيز دارد. مصايبي كه بر آندري روبلف وارد مي‌شود بيش از آنكه از ناداني آدم‌هاي جامعه و از بربريت تاتارها باشد از بي‌ايماني آنهاست و به همين خاطر حضور كليسا در آن فيلم – و در ساير فيلم‌هاي تاركوفسكي – به شكلي پارادوكسيكال هميشه محرز است. از پناه بردن روسي ها از دست تاتارها به كليسا تا اوج گرفتنِ يفيم از ساختمان كليسا تا آن كليساي نوستالگيا كه بيشتر به يك معبد مي ماند تا كليسا و تاكيدي هست بر اين نكته؛ حضور شمع‌ها و شمايل‌ها به جاي ارگ مثلا يا اتاق اعتراف خود نشانه اي از باور تاركوفسكي به اين نكته است كه ايمان مهم است نه مذهب. شمع‌هايي هم كه زنان نازا در معبد روشن مي‌كنند علاوه بر كاركرد روتين و غير‌مدل‌سازي‌شده اش مي تواند نمادين هم باشد؛ مخصوصا شمعي كه گورچاكف به نيابت از دومنيكو حمل مي‌كند مي‌تواند نمادي از خرد باشد اما به نظر من نيست؛ يا لااقل اين جنس از خرد، خردي ايماني است كه دومنيكو و آندري دارند. (مي گويم آندري كه هم آندري تاركوفسكي باشد هم آندري گورچاكقف هم آندري روبلف هم آ در نگاه خيره اوليس (آنگلوپولوس) هم خيلي آ ها و آندره هاي ديگر مي توان حتا اين آ را به آن آ هاي زن و مرد ِ نمايشنامه داستان خرس‌هاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست . . . هم كشاند) خردي كه يك به علاوه يك را دو نمي‌داند و يكي ديگر مي‌داند يكي بزرگ‌تر. يكي كه مي‌تواند و بايد جهان را نجات دهد. يكي كه از تركيب دومنيكو و گورچاكف حاصل مي‌شود؛ يكي كه بزرگ روي ديوار محل زندگي دومنيكو نوشته شده است.

در آندري روبلف به كرات درباره كنار هم قراردادن تكه‌ها حرف زديم و آن پازلي كه تاركوفسكي مي‌چيند و از آن ايمان بيرون مي‌زند و اندوه؛ اينجا هم يك اپروچ مناسب همين است؛ غياب مدونا را بگذاريد كنار غياب زن گورچاكف؛ تصوير دومنيكو در آينه را وقتي كه گورچاكف در آن خيره مي‌شود خود دوگانه‌اي است. خودكشي دومنيكو را بگذاريد كنار خودكشي ساسنوفسكي؛ تازه اينها فقط ارجاعات درون متني است وگرنه اگر از بقيه فيلم‌هاي تاركوفسكي هم نشانه بياوريم كه اين تابلو شكوه عجيبي مي‌يابد.

همه اينها را گفتم كه بگويم نوستالگيا فيلم بزرگ و مهمي است كه بايد ديد. اما واقعيت اين است كه اجراي تاركوفسكي آن اجرايي كه منتظرش بودم نبود؛ يعني آن فيلمي كه بعد از خواندن نوستالگيا در ذهنم ساخته شده بود قوي‌تر و زيباتر از فيلمي بود كه تاركوفسكي ساخته بود؛ آندري با دست‌هاي در جيب و ساكت بودنش بيشتر به يك احمق شبيه است تا يك نويسنده؛ يوجنيا با آن حرف‌هايي كه درباره ناديده انگاشته‌شدنش توسط گورچاكف مي‌زند بيشتر به يك آدم متوهم مي‌ماند كه در فضايي بيمارگون زندگي كرده باشد؛ به دوست پسر يوجنيا دقت كنيد تا بفهميد با چه جور آدمي طرفيد. دومنيكو هم بيشتر به يكي از اين ديوانه‌هاي خطرناك شبيه است كه بايد ازشان پرهيز كرد. نهايت روشنفكري و خردمندي گورچاكف را در اين مي‌بينيم كه بگويد و بداند كه شعر‌ها -و هنر كلا- قابل ترجمه نيست و بايد مرزها را از ميان برداشت – مقايسه كنيد با گام معلق لك‌لك و ايده ي مرزهاي ويران‌گر تا منظورم روشن‌تر شود - دنبال آزادي هستيم اما وقتي آن را به دست مي‌آوريم نمي دانيم با آن چه كنيم و اين خودش نقطه ضعفي است كه كارگردان ايده‌ها و فكرهايش را قلمبه قلمبه بگذارد توي دهن بازيگرانش؛ و همه اينها در فيلمي است به نام نوستالگيا؛ من اما اين حس نوستالژي را بيشتر از آنكه در گورچاكف -و خاطره ساسنوفسكي حتا- ببينم در زني مي‌بينم كه خانه اربابش را به آتش كشيده چرا كه نگذاشته برود به خانواده‌اش در شهري ديگر سربزند.

نكته آخري كه مي‌خواهم بگويم اين است كه من باور دارم به اين كه گونه‌اي از سينما مي‌تواند و بايد نشان بدهد به بشريت كه راه را غلط آمده است و بايد تصحيح كند مسيرش را و بايد اين فقدان معنا را جدي بگيرد؛ در زيباترين نمونه از اين دست اردت را مي توانم مثال بزنم؛ اما در نشان دادن اين معنا نبايد به بي‌راهه‌ي توجيه جنون برويم.

Nostalghia

محصول 1983 شوروي و ايتاليا

125 دقيقه رنگي و سياه و سفيد

كارگردان: آندري تاركوفسكي

نويسندگان: آندري تاركوفسكي، تونينو گوئرا

بازيگران :

اولگ يانكوفسكي در نقش آْندري گورچاكف؛ (در آينه نقش پدر را بازي مي‌كرد)

ارلاند يوزفسون در نقش دومنيكو؛ (بازيگر فيلم‌هاي ساعت گرگ، مصايب آنا، صحنه هايي از يك ازدواج، سونات پاييزي از اينگمار برگمان و نگاه خيره اوليس آنگلوپولوس)

دوميتزيانا جيوردانو (يوجنيا)

مرتبط با اين پست در اين بلاگ:

+ مصايب آندري

+ آينه

+ پنج فيلم‌نامه از آندري تاركوفسكي

Sunday, November 28, 2010

مصايب آندري

درباره آندري روبلف يا مصايب آندري كه من اين اسم دوم را به مراتب بيشتر ترجيح مي‌دهم چند مطلبي با هم صحبت كرديم كه لينك‌هاشان را در ادامه مطلب گذاشته‌ام؛ گويا يك نسخه از اين فيلم با زيرنويس فارسي در بازار موجود است كه من نديده‌ام و نمي‌توانم قضاوت كنم اما اگر دوستان ديده‌اند و نسخه خوبي است كه چه بهتر؛ به‌هر‌حال من براي كساني كه آن نسخه را در دسترس ندارند زيرنويس آن را به فارسي ترجمه كرده‌ام كه لينك دانلود آن را در ادامه گذاشته‌ام. (لينك زيرنويس‌هاي ديگري را هم كه قبلا زحمت‌شان كشيده‌ام مي‌گذارم!) لازم به توضيح است كه اين زيرنويس، نسخه اوليه و خام بوده كه قطعا جهت تبديل به يك نسخه قابل دفاع نياز به بازنويسي دارد. همين‌جا از دوستاني كه وقت و انرژي براي اين كار دارند مي‌خواهم كه اين زحمت را براي آيندگان بكشند؛ مناسب‌تر است اگر در ترجمه اين متن از زبان آركاييك استفاده گردد. در نسخه‌اي كه من آماده كرده‌ام تنها در مونولوگ‌ها و جملاتي كه از كتاب مقدس استفاده شده است سعي كرده‌ام از زبان متناسب استفاده كنم در ساير موارد جملات به زبان معمولي و امروزي ترجمه شده است كه همان‌طور كه قبلا گفتم براي برقراري ارتباط و درك فيلم مناسب بوده اما قطعا مناسب‌تر است اگر از واژه‌ها و عبارات آركاييك استفاده گردد.

آندري روبلف / Andrei Rublev / Andrey Rublyov

محصول 1966 شوروي

كارگردان: آندري تاركوفسكي

نويسندگان: آندري كونچالوفسكي، آندري تاركوفسكي

بازيگران: آناتولي سولونيتسيت (آندري روبلف) و . . . .

205 دقيقه رنگي و سياه و سفيد

برنده جايزه فيپرشي از كن 1969

آندري روبلف – بخش اول: prologue

آندري روبلف – بخش دوم: اسب‌ها اسب‌ها اسب‌ها

آندري روبلف – بخش سوم: عقايد يك دلقك

آندري روبلف – بخش چهارم: تئوفانس يوناني تابستان، زمستان، بهار و تابستان سال‌هاي 1405-1406:

آندري روبلف – بخش پنجم: تعطيلات: 1408

آندري روبلف – بخش ششم: آخرين داوري ، تابستان 1408

آندري روبلف – بخش هفتم: يورشِ، پاييز 1408: دستگاه ِ فنا؛ گوشه‌ي تاتارستان

آندري روبلف – بخش هشتم: سكوت: زمستان 1412 مرثيه‌هاي جداگانه براي زن ِ هشتم يك تاتار و شوهر دوم يك پاريسي

آندري روبلف – بخش نهم: ناقوس؛ بهار، تابستان، زمستان و بهار 1423 و 1424؛ خطاب به بوريسكا براي شكستن ِ طلسم ِ سكوت ِ آندري در يكي مانده به آخرين قطعه ي مصائب آندري

آندري روبلف – بخش دهم: سخن آخر

- لينك دانلود زيرنويس فارسي فيلم آندري روبلف (مصايب آندري) (محصول 1966 كارگردان: آندري تاركوفسكي)

- لينك دانلود زيرنويس فارسي فيلم زن در ريگ روان (محصول 1964 كارگردان: هيروشي تشيگاهارا)

- لينك دانلود زيرنويس فارسي فيلم طبل حلبي (محصول 1979 كارگردان: فولكر شلندورف)

- لينك دانلود زيرنويس فارسي فيلم هانگر (محصول 2008 كارگردان: استيو مك كويين)

بازهم از تاركوفسكي در اين وبلاگ:

- حال من بي تو (پنج فيلم‌نامه از تاركوفسكي)

- گذشته يه زحم پير وكهنه‌س خوب نمي‌شه (آينه)

Thursday, October 28, 2010

عقايد يك دلقك

- Prologue

- اسب‌ها اسب‌ها اسب‌ها

بعد از فرار يفيم در پرولوگ فيلم، بخش بعدي فيلم با عنوان "دلقك: تابستان 1400" آغاز مي‌شود. قرار است با آندري روبلف آشنا شويم؛ آندري روبلف احتمالا مهم‌ترين و شايد معروف‌ترين نقاش روسي قرون وسطي باشد كه با گوگل كردن مي‌توانيد ببيند و بدانيد كه بيشتر فرسكو و شمايل‌هاي مذهبي مي‌كشيده و احتمالا نقاشي آن زمان همين بوده؛ متولد دهه 1360 ميلادي است و يا سال 1427 فوت شده يا 1430 – نقش آندري روبلف را در فيلم آناتولي سولونيتسين بازي مي‌كند و اين هماني است كه در سولاريس دكتر سارتوريوس بود و در استاكر نويسنده و در آينه پزشك؛ در دست‌نوشته‌هاي تاركوفسكي آمده كه دوست داشته در نوستالگيا هم همين سولونيتسين بازي كند كه اجل مهلتش نمي‌دهد؛ سولونيتسين سالي كه من دنيا آمدم از سرطان مرد؛ اين را هم اضافه كنم كه ذر سي و يكمين جشنواره برلين خرس نقره اي بهترين بازيگر را به خاطر نقش الكساندر زارخي در فيلم "36 روز از زندگي داستايفسكي" گرفت؛ شخصيت ديگري كه در اين بخش معرفي مي‌شود دانيل است، آيكونوگرافر روسي كه برخي از كارهاي منتسب به او در گالري ترتياكوف مسكو و موزه سنت پطرزبورگ موجود است؛ نقش دانيل را نيكولاي گرينكو بازي مي‌كند؛ بازيگر فيلم‌هاي كودكي ايوان، سولاريس، آينه و استاكر؛ همچنين بازيگر فيلم تهران 43، فيلمي درباره ي تلاش براي ترور هم‌زمان چرچيل، استالين و روزولت در جريان كنفرانس 1943 تهران.

آندري، كيريل و دانيل سه راهبي هستند كه صومعه را به سمت مسكو ترك مي كنند بلكم كاري گير بياورند، جلوتر باران مي‌گيرد، تا باران بند بيايد به سرپناهي پناه مي‌برند كه دلقكي براي عده‌اي روستايي در آن برنامه اجرا مي كند؛ اينكه مي‌گويم دلقك دارم jester را مي‌گويم وگرنه به اين بازيگران دوره‌گرد كه با اجراي زنده، مردم را سرگرم مي‌كردند و رقص و آواز هم جزيي از برنامه‌شان بود اسكوموروخ مي گفته‌اند؛ واژه اسكوموروخ هم احتمالا از كلمه يوناني σκώμμαρχος از ريشه σκῶμμα به معناي جوك گرفته شده كه اين واژه يوناني خود از واژه ايتاليايي scaramuccia به معناي جوكر گرفته شده و اين واژه ايتاليايي از ريشه عربي "مسخره" گرفته شده است. مهم‌ترين شخصيت اين اپيزود هم نه آندري روبلف است نه دانيل نه كيريل - كه جلوتر بيشتر درباره‌اش حرف خواهيم زد - بلكه همين دلقك يا اسكوموروخ است كه نقش او را بازيگر، كارگردان، فيلم‌نامه‌نويس، شاعر و ترانه‌سراي روسي رولان بايكوف بازي مي‌كند. دلقك در برنامه‌اي كه اجرا مي‌‌كند بويارها را مسخره مي‌كند؛ بويارها اعضاي بلندپايه‌اي در نظام‌هاي فئودالي بودند كه در آينده احتمالا تزار يا وليعهد مي‌شدند.

برنامه‌ي دلقك كه تمام مي‌شود چند سرباز كه مشخصا ماموران دولتي هستند سر مي‌رسند، احتمالا از قبل دنبالش بوده‌اند، پيدايش كه مي‌كنند كسي چيزي نمي‌گويد، دست‌هايش را مي گيرند، با خودشان مي‌برندش بيرون، محكم مي كوبندش روي يك درخت، آنقدر محكم كه بيهوش شود، يكي از مامورها انگار كه كيسه اي را بردارد برش مي‌دارد مي‌اندازدش روي اسب و مي‌برندش، در نمايي غم‌انگيز و با شكوه ماموران بر فراز تپه مي گذرند سوار بر اسب‌هايشان.

*

مرتبط با اين پست در اين بلاگ:

- حال من بي تو

- گذشته يه زخم پير و كهنه‌س خوب نمي‌شه