Wednesday, October 15, 2008

عنوان به ذهنم نمياد

پل استر شاید نابغه نباشه اما مطمئنا ً نویسنده ی به شدت کاردرستیه؛ این که میگم کاردرست به معنای واقعی کلمه یعنی کاردرست! خوددرگیری ای که آدم – خودم – مدام با خودش داره رو هنرمندانه و خلاقانه بیان میکنه؛ شاید یکی از دلایلی که من از سه گانه ش – که سومی ش رو امروز می خوام معرفی کنم – انقد خوشم اومد همین باشه که درگیری ای که شخصیت های داستانای استر با خودشون دارن رو با پوست و گوشت و استخونم درک می کنم و البته اون سرخوردگی هاشون، آرزوهاشون، مشکلاتشون، امیداشون و . . . – هرکدوم ازین واژه ها رو که به زبون میارم بخشایی از داستانای استر یادم میاد – همه و همه در یک فرم مدرن و متناسب حاصل کار رو تبدیل میکنه به چیزی که فقط باید گفت ایول، دست خوش، دست مریزاد.

حال کردم این چند وقت با سه گانه ی نیویورک؛ دو تای قبلی رو قبلا معرفی کردم اینم سومی و آخری ش :

اتاق دربسته / پل استر؛ ترجمه ی شهرزاد لولاچی. نشر افق

چاپ اول 1383 ، چاپ دوم 1385

176 صفحه؛ 1800 تومان

قبلنا پاری وقتا پیش میومد که زیر لب آوازی آهنگی ترانه ای چیزی زمزمه کنم حتا گاهی پیش میومد که بلند بلند هم بخونم؛ اما مدت هاست که هیچ ترانه ای انگار وصف حال من نیس؛ شایدم من کم گوش میدم نمی دونم؛ مثلا همین آهنگ التون جان که الان داره پخش میشه ( Sixty years on ) آهنگ خیلی قشنگیه ولی حس من این نیست شبیهش هم نیست . . . . یا همین آواز اساطیر شهرام ناظری که الان داره پخش می شه، فوق العاده س ولی بازم خیلی از حس من دوره . . . . این آهنگی هم که اسمش هست I'll see the light tonight از آلبوم Icarus dream که نمی دونم مال کیه، فوق العاده س ولی بازم خیلی از حس من دوره . . . . یه آهنگ به من معرفی کنین تو مایه های حسی که الان دارم یه آهنگ گیج و ظلمانی

Monday, October 13, 2008

متابوليك

فرصت خوبی دست داده بود این چند وقت که به بهانه ای هر هفته تهران باشم و هر بار خودم را به دیدن تئاتری مهمان کنم و بعد بیایم اینجا بنویسم درباره اش؛ تمام شد.

برگشتم به همین بیغوله ای که تا دوردست خاکه و خاشاک

روز آخری خودم رو دعوت کردم به دیدن متابولیک کار آتیلا پسیانی؛ از پسیانی قبلا به پیشنهاد سیا و به همراهی خودش تیغ و ماه رو دیده بودم که فقط خوشم اومده بود و نظرم اینه که این کارها فقط یک بار دیدن دارند. همون نظری که درباره ی امپراتوری درون دیوید لینچ به نظرم صادقه؛

در واقع دفعه ی اول که آدم با چنین اثری مواجه می شه حیرت توام با شعف بهش دست می ده و از کشف معماهای درونی کار لذت می بره اما دفعات بعد حسنی نداره مواجهه با این کارها؛

اینه كه اگه تیغ و ماه رو دیدین و خوشتون اومده این کار به نظرم دیگه دیدن نداره؛ و اگر هم از تیغ و ماه خوشتون نیومده بستگی به نظر خودتون داره که این کار رو ببینین یا نه !

اما تاکید می کنم که اگه تا حالا از پسیانی چیزی ندیدین حتما این کار رو ببینین تا اجراش تموم نشده؛

مثل اينکه امروز – دوشنبه - هم بعد از اجرای ساعت هشتش جلسه ی نقد وگفتگو داره که جای من خیلی خالیه !

لينك مرتبط : يك روايت متابوليكي

Wednesday, October 8, 2008

اینجا کسی با خویش نیست یک مست اینجا بیش نیست

به اصرار امیر و ایوب بساط چای رو برداشتیم بردیم روی چمنا نشستیم؛ به ده دقیقه نکشید گفتم بچه ها من خیلی خسته م بریم بخوابیم؛ امیر با اون لحن طنز همیشگی ش گفت منم اگه از صب تا حالا با دوس دخترم گشته بودم خسته می شدم؛ مخم سوت کشید؛ آخه درست عین این جمله رو هفت سال پیش شبی که توی خوابگاه به یاسر و وحید گفتم "بچه ها من می خوام بخوابم می خواین حرف بزنین برین روی تراس" یاسر بهم گفته بود؛ احساس کردم دارم درجا می زنم حس کردم همون جایی هستم که هفت سال پیش؛ همون حسی بهم دست داد که چند سال پیش وقتی اتوبان ساوه رو گم کرده بودم و بعد ِ یه دور قمری ِ یه ساعته ای که زدم رسیدم سر همون پیچ اول بهم دست داده بود؛ خیلی حس بدیه لعنتی حس درجا زدن.

بگذریم

در ارواح، کتاب دوم از سه گانه ی نیویورک، پل استر باز هم به صورت نبوغ آمیزی دست به ایجاد فرمی ویژه می کند؛ این بار با شخصیت هایی مواجهیم با اسامی رنگی: آبی، سیاه، سفید، قهوه ای، سرخ، بنفش و . . . . کسی به واسطه ی کسی دیگر کسی دیگرتر را می پاید و در ادامه جای پاینده و پاینده شونده عوض می شود؛ دلیل پاییدن رنگ می بازد و دلایلی ذهنی جایگزین می شوند.

نکته ی جالبی که کشف کردم و به نظرم می تونه از توش یه مقاله ی خوب دربیاد بررسی شباهت های دیوید لینچ و پل استر در خلق آثارشان است. بحران هویت، درهم تنیدگی و جابجایی شخصیت ها، کارآگاه های ناتوان و مفلوک، فرم عجیب و غریب و فضاهای ذهنی، سرخوردگی های شخصیت ها همه و همه پارامترهایی است که هم لینچ و هم استر به زیبایی در کارهایشان دیده می شود.

در هر صورت خواندن این رمان رو از دست ندین :

ارواح / اثر پل استر؛ ترجمه خجسته کیهان. – تهران: نشر افق، 1382.

چاپ سوم : 1385

120 صفحه . – 1250 تومان

Monday, October 6, 2008

نخستين سفرم بازامدن بود

هر چی با خودم کلنجار می رم نمی تونم قبول کنم همه ی اینا فقط به این خاطره که دیر رسیدم؛

مدت هاست قبول کردم توی دنیای احمقانه ای زندگی می کنیم دنیایی که دو نفر توی خیابون دعواشون می شه ترافیک می شه یکی دیگه از پروازش جا می مونه مسیر زندگی ش ازین رو به اون رو می شه

دنیایی که یه رییس جمهور احمقی یه جا یه حرفی می زنه یه احمق دیگه یه جا دیگه بلاگرو فیلتر می کنه که من نتونم درددلامو بنویسم از شرشون راحت شم.

همه ی اتفاقای الکی و احمقانه رو قبول می کنم ولی نمی تونم قبول کنم بازی رو باختم چون دیر رسیدم

بگذریم ازین حرفا

یه فیلمی دیدم که خیلی خوشم اومد ازش، حیفم اومد درباره ش ننویسم؛ یه فیلم استثنایی و خیره کننده بود. اسمش توی سایتای فارسی و مجله های سینمایی هست " سفر به سیترا" ولی راستش من با این اسم مشکل دارم اولا ً که توی خود فیلم گفته میشه کیترا نه سیترا ؛ دوم اینکه اون کلمه ای که ترجمه ش کرده ن "سفر" توی عنوان لاتین فیلم voyage هستش و می دونی که Voyage یعنی سفر ِ دریایی و طولانی؛ به همین خاطر ترجیح می دم بگم اسمش هست : تاکسیدی استا کیترا (عنوان یونانی و اصلی فیلم )

این فیلم ششمین فیلم آنجلوپولوسه ( راستی تو می دونی آنجلوپولوس درسته یا آنگلوپولوس؟ ) که سال 1984 ساخته شده ؛ فیلمنامه ی فیلم از هر نظر عالیه – شخصا ً چنین انتظاری نداشتم – و البته وقتی شناسنامه ی فیلمو می بینیم، می بینیم که تونینو گوئرا – همکار آنتونیونی توی شب اگه درست یادم مونده باشه – همکار آنجلوپولوس بوده در این کار و اتفاقا ً جایزه ی بهترین فیلمنامه ی کن رو در سال 1984 مال خودش کرده . میشه فرض کرد داریم زندگی الکساندروس رو میبینیم که کارگردانه و داره فیلمی می سازه و ما همزمان اون فیلم رو هم می بینیم؛ میشه هم فرض کرد یه کارگردانی – الکساندروس – که توی فیلم می بینیم داره فیلمی می سازه از روی زندگی واقعی خودش.

اصولا ً فرم های سوال برانگیز رو دوست دارم و فرم این فیلم ازین دست فرم هاست.

یه چیز جالب دیگه اینکه تقریبا توی هر مرجعی که درباره ی فیلم سراغ می گیرم از جمله سایت Imdb، خلاصه ی فیلم اینجوری نوشته شده که داستان مردی تبعیدی (در بعضی جاها گفته شده یک کمونیست) که بعد از 32 سال به خانه بر می گردد اما خانه آن چیزی نیست که انتظارش را داشته است.

هرگر و هرگر با ابن خلاصه داستان موافق نیستم؛ فیلم در باره ی کارگردانیه که با خودش درگیره و ما این درگیری ها رو می بینیم.

کم کم دارم عاشق این بشر می شم آنجلوپولوسو می گم.

Taxidi sta Kythira

کارگردان : تئودوروس آنجلوپولوس

نویسنده : تئودوروس آنجلوپولوس با همکاری تونینو گوئرا

عنوان لاتین فیلم : Voyage to Cythera

محصول 1984 یونان / 120 دقیقه / رنگی

راستي يادم رفت بگم؛ سلام .

Saturday, October 4, 2008

بسان يك مرد، تكرار نخواهم كرد آن چه را كه او با من گفت. آن روشني ادراك را.

سلام

ديدم دارم نوشتن درباره ي يرما را پشت گوش مياندازم باز چند روز ديگه اجراش تموم مي شه و نوشتنش از مزه ميفته!

یرما، نوشته ی فدريكو گارسيا لورکا و به کارگردانی رضا گوران این روزها در تالار سایه دارد اجرا میشود. فضای زیبایی دارد، کارگردانی خوب و متن قوی ای دارد که البته جز این هم انتظار نمیرفت. تنها مشکل کار به نظرم پررنگ کردن شخصیت هاست. اتفاقی که در اغلب کارهایی که این چند وقته دیده ام مدام تکرار میشود. به نظرم هنوز به آن میزان از پختگی نرسیده ایم که در فضاهای معمولی و به کمک فرم مناسب حرف مان را بزنیم؛ مدام اصرار می شود بر مثلا ً شخصیت های به شدت مظلوم – معمولا ً زن - و شخصیت های به شدت خودخواه – معمولا ً مرد – و صفات و ویژگی های دیگری که قید ِ "به شدت " را با خود دارند.

در مجموع کار خوبی بود که باید دید.