Showing posts with label ماریو بارگاس یوسا. Show all posts
Showing posts with label ماریو بارگاس یوسا. Show all posts

Tuesday, October 6, 2009

یوسا خوانی 3

تقریبا همه ی کسانی که مزرعه حیوانات را حوانده اند – از جمله خودم – برایشان باور پذیر نیست که جورج اورول انقلاب 57 ایران را ندیده باشد و این کتاب را نوشته باشد؛ اما وقتی تئوری های مربوط به انقلاب ها را مطالعه می کنیم در می یابیم در تمام انقلاب ها چیزهای مشترکی هست – خوک های داستان و اسب داستان مخصوصا – حالا فقط انقلاب ها نیست بلکه دیکتاتوری ها هم همین است؛

انتخابات تقلبی، زندانی کردن سران مخالف پس از انتخابات، تجاوز به زندانی ها در زندان توسط بازجو، سفر های استانی و آوردن آدم های خودشان با اتوبوس از اقصا نقاط برای شلوغ کردن جو و . . . . باور کنید از اتفاقات چند ماهه اخیر ایران حرف نمی زنم دارم از گفتگو در کاتدرال حرف می زنم و اتفاقاتی که در پرو افتاده است گفتگو در کاتدرال نوشته ماریو بارگاس یوسا ترجمه عبداله کوثری چاپ اول : نشر نما (مشهد) 1370 ، 686 صفحه

Saturday, October 3, 2009

یوسا خوانی 2

کسی را تصور کنید که مثلا جلوی چشمش به پدر و مادرش تجاوز کرده اند بعد کشته اندشان و خانه را هم آتش زده اند و . . . – به جای سه نقطه توی دلتان تا می توانید فاجعه بنویسید – حالا آمده توی کلانتری مثلا از او می خواهند واو به واو تعریف کند چه اتفاقی افتاده؛ نکند انتظار دارید می تواند شمرده شمرده اتفاقات را به ترتیب وقوع تعریف کند؟ نخیر؛ مطمئنا زبانش بند می آید کمی از حادثه، کمی از درونیات خودش، کمی از خاطرات مشترک، کمی از لباس قاتلین می گوید، دوباره خاطره ای یادش می افتد و کمی دیگر از وقایع و ادامه ی لباس قاتلین و . . . . جمله ها را حتما پس و پیش می گوید و چه بسا بعضی چیزها را هم از قلم بیاندازد.

اگر یوسا چنین فرمی را برای گفتگو در کاتدرال انتخاب می کند نه تنها جسارت او را نشان می دهد و خلاقیت اش را بلکه اقتضای تاریخ به گا رفته ی پرو – شبیه مال خودمان – است که ایجاب می کند اینجوری تعریف کند داستان را.

گفتگو در کاتدرال را بخوانید نوشته ماریو بارگاس یوسا، ترجمه عبداله کوثری، ترجیحا چاپ اول اش را که نشر نما – مشهد – چاپ کرده

Thursday, October 1, 2009

یوسا خوانی 1

مهم ترین اتفاق پارسالم شیاطین بود؛ امسال - و چه بسا تا سال ها - گفتگو در کاتدرال مهم ترین بوده و هست.

در واقع همان صفحات اول رمان را که می خوانی می دانی با یکی از اتفاقات مهم تاریخ زندگی ات مواجهی

روایت تو در تو، دیالوگ های متقاطع، تصویری که پازل وار تکمیل می شود، شخصیت هایی که دانه دانه قوام می گیرند، وقایعی تکان دهنده و . . . چیزی فراتر از یک رمان خلق می کنند و البته ترجمه بی نظیر و استثنایی جناب کوثری را اگرچه من حق ندارم نظر بدهم چرا که باید زبان اصلی را خوانده باشم اما بی خواندن آن حاضرم در هر دادگاهی شهادت بدهم که بهتر از این امکان ندارد.

گفتگو در کاتدرال – ماریو بارگاس یوسا – ترجمه عبداله کوثری– نشر نما – چاپ اول :1370 نسخه دو جلدی مجموعا 686 صفحه

البته خیلی بعد تر از چاپ اول، نشر لوح فکر اقدام به تجدید چاپ این کتاب کرده که گویا فقط چند جمله با اولی فرق دارد و من البته مطمئن نیستم و اگر کسی اطلاع دقیق دارد بگوید.

اگر بخواهم همه ی حرفهایی را که این چند وقت شفاها در باره کتاب به سیا گفته ام اینجا بنویسم شاید کمی از خود کتاب بیشتر بشود به همین خاطر تصمیم گرفته ام خورد خورد درباره این فراشاهکار تاریخ ادبیات بنویسم

خدایا به امید تو

+ La Fiesta del Chivo

+ سگی بگذار ما هم مردمانیم

. . .

سعید حجاریان هم که دیروز آزاد شد. تا آزادی سایر زندانیان سیاسی و استقرار دموکراسی ادامه می دهیم.

Monday, June 22, 2009

سگی بگذار ما هم مردمانیم

الف:

با دیدن بلاهت روزگار خودم حس می کنم هجوم نفرت دارد خفه ام می کند. یکسر هر چه کثافت است از حلقم بالا می آید درست مثل آدم مبتلا به فتق که دارد از زور فشار خفه می شود. اما می خواهم این کثافت را نگه دارم، ورز بدهم و خمیری از آن بسازم و بمالم به سرتاپای قرن نوزدهم، همانطور که تاپاله ی گاو را به در و دیوار معبد های هندی می مالند و از کجا معلوم؟ شاید بزند و این کثافت دوام بیاورد و همانجا بماند؟ (نامه گوستاو فلوبر به لویی بونیه، 30 سپتامبر 1855)

ب:

دیکتاتوری یعنی اینکه فک کنی مردم همین چند نفری ان که با اتوبوس از سطح شهر جمع شون می کنن می ریزنشون جلوت برات شعار بدن

اونایی که میلیون میلیون توی خیابونا و روی پشت بوما اعتراض می کنن مردم نیستن

دیکتاتوری یعنی اینکه سگاتو بیاری دندوناشونو نشون بدی

دیکتاتوری یعنی اینکه ادعای رهبری مذهبی امت اسلام رو داشته باشی و سوره جمعه رو توی نماز جمعه غلط بخونی ("منهم" رو توی آیه "و اخرین منهم لما یلحقوا . . " جا انداختن ایشون)

دیکتاتوری یعنی که از متقلبا دفاع کنی

از کودتاچیا دفاع کنی

ملت رو تهدید کنی بیاین خیابون می کشیمتون خونتونم گردن اونایی که دشمنمون هستن

دیکتاتوری یعنی که مخالفات رو ارذل و اوباش بخونی، خس وخاشاک بدونی

دیکتاتوری که شاخ و دم نداره

ج:

حکایت این چند وقتی که گوستاو فلوبر بودم این بود که داشتم کتاب عیش مدام رو می خوندم که جناب یوسا به طرز عاشق گونه ای نسبت به گوستاو فلوبر ابراز احساسات می کردن؛ کتاب محشریه؛ توصیه می کنم حتما بخونینش البته پیش فرضش اینه که مادام بوواری رو خونده باشین که خوندن اون کتاب از اوجب واجباته

چهارمین کتابی که امسال خوندم از مجموع سه تای قبلی ارزشمندتر بود

عیش مدام: فلوبر و مادام بواری / ماریو بارگاس یوسا ؛ ترجمه ٔ عبدالله کوثری. – تهران: نیلوفر، 1385 .

255 صفحه ، 3500 تومان

Monday, September 15, 2008

La Fiesta del Chivo

«خانم اورانیا کابرال.موضوع مهمی هست که باید با شما در میان بگذارم.امیدوارم باعث تسکین شما شود...»چه جوری میخوای پیداش کنی؟پاک عقلت رو از دست دادی.شاید برم امریکا.اونجا احتمالن میشه از بانک جهانی سراغش رو گرفت.اما ممکنه دیر بشه.اون الان شصت و چند سال داره.نباید وقتو تلف کردآقای عبدالله کوثری.هیچ از ترجمه ی هنرمندانه شما شگفت زده نشدم.به هر حال شما از بزرگترین مترجمین ما هستید.اما غرض از مزاحمت.امیدوارم بتوانید...»کمی عقلت رو به کار بنداز.آخه اون از کجا بدونهآقای ماریو بارگاس یوسا.اخیرن...»کافی نیست.یه کم محترمانه ترجناب آقای ماریو بارگاس یوسای بزرگ.اخیرن رمان سور بز نوشته ی جنابعالی را خواندم.نمیدانم چگونه تاثیر صاعقه وار قلم شما را بر گرده ی افکارم...»بهتره وقتی آدم برای یه همچین کسی نامه میده از هیچ صنعت ادبی استفاده نکنه.خودتو خراب میکنیجناب ماریو بارگاس یوسای بزرگ.اخیرن رمان سور بز نوشته ی جنابعالی را خواندم.درکش برایم سخت است که چگونه این وقایع را چنین مسلط و دقیق بیان کرده اید.توصیف زیبایی این رمان از عهده ی من خارج است.اما موضوعی که میخواهم با شما در میان بگذارم این نیست.از شما تقاضا دارم که از اورانیا کابرال ...»

بیفایده س.الان اورانیا بیشتر از شصت سال داره.معلوم هم نیست امریکا باشه.شاید برگشته باشه دومینیکن.پیش عمه لوسیندا و دختراش.بعیده که یوسا ازش خبر داشته باشه.

میدونی این رمان منو یاد خودمون انداخت.دیکتاتورها سر و ته یه کرباسن.همشون اراده های مردم رو مصادره میکنن.طوری وانمود میکنن که انگار ناجی ملتن.فرقی هم نمیکنه.کوبا یا کره شمالی.دومینیکن ترخیو،عراق صدام یا ایران خمینی.توی این کشور که تا بوده دیکتاتوری بوده.دیکتاتور پشت دیکتاتور.شاه پشت شاه.خیلی وقته که ایران با این ایده ی رضاخانی اداره میشه که مردم رو فقیر و بیسواد نگه دار و حکومت کن.حالا شما میتونین به جای بیسواد بذارین ناآگاه.تازه این آخوندها یه چیزای دیگه ای هم اضافه کردن.خرافه و سوإظن و ترس.کاری کردن که برادر به برادر اعتماد نکنه.وقتی دیدن که اگه اصلاحات ادامه پیدا کنه وضع معیشت مردم هم ترقی میکنه کاری کردن که این کاریکاتور مسخره چهار سال کل اعتبار و آبروی ایران رو به باد فنا بده.دیگه نمیشه به هیشکی اعتماد کرد.همه چاپلوس و بیمسئولیت شدن.اونقدر توی لجن فرو رفتیم که وقتی میشنویم فلان دختر با پسر دانشجو یا فلان فعال حقوق زنان و حقوق بشر یا روزنامه نگار بازداشت شدن،بهشون تجاوز شده،اعدام شدن ککمون هم نمیگزه.این شده که همیشه منتظریم یکی دیگه یه کاری بکنه.یعنی خاتمی شرکت میکنه؟شرکت نمیکنه؟بهتر نیست خاتمی شرکت نکنه؟کاش خاتمی شرکت کنه!

یاد نامه ای به فردا که خاتمی سال آخر ریاست جمهوریش نوشته بود افتادم :

صحنه شگفت انگیزی را که اندیشه و دست هنرمند آلمانی،برشت آفریده است همواره در نظر داشته باشیم:چون گالیله در برابر کلیسای متعصب و سخت گیر مجبور شد از نظریه علمی خود توبه کند،پاره ای شاگردان پر حرارت او پرخاشگرانه بر استاد نکته گرفتند کهوای بر قومی که قهرمانش تو باشی»و گالیله با کمال خونسردی پاسخ داد کهوای به قومی که نیاز به قهرمان داشته باشد

«اورانیا،اورانیتای عزیز.آن موقع چهارده سال بیشتر نداشتی.تو باهوش بودی و مغرور.آدم های باهوش و مغرور بیشتر زجر میکشند اورانیا.خیلیها را میشناسم که خوشحال هم شده بودنند.کلی احساس افتخار میکردند.نمیدانم شاید هم از ترس بوده اما به هر حال با اینجور چیزها کنار میآیند.مثلن مونی.شب آخر ژنرالیسمو به راننده دستور داد برود خانه ی مونی.همیشه همین کار را میکرد.هر وقت هوس مونی را میکرد میرفت شوهرش را میفرستاد آبجویی بخورد و بعد ترتیبش را میداد.خدا به ملت دومینیکن رحم کرد که آن شب آن زن وقت عادتش بود.وگرنه تروخیو شب را آنجا میماند و نقشه به کل خراب میشد.میبینی گاهی سرنوشت یک ملت به چه چیزهایی بستگی دارد.همانجور که به آدمهای بی خایه ای مثل ژنرال پوپو رومان بستگی دارد.باید چند تا از گلوله هایی که مغز بز را متلاشی کرد به کله ی این آدم شلیک میکردند.تروخیو خوب میشناختش.میدانست چه آدم بزدلیست.به هر حال ترس این آدم به رامفیس پسر روانی ترخیو مجال داد که از همه انتقام بگیرد.بدترین بلا را هم سر خود رومان آورده.حتی بیضه هایش را برید و به خوردش داد.

اما چیزی که میخواهم به تو بگویم این است که بز از همان شب توی کاخ ماهوگانی تا زمانی که با سر له شده و بدن سوراخ سوراخ توی جعبه عقب ماشین افتاده بود یک لحظه نمیتوانست تو را فراموش کند.تصور اینکه تو شاهد ناتوانی و گریه اش بوده ای،ناتوانی و گریه ی ژنرالیسمو تروخیو مولینا پدر ملت مقتدرترین کسی که تاریخ دومینیکن به خود دیده،آزارش میداد.تحقیرش میکرد.بیش از زمانی که خط زرد که تا روی رانش ادامه داشت را میدید.شاید این را هم ندانی که ترخیو آخر عمر سرطان پروستات گرفت.دکترها نصف پروستاتش را بریدند.این بی اختیاری ادرار از عواقب همان بود که بد جور آزارش میداد به اندازه مردی شل و وارفته اش که قصد نداشت دیگر عمود بر تنش بایستد.بعد از آن شب وقتی فهمید که به ایالات متحد رفته ای کلی به خواکین بالاگر رئیس جمهور اسمی توپید که چرا گذاشته بروی.مریم باکره خیلی بهمان رحم کرد که رفتی و گرنه شک نکن میداد کالیه های جانی آبس دخلت را بیاورند.

اورانیای عزیز اولش وقتی دیدم که با پدرت بد رفتار میکنی ناراحت شدم.سعی میکردم بفهمم که چه اتفاقی ممکن است باعث شود سی و پنج سال برنگردی و جواب تلفن ها و نامه های پدرت را ندهی.حالا بهت حق میدهم .تو نذر کرده بودی که اگر پدرت دوباره توی دل تروخیو جا باز کند تا آخر عمر باکره بمانی.اگوستین کابرال عقل کل.هیچ فکر نمیکرد که چه جور زندگی تو را تباه میکند.دوست داشتم آن شب من هم تفنگ به دست کنار جاده با آنتونیو دلاماسا و دیگران شلیک میکردم.فقط به خاطر تو

سور بز /ماریو بارگاس یوسا/ترجمه عبدالله کوثری/نشرعلم/چاپ اول ۱۳۸۱