Showing posts with label ویرجینیا وولف. Show all posts
Showing posts with label ویرجینیا وولف. Show all posts

Sunday, February 15, 2009

فرهادی و ولف و ...

۱-اصغر فرهادی عزیز موفقیت شما موفقیت ماست.

۲- من خانم ولف را اولین بار در ساعت ها ساخته استیفن دالدری بر اساس رمان مایکل کانینگهام ملاقات کردم.اعتراف میکنم که آن فیلم از شخصیت میسیز ولف تصویر ساده شده ای ارايه میدهد که هیچ برای مواجهه با ایشان کافی نبود.خانم دالاوی بی شک یک شاهکار است.یک اثر ماندگار در تاریخ ادبیات به ویژه.فرم کار بسیار بدیع و تازه است با نثری دلپذیر و روان همراه با شخصیت پردازی ها ی کامل.البته شاید روحیه خواننده در میزان لذتی که از رمان میبرد بیش از جنبه های هنری کار موثر باشد.دلیلم هم این است که به شخصه از ابتدا حس سردی و ویرانی-سردی و ویرانی که شخصیت ها با آن دگیر بودند بی آنکه به آن اعتراف کنندـحس غالب بود در موقع خواندن.همه شخصیت ها تنها هستند حتی در شلوغی مهمانی خانم دالاوی.(احتمالن چون این رمان را در تنهایی و در ندیک یک هفته ی بیهوده خواندم اینقدر لذت بردم!)

به نظرم شاهکار ولف در این کار پرداختن به زندگی سپتیموس است.یعنی اگر این شخصیت وجود نداشت (به نظر من)خیلی از ارزش این کار پایین میآمد.او خودش را از پنجره پرت میکند بیرون.روانی شده و وضعیتش حاد است.او یک عکس العمل طبیعی است به زندگی اش به جامعه اش به گذشته اش.او قربانی ارزشهایش است و تناقضاتش.او در خط مقدم زندگی است...

حیف که چیزهایی درباره زندگی ولف میدانستم اما توصیه میکنم هیچ به ولف و زندگیش فکر نکنید و سعی نکنید ارتباط آدم ها و شخصیت ها را در زندگی خود ولف جستجو کنید.ممکن است با این کار آن را سیاه بپندارید و آن را ناشی از زندگی خود ولف بدانید و افسردگیش.البته حتا در آن صورت هم حق با شما خواهد بود ولی نباید نتیجه بگیرید که این اثر کم اهمیت است بلکه باید در ذهنتان مهم تر هم بشود.

خانم دالاوی/ویرجینیا ولف/خجسته کیهان/انتشارات نگاه /۱۳۸۶

Wednesday, July 2, 2008

به مناسبت بیست و چهارم خرداد

نشسته بودم روی میزهای سنگی دور تالار اصلی تئاتر شهر و تازه با خودت حرف زده بودم و می دونستم بابت حرفای دم ظهرم ناراحت شدی که یه اس ام اس اومد از یاسر

Oh god of dust and rainbow, help us see without dust, rainbow wouldn’t be

پرسیده بود نظرت در مورد این سطر چیه و من توی این فکر بودم که نه، اینجوری نمی شه، این که من یه تیکه فلز بگیرم دستم تو یه تیکه، بعد بذاریمشون در ِ گوشامون و من بخوام اینجوری دورت بگردم نمی شه ، باید یه فکری کرد و توی همین لحظه گوشی بغل دستی م که از وقتی من نشستم اینجا زل زده به یه دوردست ِ خالی زنگ می خوره و من فکر می کنم ملودیش همونیه که شجریان روش می خونه گر به تو افندم نظر چهره به چهره رو به رو . . . . و مطمئن می شم یا توهم زدم یا دنیا زیادی عجیب غریبه؛ یاسر دوباره اس ام اس می ده که من فکر می کنم به نوعی همون شعر حسین پناهیه که گاهی حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند. برداشت قشنگی کرده یاسر، اینو یه ساعت بعد که می بینمش بهش می گم. می پرسه نظرت چیه و من نظری ندارم. بگذریم، اینا همه ش بهونه بود، راستش می خواستم یه جوری شروع کنم که برسم به یه سطری که تولدتو تبریک بگم الان می بینم مسیرو خیلی بد اومدم هیچ، راهی نیس که نزدیک شم به اون جمله؛ عزیزم تولدت مبارک.

در ادامه ی کتابی که در پست های پیشین معرفی کردم داستانی می خوانیم از دی. اچ. لارنس با عنوان آخرین خنده که نام کتاب هم از همین جا می آید؛ از دی. اچ. لارنس تنها یک داستان کوتاه خوانده بودم پیشتر، آنهم در مجله ی دوست داشتنی وتوقیف شده ی هفت که عجیب میخکوبم کرده بود؛ داستانی هم که در اینجا از او می خوانیم به شدت تفکر برانگیز است؛ از آن قسم داستان هایی که به این زودی ها فراموش نمی شود؛ از آن قسم داستان هایی که وقتی تمام می شود مجبوری چشم هایت را ببندی و تمرکز کنی روی نشانه ها و نمادها؛ داستان عجیبی ست به شدت عجیب؛

بعد داستانی می خوانیم به نام ِ داستان ها و متن هایی برای هیچ از بکت که البته داستانی نیست به نام ِ داستان ها و متن هایی برای هیچ بلکه قسمتی ست از کتاب متن هایی برای هیچ که پیشتر در این صفحه معرفی شده است؛ بکت است دیگر؛ چه می توان گفت در باره ی او؟ جز اینکه بخوانیدش

بعد داستان ِ پیرمرد کنار پل را می خوانیم از ارنست همینگوی که مثل بقیه ی کارهای همینگوی قوی و تاثیرگذار است؛ صحنه ای است از جنگ؛ صحنه ای که همزمان عواطف و افکار خواننده را تکان می دهد.

بعد لباس نو را می خوانیم از ویرجینیا وولف؛ خب می گویند نویسنده ی بزرگی ست، من ولی تا حالا قبول نکرده ام؛ البته تنها چیزی که از او خوناده ام جز همین داستان کوتاه قسمتی از یادداشت های روزانه اش بود که نباید انتظار می داشتم چیز دندان گیری باشد که نبود. از این داستان هم خوشم نیامد.

و بالاخره کتاب با داستانی از سال بلو تمام می شود؛ داستانی به نام در جستجوی اقای گرین؛ با وجودی که حتا جایزه ی نوبل را هم گرفته این نویسنده اما اعتراف می کنم حتا اسم اش را هم تا حالا نشنیده بودم! داستانش فوق العاده بود؛ من را یاد همه ی نام ها ی ساراماگو انداخت؛ درونمایه ی مشابهی داشت؛ ان رمان فوق العاده ای بود و این داستان کوتاه فوق العاده ای؛ ( من که نمی دانم کدام زودتر نوشته ولی هر کدام بوده بعید نیست روی آن یکی تاثیر گذاشته باشد! )

برای بار آخر می گویم این کتاب را از دست ندهید :

آخرین خنده / دی. اچ. لارنس و دیگران / سعید سعید پور / نشر مرکز / 220 صفحه / 3200 تومان

تا یادم نرفته از آقای سعیدپور به خاطر ترجمه ی خوب و روانی که انجام داده اند تشکر کنم. (به سارا که داستانای دی اچ لارنسو اورزینال می خونه مثل چی حسودی م میشه)

Friday, January 25, 2008

این چند روز که نیستم جون تو و جون این آینه ی قدی

  1. من همیشه ی خدا دست به گریه م خوب بوده، ازون دست آدما نیستم که برای گریه کردن نیاز به فضای خاصی دارن، چند هفته پیش توی ماشین نشسته بودم و برادرزاده م روی پاهام خوابش گرفته بود سمت چپم مادرم بود سمت راستم خواهرم، داداشم پشت فرمون بود دومادمون و خواهرزاده م هم جلو و من داشتم گریه می کردم ( سوء تفاهم نشه یه وخت، از مراسم عزاداری یا چیزی مشابه اون بر نمی گشتیم داشتیم از کوه بر می گشتیم رفته بودیم تفریح ). دفعاتی رو یادمه که توی اتوبوس گریه کردم؛ توی پارک که الا ماشاءالله، در حین راه رفتن هم ( از سر فاطمی تا میدون ولی عصر یکبند ) و . . . . اینارو ازین بایت گفتم که یکی از دلایلی که با فرد بوگنر (Fred Boogner) احساس همذات پنداری خاصی می کردم این بود، داشته باشید :

" بین رادیاتور و نیمکت، فضایی است که من به راحتی می توانم خودم را درآن جا بدهم. ان زیر، تاریک و گرم است و من خیلی احساس آرامش می کنم. در آن جا که دراز می کشم، قلبم به آرامی می تپد و مشروب توی تمام رگ هایم جریان می یابد. طنین گوش خراش قطارهایی که از راه می رسند یا به راه می افتند، سر و صدای چرخ های حمل بار، صدای غژغژ آسانسورها از بالا . . . همه ی این سروصداها در تاریکی آزاردهنده تر از حد معمول به نظر می رسند وقتی آن زیر دراز کشیده ام، به یاد کِتِه و بچه هایم می افتم و گریه می کنم، هر چند که می دانم اشک های یک آدم مست به حساب نمی آید و هیچ ارزشی ندارد. " ( ص 38 )

  1. بسیار وقت ها پیش آمده که یک اتفاق کوچک - کوچک از دید یک ناظر در دستگاه مخصات لخت - اهمیتش برای من خیلی بیشتر از اتفاقات بزرگ دیگر – از دید همان ناظر قبلی - بوده و بسیار بار دلم از طره ی مویی یا لبخندی یا نگاهی کج یا . . . . به لرزه درآمده و اگر خودم را فرد بوگنر نوشتم به خودم حق می دهم، داشته باشین :

" گاهی در باره ی مرگ فکر می کنم – به لحظه هایی که ازین زندگی به زندگی دیگر می روم – و چیزی را که ممکن است در آخرین ثانیه برایم بماند، در نظر مجسم می کنم: چهره ی رنگ پریده ی همسرم، گوش های براق کشیش در جایگاه اعتراف، آیین های مذهبی، به پوست گل بهی رنگ و گرم بچه هایم، به مشروبی که در رگ هایم جاری می شود و به صبحانه ها . . . در آن هنگام که به آن دختر – که مواظب شیرهای ماشین قهوه بود – نگاه می کردم، مطمئن بودم او هم در آن لحظه در ذهنم خواهد بود. " (ص 47)

  1. شبی که قلبم اون جور تیر می کشید و توی اون تهران درندشت فقط سیا باهام بود فکر نمی کردم کارم می رسه به جایی که وسط یک فیلم با دیدن صحنه ای تاثیرگذار باید برم پروپرانولول بخورم ضربان قلبم تنظیم شه، اگه در آینه این چند وقت فرد بوگنر رو دیدم به خاطر این بود که :

"دوباره دست های کوچکش را دیدم و حرکات ظریف اش را که با آن آشنا بودم و همین مساله باعث شد تا درد قلبم شدیدترشود." (ص 187)

  1. بعد از تجربه های عاطفی - ارتباطی ای که ت حالا به دست آورده ام به نتایجی هم رسیده ام که حتما ً در اینده ای نه چندان دور به آنها خواهم پرداخت. فرد بوگنر هم خیلی سال قبل تر از من به این نتایج رسیده بود، داشته باشین :

"خوشا به حال کسانی که هم دیگر را دوست نداشته باشند و ازدواج کنند. همدیگررا دوست داشتن و ازدواج کردن وحشتناک است." (ص 168)

  1. و وقت هایی هم هست که در جایی که باید شاد باشم – مثلا شهربازی - احساس ناامیدی می کنم ؛

" خرس را نبردم، هیچ چیز نبردم." (ص 122)

در هر صورت فرد بوگنر را هاینریش بل خلق کرده، کسی که قبلا ً هم گفتم عقاید یک دلقک اش، بیش از ین که یک رمان باشد که آدم بخواند یا نخواند، اتفاقی ست که در زندگی آدم می افتد یا نمی افتد.

و حتی یک کلمه هم نگفت / هاینریش بل؛ (ترجمه ی ) حسین افشار

تهران؛ نشر دیگر، 1380 – چاپ سوم 1386

با تشکر از حسین افشار که اگرچه ترجمه اش عالی نیست ولی قابل قبول است.

پانویس نخست:

کتاب بعدی ای که خواهم خواند را در دست می گیرم و زل می زنم به آن، تصویری از نویسنده ی کتاب بر پس زمینه ای مشکی بیشتر از نصفی از جلد کتاب را در بر گرفته است، با چشمانی نافذ، دارد به سمت راست، اندکی متمایل به بالا نگاه می کند. شاید دارد طرح نمایشنامه ی بعدی اش را در ذهن می پرورد. ابروها، بینی، چانه و دهانی که انگاز از گفتن سر باز زده است؛ چند وقتی هست که نمایشنامه ی خوب نخوانده ام و حالا دارم به عکس مهم تریننمایشنامه ویس زنده ی دنیا نگاه می کنم، روی جلد کتاب دست می کشم و لذتی وصف ناشدنی به من دست می دهد؛ احساس زنی وفادار که شوهرش امشب از مسافرت بر خواهد گشت، حالا دارد آینه ی اتاق خواب را گرد می گیرد. مدت هاست نمایشنامه نخوانده ام امشب چه شبی خواهد بود برای زنی که شوهرش از مسافرت برگشته است.

پانویس دوم:

امروز سالروز تولد ویرجینیا وولف بود. هر وقت خودم را جای لئوناردو می گذارم نمی توانم ویرجینیا را به خاطر فراموش کردن قولی که داده بود ببخشم؛ قول داده بود با هم خودکشی کنیم.