با تبرش نه
جنگل را
با آه هايش از پا در مي آورد
هيزم شكن
با تبرش نه
جنگل را
با آه هايش از پا در مي آورد
هيزم شكن
با گرگ هاي تنش
با كرم هاي زير پوستش
با خون هاي ريخته بر بدنش
در مهتاب تابستاني
جنگل
زوزه مي كشد.
كيت آمفتامين تست را بايد از سمتي كه فلش خورده است بگذاري داخل ادرار؛ سي ثانيه كه نگه داري كافي است بعد بايد منتظر بماني ببيني آن دو خطي كه اول نامريي هستند مريي مي شوند يا نه؛ اگر هر دويشان مريي شدند يعني منفي' اگر فقط بالايي معلوم شود و پاييني نه يعني مثبت در غير اينصورت بايد دوباره آزمايش را تكرار كني؛
نكته ي مهم اين است كه چجوري از طرف آزمايش بگيري كه بهش برنخورد من از اين جمله ها استفاده مي كنم: ببين اگه ناراحت نمي شي يه آزمايش بگيريم، نه كه فك كني مشكوك شدم بهت نه، فقط براي اين كه حرف دكتر روي زمين نمانده باشد و وقتي رفتيم پيشش بهش بگوييم هر دو سه روز يك بار تست آمفتامين هم گرفته ايم؛ همين
مي توانيد از جمله هاي ديگر هم استفاده كنيد
اين يكي ديگر از چيزهايي است كه زندگي در يغما لازم دارد تا بداني.
چندوقتي كه نبودم و ننوشتم رفته بودم يغما؛ شايد شما هم رفته باشيد، شايد هم نه؛ براي آنهايي كه نرفته اند و مي خواهند بدانند مي گويم كه يغما جايي است نزديك شماره يك؛ شماره يك همانجايي است كه فرسوده ها را اوراق مي كنند؛ بعضي فرسوده ها با پاي خودشان مي روند شماره يك؛ بعضي ها را مي برند؛ من و سيا و حسين و صمد معمولا با پاي خودمان مي رويم؛ البته نه كه فرسوده باشيم، نه؛ فقط نيمكتي كه آنهم معمولا آفتابگير است از شانس ما توي همان شماره يك است. البته الآن كه اين را مي نويسم كمي مرددم كه ما فرسوده حساب مي شويم با نه؛ حسين دور چشم هايش كمي زدگي دارد كه مي تواند نشانه ي چيزهاي ديگري غير از فرسودگي و شماره يك و يغما هم باشد؛ صمد هم از وقتي عادت كرده با با پيژامه بنشيند روي آن صندلي كذايي نشانه هايي از فرسودگي را از خودش بروز مي دهد؛ حساب سيا جداست؛ خودش مي گويد پيرزني كه هميشه ساعت هاي سايه گير صندلي را مال خودش مي كند نشسته برايش تعريف كرده وقت هايي كه اينجا هنوز شماره نداشته و آن دكه ي سيگارفروش هم نبوده جور ديگري بوده، الآن اگر اينجوري است شايد به خاطر گرد و خاك هاي اين چند وقت باشد؛ مردم خيال مي كنند آن پيرزن توي همان خانه هاي شماره يك زندگي مي كنند من ولي فكر مي كنم خانه شان بايد جاي ديگري باشد؛ تا حالا اصلا نديده ام بغل جوب بنشيند گريه كند كسي به او سيگار تعارف كند يا با پيژامه آمده باشد، دور چشم هايش هم با اين كه سه هزار سال را راحت توي آستينش دارد اصلا چروك نيست؛ بگذريم؛ به نظرم نشانه هاي فرسودگي را در سيا ديده كه با او همصحبت شده؛ شايد هم به آفتابگير بودن نيمكت سيا شك كرده ؛ يادم رفت بگويم آن نيمكت كذايي مال سياست ما فقط مهمان هاي گذراي او هستيم؛ در يغما دو چيز خيلي مهم است يكي تانكر يكي توفان؛ تانكر سهميه ي جنگ زده هاست؛ زن هايي كه شوهرانشان را در جنگ از دست داده اند با يك گوني گياه روي شانه هايشان و بچه اي سه ساله روي آن گوني مي روند ثبت نام كنند تانكر بهشان بدهند؛ مادرم مي گويد به ما ندادند؛ با اينكه من خيلي قشنگ روي گوني گياه لم داده بودم و اصلا خيالم هم نبود كه از دست دادن پدر يعني چه؛ شايد توي چهره ام نشانه هاي بي تانكري نبوده؛ نمي دانم، مهم هم نيست؛ توفان هم هر چند وقت بك بار مي آيد فرق زيادي با توفان هاي ديگر ندارد ما هم معمولا بعد از توفان همه چيز را از نو مي سازيم جوري كه انگار ديگر قرار نيست اتفاقي بيافتد، فك كنم به خاطر اين باشد كه زندگي در توفان شبيه ماهي بارمان آورده حافظه نداريم، آنهايي كه مثل كلاغ بار آمده اند حافظه شان بهتر است آنها ولي مسيرشان به يغما نمي خورد، ما چرا، مي خورد.
ادامه دارد . . .
زمان مثل مكان نيست كه از قبل تابلو زده باشد فلان جا قلان قدر كيلومتر و بعد تر بگويد به فلان جا خوش آمديد؛ زمان اين جوريست كه يكدفعه، يكهو، ناگهان و بي خبر ميبيني ميانسال شده اي؛ بدون تابلويي كه خوشامد گفته باشدت