Showing posts with label 1996. Show all posts
Showing posts with label 1996. Show all posts

Monday, August 2, 2010

Stealing beauty


۱-خیلی وقت است نوشتن برایم سخت شده.نه دستم به خودکار میرود و نه کیبورد.هیچ حوصله ندارم دنبال کلمات بگردم، دستچینشان کنم، بعد ببینم دارند همان را میگویند که میخواستم یا نه دارند زیرجلکی حرف خودشان را میزنند!قبلترها بهانه برای نوشتن دست میداد.کتابی میخواندم یا فیلمی میدیدم یا خبری میشد و نکته‌ای به ذهنم میرسید که گفتنش به نظرم خوب بود و میگفتم.اما حالا نه که چیزی نخوانم یا نبینم، نه،اُپن آفیس را که باز میکنم میفهمم که زورم به کلمات نمیرسد.گاهی چند خطی مینویسم حتی.ولی کنترل اِی و دلیت.ولی راستش خسته شدم.باید بنویسم به هر قیمتی.هنوز ته وجودم شوقی هست که اسمش نوشتن است.زورم را میزنم...

۲-زیبایی رباینده حکایت دختری است به نام لوسی که از امریکا بلند شده و آمده ایتالیا پیش دوستان مادر مرحومش تا رازی را کشف کند.پدرش.و عشق.فیلم مکاشفه‌ایست که در آن دختر از دخترانگی در میآید و بالغ میشود.باکرگی را در تجربه‌‌ای یگانه با عشق معاوضه میکند.در این میان الکس نویسنده‌ای دم مرگ با بازی جرمی آیرونز که باکرگی مادر لوسی را گشوده معلم عشق میشود و انگار حسرتهای خود را اینگونه درمان میکند. برتولوچی با استفاده از طبیعت مبهوت کننده‌ی ایتالیا و زیبایی خیره کننده لیو تایلور تصاویر خیال انگیزی خلق میکند.رنگ قرمز حضور پررنگی در کار دارد و به زیبایی اشتیاق و شهوت را به تصویر میکشد.
پیش از این برتولوچی را در آخرین تانگو در پاریس و رویابینها نیز بسیار دوست داشتم.

Stealing beauty
برناردو برتولوچی 1996
118 دقیقه
محصول:ایتالیا،فرانسه،انگلستان

۳-امروز بیست و شش ساله شدم.

Saturday, May 1, 2010

هر كس بر خود رنج روا نمي دارد نخواند

در اوايل فيلم صحنه اي هست كه تري روبروي كشيش نشسته و بطري مشروب را يك نفس سر مي كشد و مشروب از لب و لوچه اش مي ريزد پايين، كشيش از پارچ يك ليوان نوشيدني كه احتمالا ليمونادي چيزي باشد كه خوردنش آسان نيست مي ريزد توي ليوان و يك نفس بالا مي رود، تري قوطي فلزي مشروب را توي دستش مچاله مي كند كشيش ليوان شيشه اي مشروب را با فشار دست مي شكند و خرده هاي آن را از كف دستش بيرون مي كشد.

مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟

اواسط فيلم وقتي بس دارد يواش يواش از پله هاي بيمارستان مي آيد پايين روي پله ها مي ايستد چشمانش را مي بندد، دكتر ريچاردسون از روبرو مي آيد مي پرسد "خوبي بس؟"

- آره خوبم

- مطمئني ؟

- آره

و تا مي خواهد از پله ها بالا برود بس مي افتد روي زمين و كات به آهنگ ِ اندوهناك سوزان با صداي لئونارد كوهن كه مو بر اندام آدم سيخ مي كند.

مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟

يكي از رنج هاي بزرگ زندگي م رنجي ست كه مادرم مي گشد از كشته شدن ِ فرزندش زمان جنگ؛ مادرم هميشه فكر مي كند مسوول كشته شدن اوست چرا كه وقتي برادرم اذيتش مي گرده او از سر عصبانيت نفرينش مي كرده و آخرين باري هم كه رفته جنگ و هيچ وقت برنگشته همين اتفاق افتاده و حالا مادرم فكر مي كند تاثير نفرين ِ او بوده اين اتفاق مثل بس كه تاثير دعاي او بوده كه بان برگشته اما چه برگشتني، آش و لاش

مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟

بس نمونه ي متعالي و فلسفي – عرفاني سونياي جنايت و مكافات است كسي كه رنج خود خواسته را گردن مي نهد تا پاداش اش را كسي ديگر جايي ديگر بگيرد؛ اگر دلايل اجتماعي اقتصادي پشت رفتار سونياي جنايت و مكافات بود دلايل فلسفي- عرفاني پشت رفتار بس است و مي بينيم كه نتيجه هم مي دهد.

مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟

بس شباهتي هم با الكساندر ِ برگمان دارد در شاهكار ِ فاني والكساندر؛ آن صحنه را به خاطر بياوريد كه در ذهن الكساندر اتفاقي عيني مي افتد كه منجر به كشته شدن ِ ناپدري اش مي شود، هيچ منطقي نمي تواند آن صحنه را توضيح دهد مگر منطقي دروني-هنري-سينمايي؛ همان منطق مي تواند رابطه ي عجيب ِ خودويرانگري ِ رنجناك ِ بس را با بهبود يان توجيه كند.

اين رنج ِ خود خواسته همان رنجي است كه در هر مرام و مكتبي براي رسيدن به رويايي به آن تن مي دهيم؛ از دعا كردن تا نذر و نياز تا آيين هاي سنت هاي اقوام مختلف – مراسم هاي قمه زني شيعيان، سيخ در صورت فروكردن ها و شيشه خوردن هاي علي اللهي ها، آيين هاي مذهبي هندوها و تبتي ها و سرخپوست ها و . . . –

جاي يك پايان نامه ي تحقيقي مفصل در باب جامعه شناسي ِ رنج هاي خودخواسته در سنن مختلف خالي است – اگر هم انجام شده و من خبر ندارم به من خبر بدهيد –

مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟

نماي پاياني فيلم، زماني كه ناقوس هاي آسمان ها به صدا در مي آيند – همين لحظه كه دارم اين را مي نويسم موهايم تنم دارد سيخ مي شود – از زيباترين نماهاي تاريخ سينماست – بگذاريدش كنار ِ نماي پاياني اردت وقتي يوهان كنار تابوت مي گويد : مسيح مقدس! اگر امكانش هست به خاطر اين بچه – دوباره دارد موهاي تنم سيخ مي شود – و اينگر از تابوت بر مي خيزد – خدايا –

مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟

و مگر نه اينكه مسيح هم به خاطر نجات انسان و انسانيت آن رنج ها را بر خود هموار كرد؟ ايا نمي توان گفت بس مسيح ديگري است؟ مسيحي كه نه به خاطر رستگاري انسان يا انسانيت كه به خاطر نجات ِ شوهرش، معشوقش يان چنين رنج هايي را بر خود هموار مي كند.

مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟

دوست ندارم بگويم اين فيلم را ببينيد يا اگر ديده ايد بگوييد ببينم نظرتان چيست دوست دارم فرياد بكشم گريه كنم و سيگار بكشم و شكست امواج را دوباره ببينم

دارم فكر مي كنم همين كه براي نوشتن در مورد اين فيلم از جنايت و مكافات و از اردت و از فاني والكساندر بايد شاهد بياورم يعني كه فيلم بزرگي است

برنده جايزه ويژه هيات داوران جشنواره كن سال 1996؛ سالي كه هيات داورن شامل تران آن هونگ، كريستف پيه شويچ، اتوم اگويان و . . . به رياست فرانسيس فورد كوپولا نحل طلا را در حضور زيبايي ربوده شده ي برتولوچي، ابرهاي سرگردان كوريسماكي، كانزاس سيتي رابرت آلتمن، ماه اغواگر چن كايگه، فارگو برادران كوئن و شكست امواج به فيلم رازها ودروغ ها (مايك لي) دادند. من آن فيلم مايك لي را نديده ام اما ندي دنخل آن سال را مي دهم به فون تريه براي:

شكست امواج: Breaking the Waves

محصول 1996 دانمارك، سوئد، فرانسه، هلند، نروژ، ايسلند

نويسنده و كارگردان: لارس فون تريه

بازيگران: اميلي واتسون (بس)، استلان اسكارسگارد (يان)، كاترين كارتليج (دودو)، ژان مارك بر (تري)، آدريان راولينز (دكتر ريچاردسون)، جاناتان هكت (كشيش)، ساتدرا ووئه (مادر بس)

156 دقيقه رنگي

از فون تريه قبلا رقصنده در تاريكي را ديده بودم كه نخل طلا نوش جانش و داگويل را كه محشر بود و آنتي كرايست را كه اخيرا ساخته و معركه بود و آن فيلم كوتاه را كه به مناسبت شصتمين كن در كنار بسيار كارگردانان ديگر ساخت – هر كس سينماي خودش – و همين ها كافي است كه اين كارگردان از كارگردان هاي محبوب عمر آدم باشد.