دارم فكر مي كنم آيا آدمي كه مدام فيلم مي بيند و كتاب مي خواند مي تواند جزو آدم هايي باشد كه به ته خط رسيده اند؟ آيا كسي كه به ته خط رسيده است خودش مي فهمد كه به ته خط زسيده است يا نه؟ - اين دغدغه را براي جنون و مرگ هم دارم كه قبلا درباره شان حرف زده ايم با هم؛ آيا كسي كه ديوانه مي شود خودش مي فهمد؟ كسي كه مي ميرد چي؟ -
يادتان هست آن وقت ها كه تلويزيون هايمان از اين 14 اينچ هاي سياه و سفيد بود وقتي مسابقات كشتي تماشا مي كرديم گزارشگر مي گفت فلاني با دوبنده قرمز وبهماني با دوبنده آبي؛ در گيرنده هاي سياه و سفيد بهماني يك زانوبند به پاي چپ داره؛ يادتونه؟ دارم فكر مي كنم ازدواج در يغما سياه و سفيد است؛ روي زانوي چپ من يك زانوبند است؛ خبري از چراغاني نيست؛ گوسفندي كه سر مي برند با من كه بر زانوي چپم زانوبندي است با من كه دامادم براي گزارشگر تلوزيوني فرقي نمي كند جر همان زانوبند كه گفتم
دارم فكر مي كنم لزوما در حين فاجعه نيست كه آدم خودكشي مي كند چه بسا توفان را از سر گذرانده باشي به ساحل كه برسي خودت را اويزان كني از شاخه اي
دارم فكر مي كنم باشگاه مشت زني فيلم خوبي است اما نه آنقدرها؛ آنقدر خوب است كه مرور كني درس هايي را كه خوانده اي مرور كني اين را كه تنها پس از فاجعه است كه رستگار مي شوي؛ اينكه تنها وقتي احساس عميق آزادي مي كني كه اميدهايت را از دست بدهي؛ اينكه اكسيژن داخل هواپيماها براي نجات احتمالي نيست براي آن است كه نعشه شوي مرگ را راحت تر قبول كني.
ببينيد اين فيلم را:
باشگاه مشت زني/ Fight Club/ محصول 1999 آمريكا و آلمان/ كارگردان: ديويد فينچر/ نويسندگان: جيم الس بر اساس رماني از چال پالانيوك/ 139 دقيقه رنگي
مرنبط با اين پست در اين بلاگ:
+ عمر ضايع مكن كه عمر گذشت، زرگري كن كه كيميا داري (درباره مورد عجيب بنجامين باتن)