Tuesday, April 13, 2010
عشق پیدا شد و …
Saturday, July 18, 2009
فردریک مورو بودن آسان نیست
بعضی ها میگویند دوره ی رمان خواندن آن هم رمان های طولانی و پرحجم تمام شده، می گویند این خاصیت طبقه ی بورژوا در کشورهای اروپایی و در دهه هایی خاص بوده که از بس وقت آزادشان زیاد بوده که بعد از ظهرهای تابستانی و شب های زمستانی را به خواندن داستان می گذرانده اند و الآن در دوره ای هستیم که همه چیز به سرعت می گذرد و آدم ها زرت و زرت خانه هایشان را عوض می کنند و عشق هایشان را و دوستی هایشان را و خلاصه اینکه دور، دور سرعت است و مینیمالیسم و در این دوره زمانه چه کاری ست خواندن رمان های طولانی و پر حجم.
نمی خواهم وارد این بحث بشوم و دلایلی بیاورم که اینگونه که می گویند نیست که بعد هم کسانی دلایلی در رد دلایل من بیاورند و من هم دلایلی در رد دلایلی که بر رد دلایل من آورده شده و باز آنها دلایلی بر رد . . . .
چه استدلالی از مثال نقض قوی تر؟
تربیت احساسات اثر بزرگ و ماندگار گوستاو فلوبر یکی از آن کارهای کلاسیک است که خواندنش را به تمامی شیفتگان ادبیات داستانی توصیه می کنم؛ کاری سترگ و دوست داشتنی؛
از کلی گویی بگذریم؛ دوباره فردا بعضی دوستان کامنت می گذارند که دو تا دلیل درست حسابی در تایید این کتاب نیاوردی. حرف هایم در چند خطابه خلاصه می کنم.
خطاب اول من به کسانی است که مادام بوواری را خوانده اند و تربیت احساسات رانخوانده اند؛ دوستان عزیز، تربیت احساسات اگر نگوییم قوی تر و بهتر از مادام بوواری است اما ضعیف تر هم نیست این را از من بپذیرید؛ اصلا فردریک مورو روی دیگر سکه ی مادام بوواری است؛ همان آدم است منتها آنجا مادینه بود و اینجا نرینه؛ برخورد فردریک مورو با پول همان است که مادام بوواری؛ برخورد فردریک مورو با عشق همان است که مادام بوواری؛ ترجیح عشق در زندگی بر هر چیز دیگر در هر دو یکی است و البته خویشتن داری هم جای خود را دارد و به همین خاطر است که فردریک مورو بودن خیلی سخت است؛ این را از من که چند وقتی است فردریک مورو شده ام بپذیرید.
این را هم گفته باشم که فلوبر هرگز به این شیوه ی زندگی – ترجیح عشق بر هر چیز دیگر – مهر تایید نمی زند و جالب که رویکرد روبروی آن را هم به سخره می گیرد – اصلا داستان با معرفی این دو دوست، فردریک مورو و دلوریه آغاز می شود که یکی زندی ش عشق آلود است و دیگری عقل آلود و داستان در صحنه ای شاهکار با تمسخر همین دو پایان می یابد که از پیش روسپی ای بدنام می آیند و انگشت نما شده اند.
خطاب دوم من به کسانی است که مادام بوواری را نخوانده اند اما تربیت احساسات را خوانده اند؛ دوستان عزیز چرا خودتان را از خواندن این شاهکار تاریخ ادبیات محروم کرده اید؟ همین الآن بروید این کتاب را با ترجمه ی محمد قاضی بخوانید و البته پیشگفتار کتاب را یادتان باشد که آخر بخوانید چرا که نوشتن آن پیشگفتار قبل از رمان سوتی عظمایی بود.
خطاب سوم من به کسانی است که هم مادام بوواری را خوانده اند هم تربیت احساسات را؛ دمتان گرم دوستان خوش سلیقه ام
خطاب آخرم به کسانی است که هیچ کدام را نخوانده اند؛ دوستان من جسم سالمی دارم که آن را فدای ادبیات می کنم دوستان عزیز دشمن همواره در کمین است و در این سی سال به انحاء مختلف سعی کرده است شما را از خواندن این دو رمان بر حذر بدارد تا مبادا زشتی های صورت و تن اش در قیاس بازیبایی هایی که در دنیای خارج از محدوده ی آنها وجود دارد برملا شود. بخوانید این رمان ها را دوستان؛ فرصت دارد از دست می رود.
خطاب آخرم به جناب آقای مهدی سحابی ست مترجم عزیز این کتاب؛ جناب آقای سحابی، می دانید وقتی در متنی فرانسوی که اسامی آدم ها فرانسوی است مکان ها فرانسوی است، فرهنگ فرانسوی است، مردم مشروب می خورند مهمانی های متناسب با فرهنگ شان می دهند و . . . من ِ ایرانی اگر با این جمله برخورد کنم که "اواسط اردیبهشت بود" به من شوک وارد می شود؟ من وقتی رمانی اروپایی می خوانم ماه های من هم اروپایی است می توانستید بگویید اواسط ماه می بود مثلا یا مارس یا هر چی که من یکهو از پاریس پرت نشوم تهران
یک نکته ی دیگر هم یادم رفت که الآن یادم آمد؛ فلوبر برای نوشتن هر بخش از رمان، کلی انرژی گذاشته و این از وسواس او در انتخاب شخصیت ها و دیالوگ ها و مکان ها و لباس ها و . . . مشخص است اما اعتقاد دارم در صد صفحه ی پایانی رمان هشتاد برابر انرژی گذاشته که اینقدر تکان دهنده می شود که وقتی رمان تمام می شود من یکی شوک زده و بهت زده تا چند روز نمی دانم کجای جهان ایستاده ام.
تربیت احساسات (L'education Sentimentale)
گوستاو فلوبر (Flaubert, Gustave)
ترجمه ی مهدی سحابی
نشر مرکز 632 صفحه 8800 تومان
چاپ اول 1380 – چاپ دوم 1385
Wednesday, April 22, 2009
چون بمیری بمیرد این هنرت - زین هنرهات عار بایستی
معمولا این جوریه که ریشه های واکنش توی خاکی متفاوت از ریشه های کنش آرمیده ن. نمی خوام قلمبه سلمبه حرف یزنم ولی این جمله ای آغازین همه ی منظورم توش هست که اینجا یه کوچولو توضیح می دمش؛ یک کارگردانی فیلمی می سازه که یک اثر هنری محسوب می شه و توی همین کلمه ی اثر هنری مشخصه که ریشه های این اثر کجاس، هنر؛ حالا منی که میام یک مطلب در واکنش به این اثر می نویسم – چه درستایش اون اثر چه در ملامت اون - لزوما کارم هنری نیس که؛ این فقط یک واکنشه که ریشه در خاک استدلال و موشکافی داره؛
گاهی این مرزها البته از بین می ره؛ مثلا اندرو ساریس نقدی داره بر سرگیجه که من نخوندمش و فقط می دونم هر کی خونده میگه خودش به تنهایی یک اثر هنری مستقله، خب این یکی ازون فرو رفتن مرزهاس درهم؛ یعنی اینجا مطلب واکنشی اندرو ساریس ریشه ش نزدیکای ریشه ی خود سرگیجه س توی عالم هنر؛
اینا همه ش مقدمه بود؛ حرفم اینه که رمان سوررئالیستی ریشه در هنر نداره، با خوندن معروف ترین و کامل ترین اثر سوررئالیستی در زمینه ی رمان - به اعتقاد دوست و دشمن – به این نتیجه می رسم که رمان سورردالیستی یک کنش هنری نیس بلکه واکنشیه به احتمالا آثار هنری قبل ترش.
اولین کتابی که امسال خوندم رمان نادیا بود نوشته ی آندره برتون که اگرچه میشه گفت بهترین رمان سوررئالیستی ایه که احتمالا نوشته شده و اینو با تطبیق مولفه های سوررئالیسم با این رمان هم میشه دید اما مگه خود رمان سوررئالیستی چیه که دنبال بهتریناش باشیم
اینا البته دلیل نمی شه خوندنشو توصیه نکنم که اولا اثر هنری در برخورد با مخاطبه که شکل می گیره و وقتی من می خورم به چیزی کمونه می کنم لزوما همه که کمونه نمی کنن! دوم اینکه آندره برتون آدم مهمیه، خیلی جاها پیش میاد که اگه بگی من نادیا رو خوندم و ازش خوشم نیومده – یا ختا اومده - چند قدم کارتو جلو می ندازه!
اینه که اولین رمان 88 رو خدمتتون معرفی می کنم:
نادیا / آندره برتون؛ ترجمه ی کاوه میرعباسی. – تهران: نشر افق، 1383 (چاپ دوم : 1384 )
168 صفحه 1600 تومان
●
پرسپولیس از ایران پنج تا پنج تا از الغرافه ی قطر می خوره، استقلال از پس ام صلال بر نمیاد، سپاهان توی فولاد شهر بازیو به بنیاد کار می بازه صباباتری هم که اونجوری، تیم ملی هم که باید توی گروه عربستان و کره شمالی جام جهانی رفتنش این جوری بشه، اینا رو بذارین کنار ادبیات مایلی کهن و اتفاقاتی که توی لیگ می افته و ببینید سیر قهقرایی یعنی چی، اون وقت کفاشیان و علی آبادی وقتی با اون ادبیات مشمئز کننده شون جلوی دوربین ظاهر می شن تازه می بینیم همه چی مون به همه چی مون میاد لازمه از دوربان 2 چیزی بگم؟
Friday, September 5, 2008
باران تابستان
مارگریت دوراس بارن تابستان را در اواخر عمر نوشته ظاهرن.آن جور که در یک صفحه توضیح آخر کتاب که به قلم خود دوراس است بر میآید ایده ی این کار از یک فیلم شروع شده و بعد دوراس شهر ویتری را تقریبن همانگونه که واقعن هست میگیرد و قصه را میپردازد.کمی گیج شدم وقتی خواندم:"اسم بچه ها را اما،باز داشت فراموشم میشد بگویم،من ابداع نکرده ام ،سرگذشت عشق جاری در سراسر کتاب را هم همین طور"
×××
به عنوان اولین تجربه از دوراس گیج کننده بود.آدم نمیداند به چه چیزهایی باید دقیق شود از کنار چه چیزهایی بگذرد و دست آخر چیزی دستگیرت نشده جز اینکه جیزی از سطرها توی ذهنت روی اعصابت خط میاندازند.با وجود اینکه از چند روز پیش که این داستان را خواندم تا الان که سعی دارم چیزی درباره ی آن بنویسم؛چند کتاب دیگر خواندم و الان هم یک رمان بلند میخوانم اما مدام سطرهایی از کتاب دوراس پیش چشمم میآید.هنوز بدجور درگیرم.
×××
باران تابستان نه داستان است نه نمایشنامه.هم داستان است هم نمایشنامه.آدم های دوراس عجیبند،غریبند.خانواده ای که دوراس قصه شان را تعریف میکند بی هویتند.پدر و مادر که معلوم نیست از کجای اروپا آمده اند که زبان مادریشان را تقریبن از یاد برده اند و بچه هایی که حتا سنشان معلوم نیست.ارنستو -شخصیت اصلی کار به نوعی-بین دوازده تا بیست سال دارد با جثه ای بزرگ.خودش میگوید به طور خاصی رشد کرده تا تفاوت بین خودش و مادرش را جبران کند.هر چند فایده ای نداشته.مادر هیچ علاقه ای به زندگی ندارد.بهترین لحظه اش در خاطره ای ست در هفده سالگیش در قطار.همه میترسند که مادر یکهو ول کند و ناپدید شود.پدر تبار ایتالیای دارد و دست به هیچ کاری نمیزند.زندگیشان از اعانه و کمک های شهرداری میگذرد.ژن خواهر ارنستو روحیه ای آتشین دارد.آرام است با این حال شکلی از ویرانگری .ویرانگریی که هر لحظه انتظار داری چیزی را به آتش بکشد.بقیه برادرز و سیسترزند.اعضای این خانواده چندین اسم دارند.نشانه هایی دیگر از چند پاره گی هویتی.همه غیر از آنها هم سن مشخصی دارند و هم اسم مشخص.آقای معلم فقط آقای معلم است.
×××
ارنستو یک فیلسوف است.یک نابغه.یک نهیلیست کامل.میگوید در هنگام خلقت جهان همه چیز با دقت و حساب شده به وجود آمد جز یک چیز.
ارنستو:این چیزی نبوده که بشود دید.چیزی بوده که میدانسته اند.
سکوت.
ارنستو:آدم خیال میکند میشود گفت چه چیز بوده...ولی بعد آدم میبیند که محال است،نمیشود گفت ....قضیه شخصی است....ادم فکر میکند که میشود گفت...و میشود از پس گفتنش برآمد...ولی نه ،نمیشود گفت...
و نتیجه میگرد که هیچ چیز به زحمتش نمیارزد.
×××
فضای کار شاید به تبعیت از این راز مگو سرشار از رازآلودگی است.عشق غیر معمول ژن و ارنستو و آنچه آنها از یکدیگر میفهمند گاه به مکاشفه هایی عرفانی میماند.معرفت از نوعی دیگر.سرچشمه ی نبوغ ارنستو که نام او را سر زبانها میاندازد به نوعی زیبایی و میل به ویرانی در ژن است.
ارنستو میگوید که دریغ هوای توفانی را خورده است.
دریغ باران تابستان را.
و دوران کودکی.
نِوا آرام و آهسته با اشک ادامه دارد.
ارنستو از عشق میگوید،از دلبستگی تا لحظه ی مرگ.
--------------------------------------------------------------------------
باران تابستان/مارگریت دوراس/ترجمه ی قاسم روبین/انتشارات نیلوفر/چاپ اول۱۳۶۵/چاپ دوم ۱۳۸۱
Sunday, May 18, 2008
از آن دریا کفی افیون
الف : دیر-نوشت
از نمایشگاه کتاب که برگشتم دیدم خونه مون رسما ً روی هواس، همه ی اتاقا مچاله شده بودن، کامپیوتری درکار نبود، موزاییک ها به طرز بی ادبانه ای لخت بودند و از سقف انگار خون می چکید؛ یک هفته ی تمام سه تا ربات فرچه به دست خونه رو نقاشی کردن و تمام این یک هفته من له له می زدم که کی دوباره خونه مون خونه می شه و می شه نشست پشت کامپیوتر و هدفون رو گذاشت توی گوش و همه ی آهنگای هارد رو بریزی توی مدیا و شافلشون کنی و صدا پشت صدا بیاد تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم من به غیر از خوبی تو مگه حرفی می زنم مرگ را دیده ام من در دیداری غمناک من مرگ را به دست سوده ام کجا سفر رفتی که بی خبر رفتی اشکم را چرا ندیدی از من دل چرا بریدی اگرچه هیچ کس نیومد سری به تنهایی ت نزد اما تو کوه درد باش تاقت بیار و مرد باش ز روی حافظ و این استانه یاد آرید نیستی اما مونده اسمت توی غربت شبونه میون رنگین کمون خاطرات عاشقونه تاتی مار گزدم بی بی مار گزدم سفید مار نوی هی هی سیاه مار گزدم آو سیا ماره خومیش گزیاگه له ناو سینه گه هی هی حلقه بسیاگه . . . . اینو از بابت تاخیر در نوشتن گفتم وگرنه منظور دیگه ای نداشتم.
ب: تهران-نوشت
بلیت برگشت که گیرم نیومد اولین چیزی که به ذهنم اومد صحنه ای از million dollar baby بود که فرانکی به مگی گفت با هواپیما بریم یا با ماشین؟ و مگی در جواب گفت: Flying there, driving back و وقتی توی بیمارستان با خنده این جمله رو تکرار کرد من یکی کمی به بارون پشت پنجره نگاه کردم و . . . بگذریم.
وقتی آدامسی که داداشم موقع آماده شدن بهم داده بود رو هفتصد و خورده ای کیلومتر اونورتر توی بلوار کشاورز پرت کردم حس خوبی بهم دست داد و البته به روح برادران رایت درود فرستادم ! (می دونم دارم مث ندید بدایی حرف می زنم که اولین بارشونه سوار هواپیما می شن ولی به خدا من اولین بارم نیس ولی هیچ دفعه ای اندازه ی این بار حال نداد. )
به راننده ای که از فرودگاه تا میدون ولی عصر باهاش اومدم گفتم تهران وسیله نیست آقا تهران هدفه، چشاش چار تا شد و منتظر موند دیوونه ای که سوار شده ادامه بده، منم ناامیدش نکردم و احساساتم رو ریختم روی داشبورد ماشینش گفتم آقا دوس دارم دهنم مث دهن نهنگ بود از همین آزادی شروع می کردم تهران رو می خوردم تا تهرانپارس، وقت پیاده شدن، بعد ازینکه شماره هامون به هم داده بودیم گفتم می میرمت تهران خانوم1
از پیش سیا که برمی گشتم سمت خونه جهان به طرز عجیبی کش اومده بود نمی دونم تاثیر ترکیب صدای ابی بود که داد می زد کسی که دستاش قفس نیس با بارونی که نم نم می زد و مسیری که تازه انگار فهمیده بود باید بهار رو هم تجربه کنه یا تاثیر اون دو تا پیکی بود که روز قبلش بالا رفته بودم و حالا داشت تاثیر می کرد !
توی همین مستی و وامستی بود که امین زنگ زد گفت عمو کی مبای گفتم تا نیمساعت دیگه اونجام گفت عمو عقربه بزرگه بره روی چند کوچیکه بره روی چند اینجایی و مستی م بیشتر شد
پ: هندونه –نوشت (برای لیلا که هندونه دوس نداره)
خب، شاید دلیلش این باشه که تو فقط هندونه رو توی یه اتاق شیک و مجلل با مهمونای خیلی باکلاس با چنگالای طلایی و نقلی یه جوری خوردی که بیشتر شبیه ادای خوردن بوده تا خود ِ خوردن، بعید می دونم تو ظل تابستون توی مزرعه وقتی که تنها سایه ی ممکن سایه ی خودته، هندونه رو چاقو زده باشی و تشنگی هزارون ساله ت رو باهاش برطرف کرده باشی وگرنه احتمالا ً خوشحال می شدی اگه کسی صدات می کرد: چطوری هندونه ی من ؟
ت: پرسپولیس-نوشت
من نمی تونم قبول کنم هیچ ارتباطی بین پیاده شدن من از ماشین و گل زدن پرسپولیس نبوده، مگه می شه توی یه مسیر دو سه ساعته من دوبار از ماشین پیاده شم و عدل هر بارهم جیک ثانیه بعد پرسپولیس گل برنه و هیچ ربطی بین این دو تا نباشه؟ من مطمئنم اگه من پیاده نمی شدم سپاهان قهرمان می شد.
ث : باز هم خواب-نوشت
کفش هام گلی بود می خواستم گل های کفش را پاک کنم که ماشین کثیف نشود دیدم کف ِ کفشم جدا شده انداختمش دور ماشین که آمد جا برای نشستن من نبود هوا داشت تاریک می شد ماشین رفت پیاده راه افتادم هر دو سه متر یک سگ نشسته بود که هر آن می خواستند حمله کنند انگار می دانستم نباید فرار کنم نباید بدوم می دانستم باید آرام از کنارشان رد شوم همین کار را کردم آخرین سگ را که رد کردم کمی سرعتم را زیاد کردم دنبالم افتاد ترسیدم سرعتم را بیشتر کردم ول کن نبود فرار کردم دنبالم می دوید مثل سگ ترسیده بودم پرش های چند متری می کردم اما کم نمیاورد دنبالم بود می خوردم به شاخه ی درخت ها از روی آب می پریدم سرعتم به طرز خیره کننده ای زیاد بود و سایه یه سایه دنبالم می آمد یکدفعه دیدم بیشتر نمی توانم بدوم باید بایستم هرچه باداباد ایستادم و برگشتم پشت سرم را نگاه کردم سگ نبود دختر بچه ای بود ده یازده ساله گفتم تو کی هستی اینجا چیکار می کنی و به این فکر بودم که اگر مقاومت کرد به زور بهش تجاوز کنم چشمم افتاد به چند نفر که روی آب راه میرفتند عینک داشتند یواش راه می رفتند و چیزی شبیه سرود با خود زمزمه می کردند انگار ارواحی بودند که سرگردان مانده بودند دختر بچه گفت این ها درهای وجودی تواند ما به آغاز برگشته ایم داشتم از ترس قالب تهی میکردم که دختر بچه خودش را انداخت توی آب و خفه شد داد زدم داد زدم داد زدم داد زدم داد زدم شاید اگر مادرم و داداشم بیدارم نکرده بودند هیچ وقت بیدار نمی شدم لامپ را روشن کردم گریه م گرفت از خودم بدم میامد.
ج: کتاب–نوشت
مادام بواری (Madam Bovary)
نوشته ی گوستاو فلوبر (Flaubert, Gustave)
ترجمه ی محمد قاضی – رضا عقیلی
انتشارات مجید
648 صفحه
چاپ سوم:تهران، 1384 ه. ش.
5000 تومان
ج.1 : چگونگی، اجرا یا شاید هم فرم
جایی که مادام بواری و شوهرش (شارل بواری !) می رسن به دهکده ی ایونویل، فلوبر از زبونمادام بواری توضیح می ده که علت اینکه دیر رسیدن این بوده که وقتی که از دلیجان پیاده شدن مادام بواری سگشو گم کرده و هرچی دنبالش گشتن پیداش نکردن، به همین خاطر دیر رسیدن؛ من این لحظه را یک لحظه ی هنرمندانه و خلاق در متن اثر می بینم چرا که گم شدن سگ مادام بواری نشانه ای ست بد از اتفاقاتی که قرار است بیافتد، سگ که نشانه ای ست از وفاداری گم شدن اش بوی خیانت می دهد انگار؛
جایی دیگر، وقتی مادام بواری با لئون توی دهکده قدم می زند و می دانیم که در سرشان و در دل شان چه می گذرد فلوبر دیوار باغی را توصیف می کند که دارند از کنارش رد می شوند و کاهگل روی دیوار که پر است از شیشه هایی که رد شدن از دیوار را تقریبا ناممکن جلوه می دهد (من این دیوار ها رو بارها توی روستایی که زندگی می کردم دیدم) اینجا هم یک اتفاق هنرمندانه رخ می دهد، می دانیم که عملی کردن فکرهایی که در سر مادام بواری و لئون است گذشتن از همچین دیواری ست؛
هر چه فکر می کنم می بینم مشابه این لحظه ها دیگر در رمان اتفاق نمی افتد و این به نظرم یعنی اینکه اهمیت موضوع داستان برای فلوبر آنقدر زیاد می شود که چگونگی اجرای متن را تحت الشعاع قرار می دهد و در ادامه دیگر ازین صحنه های هنرمندانه نمی بینیم؛ کاش اجرای رمان در ادامه هم چنین لحظه های نابی را می داشت .
ج . 2 : چه، متن یا شاید هم محتوا
ازونجایی که خیانت رو گناه نابخشودنی ای می دونم، سرنوشت رقت بار مادام بواری رو حقش می دونم، دقیقا ً به خودم میگم خوب به سرش اومد بدتر از ین حقش بود، زنیکه ی بی جنبه ی ندید بدید؛ همه ی این حرف ها را که با خودم می زنم ته دلم چیزی می لرزد؛ یک فکر ویران کننده در وجودم هست که گر نه اینکه ما حق داریم از زندگی مان لذت ببریم؟ مگر نه اینکه وقتی چیزی یا کسی یا مجموعا ً شرایط ارضایمان نمی کند حق داریم دست به کاری زنیم که غصه سر آید؟ حالا تقصیر مادام بواری چیه که قرارداد های اجتماعی بر علیهشه؟ تکلیف من چیه؟
نظر شما در این مورد چیه؟ چقدر به مادام بواری حق می دین؟
1: می میرمت باسن خانم سطریه از حسین شکربیگی

