Showing posts with label كن لوچ. Show all posts
Showing posts with label كن لوچ. Show all posts

Friday, May 29, 2009

به خاطر هرچیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند

بهار 1936 بود که لیورپول را به سمت اسپانیا ترک کردم تا علیه فاشیسم بجنگم حالا توی آمبولانس دخترم روی سرم نشسته و من دارم می میرم؛ وقتی رسیدم اسپانیا به پووم (Partido Obrero de Unificación Marxista) ملحق شدم زخمی شدم برای مداوا به بارسلونا آمدم؛ هم از مبارزه علیه فاشیسم خسته شده بودم هم دوست داشتم با زن دوستم که توی جنگ کشته شده بود بخوابم؛ با زن دوستم خوابیدم و به گروه رقبای سیاسی نظامی مان پیوستم؛ زود البته پشیمان شدم و برگشتم پیش دوست های پومی م؛ می دونم به بیمارستان نمی رسم و توی همین آمبولانس می می رم. مطمئنم.

پونزدهمین فیلمی که امسال دیدم:

برنده ی جایزه ی فیپرشی از جشنواره کن 95

Land and freedom

محصول 1995 انگلستان، اسپانیا، آلمان، ایتالیا (BIM)

کارگردان: کن لوچ

نویسنده : جیم آلن

109 دقیقه رنگی

دیشب ازون شبای جهنمی بود؛ حتا قهرمانی بارسلون هم نتونست چیزی از جهنمی بودنش کم کنه؛ نچ نچای حسین، حرفای اکبر توی ماشین حرفایی که به دایی م زدم . . . دیشبو یادم می مونه؛

Monday, May 25, 2009

غم نان، رز، رزا، اشک

رزا داره لباس اتو می کنه که مایا از در میاد تو و میگه:

- تو به اتحادیه کارگری خیانت کردی تو یه خائنی

- جدا؟ فک می کنی من خیانتکارم؟

- نیستی؟

بعدش رزا در جواب حرف هایی می زنه که من یکی با شنیدنش اشکم درومد؛ ترجمه ی اون حرفا رو برای سیا تلفنی خوندم ببینم نظرش چبه؛ راست می گفت نوشتنش همان و فیلتر شدنمون همان؛

Bread and roses فیلمیه درباره ی یک خانواده ی مکزیکی که دو تا از دختراشون - با فاصله ی زمانی زیاد البته - میرن آمریکا برای کار، نشون دادن درام زندگی این آدما در یک بستر اجتماعی ناعادلانه که بسیاری شرکت های خصوصی از مهاجرین قانونی و غیر قانونی بیگاری می کشن ازون موضاعاتیه که خوراک کن لوچه.

Bread and Roses

محصول 2000 انگلستان، فرانسه، آلمان، اسپانیا، ایتالیا، سوئد (Parallax pictures)

کارگردان: کن لوچ

نویسنده: پل لاورتی

110 دقیقه رنگی

Sunday, May 24, 2009

ای آب و روغنی که گرفتار آمدی

الف: نباید خودمو شارل بوواری صدا می زدم نباید، لعنت به من، لعنت به گوستاو فلوبر

تمام این هشت روز، روزی چند نوبت، برای محکم کاری، جوری که هنوز تاثیر قبلی از بین نرفته بعدی شروع بشه، جوری که خوابای عجیب ببینی جوری که مجبور شی مدام گوشیتو خاموش کنی و وقتی شدت استرس واضطرابت غیر قابل تحمل شد دوباره روشنش کنی و به دقیقه نرسیده زررررررر زرررررررر زرررر زررررررررر یک نفر با تمام توان این هشت روز . . . مار نشدم؛ کژدم شدم با نیشی آماده روی شقیقه م که هر لحظه ممکنه شلیکش کنم؛ به طرز بیرحمانه ای دارم خودمو کنترل می کنم؛ به آدم های دوروبرم لبخند می زنم و این نیش لعنتی رو با نیشی که تابناگوش اشتباه می گیرن خدا رو شکر؛

ب: سبز امیدوارانه

شنبه شب میرحسین موسوی از شبکه یک حرف زد؛ نکته ای که باعث میشه شک ام یه یقین تبدیل بشه و بهش رای بدم اینه که با جسارت و شجاعت تمام دست گذاشت روی یکی از خطوط قرمزی که تاحالا کسی جرات نکرده بود از رسانه ی ملی بهش بتازه و اونم قضیه ی ارجح دونستن آرمان های برادران لبنانی و فلسطینی مون به ملت خودمون و رفاقت ابلهانه ی دولت با کشورهای آمریکای لاتین بود؛ و جالب اینه که نقدهایی که در شروع حرفاش به وضعیت کشاورزی، صنعت و مسایل اجتماعی داشت درست بعد از حرف های رهبری توی کردستان و حمایت بی دریغش از دولت نهم معنای مهمی در دل خودش داره؛ اینکه این آدم حتا می تونه ما رو به مرزهای بازتری نسبت به دوران خاتمی ببره.

من به این آدم امیدوارم و بهش رای میدم و از شما هم میخوام به خاطر بهتر شدن فضای مملکت بهش رای بدین.

ج: طوطی جانم از بهر پسته آمد بر شکر اوفتاد

در راستای دیدن ادامه ی آثار کن لوچ رفتم سراغ اون فیلم اپیزودیکی که یازده تا کارگردان - از جمله کن لوچ - یازده تا کار یازده دقیقه ای در باره ی یازده سپتامبر ساخته ن؛ چیزی که توش کشف کردم اینه که دقیقا هر اپیزود از اپیزود قبلش به مراتب خلاقانه تر وهنرمندانه تره؛ جالب این که ضعیف ترین کار، متعلق به سمیرا مخملبافه که دقیقا داره پا جای پای پدرش می ذاره و بی منطقی و شعارزدگی و بی دقتی رو سرلوحه ی اعمال و کردار خودش قرار داده؛ آخرین اپیزود و بالطبع بهترینشون به زعم بنده از شوهی ایماموراست - کارگردانی که توی کمدی جریان آب گرم زیر پل قرمز نشون داد که چقدر خلاق و هنرمنده و من هر وقت نقدای مثبت در مورد کارای برادران کوئن می خونم می بینم مصداق اون حرفا کمدی جریان آب گرم . . . بیشتر می تونه باشه تا بعد از خواندن بسوزام مثلا – کارای دیگه ایمامورا رو ندیدم متاسفانه هنوز؛ از بحث اصلی دور شدیم؛ توی اپیزود ایمامامورا از فیلم مورد بحث سربازی که از جنگ برگشته معلوم نیس چه بلایی سرش اومده که مار شده؛ به شدت خوشم اومد و تکون تکون خوردم باید ببینین لازمه

ضمنا اپیزود کن لوچ جایزه ی بهترین فیلم کوتاه جشنواره ونیز 2002 رو گرفت.

11'09''01 - September 11 (در ایران: 11 سپتامبر 2001)

محصول 2002 انگلستان، فرانسه، مصر، ژاپن، مکزیک، آمریکا، ایران

نویسندگان و کارگردانان:

آلخاندرو گونزالس ایناریتو، آموس جیتای (نویسنده: ماری خوزه سانسلمه)، ادریس اوئدرائوگو، دانیس تانوویچ، سمیرا مخملباف، شون پن، شوهی ایمامورا (نویسنده: دایسوکه تنگان)، کلود للوش(نویسنده: پیر اوییترهووئون)، کن لوچ (نویسنده: پل لاورتی، ولادمیر وگا)، میرا نیر(نویسنده: صبرینا زاوان)، یوسف شاهین

134 دقیقه سیاه و سفید، رنگی

د: جوابیه

فلوبر میگه جمله ای که از نظر دستوری یا نگارشی، غلط باشه نمی تونه روی من تاثیری بذاره؛ این حرف برای من به شدت بدیهیه اما به این نتیجه رسیدم که برای دیگران نه؛ حتا من می تونم بگم جمله ای که از نظر دستوری یا نگارشی غلط باشه منو به ورطه های هولناکی می بره؛ مثلا پریشبا اس ام اس زدی که ای نولیان یک نولی ای دیوانه شد می دونی نولی توی ادبیات فارسی بی معناست؟ می دونی لولی درسته؟ می تونی بگی خب این یه غلط شنیداری بوده و قضیه اصلا اهمیتی نداره، درسته قضیه اصلا و ابدا اهمیتی نداره، اتفاقا همین پریروز برای دوست سیاوش توضیح می دادم که اهمیت نزد مردا و زنا چه تفاوت بنیادبنی داره؛ از نظر من وقتی تو داری برای من اس ام اس می فرستی که توش به جای لولی می نویسی نولی اونم نه یک بار بلکه دو بار اون وقت یاد اون روزی می افتم که سالروز درگذشت شاملو یکی سر مزارش با صدای بلند شعراشو غلط می خوند. اون آدم داشت دروغ می گفت و من اون شعر خوندنش رو دروغ می دونم می تونی البته به جای دروغ بگی کمبود یا عقده یا هرچیز دیگه ای ازین دست اما من ترجیح میدم بگم دروغ؛ نمی خوام متهمت کنم به اینکه دروغ میگی فقط می خوام بگم که از ادا دراودرن بدم میاد؛ وقتی توی ایمیلت وسط جمله بدون اینکه فعلی در کار باشه اشتباها ً و به تعداد از علامت "؛" استفاده می کنی این یعنی که با آیین نگارش آشنا نیستی و آشنا نبودنت با آیین نگارش دو تا نتیجه داره:

اول اینکه جملاتی که از نظر نگارشی و دستوری غلط باشن هیچ تاثیری روی من ندارن و خدا می دونه هر چی الان دارم فکر می کنم اون جمله ها اصلا درباره ی چی بودن هیچی یادم نمیاد.

دومین نتیجه ش اینه که من به این نتیجه می رسم که تو همه ی کارایی که در زمینه ی ادبیات و هنر واینا کردی همه ش ادا بوده؛ ادبیات چیزی نیس که تو رو ارضا کنه؛ البته این به خودی خودش دلیلی برای طرد و یا رد آدم ها نیس – مگه چند نفر توی دنیا هستن که تنها راه تحمل هستی رو غرقه شدن در ادبیات می دونن همانگونه که در عیشی مدام؟ - اما وقتی تظاهر به این کردی که به هنر علاقمندی و این اتفاق ها افتاد اون وقت من این رفتار ها رو توی قفسه ی دروغ های اطرافیانم بایگانی می کنم. همین اتفاق وقتی می افته که توی ایمیلت سکس رو س ک س می نویسی بی اینکه بدونی وقتی کسی توی بلاگ یا سایتش این کار رو می کنه به خاطر اینه که فیلتر نشه وگر نه توی ایمیل که دیگه این حرفا نیس.

تو تصور می کنی که منو دوس داری در صورتی که من فکر می کنم تو دچار توهم دوست داشتن منی؛ دلیلش برام واضحه، من دوست داشتن رو تجربه کردم و اتفاقا به دلیل شرایط روحی روانی م و دلبستگی های خاص، فکر می کنم که این حس رو در منتها الیهش تجربه کردم دوست داشتن یک دختر در حدی که اگه بگم زمانی که ساغر رو دوست داشتم چه کارهایی که نمی کردم اون وقت هم ممکنه به دلیل تصوری که درباره ی حست درخصوص من داری به شدت ناراحت و آزرده بشی، دوست داشتن یک پسر در حدی که مشابهش رو تا حالا نه دیدم نه شنیدم، دوست داشتن یک کتاب، دوست داشتن یک فیلم، دوست داشتن خواهرزاده م؛ اینجا لازمه یک نکته ای رو توضیح بدم تا حالا به خودم اجازه ندادم وقتی خواهرزاده م داره سیم موس رو می کشه یا کیبورد رو می کوبه روی میز کامپیوتر یا وقتی کتابامو خط خطی و پاره پوره می کنه بهش بگم نکن چون دوسش دارم و چون دوسش دارم ترجیح میدم خودم اذیت بشم نه اون، در بقیه موارد هم همینطوره وقتی کسی رو دوس دارم – هر کسی – ترجیح میدم اگه قراره یک0ی اذیت بشه خودم اذیت بشم نه اون و بنابراین فکر می کنم با توجه به رفتارها و حرف هایی که تاحالا ازت دیدم و شنیدم تو دچار توهم دوست داشتن منی و البته من در این بین بی تقصیر نبودم؛ نباید همون روز اولی که از ترفند زنونه ت استفاده کردی و روبروم ایستادی گفتی با سیلی منو بزن – عجب صحنه ی مبتذلی آدم یاد فیلم هندیا می افته- نباید نوازشت می کردم قبول اشتباه کردم. در هر صورت حتا اگه به معنای واقعی کلمه دوسم داشته باشی همونجور که خودت گفتی و معلومه که می دونی این فلش تا وقتی فقط یک سر داشته باشه عوارضش میشه همین میزان از فشار که طرفین باید تحمل کنن و میدونی که سمت دیگه ی این فلش وضعش چجوریه.

اولین انتظاری که ازت دارم اینه که بدونی داشتن حس دوست داشتن حتا به معنای واقعی کلمه هیچ حقی برای صاحبش و هیچ مسوولیتی برای کسی که طرف این حس واقع شده به وجود نمیاره. این نکته خیلی مهمه اما متاسفانه هیچ موجود مونثی توی تاریخ بشریت تا حالا این نکته رو درک نکرده البته سیاوش میگه مارگریت دوراس این حرفا رو می فهمه من شک دارم)

در مورد حسود بودن، این حس رو در موارد مختلف و در موقعیت های مختلفی توی خودم حس کردم؛ در اینکه حس بد و ازارنده ایه شک ندارم؛ انتظار بعدی م اینه که بفهمی و بدونی و این دونستنت منجر به رفتارهای متناسب با این فکر بشه که داشتن حس حسودی هم مثل حس دوست داشتن به صاحبش هیچ حقی نمی ده و به ابژه ی مورد حسادتش هیچ مسوولیتی تحمیل نمی کنه؛ اینه که پیشنهاد می کنم حست رو تا حد ممکن تصحیح کنی و از جایی به بعد که دیگه نتونستی تصحیحش کنی باهاش کنار بیای.

هیچ چیزی بیشتر از یک حرف یا رفتار بی منطق آزارم نمی ده فرقی هم نمی کنه از طرف کی باشه، در مقابل حرف های اعضای خونواده م با همه ی وابستگی و دلبستگی و علاقه و زنجیرشدگی ای که به هم داریم اگر توشون منطق نباشه عصبی میشم و برآشفته؛ ببین، تو می تونی از یه ادم بخوای که مثلا توی انتخابات به احمدی نژاد رای بده مثلا؛ اون آدم ممکنه به هر دلیلی علیرغم میل اولیه ش حرفتو گوش کنه و بهش رای هم بده اما می تونی از یه ادم خواهش کنی از احمدی نژاد خوشش بیاد؟ تو از من خواستی که دلتنگت بشم! دوست داشته باشم، نگرانت باشم و برای دیدنت لحظه شماری کنم! این حرف دقیقا و دقیقا و دقیقا به دلیل بی منطق بودنشون – ربطی هم به این نداره که ما می تونیم همدیگه رو ببینیم با نه و . . . – آشفته و عصبی م می کنه می خوای باور کن می خوای باور نکن.

تو میگی وقتایی که داشتی به خاطر من رابطه مونو کمرنگ می کردی و 1000 تا اس ام اس در روزت رو می کردی 999 تا انتظار داشتی منم یه کاری بکنم، یه کم فکر کن، چه کاری؟ کاری که تو دوس داشته باشی دیگه، کاری که منجر به پررنگ شدن رابطه مون بشه دیگه؟ اون وقت فک نمی کنی که ما دارم چیکار می کنیم؟ تو دوس داری رابطه مون پررنگ تر بشه و من برعکس؛ اون وقت تو از من می خوای که به ازای یک قدمی که در راستای کمرنگ کردن رابطه مون برداشتی منم یه قدم در راستای پررنگ شدنش بردارم؟ می خوایم کیو گول بزنیم؟ شاید می خوایم خدا رو گیج کنیم؟

دقیقا با این جمله ت موافقم که تو به یک رابطه ی عاطفی نیاز داری و همونقدر که ایمان دارم الان عصره، همونقدر ایمان دارم که اگه ازدواج کنی با یه آدمی که جانی نباشه معتاد نباشه و از نظر جامعه روانی نباشه بخش عمده ای ازین مشکلاتت حل میشه.

انتظاراتت رو بهم نگفتی واضح و شفاف و منطقی بهم بگو چه انتظاری ازم داری

Saturday, May 9, 2009

هنگامی که مردان نومید و خسته پیر می شوند

وقتی شونزده سالم بود به آب و آتیش می زدم هر جور شده یه پولی جور کنم بتونم اون کانتینر مبله ی لب ساحلو بخرم که وقتی مادرم از زندان آزاد شد دیگه نره پیش اون دوست پسر بی شرف و مواد فروشش که بابابزرگ بی غیرت ام هم حتا باهاش همدست بود؛ وقتی شونزده سالم بود مادرم از زندون آزاد شد و یه شب بیشتر پیش ما نموند؛ وقتی شونزده سالم بود مادرم خبر نداشت من چجوری پول جور کردم، یکی دوبار البته وقتی شونزده سالم بود ازم پرسید، ولی من هیچ وقت وقتی شونزده سالم بود بهش نگفتم؛ خواهرم وقتی شونزده سالم بود از مادرم بدش میومد میگفت حقش اینه که مث سگ تو هلفدونی بمیره من ولی وقتی شونزده سالم بود می خواستم کمک کنم مادرم ترک کنه؛ وقتی شونزده سالم بود پلیس در بدر دنبالم می گشت آخه اون مواد فروش کثافتو با چاقو زدم آش و لاشش کردم، همونی که باعث می شد مادرم ترک نکنه هیچوقت مخصوصا وقتی من شونزده سالم بود.

نامزد نخل طلای سال 2002؛ (سالی که هیات داوران به ریاست دیوید لینچ نخل طلا رو به پیانیست رومن پولانسکی دادن و این همون سالی بود که کیارستمی از اعضای هیات داوران فیلم های کوتاه بود و این همون سالی بود که ده ِ کیارستمی هم توی بخش اصلی جشنواره بود).

Sweet Sixteen

محصول 2002 انگلستان، آلمان، اسپانیا (Alta Films)

کارگردان: کن لوچ

نویسنده: پل لاورتی (برنده ی جایزه بهترین فیلمنامه به خاطر این فیلم از کن 2002)

106 دقیقه، رنگی

Thursday, May 7, 2009

کراچی - گلاسکو

هفتاد هشتاد سال پیش بود که توی هند زندگی می کردیم، درگیری های هندوها و مسلمونا که شدت گرفت دیگه اونجا قابل سکونت نبود ما با کسی مشکلی نداشتیم اما بقیه با ما مشکل داشتن؛ خشونت ها که زیاد شد کوچمون دادن پاکستان، گفتن برین اونجا که از هم دور باشین، دور شدیم اما اونا ولکن قضیه نبودن خونه هامونو آتیش می زدن، مغازه هامونو غارت می کردن، بچه هامونو می دزدیدن، زنامونو اذیت می کردن؛ انگار خلاصی ازین کابوس ممکن نبود، باید هزاران کیلومتر دور می شدیم راه افتادیم از پاکستان به سمت اسکاتلند؛ حالا سال هاست اینجا زندگی می کنیم، قوم و خویشامونو همونجا جا گذاشتیم اما زبونمونو که نمی تونستیم، پوستمونو که نمی تونستیم، فرهنگمونو تا جایی که جا داشت جا گذاشتیم اما نمی شد همه چی رو که جا گذاشت، خودمونو که نمی تونستیم جا بذاریم؛ حالا اون کابوس رنگ عوض کرده اما هنوز هست؛ کابوس ها همیشه هستن لعنتیا، نمی شه از شرشون خلاص شد.

می پرسین چه کابوسی؟ بهتون می گم:

توی گلاسکوی اسکاتلند والدین کازم خان، جازمین دختر خاله ش رو براش در نظر گرفتن که باهاش ازدواج کنه؛ کازم اما عاشق معلم موسیقی خواهر کوچیک ترش شده؛ دختری سفید پوست، ایرلندی و کاتولیک.

سنت ها، مذهب و شرایط جامعه کابوس جدیدیه که براشون اتفاق می افته، کازم نه می خواد خونواده ش رو از دست بده نه دختر ایرلندی، روژین رو، روژین نه می خواد کارش رو از دست بده نه کازم رو، کشیش منطقه می خواد بچه های کاتولیکشون رو کسی درس بده که به اصول مذهبی پایبنده و روژین نیست، والدین کازم می خوان بچه شون همونجوری خوشبخت باشه که اونا می خوان این کابوس جدید کم از کابوس زمانی نیس که هندو ها و مسلمونا به جون هم افتاده بودن.

Ae Fond Kiss

محصول 2004 انگستان، بلژیک، آلمان، ایتالیا، اسپانیا (Bianca film)

کارگردان: کن لوچ

نویسنده: پل لاورتی

104 دقیقه، رنگی

البته فیلم دوتا نقطه ضعف داره به نظرم یکی توی تدوینش باید بعضی صحنه های اروتیک کوتاه تر می بود، یکی هم پایان بندی فیلم می بایست تلخ می بود نه اینجوری؛

Tuesday, May 5, 2009

من و زهرا موثق و مجید اسلامی و کن لوچ و آقای صدر

تصور کنید به شما بگویند یک اپیزود سه دقیقه ای درباره ی سینما بسازید و شما چیزی بسازید و در آن نشان بدهید سینما را دوست دارید اما فوتبال را بیشتر از آن! کاری که کن لوچ در اپیزود سه دقیقه ای اش به مناسبت شصتمین کن کرد.

این کار را جسورانه و خلاقانه دیدم؛ از این بشر خوشم آمده؛ امسال هم که توی کن با فیلمی درباره ی اریک کانتونا یکی از بخت های نخل طلاست

فیلم To each his cinema که به مناسبت شصتمین سال برگزاری کن درست شد فیلم جذابی ست که باید دید. کلی فیلمساز هر کدام یک کار سه دقیقه ای می سازند که همانجور که از عنوان فیلم پیداست هر کدام به نوعی، نوع سینمای خودشان را نشان میدهند. بخواهم در مورد هر کدام دو خط هم بنویسم می شود مطلبی که قابل خواندن نیست از فرط طولانی بودن؛ فیلم را باید ببینید فقط یک اشاره ی کوتاه به چند تا از اپیزودها می کنم و باقی را به خودتان، خودتان را به خدا و خدا را به آشمان های لاابالی و برهوت واگذار می کنم.

شاهکارشان به نظرم کار آنگلوپولوس بود؛ سه دقیقه ای که ساعت ها قبل وبعدش را هم انگار ساخته باشد و می دانی که نساخته و می دانی که هست؛ من این را یک فیلم سپید می دانم – یادتون باشه این اصطلاح از منه بعدا که باب شد صاحب زیاد پیدا می کنه ! - نمی دونم چی بگم، حس عمیقی که در آن سه دقیقه هست را فقط از آنگلوپولوس می توان انتظار داشت.

اپیزود بیل آگوست هم فوق العاده بود به نظرم و بعید می دانم به این زودیا از ذهنم پاک شه؛ اپیزود کیارستمی فرم تازه و اجرای خلاقه ای داشت که تحسین برانگیز بود؛ از اپیزود یوسف شاهین بدم آمد، حس می کنم آدم عقده ای ای است؛ اپیزود چن کایگه هم عالی بود و خوشمان آمد کلی؛ کوریسماکی هم خوب بود؛ فون تریه با مزه بود؛ وندرس وندرس نبود؛ ژانگ ییمو اما ژانگ ییمو بود.

جین کمپیون، الیویر اسایاس، مایکل چیمینو، برادران کوئن، دیوید کراننبرگ، برادران داردن، مانوئل دو الیویرا، ریموند دیپاردون، آتوم آگویان، آموس جیتایی، هائو شیائو شین، آلخاندرو گونزالس ایناریتو، تاکشی کیتانو، آندری کونچالوفسکی، کلود للوش، نانی مورتی، رومن پولانسکی، رائول رویز، والتر سالس، الیا سلیمان، سای مینگ لیانگ، گاس ون سنت و وونگ کار وای بقیه ی کسایی بودن که اپیزود ساخته بودن.

توی نسخه ای که من دیدم لینچ نبود اما توی یه نسخه ی خاص ازین فیلم گویا هست و من دوست دارم ببینم.

Chacun son cinéma ou Ce petit coup au coeur quand la lumière s'éteint et que le film commence

با عنوان کوتاه تر Chacun son cinema (To Each His Own Cinema)

محصول 2007 فرانسه

Wednesday, April 29, 2009

نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد

ج:

نمی خواهم پلاکارد بگیرم دستم شعار بدهم که من یک آدم جهان وطنم و هر فاجعه ای هر جای دنیا آزارم می دهد، اینکه خیلی وقت ها از کنار خیلی فاجعه ها رد می شوم و هیچ کاری نمی کنم موضوعی است که بیشتر به رفتار آدم بستگی دارد و توانایی هایش و اینکه آدم غصه ی کسانی را بخورد که گاهی، هزاران کیلومتر دورتر از ما، دارند با مشکلاتشان دست و پنجه نرم می کنند یک موضوع دیگر؛

حالا وقتی یک هنرمند درباره ی موضوع و مساله ای فیلم می سازد که زمانا و مکانا سال ها و کیلومتر ها از او فاصله دارد این برای من قابل ستایش است، کاری که کن لوچ در اپیزود سوم ار فیلم بلیت ها می کند؛

خانواده ای از آوارگان آلبانیایی که داخل قطاری هستند به سمت رم در حرکت اند، پدرشان انجا منتظرشان است و زندگی شان چیزی بیشتر از یک فاجعه است، جلوتر معلوم می شود بلیتی را دزدیده اند از یک نوجوان اسکاتلندی که دارد با دوست های همسن و سال اش می رود بازی سلتیک - رم را در لیگ قهرمانان اروپا ببینند؛ در کنار هم قرار دادن این دو موقعیت کنتراست تکان دهنده ای ایجاد می کند که اشک من یکی را درآورد. زنده باد کن لوچ

ب:

اپیزود دوم فیلم کار کیارستمی ست که البته طرح ساخت کل فیلم هم از خود او بوده است؛ کاری به شدت متفاوت از سایر کارهای او از نظر فرم و اجرا و البته به شدت هوشمندانه که جز این هم از او انتظار نیست. زنی در آستانه ی پیری که می رود در مراسم یادبود شوهرش باشد و مشخصا قبلا منزلت اجتماعی اقتصادی بالایی داشته و این را هم به خاطر موقعیت شوهرش که سرهنگ بوده داشته و حالا دیگر ندارد و نمی خواهد این موقعیت جدید را بپذیرد؛ حالا اخلاق و رفتار این زن در برخورد با پسری در آستانه ی جوانی که ملازم اوست و قرار است در این سفر کمک کار او باشد کنتراستی از نوع دیگر می آفریند که دیدنی ست. زنده باد کیارستمی

الف:

اپیزود اول فیلم را ارمانو اولمی ساخته، پروفسوری نسبتا پیر دارد عشق را تجربه می کند و در این بین دارد توی همان قطاری که جلوتر آدم های کن لوچ و کیارستمی هم هستند نامه ای می نویسد برای زن جوانی که معلوم است این چند روز علاوه بر همکار، ملازم او هم بوده است و البته این نامه باید به اقتضای سن و سال اش هم باشد؛ در حین نوشتن این نامه بین آدم هایی توی قطار – خانواده ای آلبانیایی – و نظامیانی که توی قطار حس ناامنی را به مسافران قطار و مخاطبان فیلم القا می کنند کنتاکت و کنتراستی دیگر ایجاد می شود.

د:

کن لوچ را به خاطر نگاه انسانی اش دوست دارم. به خاطر کاری که می کند نه کاری که نمی کند – این روزها خیلی از تبانی نکردن تیم فولاد قدردانی می شود کاری که اگر صورت می گرفت باید جریمه می شد و حالا که نگرفته روال طبیعی بوده تبدیل شده است به کاری که اگر صورت می گرفت طبیعی می بود و حالا که صورت نگرفته ستایش برانگیز –

Tickets (بلیت ها)

محصول 2005 ایتالیا، انگلستان

کارگردانان: عباس کیارستمی، کن لوچ، ارمانو اولمی

نویسندگان: عباس کیارستمی، پل لاورتی، ارمانو اولمی

109 دقیقه، رنگی

+ مطلب دبورا یانگ (وریته) درباره این فیلم

+ لینک دانلود فایل تورنت فیلم

Thursday, January 8, 2009

دنياي آزاد يا دنياي مزخرف

انجی از کار اخراج میشه و تصمیم میگیره با هم اتاقیش رز یه کار - چیزی تو مایه های دفتر کاریابی - راه بندازه؛ مهاجرین ناامید ازکاری که دور و برشون ریخته – از جمله یه ایرانی با زن و بچه هاش – موقعیت رو براش پیچیده می کنن. کم کم متوجه میشه مدیریت این کار سخت تر از اون چیزیه که فکر می کرد و وقتی بچه ش رو می دزدن و تهدیدش می کنن که اگه پول کارگرا رو نده بلاهای بعدی سر راهشه مجبوره یه راهی پپدا کنه ( نمیگم چه راهی که مزه ی دیدن فیلم بمونه براتون)

It's a Free World

کارگردان : کن لوچ

نویسنده : پل لاورتی

محصول 2007 انگلستان، ایتالیا، آلمان، اسپانیا، لهستان

96 دقیقه

باد که بر مرغزار می وزد رو توی سینما فرهنگ دیده بودم؛ وقتی اسلحه رو گرفت سمت برادرش و اون بازی خیره کننده و اون تردید و اون گریه و اون شلیک، اشکم درومد چند ثاتیه بعد که فین فین بغلدستیم رو هم شنیدم فهمیدم بیشتر از اونکه به من مربوط باشه و اشک دم مشکم به فیلم مربوطه و اون بار احساسی بالاش، حالا فیلم درباره ی چیه، بلایی که انگلیسیا سر ایرلندیا درمیارن و – تاریخم ضعیفه نمیدونم چه سالی – و حکایت شکل گیری اون گروه ها و دسته های ایرلندی بر علیه انگلیسیاو اتفاقایی که تو دل این گروه ها می افته

یا فیلمی مثل 4 ماه 3 هفته 2 روز که فوق العاده بود و آدمو تکون تکون تکون تکون می داد، یا هتل رواندا که مجبور شدم سیا رو از خونه بکشم بیرون ببرم بشونمش روی یه نیمکت و بغضمو بترکونم براش – گریه کردن به خاطر آدمایی که نه دیدی و نه می شناسی و رنگ پوستشون هم کلی فرق می کنه با مال تو و هزاران هزار کیلومتر ازت فاصله دارن چیزی نیس که پیش هر کسی اتفاق بیفته –

اینجور فیلمسازا رو دوست دارم یه خاطر اون دردی که می بینن و می کشن و فیلمشو می سازن؛

"این یه دنیای آزاده" نصف این قضیه رو با خودش داره، یعنی اینکه داره می پردازه به یه موضوعی که حرف برا گفتن درباره ش زیاده و باید گفت، اونم وضعیت زن هاس در دنیای مدرن و وضعیت اقتصادی ملت ها و استرسی که روشونه و من، گفتم بازم میگم، فیلمسازی که این سوژه ها براش مهم ان رو دوس دارم.

نقطه ضعف فیلم البته اینه که نمی تونه اون بار عاطفی، احساسی که فیلمای دیگه ای که بالاتر اشاره کردم ایجاد می کنن رو ایجاد بکنه و زورشو می زنه به یک بیانیه ی سیاسی اجتماعی علیه وضعیت موجود نزدیک بشه تا یک اثر هنری که حتا اگه موضوعشو دوس نداشه باشی اونجایی ازت رو که باید تحریک کنه

در هر صورت فیلمیه برای دیدن و فیلم مهمی هم هست به نظرم.