جسي عزيز
سلام
امروز از آن روزهايي نبود كه احساس بدبختي، به يغما رفتگي، فنا شدگي و چيزهايي از اين دست داشته باشم، حتا توي سينه ام هم احساس سنگيني و سردي نكردم، سرم هم داغ نبود، البته هنوز با روزهاي آرماني و رويايي فاصله دارم اما حس مي كنم دارم جان مي گيرم؛ بعد هم براي اينكه اين اوضاع معمولي را معمولي تر كرده باشم دست بردم از توي فيلم هايي كه نديده ام يكي را برداشتم ببينم؛ ديدم؛ در فضاي جنگ جهاني دوم بود؛ وقتي نازي ها به لهستان حمله كردند؛ خانواده اي را به يغما مي برند – پدر خانواده را مي كشند خواهرش را با خودشان مي برند و . . . - پسر كوچك خانواده كه جايي مخفي شده است مي تواند فرار كند؛ بقيه اش را خودت مي تواتي حدس بزني؛ تاثيرات روحي رواني اي كه اين اتفاق روي پسرك مي گذارد و تا آخر عمر ادامه دارد؛ پسرك همراه مردي كه او را پيدا كرده و از او مراقبت مي كند به يونان و بعد به كانادا مي رود؛ بديهي است كه پسر به اين مرد وابسته شود؛ پناه ببرد به تنهايي و نوشتن و خيلي چيزهاي ديگر را خودت مي تواني حدس بزني
نكته ي دلگرم كننده ي فيلم اين بود كه عشق مي تواند خيلي از زخم ها را التيام دهد. حتا زخم هايي به اين عمق را؛ من البته كمي شك دارم؛ تو چي فكر مي كني جسي؟ فكر مي كني عشق زخم هاي ما را هم بتواند التيام دهد؟ جسي فكر مي كني زخم هاي ما عميق ترند يا زخم هاي بازماندگان اردوگاه هاي كار اجباري؟
فيلم را اگر خواستي به دوستانت معرفي كني مشخصاتش اين است هر چند به نظر من كه معرفي كردن ندارد، فيلم خوبي نيست:
Fugitive Pieces
محصول 2007 كانادا، يونان
نويسنده و كارگردان : جرمي پودسوا
بر اساس رماني از آن مايكلز
104 دقيقه رنگي
ارادتمند تو
لني