پرولوگ آندري روبلف كه ترجيح ميدهم آن را همان "مصايب آندري" بنامم با فرار يفيم(Yefim) شروع مي شود؛ از دست ِ كي و چرا، نميدانيم؛ عدهاي هم دارند با طناب و پوست و آتش كارهايي ميكنند كه چند لحظه بعد ميفهميم بالون هوا ميكنند. يفيم با بالن فرار ميكند. اينكه آيا از قبل هماهنگ شده يا نه معلوم نيست؛ اما اينكه از بام ِ كليسا فرار ميكند معنايي دوگانه و پارادوكسيكال در خود دارد. به نظر مي رسد همزمان كه از كليسا - نه نماد و نشانه اي از دين و مذهب كه پاره ي جداييناپذيري از آن است– فرار ميكند همزمان ميتوان اينگونه نگاه كرد كه كليسا سكوي پرتابي است براي اوج گرفتن و اين نگاه ديني و ايماني را در تاركوفسكي و در فيلمهاي بعديش هم خواهيم ديد.
و تا يادم نرفته آن اسب، آن اسب، آن اسب، آن اسب ها كه مي دوند و ما از فراز آسمان از مكاني خداگونه به آنها مي نگريم و آن اسبي كه روي زمين غلت مي زند و بلند مي شود من را ياد آن اسب ِ چشم اندازي در مه مياندازد -كه شنيدم خودش از فيلمي از فليني وام گرفته شده- اصلا پسزمينه تاريخي مصايب آندري با آن موسيقي حزن انگيزش و نماهاي طولاني و حركت هاي دوربينش و آن اسب ِ پرولوگش آدم را عجيب ياد آنگلوپولوس و فيلم هايش مي اندازد و اسبي با كلهي تباه شده.
ببينيد فيلم را اگر نديدهايد تا بيشتر با هم حرف بزنيم دربارهاش
ازين حالتي كه رفتم توي لك و شماها هم به جاي اينكه سر بزنين و با هم چايي شيريني بخوريم و تخمه بشكونيم با گل و كمپوت مياين عيادتم اصلا خوشم نمياد؛ مي خوام يه چند تا پست درباره آندري روبلف حرف بزنيم با هم پايه اين؟
آندري روبلف /Andrei Rublev / Andrey Rublyov
محصول 1966 شوروي
كارگردان: آندري تاركوفسكي
نويسندگان: آندري كونچالوفسكي، آندري تاركوفسكي
بازيگران: آناتولي سولونيتسيت (آندري روبلف) و . . . .
زنهايي كه زندگيام را لجنمال كردند همهشان در يك چيز مشترك بودند: دندانهاي نيش بلند و تيز؛ از آن دندانها كه وقتي از گريه -مثلا- چشمهايت، يا از شرم –شايد- گونههايت سرخ شده، يا رگ گردنات برافروخته شده از عصبانيت –احتمالا-؛ خون جاري در تنات را نشانه ميكنند؛ ملوك السلطنه تخصصاش در رگ هاي گردن بود، بلد بود چجوري – مال من را فقط البته – برافروخته كند بعد دندان فرو كند تا بيخ؛ گوهرتاج هم همين بود؛ حتا به شرمگين بودنم هم رحم نميكرد فرو مي كرد دندانهاش را؛ شاهينبانو هم؛
استقلال مساوي كرد، با صبا باتري، يك يك؛ پرسپوليس باخت، از ملوان، سه دو؛ ذوب آهن هم مساوي كرد نمي دانم با كجا و چند چند، سپاهان هم به استيل ذين 5 گل زد نتيجه عجيبي بود نه؟ راستي چند روز پيش ايران با برزيل بازي كرد من نديدم اما مي گويند ايران خوب بازي كرده سه صفر باخته؛ ديشب هم برزيل قهرمان واليبال جهان شد؛ حال خاله دوباره بد شده برده اندش آي. سي. يو. اگر بميرد يك بار بيشتر به مراسم ختمشان نمي روم؛ زياد هم نميمانم؛ توي مراسم ختم تو هيچ كدام نماندند، بجز محمدحسين كه او هم توي رودروايسي حسين بود احتمالا؛ حال ابوالفضل خوب است بازي مي كند با همه مان، خالهاش مثل اينكه مي خواهد انتقالي بگيرد بيايد اينجا براي هميشه، من كه فكر مي كنم بيشتر به خاطر اين مزايايي است كه به كساني ميدهند كه از تهران خارج شوند؛ اينها را گفتم كه بي خبر نباشي، نگران هم نباش حال همه مان خوب است كمي مادر بدطاقتي مي كند كه طبيعي است كمكم فراموش مي كند؛ راستي ديشب هرچقدر گفتم شير تانكر نفت را ببند دارد شره مي كند چرا نبستيش؟
دوباره درهای خانهمان چارتاق شده است و چند پارچه روی دیوارها و چند کاغذ با اسمی و آدرسی و تاریخی؛ دوباره صدای گریه زنها از خانهمان بلند شده است و من اگر بخواهم مثلا لباسی کاغذی قلمی چیزی از خانه بیاورم حتما باید از وسط زنها بروم و بعد آنها ببینندم ضجههایشان را بلندتر کنند و یکیشان دیروز "آخ"ی گفت که هنوز دارم فکر میکنم چند سال باید بگذرد تا از دست این آخ راحت شوم؛ دوباره شبها باید روی زمین کنار تلویزیون و کمد و زنبیل بخوابم؛ فرقش با دفعهی قبلی اما این است که حالا این منم که ایستاده کنار چند نفر دیگر تشکر می کنم از کسانی که زحمت کشیدهاند از راههای دور و نزدیک آمدهاند تسلیت بگویند و تعارفشان می کنم راحت باشند بنشینند. بعضی وقتها یادم می رود به کسی که آمده سلام کرده نشسته فاتحه خوانده ایستاده تسلیت گفته و منظر است تعارفش کنیم بنشیند تعارف کنم بنشیند، میروم توی نخ اینکه چقدر خوب بود توی همچین مراسماتی دیوان خیام پخش میکردند بین مردم عوض این قرآنهای کوچک؛ خیلی حس مناسبتری به آدم دست میدهد اگر نشسته باشی توی مراسم ختم کسی و زمزمه کنی این کوزه چو من عاشق زاری بودهست، در بند سر زلف نگاری بودهست، این دسته که بر گردن او میبینی، دستیست که بر گردن یاری بودهست. با صدای شاملو هم اگر پخش کنند خوب است. باز عده ای ایستادهاند منتظر که تعارفشان کنیم بنشینند و من به خودم می آیم تعارفشان میکنم مینشینند فکر میکنم این هم جزیی چند دقیقهای از زندگیشان است خب، که بیایند بنشینند توی مسجدی فاتحهای بخوانند و کمی از بعدازظهرشان را اینجوری بگذرانند و چقدر این اواخر ما هم دنبال همچین برنامههایی بودیم و خوشحال میشدم وقتی میدیدم کسی از آشناهای دور- البته نه آنقدر دور که تعجب کنی اگر بروی مراسم ختمشان – فوت شده است و یک بعد از ظهر را هم اینجوری سرگرم میشویم با هم و اصلا این اواخر تازه داشتیم با هم یاد می گرفتیم چجوری باید زندگی کرد؛ دو سه روز قبل تر گیر داده بود که حتما باید این دو تا حسابی که با دو مغازهی محله داشته را صاف کند و با هم رفتیم صافشان کردیم و گفت به محمودی هم پول یک دست دل و جگر بدهکار است که آن را هم باید صاف کند و حالا وحید میگوید که روز قبلترش رفته از همکاری که چند وقت پیش از دستش دلخور شده دلجویی کرده و حلالیت خواسته و به من _یعنی وحید – سپرده هوای تو – یعنی من – را داشته باشد؛ اکبر می گوید رفته از طیبه و از مرضیه عذرخواهی کرده و شب هم که آمده پیش حسین گفته نفس تنگی دارم آنقدرها جدی نبوده که برود دکتر رفته با زنش سیب خورده خوابیده و دیگر بیدار نشد که نشد.
خواهش میکنم بنشینید بفرمایید زحمت کشیدهاید
شبی که من توی هتل چند ستارهای در تهران بودم و خوابم نمیبرد از عذاب وجدان که من توی هتلی چند ستاره باشم و تو توی بیمارستان پیش یک عده آدم خطرناک خیلی خیلی راحتتر از الآن بود که من لای این کمد و زنبیل و تلویزیون و وسایل بخوابم تو زیر خروارها خاک. همین است؛ همیشه باید حال من بهتر از تو باشد حتا وقتهایی که به یغما که نه به فنا رفتهام. به فنا رفته ای؛ کجایی رضا
خواهش میکنم بنشینید بفرمایید زحمت کشیدهاید
قاعدتا باید هرچه جلوتر میرویم فاصله مان از خاطرات بیشتر شود و از آنچه که میبینیم دورتر اگر نباشند لااقل به اندازه همان فاصله زمانی که باهاشان داریم باشند دیگر؛ اما همیشه خاطرات از آنچه که در آیینه میبینیم به ما نزدیکترند آنقدر که دست میکنی توی جیب دستمال دربیاوری عینکت را پاک کنی یکیشان هم با دستمال عینکت بیرون میآید.
خواهش میکنم بنشینید بفرمایید زحمت کشیدهاید
بلد نبودم برادرم بمیرد اما الآن بلدم؛ دفعهی قبلی بچهتر از آن بودم که بلد بشوم، الآن اما آنقدر بزرگ شدهام که شب بروم توی قبرستان خودم را بیندازم روی قبر گریه کنم، سرم را بکوبم روی سنگ و شانههایم را گل بگیرم، با شانههای گل گرفته برگردم خانه، مادرم داغش صدبرابر شود وقتی ببیند من شانههایم را گل گرفتهام بلکم آرام بگیرم که نمیگیرم؛ هنوز البته بلد نشدهام به جای رضا بگویم مرحوم رضا یا خدابیامرز رضا اصلا حضورش آنقدر محسوس هست که تن به همچین کلماتی نمیدهد. اما حتما این را هم کم کم یاد میگیرم.
خواهش میکنم بنشینید بفرمایید زحمت کشیدهاید
دارم به زندگی فکر میکنم و به مرگ؛ دارم فکر میکنم اینها از هم جدا نیستند دارم فکر میکنم ما آدمها بیانصافی میکنیم که مثلا توی هواپیماها زیر صندلیها جلیقه نجات می گذاریم اما توی پارکها زیر صندلیها یک هفتتیر پر نمیگذاریم؛ یا مثلا همین مسیر برگشت به خانه را که میآمدم دیدم توی گردنه اسدآباد شیبراهههای فرار اضطراری گذاشتهاند برای وقتهایی که مثلا جاده یخبندان است و ترمز ماشین نمیگیرد سر ِ خر را کج کنی سمت ِ آن شیبراهه اضطراری اما چرا توی آن جاده هایی که خوراک ِ مسافرتهای از سر دلتنگیاند تابلویی نیست که بگوید اینجا اگر سر ِ خر را کج کنی برای ابد راحت می شوی و احتمال ِ اینکه چیزی جز جنازه آش و لاشت را بالا بیاورند تحقیقا صفر است؟ چرا توی دستشوییهای عمومی بغل ِ آن اتاقی که نظافتچی زندگی میکند اتاق دیگری نیست که رویش نوشته باشند "اتاق طناب و چهارپایه و آویز؛ در صورت تمایل برای استفاده نظافتچی را مطلع کنید"؟
خواهش میکنم بنشینید بفرمایید زحمت کشیدهاید
چرا توی مراسم های ختم از بدیهای متوفا نمیگویند تا هولناکی واقعه اندکی کمتر شود؟
من با این شمارهای که روی گوشیم هست و صاحبش برای ابد مرده است چکار کنم؟ با این حجم انبوه خاطره و داغ و درد، با پسری که رکورد مرا شکست و وقت یتیم شدن کمتر از دوسالش بود، با باقی قرصها و کپسولهایی که پیش من ماندهاند، با برگه دستور داروها، با نوبتی که برای یکشنبه یعدی گرفته شده است، خدایا من با سال های بعد از این چه کنم؟