Thursday, August 14, 2008

دارم می میرم ای خدا فک می کنم حقیقته

یک ماهی بود که عصر ها پاول پاولویچ تروسوتسکی بودم با کله ای تاس و کلاهی با روبان سیاه، بهترین دوستم آلکسی ایوانویچ ولچانیف سال های سال فاسق زنم بود، زنم که مرد من موندم و لیزایی که فقط توی شناسنامه دختر من بود؛ خدا می دونه چه بازیایی دراوردم که ولچانیف فک کنه نمی دونم فاسق زنم بوده و حتا وانمود کردم که فک می کنم باگااوتوف بابای لیزا ست؛ دل بستم به نادیا، اونقد مشروب می نوشیدم که هر عصر مسیر پارک تا خونه رو تلو تلو خوران بیام و سر پنج راهی ای که از سیا خداحافظی می کنم هرشب، ندونم از کدوم مسیر قبرستونی که لیزا توش خاک شده نزدیک تره.

تمام این عصر ها پاول پاولویچ ترسوتسکی بودم.

" همیشه شوهر " نوشته ی فئودور میخاییلویچ داستایفسکی با ترجمه ی بسیار بد دکتر علی اصغر خبره زاده و ویراستاری بدتر آز آن، توسط انتشارات نگاه و در سال 1384 چاپ شده است؛ اما این دلیل نمی شود معرفی ش نکنم؛ همین که با این ترجمه و ویراست بد تمام عصرها پاول پاولویچ ترسوتسکی بودم یعنی اینکه خواندن دارد این کتاب.

از آقای سروش حبیبی خاضعانه خواهش می کنم استین همت بالا بزنند و این کتاب را برای نسل ما ترجمه کنند.

مطلبی که توی پست پیش منفجر کردم هنوز ترکشاش داره ویز ویز کنان از بغل گوشم رد می شه! خوبی ش البته این بود که خیلی چیزا دستگیرم شد؛ اینکه مثلا بقیه در مورد من چی فکر می کنن و اصلا ً چقد ِ اون مطلبو باور کردن چقدشو نه؛ جهت تنویر افکار عمومی عارضم خدمت همه ی شما سروران عزیز که اون مطلب مصرف خصوصی داشت که الحمدلله مقصود حاصل شد ( تا سیه روی شود هر که درو غش باشد) آخر سر اینکه من نه دون ژوانم نه خفاش شب؛ کسایی که منو می شناسن می دونن من حتا شاه رخ هم نیستم .

نسخه ی pdf رمان همیشه شوهر

Wednesday, August 13, 2008

نجواهای شبانه

شاید اگر توصیه ی خواهرم نبود اصلن سراغ ناتالیا گینزبورگ نمیرفتم.توصیف مترجم خانم فریده لاشایی از دیدارش با نویسنده و همچنین مقاله ای از آلیس فلون وایدر در باره ی نویسنده مشتاقم کرد که به عنوان اولین تجربه نجواهای شبانه را بخوانم.تا آنجا که من خبر دارم همه ی آثار گینزبورگ به فارسی ترجمه شده اند و به اندازه ی کافی در میان علاقه مندان ادبیات در ایران شناخته شده هستند.پس پرگویی نمیکنم.فقط چند خط...

داستان در ایتالیای دوران جنگ و بعد از جنگ میگذرد در یک محیط کوچک روستایی.راوی بی آنکه زیرکی ویژه ای به خرج بدهد آدم ها و حوادث را توصیف میکند با سردی و سادگی.نقش بسیاری از آدم هایی که راوی توصیف میکند به بیهودگی زندگیشان در خود داستان است.بالاخره به ماجرای اصلی میرسیم.ماجرای شکل گرفتن و نابودی یک عشق.شیوه ی بیان گینزبورگ بسیار زیبا و جذاب است.گوش کنید:

گفت:اگر تو دختری از دهکده ای دیگر بودی !اگر با تو در مونترال یا جایی دیگر برخورد میکردم با تو عروسی میکردم!در آن صورت خودمان را آزاد و سبک حس میکردیم!بدون این خانه ها،این ،تپه ،این کوه ها!خودم را مثل یک پرنده آزاد حس میکردم.

گفت:اما اگر حالا با تو به کانادا میرفتم همه چیز مثل اینجا میشد.چیز تازه ای پیدا نمیکردیم،ما همچنان از وینچنسینو، نبیا و پوریلو حرف میزدیم.آنجا هم درست مثل همین جامیشد.

گفت: تازه معلوم نیست که هرگز به مونترال بروم!

گفت: و حالا برو.

صورتم را میان دستانش گرفت:برو و گریه نکن.برو،با چشمان خشک و روشن .ارزش گریه کردن ندارد.میخواهم تورا اینطور در خاطرم داشته باشم.

و گفت :خدا نگهدار الزا

گفتم:خدانگهدار توماسینو.

و رفتم.

تکرار گفت در این داستان بسیار اتفاق میافتد به همین شکل البته.یعنی گفته های یک نفر به صورت بریده بریده هرکدام با یک گفت در آغاز.آهنگ این تکرار آدم را به فکر فرو میبرد.گاهی تاکیدی است بر خودخواهی آن شخصیت و گاهی نشانی از غیاب او در آنِ راوی.تجربه ی لذت بخشی بود:

نجواهای شبانه/ناتالیا گینزبورگ/ترجمه:فریده لاشایی/نشر دیگر/چاپ اول 1367/چاپ چهارم:1385

Tuesday, August 12, 2008

Thinking about that girl I left behind.

میشه تا آخر عمر درباره ی اینکه تقصیر کی بود حرف زد؛ میشه مدام مرور کرد که چجوری شروع شد و چجوری تموم شد؛ میشه ریشه یابی کرد، تجزیه و تحلیل کرد، می شه رفت پیش روانشناس، میشه با بقیه مشورت کرد، میشه از آدمایی که از هم جدا شدن پرسید؛ گفتم که ، می شه تا آخر عمر ازش حرف زد حتا بیشتر؛

میشه تعریف کرد که بعد اون روز ِ آخر تا حالا چی پیش اومده؛ می شه درد دل کرد، میشه هرچی اون توو جمع شده رو ریخت بیرون؛ اینکه دیگه نمی تونی به کسی اعتماد کنی، اینکه فک می کنی زنت هر کی که باشه بهت خیانت می کنه، اینکه عشق و عاشقی از چشمت افتاده، اینکه دیگه نمی تونی دوست داشته باشی، اینکه وقتی می بینی کسی دوسِت داره می ترسی؛ اینکه حسایی که بهت دس میده چقد عوض شده؛ اینکه تازگیا وقتایی که تنهایی بهت دس می ده چیکار می کنی، دلتنگی چیکار، بی حوصلگی چیکار؛

دوس داری چیزای دیگه رو هم بدونی ؟ برات جالبه بگم امروز توی تاکسی گریه کردم؟ توی مسیر محل کار تا خونه هم همینطور؟ برات جالبه بدونی وقتایی که خوابم میاد نمی خوابم که خودمو شکنجه کرده باشم؟ غذا کمتر می خورم؟ سیگار بیشتر می کشم؟ مث شتر راه می رم؟ نصف شب بغض کرده بیدار می شم؟ بغضی که نمی شه ترکوندش و باید چلوندش ؛ دوس داری بدونی هفته ای دوبار هربار سیزده ساعت توی اتوبوس می شینم که خودمو شکنجه کرده باشم؟ می خوای بدونی بیشتر وقتا چی گوش می دم؟

حالا اینکه قراره یه عمر تقاص پس بدم که چیزی نیس، باور کن حتا اگه قرار بشه تقاص پس ندم خودم قبول نمی کنم، نه؛ این چیزیه که خودم انتخاب کردم پسش می دم پس

اما در مورد قالب؛ نه؛ ایمیلتو که دیدم قالب تهی نکردم؛ قالبی که هر روز خدا داره لاغرتر و لاغرتر می شه تهی کردنش دیگه چیه، قالبم اون روزی تهی شد که . . . نه قرار نیس مرور کنیم چی شده و کجا تقصیر کی بوده نه؛

و بالاخره اینکه درست حدس زدی؛ دوست دختر جدید هم گرفتم، نه یکی نه دو تا شیش تا؛ شاید فک کنی دارم مسخره می کنم ولی راس میگم، گفتم که عشق و عاشقی از اعتبار افتاده برام؛ همه شونو مرتب می بینم، البته به هیچ کدومشون اندازه ی تو نزدیک نشدم، ظاهرا ً همه شون با هم فرق می کنن ولی در عمل همه شون مث همن همه شون یه مزه می دن، راستی نمی دونم چرا تو اون وقت انقد اصرار داشتی سینه هاتو دست نزنم اینا اینجوری نیستن، همه شون اتفاقا خوششون هم میاد؛ یکی شون حتا چند بار اصرار کرد که با هم بخوابیم راستش اگه نمی ترسیدم حتما اینکارو می کردم ؛ به همه شون هم گفتم دوسشون دارم خودشونم می دونن دروغ می گم و سرشونو تکون تکون می دن که یعنی آره می فهمن. بعضی وقتا یه فیلمایی براشون بازی می کنم که نگو و نپرس؛ اگه خواستی درباره جزییاتشون برات بیشتر می گم.

باید کنار بیای؛ راه دیگه ای نیس

Saturday, August 9, 2008

هتل پلازا

یک تاثیر مهم دیدن فیلم یا تئاتر به صورت جمعی تشدید حس هاست.یعنی وقتی که شما با یک جمع یک فیلم کمدی میبینید صدای خنده ی بقیه روی شما هم تاثیر میکند و شما هم احتمالن بیش از حالتی که مثلن تنها، همان فیلم را دیده باشید میخندید.به همین دلیل هم در بعضی از کمدی های تلویزیونی مثل مستر بین یا امثالهم مدام صدای خنده های یک جمع را مشنویم تا همان حس القا شود.

برای دیدن هتل پلازا صندلی گیرمان نیامد و مجبور بودیم رو زمین بنشینیم.اولش کمی عصبانی شدم اما بعد تمام شدن کار احساس کردم شاید اینطوری بهتر بوده حتا.حالا حساب کنید تالار سایه به ان کوچکی تمام صندلی ها پر شد و روی زمین تا خود سن، آدم بود که تنگ هم نشسته بودند.دماغ این توی گوش آن و پای آن توی دهان این؛در راستای تشدید همین حس، شانه به شانه بودن با بقیه باعث شد خیلی زیاد بخندم.صدای خنده های زنی که طرف چپم بود و پسر پشت سری یک لحظه قطع نمیشد و من (که به قول دوستان نوعی آدم آهنیم) به خودم می آمدم و میدیدم که دارم ریسه میروم!

هتل پلازا یک کمدی قابل قبول و بامزه است.نیل سایمون در این کار به خوبی شکاف بین نسل ها و اخلاق طبقه ی متوسط الحال را به سخره میگیرد.یک خانواده ی دهاتی که میخواهند ادای آدم های با کلاس را در بیاورند.بازی بازیگران (فریده سپاه منصور در نقش نورما و سیامک صفری در نقش روی) سهم عمده ای از بار کمدی کار را به دوش دارد.

به هر حال گمان نکنم چیز زیادی از اجرا ی آن باقی مانده باشد.تا تمام نشده بروید و یک بلیط بدون صندلی بگیرید و لذت ببرید.

هتل پلازا/کارگردان:کورش نریمانی/نویسنده:نیل سایمون/کاری از گروه تئاتر معاصر/تالار سایه

Wednesday, August 6, 2008

نذار اینجا تک و تنها بمونم

الف: اینک من، من ِ بستور

یک کار خیلی عالی که این روزها دارد در تئاتر شهر اجرا می شود یادگار زریران است؛ کار قطب الدین صادقی؛ پیشتر در باره ی بیژن و منیژه گفتم که محمود عزیزی به هدف اجرای مدرن از یک کار کلاسیک چنین اجرایی را انجام داده است و نه تنها موفق نبوده است بلکه بسیار هم ضعیف عمل کرده و یک کار ضعیف تحویل داده است؛ حالا شاهد از غیب رسیده است؛ قطب الدین صادقی متنی ظاهرا کهن را – نمی دانم در متون کهن ایرانی و مخصوصا شاهنامه چه روایتی از ماجرای گشتاسب و ارجاسب آمده است و اصلا ماجرایی بین شان هست یا نه – به شیوه ی مدرن، بهتر است بگویم با نگاهی امروزی اجرا کرده است و چه خوب نشانه هایی در متن کار گذاشته است تا بدانیم ریگزارنشینان امروزی چه کسانی هستند و کشتزار نشینان چه کسانی؛ و چه خوب آن قسمت تصمیم گیرنده مغز درباره ی رفتارها را تحریک می کند تا مخاطب به این نتیجه برسد که کشتزار نشین باشد نه ریگزار نشین؛

توصیه ی اکید می کنم تا اجرا پایان نیافته ببینید این کار را و لذت ببرید – توصیه ی اکیدترم را به جناب محمود عزیزی می کنم چرا که تجربه ی دیگران تجربه ی ما نیز هست - .

اگه یه روز بخوام خودکشی کنم توی ایستگاه صادقیه خودمو می ندازم جلوی مترو

وقتی آدمایی رو می دیدم که توی مترو خوابشون می بره مطمئن بودم هرگز چنین اتفاقی برام نمی افته، یعنی فکر می کردم اصولا ربطی به خستگی و بی خوابی و خوشخوابی و اینا نداره، من آدمی نیستم که توی مترو خوابم ببره ولی این اتفاق افتاد؛ حالا فکر می کنم چند تا از ویژگی هایی که در خودم سراغ دارم یا ندارم به واقعیت نزدیکه

Monday, August 4, 2008

دامن کشان / ساقی میخواران / از کنار یاران / مست و گیسو افشان / می گریزد

این روزها یکی از فکر هام این است که من چرا هستم؟

در واقع سوال برایم ازین قرار است که من به عنوان خروجی یک سیستم به چه هدفی ( هدف سیستم نه هدف من ) هستم؟

اول اینکه هستم تا عصای پیری مادرم باشم؛ من به عنوان کوچک ترین عضو خانواده مسوولیت دارم تا هنگامی که مادرم پیر شد و به زفت و رفت نیاز داشت این مسوولیت را به طریق مقتضی عهده دار شوم؛

دوم می توانست مسوولیتی باشد که در قبال پدرم داشته باشم که به دلیل نبود پدر خودبخود این بند ساقط می شود.

بند سوم پیچیده ترین بخش قضیه است؛ آیا من در قبال خدا و طبیعت هم مسوولیت هایی دارم؟ نمی دانم.

مسوولیتی از بابت اینکه موجودیت من متاثر از چه عامل دیگری باشد احساس نمی کنم یعنی در واقع عامل دیگری پیدا نمی کنم که موجودیت من وابسته به اراده ی او بوده باشد مگر اینکه همچون ساکنان ترالفامادور جهان را تجربه کنم.

فیلمی که خودم چند روزی است آن را دیده ام و امروز می خواهم معرفی کنم فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind به کارگردانی میشل گوندری است؛ البته نویسنده ی فیلمنامه چارلی کافمن به مراتب از کارگردان فیلم معروف تر است و جیم کری و کیت وینسلت بازیگران ِ آن هم به مراتب معروف تر !

من - برعکس سیا - ازین فیلم خوشم آمد، حتا می توان گفت شیفته اش شدم. فیلم، به نظرم ایده ی خلاقانه ای دارد که باوجود ظاهر ساده و کمدی اش بسیار پیچیده و پرمایه است. ارتباط بین هویت آدمی یا بهتر است بگویم "بودن آدمی" با خاطرات اش – خاطراتی که گاه پررنگ شان می کنیم و گاه کم رنگ؛ گاه دوست داریم تکرارشان کنیم و دوباره شرایطی فراهم می آوریم تا باز-تجربه شان کنیم و گاه ترجیح می دهیم برای همیشه فراموش شان کنیم – در کنار تقدیری بودن مفهوم عشق به اندازه ی کافی جا برای درگیری های ذهنی و بحث های بعد از فیلم ایجاد می کند، ضمن اینکه اجرای کار هم کاملا متناسب با موضوع است؛ در واقع داستان فیلم که پاک کردن بخشی از خاطرات مربوط به موضوعی خاص از ذهن است اقتضای هوشمندانه ای می طلبد تا در هم زمانی پیچیده و استادانه ای را در فیلم ببینیم که بسیار متفاوت از نمونه های از پیش تجربه شده ای مثل memento ، Pulp fiction ، 21 گرم و فیلم احمقانه ی Irreversible است و البته در همه ی مواردی که مثال زدم شاهد درهم ریختگی زمانی هستیم در حالیکه در اینجا با درهم زمانی ای روبروییم که گاه به سمت پس و گاه به سمت پیش و گاه به سمت خود نشانه می رود.

فیلم هوشمندانه ای است که باید دید و لذت برد؛ در بدترین شرایط، حتا اگر با فیلم ارتباط برقرار نکنید از بازی جیم کری لذت خواهید برد؛

الآن که فکر می کنم می بینم من اگر کارگردان بودم به جای ترکیب جیم کری و کیت وینسلت از ترکیب ایتن هاوک و جولی دلپی استفاده می کردم – به یاد دوگانه ی لینکلیتر - .

زمان فیلم 108 دقیقه و درجه ش R هستش

می خواهم یک آلبوم بسیار زیبا که این روزها و مخصوصا ً همین الآن دارم به طرز خیره کننده ای ازش لذت می برم را بهتان معرفی کنم:

به تماشای آب های سپید / حسین علیزاده ، ژیوان گاسپاریان / نشر موسیقی هرمس

من از نشر چشمه خریدمش اگه گیرش نیاوردین می تونین ازونجا پیداش کنین.

Sunday, August 3, 2008

پست یازده مرداد با دو روز تاخیر

بچه تر که بودیم هر سال که میگذشت احساس خوب بزرگ شدن و از آن مهم تر جدی گرفته شدن توسط دیگران در ما بیشتر میشد.لذت بخش بود که دیگر به چشم بچه به ما نگاه نمیکنند.نظراتمان جدی تر گرفته میشد و آرام آرام مسئولیت های مهم به ما داده میشد.با غرور داد میزدیم که من چهارده سالمه؛ دیگه بچه نیستم!هر سال منتظر روز تولد میشدیم تا یک سال دیگر بزرگ شویم.

پای لبمان که سبز شد بعد از چند سال دیگر این احساس کمرنگ و بی اهمیت شد و حالا بعد از بیست و چهار سال یازده مرداد که میشود دیگر یک سال بزرگ نمیشوم،یک سال پیر میشوم.

پی نوشت:

روز تولدم بد جایی بودم(از این نظر بد که نمیشد آپ کرد و گر نه بهشت بود!!) نه کادو گرفتم نه جشن تولدی در کار بود.همه پیام های تبریک پیامکی بود.