وقتي دارم همنام را مي خوانم و توي كتاب معلمي هست كه وقتي مي بيند اسم ِيكي از شاگردهاش گوگول است تصميم مي گيرد اين ترم داستان هاي گوگول را هم درس بدهد و بعد مي گويد احتمالا ً شنل يا دماغ حس هاي گوناگوني به من دست مي دهد حسي خوب ازينكه هم شنل را خوانده ام هم دماغ را و چقدر ازين دوتا به اضافه ي يادداشت هاي يك ديوانه خوشم آمده بود و حسي غريب ازينكه ما داريم كجا زندگي مي كنيم ؟ جايي كه كتاب هاي درسي مان را يك عده ، نه ، قرار است راجع به همنام بنويسم نه سياست هاي آموزشي مملكت مان ؛ ياد يك خاطره افتادم ، پيش دانشگاهي كه بوديم يك درس اختياري داشتيم به اسم روانشناسي ، كلاس تمام شده بود و منتظر بوديم زنگ بخورد كه تعطيل بشويم ، معلم داشت بين ِشاگرد ها قدم مي زد نزديك من كه رسيد گفتم مي تونم يه سوال ازتون بپرسم سرشو تكون داد كه يعني مي توني پرسيدم از اول سال تا حالا كه دقت كردم هيچ وقت نمي شينين رو صندلي همه ش يا وايسادين يا راه مي رين ، چرا ؟ با خنده گفت سال هاي دورتر عده اي بودن كه وقتي درس مي خوندن يا مباحثه مي كردن راه مي رفتن بعدا ً به خاطر ِهمين ويژگي اسمشون رو گذاشتن رواقيون گفتم آقا منظورتون مشاييونه ؟ چشاش گرد شد و گفت با اين مباحث آشنايي ؟ و من هنوز دارم از خودم مي پرسم چرا اون معلم – كه دست بر قضا معلم روانشناسي هم بود – نيومد به من بگه عزيزم تو كه به اين جور مباحث علاقمندي اين كتابا رو بخون اين آدما رو ببين اين كارا رو بكن اين رشته رو بخون كه من به جاي اينكه برم شيش سال از عمرم رو براي مهندس شدن تلف كنم برم فلسفه بخونم كه اگه پخي هم نشدم دلم خوش باشه كه يه چيزي باب ميلم خوندم ؛ خب بالاخره يه تفاوت هايي بين سيستم آموزشي ايران با كشور هاي پيشرفته هست لابد ! برگرديم سر ِهمنام ؛ حسي كه گوگول نسبت به اسم اش دارد را درك مي كنم ؛ سال هاي دبيرستان روي كتاب هايم فقط نام خانوادگي ام را مي نوشتم اسم ام را دوست نداشتم – هنوز هم ندارم اما برام عادي شده – ديروز كه داشتم جايي فرم عضويت پر مي كردم داخل پرانتز اسم شناسنامه ايم را هم نوشتم . جالب ِقضيه اين جاست كه نمي دانم اين اسم ِ شاه رخ با اين شكل ِ جدا نويسي شده از كجا سر درآورده ؛
يك كار خيلي قشنگ كه لاهيري مي كند كنار هم قرار دادن هايش است ، از كنار هم قرار دادن ِفرهنگ آمريكايي در كنار ِفرهنگ ِبنگالي تا كنار هم قرار دادن ِ بخش ِمربوط به معرفي گوگول و اينكه گوگول تا آخر عمر ازدواج نمي كند در كنار ِ بخش ِ دزدكي پارتي رفتن ِگوگول و اولين سكس اش . گوگول نمي خواهد گوگول باشد همين كه الآن نه هندي ست نه آمريكايي و نامي روسي روش هست به اندازه ي كافي قانع كننده است كه خبر ِمرگ ِ جان لنون را روي در اتاق اش بزند دلش براي شير سرد تنگ شود براي همبرگر و مزه ي تلخ و فلزي الكل و . . . . مگر نه اينكه يك آمريكايي ساكن هيچ جا نيست مگر نه اينكه سنتي نيست كه بخواهد خود را به آن گره بزند ، نمي خواهم در ستايش ِفرهنگ ِ آمريكايي قلم فرسايي كنم اما مگر ما كه نوادگان ِكورش وداريوش هستيم كجاي جهانيم ؟