Thursday, July 16, 2009

معرفی یک فیلم خوب

فیلم " پیش از آنکه شیطان بداند مرده ای " را دیدم، قبل هرچیز باید در مورد اسم آن بگویم که از یک ضرب المثل ایرلندی گرفته شده است که می گوید بعد از مردنت ممکن است نیم ساعت در بهشت باشی و این نیمساعت هنوز شیطان نمی داند که مرده ای!

فیلم درباره ی اندی هنسون است، مدیر میانی یک شرکت که فکر نمی کنی پشت آن ظاهر اتوکشیده و خوش تیپ آدمی است که پول های شرکت را به خاطر مصرف مواد مخدر بالا کشیده باشد، اندی برادری دارد به اسم هنک که از زنش طلاق گرفته و دخترش با زنش زندگی می کند و سخت در تنگنای مالی ست؛ اندی ازین وضع خبر دارد و نقشه ای می کشد که مشکل مالی هر دوشان با هم حل شود. این را هم اضافه کنم که رابطه ی اندی با زنش داغ، آتشین و در یک کلمه عشق آلود است. نقشه ی اندی سرقت از جواهرفروشی مادر خودشان است، جوانب امر سنجیده شده است بیمه همه ی پول را به مادرشان پس خواهد داد، ساعت و روز سرقت طوری انتخاب می شود که مادر خودش توی جواهر فروشی نیست و فروشنده ی استخدام شده آنحاست، یک اسلحه ی اسباب بازی فقط برای ترساندن استفاده خواهد شد و هیچ خشونت فیزیکی ای در کار نخواهد بود؛ اینها اما همه روی کاغذ است ما در جهانی زندگی نمی کنیم که اتفاقات همانگونه که فکر می کنیم بیفتند، همه چیز به گا می رود و همزمان که نقشه به بدترین شکل ممکن اتفاق می افتد شخصیت آدم ها هم رو می شود مثل زمین چمنی که به راحتی روی آن دراز می کشیم و می خوابیم حتا، اما کافیست کمی برق به آن وصل کنیم تا حجم میلیونی حشرات و کرم های آن را ببینیم؛ سیدنی لومت کارگردان بزرگی ست پیشتر، از او مرا گناهکار بشناسید را دیده بودم که فیلمی دادگاهی با طنزی مفرح بود، فیلیپ سیمور هافمن را قبلا در نقش کاپوتی بنت میلر دیده بودم و توی ذهنم به بهترین شکل ممکن نقش بسته بود و ایتن هاوک را از دوگانه ی رویایی لینکلیتر – پیش از طلوع و پیش ازغروب به خاطر می آورم – ترکیب خیلی خوبی ست. لذت بردم از این فیلم.

Before the devil knows you are dead

محصول 2007 آمریکا و انگلستان (Linsefilm)

کارگردان: سیدنی لومت

نویسنده: کلی مسترسون

117 دقیقه رنگی

Monday, July 13, 2009

به خاطره ی از دل نرفته ی ساجده ی از دست رفته ی کشمیری

صبح، لینک این خبر را خوانده بودی که استان البرز به مرکزیت کرج تشکیل می شود و مثل روزهایی که یک بیت شعر یا یک تکه از ترانه ای درپیت حتا، الکی الکی تا شب روی زبانت می چرخد و به خودت می گویی اَه، این از کجا افتاد روی زبانم و عاصی می شوی از دست خودت، عاصی شده بودی از دست خودت بس که به این واژه ی البرز فکر کرده بودی و توی دهانت چرخانده بودی ش و هی مزه مزه ش می کردی و خنده ت گرفته بود از این فکر که اسم اولیه کوه، برز بوده و بعد از حمله ی اعراب به ایران شده البرز و همزمان با این فکرها وبگردی می کرده ای توی لینک های بلاگستان و یاد دویست و شش ِ پرتقالی افتاده بودی و قولی فراموش شده بابت نوشتن نقدی مفصل بر اسم از بس که شد به پشت افتاد و دست به گوشی شده ای از دوست ات و همشهری ش بپرسی چرا چند وقتی ست نمی نویسد و اصلا می شناسیش و بعد یکهو بشنوی مگه تو خبر نداری؟ ساجده توی صعود به البرز البرز البرز کشته شد با سه تا دیگه، سه تا دیگه، تا دیگه، آ دیگه، ییگه، از بچه های کوهنوردی بندر، های کوهنوردی بندر، کوهنوردی بندر، نوردی بندر، بندر. یه ماه میشه، آه میشه، میشه، واقعا خبر نداشتی؟ بر نداشتی؟ داشتی؟ آشتی؟ و تو فک کردی پس این بود که از صبح هی با البرز ور می روی و می بینی چیزی آن ته افتاده بی جان و نقدی که ننوشتی بر کتاب تا ابد روی دلت می ماند تا ابد ابد بد بد بد بد .

Sunday, July 12, 2009

در ادامه نامه به رئيس جمهور میرحسین،پاسخ به یک کامنت

جناب فرهاد گرامی در پاسخ به پست قبلی این جانب با عنوان نامه ای به رئیس جمهور موسوی کامنتی گذاشته اند که میتواند فتح باب دیالوگ سودمندی باشد.بلکه در دل این دیالوگ بیاموزیم و فکر کنیم بیشتر بیاندیشیم که بیش از هر زمانی به اندیشیدن و دانایی نیاز داریم.ابتدا متن نظر ایشان را مطالعه بفرمایید:

نامه ای به روسپیگری! روسپیگری عزیز ما امید داشتیم که موج سبز آزادی میرحسین شما را به این باور رسانده باشد که انقلاب 57 آن نبوده که به جوانان ما نمایانده اند. ما امید داشتیم جوانانمان این تفکیک را دیگر قائل شده باشند بین اصل یک پدیده و نتایج انحراف آن از اصول اولیه. ما امید داشتیم دیکتاتوری آشکار شاه ملعون در این دیکتاتوری پنهان امروز گم نشده باشد و جوانان دیگر باور کرده باشند که او شاه بود و دورانش نه دوران آزادی اجتماعی که دوران انحصار آزادی در معانی خودخواسته شان بود. آزادی اجتماعی آزادی همگان است. اگر آن روز حجاب را مسخره می کردند امروز به زور روسری خواهرانمان را جلو می کشند. این ها دو روی یک سکه اند دوست من.تقدس تفاوت دارد با هاله ی قدسی. عشق ورزیدن آگاهانه تفاوت دارد با مریدبازی ریاکارانه. امام خمینی کسی بود که خود در حرف و عمل آزادمنشی به تمام معنا بود. همو بود که زیر بار اصرار نزدیک ترین های انقلاب در آن روز نرفت که از او می خواستند یک جمله بگوید "شریعتی از ما نیست" . امید داشتیم با آمدن میرحسین دست کم دیگر بدون شناخت این مرد بیدار یا با توسل به شناختی که شاهنشاه پرستان امروز و در مقابلشان متحجرین چماق به دست احمدی نژادی از او ارائه داده اند درباره اش قضاوت نکنید. امید داشتیم به جای تحلیل های کلی دوستداران میرحسین اگر او را باور دارند رجوعی کنند به خود کتاب ها و گفته های این بزرگمرد و تصور نکنند او همانی است که این مصادره چیان نمایانده اند.امید داشتیم و هنوز هم داریم که قیام سبز این مردم سبز آغازی باشد برای پایان گرفتن تهمت و دروغ و قضاوت نادرست. بیایید بار دیگر حال و دیروزمان را ببینیم و این بار به یاری یار و محبوب خمینی میرحسین موسوی تاریخ را دیگر بار بخوانیم.بیایید میرحسین موسوی را آنچنان که هست دوست داشته باشیم نه آنچنان که خود می خواهیم و می پسندیم.بیایید رهرو راه خود او باشیم و برای رسیدن به مطالبات ساختارشکنانه مان او را ابزار قرار ندهیم.اگر دوستش داریم.

دوست عزیز،وقتی میگویید انقلاب ۵۷ آن نبوده که به جوانان ما نمایانده اند تقریبا نمیفهمم درباره چه حرف میزنید.اتفاقا تصویر انقلاب با دید حکومت تصویری است روتوش شده که دست های خون آلود هیچکس توی کادر نیست.ضمن اینکه من و امثال من تاریخ را به روایت حکومت نخوانده ایم که به بازنمودش ایمان داشته باشیم.

میگویی بین اصل یک پدیده و نتایج انحراف از اصول اولیه تفکیک قايل شویم؟به روی چشم.اما از کی باید شروع کنیم؟از کودتای ۲۲ خرداد؟از انتخابات دور نهم؟از مجلس هفتم؟تعطیلی مطبوعات؟از قتل های زنجیره ای؟تغییر قانون اساسی؟عزل منتظری؟قتل عام زندانیان۶۷؟قائله آیت الله شریعتمداری؟رد صلاحیت بازرگان در انتخابات ریاست جمهوری ۶۴؟طولانی کردن جنگ؟قضیه بنی صدر؟یا بسیاری نقاط دیگر در این سی سال که هر کدام را بگیرید میتوانند منشا انحرافات قلمداد شوند؟ولی من فکر میکنم انحرافی در کار نبود و اتفاقا در این سی سال جز معدود لحظاتی شاید در دوره اصلاحات بر صراط مستقیم جریان فکریی حرکت کرده ایم که به کودتای ۲۲خرداد ختم شد.از چنان قانون اساسی جز این نباید انتظار داشت.

تعجب میکنم از عده ای که میگویند جمهوریت نظام به خطر افتاده در این جریانات.من در قانون اساسی تغییر یافته سال ۶۸ جمهوریتی نمیبینم.هر چه هست ولایت مطلقه است و بس.

اما کسی منکر دیکتاتوری در زمان پهلوی هم نیست.بله ولی تا آنجا که من خوانده ام و شنیده ام از هر نظر دیکتاتوری پهلوی قابل تحمل تر از دیکتاتوری اسلامی است.ما این مدل دیکتاتوری را در اطرافمان داریم.مثلا در امارات وکویت و مصر و حتا سعودی.که خطوط قرمزشان کاملا مشخص است.چندان هم وارد حیطه فردی نمیشوند.شاید پهلوی ها اگر بیخودی سعی نمیکردند که مردم را به زور متجدد کنند کارشان به آنجا نمیکشید.به هر حال یک وجه غیرقابل تحمل حکومت اسلامی همین توتالیتاریسم وحشتناک است که امکان هر گونه آزادی اجتماعی را سلب میکند.خدا را شکر دین برای تمام جنبه های زندگی برنامه دارد!!

درباره آیت الله خمینی هم باید بگویم اتفاقا من ریشه بسیاری از معضلات امروز را عملکرد خود ایشان میدانم.ایشان برای حفظ اسلام به تفسیر خودشان لگدهای بسیاری به آزادی و جمهوریت زدند.هر چند کاریزمای ایشان در بعضی موارد مفید بود مثلا در جلوگیری از از بین رفتن تمامیت ارضی ایران اما در بسیاری از موارد هم بسیاری از حق کشی ها را ماستمالی کرد.اتفاقا خمینی شخصیت های بزرگی را زمین گیر کرد.از جمله بازگان.او تمام سعیش را کرد که مصدق را بی اعتبار کند و ملی شدن صنعت نفت را به نام روحانیون سند بزند.آن زمان که قرار بود مجازاتهای اسلامی تصویب بشود نهضت آزادی فراخوان داد به مردم که تجمع کنند و اعتراض کنند به این قوانین که دست قطع میکند و چشم کور میکندو ... خمینی چنان الم شنگه ای به پا کرد و فریاد واسلامایی سر داد که نهضت آزادی هنوز هم کمر راست نکرده.درباره شریعتی هم البته حق با شماست.البته به نظر من شاید شعر شریعتی درباره خمینی بی تاثیر نبوده!

بنده در پست قبل هم گفتم رییس جمهور میرحسین و نه رهبر میرحسین.او رهبر یک جریان مردمی نیست.او یک سیاست مدار است که اتفاقا من به همین دلیل هم قبولش دارم.چون ما در این شرایط به یک سیاست مدار خوب و کارکشته که خواست مردم را درک کند و جهت بدهد نیاز داریم.بنده البته عاشق چشم و ابروی کسی هم نیستم.حالا که توده ها از پایین فشار میآورند آقایان هم باید با چانه زنی امتیاز بگیرند.میشود در چارچوب نظام هم حرکت کرد.نیازی به ساختارشکنی به قول شما هم نیست.این را میپذیرم چون ناهمسانگردی فرهنگی امکان تغییرات کلی را به تعویق میاندازد که البته بحث جدایی است و بماند برای بعد.در پایان هم اوصیکم و نفسی به عقلانیت!خودم و همه را به عقلانیت و دوری از احساسات گرایی دعوت میکنم.موسوی را دوست داریم .بله. ولی به دلایل متنی و نه فرامتنی.او را میپذیرم تا زمان که حرف ما را بزند.نه اینکه او را بپذیریم و حرف او را بزنیم چون دوستش داریم!ما دموکراسی میخواهیم و این دموکراسی است.

Thursday, July 9, 2009

آدم ماخولیا بگیرد دچار آدم ماخولیایی نشود.

آدمی که می میرد، برای همیشه می میرد اینقدر بدیهی ست که نیازی به توضیح بیشتر از این ندارد.

(من هنوز نمرده ام)

آدمی که عزیزی را از دست می دهد – ازدست دادن در اینجا به معنای مردن - دچار حس "ماتم" می شود حسی مبتنی بر انزجار از جهان اطراف، فروکاهش و فروپاشی میل لذت و . . . .

(بعضی وقت ها فکر می کنم اگر مرده بودم بعضی ها ناراحت شده بودند و تا حالا عادت کرده بودند به نبودنم البته، اما همان ها حالا که زنده ام تا سر حد مرگ دارم شکنجه می شوم از دست شان)

آدمی که عزیزش را از دست می دهد بی آنکه مرده باشد دچار ماتم نمی شود دچار ماخولیا می شود – کسی که معشوق سالیان اش با دیگری ازدواج می کند مثلا – ماخولیا شباهت های زیادی به ماتم دارد و تفاوت هایی هم البته، که مقایسه ی این دو را فروید خیلی سال پیش تر از من انجام داده و فرهادپور ترجمه کرده که پیداشدنی است مقاله اش

اما ضلع چهارم و نامکشوف و نپرداخته شده ی این چهار ضلعی منم که هنوز نمرده ام که هنوز معشوقی ندارم مرده باشد و هنوز معشوقی از دست رفته نیز ندارم اما دچار کسی هستم آبروی عشق را برده و ماخولیایی

فروید درباره ی من چیزی نگفت و مرد! نگفت چه بلایی سر آنهایی میاید که دچار آدم های ماخولیایی می شوند.

فیلمی هم که می خواهم معرفی کنم بهتان بی ارتباط به این موضوع نیست

درخشش اثر برجسته ی کارگردان معروف و بزرگ، استنلی کوبریک را با تاخیری طولانی دیدم. افسوس خوردم از اینکه در مطالبی که درباره ی این فیلم خوانده بودم و دوباره رجوع کردم به آنها و سرچ هم کردم برای مطالب بیشتر تنها و تنها به این اشاره شده بود که فیلمی عالی در ژانر وحشت؛

کسی نگفته بود روانشناسی شخصیت ها چقدر دقیق بود و حتا ندیدم جایی به این اشاره شود که توی فیلم بارها و بارها و بارها تصویر جک نیکلسن را همزمان در آینه هم می بینیم و در یک سکانس مهم که به نظر شروع انشقاق شخصیتی او باشد تنها تصویرش در آینه را می بینیم که از خواب بیدار می شود، زبانش را نگاه می کند، صبحانه می خورد و . . . این را بگذارید کنار تونی، آدمی که داخل شکم دنی زندگی می کند و با او حرف می زند؛ زن داستان تنها استثناست چرا که او مثل زن داستان کوری قرار است نجات دهنده باشد.

ارینها گذشته، ندیدم کسی به ارجاع فیلم به کلان روایت اسطوره ای خلقت آدم اشاره کند، جک نیکلسن به راحتی و به وضوح اشاره ای است به انسان تنها بر کره خاک که دچار ماخولیا می شود – سکانس کوبیدن توپ تنیس به دیوار هتل رابه یاد بیاوریم - و حاصل و دلیل و علت غایی اش همین وضعیت امروز که دچارش هستیم در دنیا

حتا ندیدم کسی به نشانه ی آشکار ِ اسم آمریکا روی لباس دنی اشاره کند و دنی را آمریکای متوهمی بداند که همزمان که خطر تهدیدش می کند خطر زا و خطرآفرین هم هست.

فیلم بزرگی بود، فیلمی کامل، استادانه، پر معنا، تاویل پذیر و شگفت

The Shining

محصول 1980 انگلستان، امریکا (Hawk Films)

کارگردان : استنلی کوبریک

فیلمنامه: استنلی کوبریک بر اساس داستانی از استفان کینگ

از هرچه که بگذریم امروز 18 تیر است، یکی از لکه های ننگ جمهوری اسلامی، روزی که اتفاقی افتاد که همه می دانیم و بعدتر جای شاکی و متهم عوض شد، سند این آبروریزی رای دادگاهی که تنها ریش تراشی دزدیده شده را کشف کرد و چنان دادگاهی تنها از چنین حکومتی پذیرفته است.

این روز را به همه مان تبریک و تسلیت می گویم.

Monday, July 6, 2009

نامه ای به رییس جمهور میرحسین

میرحسین عزیز

امیدوارم به این باور رسیده باشی که نظام اختراعی سال ۵۷ چقدر در عمل ناساز و متناقض از آب در آمد.حاصل کار بعد از سی سال باز هم یک دیکتاتوری تمام عیار شد بعلاوه اینکه بخش عمده ای از اعتقادات مذهبی که میتوانست دست مایه ی آرامش فردی باشد برای توده بزرگی از مردم، حالا مخدوش شده و زخمی دارد از دست میرود.

اکثر جوانان این مملکت سودای آن دارند که برای چشیدن آزادی دل به دریا بزنند و به بهانه ای روانه فرنگ شوند.

نمیتوانم شما و هم نسلانتان را به خاطر انقلابتان سرزنش کنم.اما قبول کنید که این نان را شما توی سفره ما گذاشتید.فکر میکنم متولدین دهه شصت بدشانس ترین نسل تاریخ ایران باشند.نه آزادی اجتماعی دوره پهلوی را تجربه کردیم نه هیجان انقلاب را.زیر آتش جنگ به دنیا آمدیم تا الانش هم یکریز داریم باتوم میخوریم!

خواهش میکنم درباره ی اول انقلاب طوری حرف نزنید که انگار زیر صدای خمپاره و اف چهارده توی بهشت اخلاص و فداکاری زندگی میکردید و شما را رضایت امامتان کفایت بود.یادم می آید در یکی از سخنرانیهایت قبل از انتخابات گفته بودی" به این قانون اساسی معتقدم چون دیدم چه کسی آن را امضا کرد.”میگذارم به حساب حساب و کتاب سیاسی آن دوره.اما قبول کنید که با این سیستم مراد و مریدی به جایی نرسیدیم.

سیستمی که رهبر کنونی سخت دوست دارد در آن نقش مراد را بازی کند و معلوم است از خاتمی متنفر باشد و تمام قد پشت ا.ن بایستد تنها به این دلیل که خاتمی موقع دریافت حکم ریس جمهوری دستش را نبوسید و ا.ن بوسید.

آن دوره کلکسیونی از اشتباهات بنیادی بود. یکی از اشتباهات بزرگ شما انقلابی های دهه پنجاه همین بود که درست درک نکردید مردم چه میخواهند.مردم برای یک جمهوری با رنگ و بوی اسلام و برای آزادی توی خیابان لت و پار میشدند نه ولایت فقیه.نه نظام مقدس جمهوری اسلامی.میدانی میرحسین عزیز وقتی چیزی توی سیاست مقدس بشود آغاز ویرانی است.ما که خدا را شکر همه چیزمان مقدس شده.نظام مقدس.رهبر مقدس.چیزی که مقدس شد را که نمیشود نقد کرد و آنوقت همین میشود که شده.رهبری به روشنی ظلم میکند و هیچکس جرات لب گشودن ندارد.مگر توی خانه ها و گاهی با اسپری سبز روی دیوارها «رهبر ما قاتله.ولایتش باطله».

ببخش از این همه پراکنده گویی.همه اینها را گغتم تا بگویم از تو ممنونم.از شیخ اصلاحات انتظاری جز مقاومت نداشتم ولی از تو تا این اندازه مقاومت را تصور نمیکردم.و حالا که میخواهی حزب تشکیل بدهی و این راه را ادامه بدهی باید بدانی که تا تغییر قانون اساسی با تو هستیم. خیلی از این کسانی که حالا قدرت را در دست دارند باید صندلی هایشان را ترک کنند و توی سلول بخوابند و عده ای از کسانی که الان توی سلولها خوابیده اند باید بروند سر صندلی ها.البته جنگ سختیست.آنها قدرت دارند و تو نداری و تو مردم را داری و آنها ندارند.

یک بار به ما دانشجویان که دورت را گرفته بودیم گفتی آزادی به این راحتی ها به دست نمیآید.باید خردمندانه در جهتش حرکت کرد.ما که نشان داده ایم که آماده ایم.بسم الله!