Showing posts with label احمدرضا احمدی. Show all posts
Showing posts with label احمدرضا احمدی. Show all posts

Tuesday, May 11, 2010

قلبي هم براي تنها تپيدن

اشتياق هنر براي من با شعر شروع شد؛ يادم نيست از كي، با چي، اما يادم هست وقتي سهراب مي خواندم و حالي به حالي مي شدم، بعد ها كمتر از سهراب خوشم آمد و بيشتر مدهوش شاملو بودم، جلوتر فروغ را سر تر از همه ديدم. از كلاسيك ها مولوي را ديوانه وار دوست داشته ام و دارم، سعدي و حافظ هميشه نوسان داشته اند برايم؛ بيشتر بستگي به حالم داشته اند؛ خيام اسطوره اي بوده و هست برايم؛ از غير وطني ها عاشقانه ها را هميشه دوست داشته ام، البته بيشتر به مترجمش بستگي داشته، كارهايي كه جناب پوري ترجمه مي كنند را دوست دارم – كارهاي ناظم حكمت، اورهان ولي، نرودا و نزار قباني و يكي دو مجموعه از شيمبورسكا – پست مدرن ها را دوست ندارم.

يك نفر هست كه شعر هايش ديوانه ام مي كنند، مثل گرگي كه بوي خون شنيده باشد؛ حسين شكربيگي – كارهاي قديمي ش را دوست تر دارم – تنها كسي كه مثل حسين از واژه ها به شكل سهمگين و مو بر اندام سيخ كننده و كف در دهان آورنده و رگ هاي گردن برافروزاننده استفاده مي كند مادرم است – كردي زبان عجيبي است پر از واژه هاي دهشتناك است، براي دوست داشتن هيچ نداريم اما براي اندوه و براي خشم و براي دهشت و براي رنج تا چشم كار مي كند واژه داريم، بعضي هايشان در جمله كه مي نشينند دمار از روزگار آدم در مي آورند؛ بگذريم –

حسين شباهتي هم دارد با احمدزضا احمدي كه شعر هايش منثور است. من شعرهاي منثور را دوست دارم؛

از احمد رضا احمدي "چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي شود" و "ساعت 10 صبح بود" و " از نگاه تو زير اسمان لاجوردي" را پيشتر خوانده بودم كه مدهوشم كرده بودند دوست داشتم كارهاي قديمي اش را هم بخوانم و به همين خاطر مجموعه "قافيه در باد گم مي شود" را خريدم و خواندم، به خوبي كارهاي بعدي اش نيستند – طبيعي هم هست –

كتاب در واقع شش مجموعه است در يك كتاب؛ با چند شعر بي تاريخ آغاز مي شود و بعد مجموعه هاي دريغ از عشق دريغ از عشق (كارهاي سال هاي 1352 تا 1353)، دريا رويت نمي شد دريا آموختني بود (كارهاي سال هاي 54 تا 55) در ميان آن غزل ها (كارهاي 56 تا 58) كبوتران را در خون يار خانه دهيم (سال هاي 56 تا 58) يار خواب است و بنفشه گل نمي دهد (56 تا 58) را شامل مي شود كه البته باز هم تكرار مي كنيم به خوبي وزيبايي كارهاي آخرين استاد نيستند.

اما مگر مي شود كارهاي احمدرضاي عزيز احمدي را آدم نخواند

قافيه در باد گم مي شود

مجموعه شعر احمد رضا احمدي

نشر افكار

چاپ دوم (چاپ اول ناشر) 1386

305 صفحه

3500 تومان

*

اتاق فرسوده است

آينه كدر شد

صورت من كو

من با اين صورت

عاشق شدم

امتحان دادم

قبول شدم

ساز شنيدم

دشنام دادم

گرسنه شدم

سير شدم

رنگ شناختم

رنگ باختم

سفيد شدم

باز هم از احمد رضا احمدي در كله ي تباه شده ي يك اسب:

قلبي براي ماندن، قلبي براي رفتن

Monday, September 22, 2008

قلبی برای ماندن، قلبی برای رفتن

.

توی این پست بازم می خوام دو تا مجموعه شعر بهتون معرفی کنم که من یکی به مراتب بیشتر از اون دو تا مجموعه ی قبلی باهاشون حال کردم؛

ساعت 10 صبح بود / مجموعه شعر احمدرضا احمدی / نشر چشمه / چاپ دوم 1386 / 186 صفحه / 2500 تومان

و

چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود / احمدرضا احمدی / نشر ثالث / چاپ دوم / 1387 / 229 صفه / 3600 تومان

احمدی با تاکید در به کارگیری افعال به صورت ماضی استمراری و سادگی بیش از حد در بیان کلمات و در عین حال پیچش های معنایی در این دو مجموعه چین های متعددی بر پیشانی مخاطب می اندازد.

اینکه گفتم ماضی استمراری الان می بینم که بهتر است بگویم ماضی تلخ استمراری.

یکی از شعرهای مجموعه ی چای در غروب . . . را تقدیم می کنم به ر . ک . :

از چه بگویم:

از میوه ای که بر شاخه نیست

از گندم هایی که می خواستند رنگ شقایق داشته باشند که در حریق پاییز پارسال سوختند

من باید به چه اعتراف کنم

نمی دانم

اعتراف می کنم :

هنگامی که زنبق در رنگ آبی پناه گرفت و شکفت، من در خواب بودم

یا هنگام ترک خانه در کوچه باران را

انکار کردم

یا سیب های سرخ را در پاییز گیلاس

صدا کردم یا هنگامی که از شعله های چشمان تو

سراسیمه شده بودم

ترا حتی یک بار صدا نکردم

اعتراف می کنم : ترا شفاف دوست داشتم

هنگامی که در نزدیک ما جوجه های کبوتر

تخم ها را شکستند و بی مهابا به جهان ما آمدند

من چشمانم را بستم

سکوت در اندام شاخه های شکسته ی تاک خانه کرده است

سکوت نمی خواهد شاخه های شکسته ی تاک را رها کند

شاخه های شکسته ی تاک را باران التیام می دهد

سکوت در شاخه های شکسته ی تاک

سرانجام جان می بازد

من اعتراف می کنم

اندوه شاخه های شکسته ی تاک را دیدم

همین .

آخرین کار خوشایندی که کردم این بود که پریروزا نشستم پشت فرمون یه رنوی نقلی که رانندگی ش خیلی حس خوبی بهم می داد؛ هنوز 206 نروندم هنوز مزدا 323 نروندم و خیلی ماشینای دیگه هم هست که دوست دارم و نروندم هنوز؛ توی جلسات زیادی شرکت کردم از جلسات شعر و داستان حوزه هنری و دفاع مقدس و ارشاد و یه بار هم جلسه ی کارنامه تا جلسه ی تعیین سیاست های کلی بیمارستان ها ی سطح استان و جلسه ی برنامه ریزی استراتژیک برای دانشگاه علوم پزشکی؛ بارها هواپیما سوار شدم اما کشتی یک بار هم نه؛ تهران، مرکزی، همدان، کرمانشاه، ایلام، خوزستان، هرمزگان، اصفهان، مازندران، گیلان، قزوین، قم، خراسان، اینها را رفته ام و بعضی را گشته ام اما هنوز شیراز نرفته ام همینطور تبریز و ارومیه و اردبیل همینطور سیستان و البته بوشهر؛

می شه این لیستو خیلی کش داد هنوز درباره ی دخترهایی که دوست داشته ام و بهشان ابراز علاقه کرده ام و دخترهایی که دوست داشته ام و بهشان ابراز علاقه نکرده ام چیزی نگفتم، شبهایی که توی اتوبوس خوابیدم و شبهایی که توی نمازخونه و شبهایی که توی هتل؛

تا همینجاشم خیلی گشدار و بی خاصیت شده این مطلب؛ تابستون که تموم میشه همیشه این حس به من دست می ده که خب توی این سالها چیکار کردی و هرچقدر زور می زنم می بینم یه مشت کار بی خاصیت؛ می تونم بگم عمرمو به بهترین شکل ممکن دارم هدر میدم؛ سالی یه کپه کتاب به کتابایی که خوندم اضافه میشه و یه کپه فیلم یه فیلمایی که دیدم؛ همین

دوس ندارم از زخمایی که هنوز دارمشون بنویسم ؛ نه.

حالا از امروز بیست و هفت سالگیمو باید شروع کنم؛ این عدد هم هرچقدر بزرگ تر میشه منو بیشتر می ترسونه؛