بي شاخ و دم
بي يال و كوپال
بي دلبر
ديوي متروكم
در جنگلي آواره
تن به هيچ قصه اي نمي دهم
بر گردنم مهره اي متبرك
از امامزاده اي نيمه ويران
مضطرب و هراسان
از دخمه ها و از كوره راه ها مي ترسم
بي شاخ و دم
بي يال و كوپال
بي دلبر
ديوي متروكم
در جنگلي آواره
تن به هيچ قصه اي نمي دهم
بر گردنم مهره اي متبرك
از امامزاده اي نيمه ويران
مضطرب و هراسان
از دخمه ها و از كوره راه ها مي ترسم
تپه هايي چروكخورده
]چركمرده[
درختاني خراشخورده
]دندان زده[
با لاشه هاي نيم خورده
]نيم جويده[
؛
جنگلي جذامي ام
با ريه هايي سرطاني
به جيرجيرك هاي لالي كه در استخوان هايم ريشه كرده اند شك دارم
به ريشه كردن شان
به لال بودن شان
به جيرجيرك بودن شان
پاورچين پاورچين سر مي رسد مه
پشت خم كرده مي نشيند
به بندر و شهر خيره مي شود
و آرام دور مي شود.
شعري از كارل سند برگ با ترجمه احمد پوري از كتاب براي تو و ماه نغمه سر دادم
گزينه اشعار كارل سندبرگ انتشارات مرواريد، چاپ اول : اسفند 83