بارها با خودم فكر كرده ام اگر 26 شهريور 78 كه براي ثبت نام رفته بودم پلي تكنيك اشتباها برنامه ي واحد تفرش را نديده بودم و اشتباهي فكر نمي كردم كه هشتم و نهم مهر ماه اردوي شروع تحصيل است و دهم شروع دانشگاه و بر نمي گشتم خانه و وقتي دوباره برمي گشتم دانشگاه نمي ديدم كه چه سوتي اي داده ام و نه خوابگاه گرفته ام نه مي دانم كلاس هايم كجا هستند و همكلاسي هايم كي هستند و نه مي دانم كجا بايد غذا بخورم كجا بخوابم و . . . شايد كه نه، حتما الآن وضعم فرق مي كرد؛ شايد به جاي اينكه الآن دزدكي وسط كارهاي احمقانه اي كه بايد براي بيمارستان ها انجام بدهم بيايم يك پست ِ جديد براي وبلاگم بنويسم الآن براي دانشجوهايم توي علوم تحقيقات پونك وسط ِ شبكه هاي عصبي و بيواينسترومنت تيكه مي پراندم و به دخترهايي كه خواهش تمنا مي كردند امتحان ميان ترم را ديرتر بگيرم با گوشه چشم نگاه مي كردم مي گفتم نه؛ البته آخرش به خاطر ِ خوشكل ترينشان قبول مي كردم يك هفته امتحان عقب بيافتد.
نه فقط سوتي ِ آن روز كه خيلي اتفاقات ريز و درشت ِ ديگر كه در زندگي آدم مي افتد اگر نمي افتاد يا جور ديگر مي افتاد حتما روال زندگي آدم فرق مي كرد؛ در واقع ما داريم يكي از بي نهايت حالت ممكن را تجربه مي كنيم و وسوسه ي تجربه كردن يا لااقل دانستن ِ حالت هاي ديگر دست از سر ِ خيلي ها بر نداشته و نمي دارد.
در مورد فيلم "بدو لولا بدو" بارها و بارها گفته ام كه فيلم خوبي نيست، البته فيلم بدي هم نيست ولي واقعا چيز زيادي براي گفتن ندارد؛ اين ايده كه اگر مثلا در فلان لحظه فلان اتفاق ِ بي اهميت نمي افتاد بعدتر هم فلان اتفاق بااهميت هم نمي افتاد ايده ي خيلي معمولي و بديهيي است كه خلاقيتي در آن نمي بينم و بيشتر به درد هنرمندان دست چندم ومخاطبان دست چندم مي خورد؛ همين ايده ي دست چندم را كارور در يك داستان كوتاه دست چندم آورده بود – دختري كه از مغازه آدامس مي خريد و بعد مي رفت زير ِ ماشين – در واقع به سختي مي تواند دست مايه ي مناسبي براي يك داستان يا فيلم باشد؛ تاكيد مي كنم داستان يا فيلم؛ مثلا يك جور هايي همين ايده را زهرا موثق در يكي از پست هاي اخيرش نوشته كه نه داستان است نه فيلمنامه و از "بدو لولا بدو" و از آن داستان كارور و از اين فيلمي كه اينقدر دارم برايش مقدمه چيني مي كنم بهتر و خواندني تر است.
يكي از كارگردان هايي كه خيلي دوست اش دارم كيشلوفسكي است؛ به خاطر سه گانه ي بسيار زيبايش – آبي، سفيد، قرمز – و به خاطر ده فرمانش كه هر كدامشان شاهكاري است كم نظير و مجموعه شان شاهكاري بي نظير و به خاطر "زندگي دوگانه ورونيكا" كه يكي از قيلم هاي مهم، بزرگ و دوست داشتني تاريخ سينماست.
اما همين كارگردان دوست داشتني و بزرگ هم در دام ِ آن ايده ي سطحي افتاده و فيلمي سطحي دارد به نام شانس كور كه اصلا فيلم خوبي نيست و حيف است كه تصوير زيباي كيشلوفسكي را با آن شاهكارهايي كه اسم بردم با اين فيلم خراب كنبم.
فيلم شانس كور درباره ويتك است؛ دانشجوي رشته ي پزشكي كه پدرش فوت مي شود و براي تحمل اين وضعيت مي خواهد چند وقتي از درس و دانشگاه فاصله بگيرد تا بتواند با مرگ پدرش كنار بيايد؛ به همين خاطر تصميم مي گيرد چند وقتي به ورشو برود؛ در ورشو ژوشكا را مي بيند كه دوست دختر دوران نوجواني اش بوده است و حالا يكي از كساني است كه عليه كمونيسم فعاليت مي كند؛ ويتك به حزب مخالف كمونيسم مي پيوندد و مشكلات فراواني برايش پيش مي آيد؛ بعد همان صحنه اي كه ويتك داشت به سمت قطار مي دويد تكرار مي شود انگار زمان به عقب برگشته باشد و بخواهيم حالتي ديگر را ببينيم؛ اين بار ويتك به قطار نمي رسد، عصبي مي شود، با يكي از مامورين ايستگاه گلاويز مي شود، سي روز زنداني مي شود، به يك گروه سياسي زيرزميني مي پيوندد، به خواهر ِ دوست ِ دوران كودكي اش كه بعد از سال ها همديگر را ديده اند علاقمند مي شود، دوستانش بازداشت مي شوند، او متهم به خيانت است و اتفاقات ناگوار ديگر؛ دوباره همان صحنه ي دويدن سمت ِ قطار تكرار مي شود اين بار به قطار نمي رسد، بر مي گردد دانشگاه، درس اش را ادامه مي دهد، با دوست دخترش ازدوج مي كند، مراتب ترقي را پشت سر هم تكرار مي كند – پله هاي ترقي را تي مي كشد! - بعد هواپيمايي كه سوارش شده تا به پاريس برود منفجر مي شود.
Przypadek: شانس كور (Blind chance)
محصول 1987 لهستان
نويسنده و كارگردان: كريستف كيشلوفسكي
با بازي بوگوسلاو ليندا (ويتك)، بوگوسلاوا پاولك (ژوشكا)، تادوژ لومنيچكي (ورنر)، زبيگنيف زاپاسيه ويچ (ادام) و . . .
122 دقيقه رنگي
موسيقي: وويسيچ كيلار
مدير فيلمبرداري: كريستف پاكولسكي
تدوين: الزبيتا كوركوفسكا
+ عنوان پست برگرفته از غزلي است از جليل صفربيگي ( . . . يقين دارم كه روزي شيشه شفاف عمرم را / به دست سرنوشت - اين كور مادرزاد - خواهد داد . . . )