اصولا آدمي نبوده ام كه حسي را در خودم كتمان يا حرفي را پنهان كنم؛ سر ِ همين اخلاق هم كم برايم مشكل پيش نيامده تا حالا؛ به همين خاطر است شايد كه نمي توانم بفهمم يا درك كنم چرا يك آدم با موقعيت اجتماعي ِ استاد دانشگاهي، فرهيخته، با اخلاق، خوش تيپ و . . . ميانسالي دوست داشتن را تجربه نكرده باشد، چنين موردي را من فكر مي كنم بايد تحت مداوا قرار داد؛ نشان دادن ِ اين آدم به عنوان قهرماني دوست داشتني و ترحم انگيز برايم نه جالب است نه قابل قبول
اما
دوست هايي هستند كه خاطرشان عزيزتر از هر فيلم و كتابي است؛ وقتي مي بيني از فيلمي خوششان آمده كه تو دوستش تداشته اي دلت مي خواهد به جاي اينكه بحث كني و دليل بياوري كه چرا فيلم خوبي نبوده تلاش كني هر جور شده كاري كني از آن فيلم خوشت بيايد، سخت است اما ارزشش را دارد كه سليقه ات را كمي آنطرف تر بنشاني.
دارم سعي مي كنم هرجور شده از شب هاي روشن خوشم بيايد به خاطر زكريا!
يكي از كارهاي هنرمند همين است كه آن بخش از فرهنگ را كه وقتي جلوي چشم مان مي گذارند حالمان به هم مي خورد اما داريم تناولش مي كنيم به ما نشان دهد؛ يا نه فقط فرهنگ كه هر بخشي از جامعه را؛ مثلا در باره فيلم "هنگامه گرگ" گفتم كه اين جهاني كه هانكه دارد تصوير مي كند اصلا جهان آخرالزماني يا عجيب غريب يا هر چيز ديگري از اين دست نيست بلكه همين جهاني است كه در آن زندگي مي كنيم، كافي است المان هاي آن را بررسي كنيم ببينيم در كله ي تباه شده ي چه اسبي زندگي مي كنيم.
يا مثلا دقت بفرماييد كه ما مردهاي ايراني عموما چگونه زني رادوست داريم؛ معمولا براي ما زن خوب دو سري صفت بايد داشته باشد يكي صفات ايجابي يكي صفات سلبي؛ براي بسياري از ما مردها صفات سلبي مهم تر از صفات ايجابي است؛ - حوصله ي دعوا ندارم وگرنه نمونه هايش را مثال مي زدم – ؛ خلاصه ي همه ي توقعات ما از زنمان اين است كه – يا در واقع زن ايده آل زني است كه - هيچ كدام از كارهايي را كه ما دوست نداريم انجام ندهد؛ وقتي همه ي آن كارهايي كه دوست نداريم را مي گذاريم كنار هم مي بينيم يك زن مرده خيلي ايده آل است؛ خيلي كمدي به نظر مي رسد نه؟ فكر مي كنيد دارم شوخي مي كنم؟ فكر مي كنيد چرا صدري عاشق يك جنازه مي شود؟ از آن بيماري هاي عجيب غريبي كه المودوبار در فيلم هايش نشان مي دهد ندارد؛ نه؛ صدري يك مرد ايراني است، با همه ي ويژگي هاي مردانه : زور بازو، سبيل، شكم، بد اخلاق، كم حرف، با جرات، كاري و گاهي هم البته به ندرت دست به گريه
فكر مي كنيد اگر يدي از معشوقش دور نبود و او را مدام مي ديد ايتقدر عاشقش بود؟ بعيد مي دانم.
اصولا ما مردهاي ايراني آدم هاي سياه و سفيدي هستيم كه اگر توصيفمان كنند كمدي هستيم اما در واقع تراژدي هاي بزرگي هستيم درست مثل "چند كيلو خرما براي مراسم تدفين"
چند كيلو خرما براي مراسم تدفين : A Few Kilos of Dates for a Funeral
محصول 2006 ايران (1384)
نويسنده و كارگردان: سامان سالور
بازيگران: محسن تنابنده، نادر فلاح، محسن نامجو، محمود نظر عليان و . . .
موسيقي: آريا عظيمي نژاد
فيلمبرداري: تورج اصلاني
تدوين: علي رضا فارسي جاني
85 دقيقه، سياه و سفيد
+ آن صحنه از به نام پدر – خاتمي كيا – را كه پرويز پرستويي رو به آسمان و در واقع سر ِ خدا داد مي كشد دوست دارم؛ مشابه آن صحنه و بهتر از آن حتا، داد كشيدن ِ صدري است رو به آسمان و سر ِ خدا وقتي مدام هوا آفتابي است و انگار دارد در كله ي تباه شده ي يك اسب زندگي مي كند.
+ كسي فيلم "ترانه تنهايي تهران" يا " ساكنان سرزمين سكوت" را دارد؟ مي خرم.
عصر همون روز ماه گیر پیر ما دو نفر رو توی پارک دید.نزدیک شد و گفت:میخوام متعجبتون کنم.ما هم همین جور نگاهش کردیم.بعد گفت:چند شب پیش در بدر کسی بودم که بتوانم متعجبش کنم...حرفش که تموم شد من و شاهرخ رو نگاه کرد.از این که متعجب نشده بودیم دلخور شده بود.اینو میشد از ناهماهنگی دهن و چشمش فهمید.ماه گیر وقتی دلخور میشه چشمها و دهنش هماهنگیشون را از دست میدن.مثلا وقتی دهنش میخنده چشمهایش غمگین و مایوس به دور خیره میشن.رو به من کرد و گفت: چند وقته این اسمو رو پیراهنت دوختی؟نمیخوای عوضش کنی؟ من هم خیلی خامدستانه جواب دادم:مگه میشه اسمها رو عوض کرد؟ بلافاصله از حرفم پشیمون شدم ولی وقتی آدم یه حرفی از دهنش دربیاد خیلی زود بوش تو هوا پخش میشه و دیگه کاریش نمیشه کرد.من البته اونجور که رسمه دستم رو تو هوا اینجوری اینجوری کردم شاید بتونم بخشی از آبرومو حفظ کنم ولی فایده ای نداشت.ماه گیر بلند شد و گفت میدونین شماها دارین کجا زندگی میکنین؟توی کله ی تباه شدهی یه اسب.
از اون روز تا حالا منتظریم کسی ازمون بپرسه کجا زندگی میکنیم تا ما هم بگیم تو کلهی تباه شدهی یه اسب.
در اوايل فيلم صحنه اي هست كه تري روبروي كشيش نشسته و بطري مشروب را يك نفس سر مي كشد و مشروب از لب و لوچه اش مي ريزد پايين، كشيش از پارچ يك ليوان نوشيدني كه احتمالا ليمونادي چيزي باشد كه خوردنش آسان نيست مي ريزد توي ليوان و يك نفس بالا مي رود، تري قوطي فلزي مشروب را توي دستش مچاله مي كند كشيش ليوان شيشه اي مشروب را با فشار دست مي شكند و خرده هاي آن را از كف دستش بيرون مي كشد.
مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟
اواسط فيلم وقتي بس دارد يواش يواش از پله هاي بيمارستان مي آيد پايين روي پله ها مي ايستد چشمانش را مي بندد، دكتر ريچاردسون از روبرو مي آيد مي پرسد "خوبي بس؟"
-آره خوبم
-مطمئني ؟
-آره
و تا مي خواهد از پله ها بالا برود بس مي افتد روي زمين و كات به آهنگ ِ اندوهناك سوزان با صداي لئونارد كوهن كه مو بر اندام آدم سيخ مي كند.
مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟
يكي از رنج هاي بزرگ زندگي م رنجي ست كه مادرم مي گشد از كشته شدن ِ فرزندش زمان جنگ؛ مادرم هميشه فكر مي كند مسوول كشته شدن اوست چرا كه وقتي برادرم اذيتش مي گرده او از سر عصبانيت نفرينش مي كرده و آخرين باري هم كه رفته جنگ و هيچ وقت برنگشته همين اتفاق افتاده و حالا مادرم فكر مي كند تاثير نفرين ِ او بوده اين اتفاق مثل بس كه تاثير دعاي او بوده كه بان برگشته اما چه برگشتني، آش و لاش
مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟
بس نمونه ي متعالي و فلسفي – عرفاني سونياي جنايت و مكافات است كسي كه رنج خود خواسته را گردن مي نهد تا پاداش اش را كسي ديگر جايي ديگر بگيرد؛ اگر دلايل اجتماعي اقتصادي پشت رفتار سونياي جنايت و مكافات بود دلايل فلسفي- عرفاني پشت رفتار بس است و مي بينيم كه نتيجه هم مي دهد.
مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟
بس شباهتي هم با الكساندر ِ برگمان دارد در شاهكار ِ فاني والكساندر؛ آن صحنه را به خاطر بياوريد كه در ذهن الكساندر اتفاقي عيني مي افتد كه منجر به كشته شدن ِ ناپدري اش مي شود، هيچ منطقي نمي تواند آن صحنه را توضيح دهد مگر منطقي دروني-هنري-سينمايي؛ همان منطق مي تواند رابطه ي عجيب ِ خودويرانگري ِ رنجناك ِ بس را با بهبود يان توجيه كند.
اين رنج ِ خود خواسته همان رنجي است كه در هر مرام و مكتبي براي رسيدن به رويايي به آن تن مي دهيم؛ از دعا كردن تا نذر و نياز تا آيين هاي سنت هاي اقوام مختلف – مراسم هاي قمه زني شيعيان، سيخ در صورت فروكردن ها و شيشه خوردن هاي علي اللهي ها، آيين هاي مذهبي هندوها و تبتي ها و سرخپوست ها و . . . –
جاي يك پايان نامه ي تحقيقي مفصل در باب جامعه شناسي ِ رنج هاي خودخواسته در سنن مختلف خالي است – اگر هم انجام شده و من خبر ندارم به من خبر بدهيد –
مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟
نماي پاياني فيلم، زماني كه ناقوس هاي آسمان ها به صدا در ميآيند – همين لحظه كه دارم اين را مي نويسم موهايم تنم دارد سيخ مي شود – از زيباترين نماهاي تاريخ سينماست – بگذاريدش كنار ِ نماي پاياني اردت وقتي يوهان كنار تابوت مي گويد : مسيح مقدس! اگر امكانش هست به خاطر اين بچه – دوباره دارد موهاي تنم سيخ مي شود – و اينگر از تابوت بر مي خيزد – خدايا –
مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟
و مگر نه اينكه مسيح هم به خاطر نجات انسان و انسانيت آن رنج ها را بر خود هموار كرد؟ ايا نمي توان گفت بس مسيح ديگري است؟ مسيحي كه نه به خاطر رستگاري انسان يا انسانيت كه به خاطر نجات ِ شوهرش، معشوقش يان چنين رنج هايي را بر خود هموار مي كند.
مگر آدم از سينما چه مي خواهد؟
دوست ندارم بگويم اين فيلم را ببينيد يا اگر ديده ايد بگوييد ببينم نظرتان چيست دوست دارم فرياد بكشم گريه كنم و سيگار بكشم و شكست امواج را دوباره ببينم
دارم فكر مي كنم همين كه براي نوشتن در مورد اين فيلم از جنايت و مكافات و از اردت و از فاني والكساندر بايد شاهد بياورم يعني كه فيلم بزرگي است
برنده جايزه ويژه هيات داوران جشنواره كن سال 1996؛ سالي كه هيات داورن شامل تران آن هونگ، كريستف پيه شويچ،اتوم اگويان و . . . به رياست فرانسيس فورد كوپولا نحل طلا را در حضور زيبايي ربوده شده ي برتولوچي، ابرهاي سرگردان كوريسماكي، كانزاس سيتي رابرت آلتمن، ماه اغواگر چن كايگه، فارگو برادران كوئن و شكست امواج به فيلم رازهاودروغ ها (مايك لي) دادند.من آن فيلم مايك لي را نديده ام اما ندي دنخل آن سال را مي دهم به فون تريه براي:
از فون تريه قبلا رقصنده در تاريكي را ديده بودم كه نخل طلا نوش جانش و داگويل را كه محشر بود و آنتي كرايست را كه اخيرا ساخته و معركه بود و آن فيلم كوتاه را كه به مناسبت شصتمين كن در كنار بسيار كارگردانان ديگر ساخت – هر كس سينماي خودش – و همين ها كافي است كه اين كارگردان از كارگردان هاي محبوب عمر آدم باشد.