هر چه فكر مي كنم درباره ي فيلم محدوده دايره اثر شهرام مكري چه چيزي بنويسم چيزي جز تناسب ِ متعالي فرم و محتوا به ذهنم نمي رسد؛ يعني اين اثر به نظرم يك كار آموزشي مي تواند باشد كه در دانشكده هاي سينما مي تواند از آن استفاده شود – مثل خيلي گل هاي ليگ برتر انگليس كه گاهي گزارشگران آنها را گلهاي مدرسه اي، خط كشي شده و . . . مي نامند .
محشر، معركه، فوق العاده هر صفتي ازين دست را مي توانيد به اين فيلم نسبت دهيد.
محدوده دايره
محصول 2006 ايران
كاري از شهرام مكري
يعني سرگشتگي، بي هدفي، علافي، بي انگيزگي و مجموعا فضاي زيستي جوان ايراني سال هاي احير را به زيبايي مي توان در اين كار ديد.
هنر يعني همين كه حاشيه هاي متن را پررنگ كني پررنگ كني پررنگ كني جوري كه آن تصوير ِ لعنتي از دل متن بيايد بيرون؛ هنر يعني همين كه يكي را ببيتي تلفني با نامزدش حرف مي زند و از حرف هايش بفهمي مشكلشان چيست و در چه عوالمي هستند و بيشتر دقت كني و بيشتر دقت كني وبعد چشمت بيفتد به راننده اي دستپاچه و كمي عصبي و بيشتر دقت كني ببيني قبلا معلم بوده كه امروز را به جاي كسي ديگر آمده و . . .. بعد از دل اين حاشيه ها آن تصوير هولناك را ببيني؛ ببيني اينها همه بهانه بوده؛ بهانه هايي لازم
عينيتي كه از دو زاويه مختلف دو چيز مختلف و گاه متناقض به نظر مي رسد در عالم هنر ممكن است ارزشمند باشد اما در فضاي غير از آن و مخصوصا در زندگي روزمره يا كشنده مي شود يا جنون برانگيز؛
گاهي فكر مي كنم راه درست را پيدا كرده ام؛ فكر مي كنم خداوند از مسير اندوه – آنگونه كه ابوالحسن خرقاني به گمانم مي گفت – مرا به خودش نزديك كرده، نشانه هايش را مي بينم شده حتا گفته ام خدايا كمك و همان لحظه كمك رسيده؛ خيلي وارد جزيياتش نمي شوم فقط اين را بگويم كه گاهي فكر مي كنم پس ِ اتفاقات زندگي اراده ي خداوند است و حكمتي در كار است.
گاهي فكر مي كنم دين-پناهي و ايمان جويي واكنش آدم به دردهاي غير قابل تحمل است؛ گاهي كه خودم را از چشم ِ يك روانپزشك اروپايي نگاه مي كنم – روانپزشك هاي مسلمان گاهي خودشان مثل پاراگراف قبلي فكر مي كنند – مي بينم به خاطر ِ فشارهاي روحي رواني اخير ناخودآگاهم به دين و ايمان و باور به مشيت الهي و . . . پناه برده ام.
وقتي آن آدم با ايمانم، شك مثل خوره مي افتد به جانم؛ به خدا پناه مي برم از شر شيطان؛ نشانه هايي از امر قدسي كه تجربه كرده ام از سويي و دلايلي كه منطقي و علمي به نظر مي رسند از سوي ديگر مي كشندم (هم به كسر ِ كاف هم به ضم كاف)
وقتي آدم دوم مي شوم فقدان امر متعالي آزارم مي دهد؛ پا در هوا و پوچ مي شوم؛ جهان ِ خالي از معنا آزارم مي دهد؛ جهاني كه بي هدف دورز خودش مي گردد و كسي نيست پناه ببري به او.
وقتي آدم ِ اولم راحت تر گريه مي كنم وقتي آدم دومم بيشتر داد مي كشم
وقتي آدم اولم بيشار به "بس" شبيهم در شكست امواج فون تريه؛ وقتي آدم دومم بيشتر به زن شبيهم در آنتي كرايست فون تريه
فيلم ِ "روايت مرگ نازلي از زبان يك جنگير عاشق" ر ا كه ديدم شك كردم به خودم؛ نكند درستش همين است كه آدم دوم باشم. نكند وقت هايي كه ادم اولم حاليم نيست
آونگم بين اين دو؛ در كدام يك مي ميرم ؟
روايت مرگ نازلي از زبان يك جنگير عاشق
The story of death of nazli by an exorcist in love
محصول 2003 ايران
تهيه كننده، نويسنده، تصويربردار، تدوينگر و كارگردان: جواد امامي
نمي دانم اگر الآن بزند و بيفتم توي بستر بيماري و دكتر بيايد بگويد علم طبابت علم راه هاي گريز از مرگ است اما براي بيمار من سكون بهتر از گريز است و بيمار من ضعيف تر از زندگي است و . . . تكليف حرف هايي كه دارم و نزده ام چه مي شود؟ تكليف ِ آن خاطره ي پاييزي چند سال پيش كه براي هيچكس تا حالا تعريف نكرده ام؛ تكليف حس هايي كه داشتم و نگفتم؛
مي دانم هيچ كدام از اينها اهميتي ندارند؛ هركسي كه مي ميرد بخشي از جهان را با خود نابود مي كند.
اينها را گفتم كه مقدمه اي باشد براي معرفي يك فيلم خيلي خوب؛ تصنيف قديمي و غمناك عصر باراني آسمار فيلمي است كه آدم را ياد پاراجانف و فيلم رنگ ِ انارش، همچنين ياد علي حاتمي و فضاي كارهاي او مي اندازد. مردي در بستر مرگ كه به دكترش مي گويد حرفي دارد اما تا "او" نيايد نمي گويد و معلوم نيست او كيست و مرد محتضر هم نمي گويد.
بصورت موازي فضاي قهوه خانه اي و مردي فال فروش و لال با كودكي با حركات عجيب كه جلوتر هم در صحنه اي ديگر مي بينيمش – مثل وقت هايي كه صحنه اي را در خواب مي بينيم و بيدار كه مي شويم حس مي كنيم قبلا در خوابي ديگر ديده باشيمش – و بصورت متقاطع، ميني بوسي با مسافران آذري اش و تصادفي و اينكه گفتم متقاطع بخاطر اينكه بعد از تصادف اين خط، خط روايي مرد محتضر و حرف هاي نگفته اش را قطع مي كند.
به هرحال فيلم خيلي خوبي است كه بايد ديد:
تصنيف قديمي و غمناك عصر باراني آسمار (The Old Doleful Ballad of Asmar's Rainy Afternoon)