Showing posts with label جومپا لاهيري. Show all posts
Showing posts with label جومپا لاهيري. Show all posts

Wednesday, June 6, 2007

همنام - بخش ششم

چقدر خوبه آدم تعطيلات رو با دوست دخترش بره نيوهمپشاير ، چقدر خوبه آدم تو آمريكا زندگي كنه ، چقدر بعضي وقتا جاي چيز هاي خوب خالي مي شه يهويي ؛

يه نكته ي جالبي كه توي همنام هستش اينه كه حالا كه گوگول اسمشو عوض كرده و همه – حتا پدر و مادرش – نيكيل صداش مي زنن ،‌لاهيري هنوز گوگول صداش مي زنه ، يه دليلش اين نيس كه لاهيري از روندي كه توي آمريكا براي افراد قصه ش – و خودش هم شايد - پيش اومده ناخرستده ؟

Monday, June 4, 2007

خاله زنكي

يك ويژگي بدي كه لاهيري داره اينه كه دقيقا ً مثل خيلي زن هاي نيمكره ي شرقي دوس داره حرفاي خاله زنكي بزنه ، مي شه بعضي جاهاي همنام رو به راحتي بريد بي اينكه مشكلي پيش بياد ، البته من بهش حق مي دما ، معلومه حسابي دلش تنگ ِ كلكته س ولي اين دليل نمي شه كه حالا كه منو گير آورده و ازش خوشم اومده و دارم زرت و زرت پستامو بهش اختصاص مي دم - اين جور مواقع سيا دستمو مي گيره قسمم مي ده بي خيال شم ولي خب حالا كه سيا نيست كه - اينجور مخمو بخوره كه ، بخش پنجم ِ‌همنام قشنگه اما ميتونست كوتاه تر ازين هم باشه

Sunday, June 3, 2007

بخش چهارم – حرف هايي به بهانه ي همنام

وقتي دارم همنام را مي خوانم و توي كتاب معلمي هست كه وقتي مي بيند اسم ِ‌يكي از شاگردهاش گوگول است تصميم مي گيرد اين ترم داستان هاي گوگول را هم درس بدهد و بعد مي گويد احتمالا ً‌ شنل يا دماغ حس هاي گوناگوني به من دست مي دهد حسي خوب ازينكه هم شنل را خوانده ام هم دماغ را و چقدر ازين دوتا به اضافه ي يادداشت هاي يك ديوانه خوشم آمده بود و حسي غريب ازينكه ما داريم كجا زندگي مي كنيم ؟ جايي كه كتاب هاي درسي مان را يك عده ، نه ، قرار است راجع به همنام بنويسم نه سياست هاي آموزشي مملكت مان ؛ ياد يك خاطره افتادم ، پيش دانشگاهي كه بوديم يك درس اختياري داشتيم به اسم روانشناسي ، كلاس تمام شده بود و منتظر بوديم زنگ بخورد كه تعطيل بشويم ، معلم داشت بين ِ‌شاگرد ها قدم مي زد نزديك من كه رسيد گفتم مي تونم يه سوال ازتون بپرسم سرشو تكون داد كه يعني مي توني پرسيدم از اول سال تا حالا كه دقت كردم هيچ وقت نمي شينين رو صندلي همه ش يا وايسادين يا راه مي رين ، چرا ؟ با خنده گفت سال هاي دورتر عده اي بودن كه وقتي درس مي خوندن يا مباحثه مي كردن راه مي رفتن بعدا ً به خاطر ِ‌همين ويژگي اسمشون رو گذاشتن رواقيون گفتم آقا منظورتون مشاييونه ؟ چشاش گرد شد و گفت با اين مباحث آشنايي ؟ و من هنوز دارم از خودم مي پرسم چرا اون معلم – كه دست بر قضا معلم روانشناسي هم بود – نيومد به من بگه عزيزم تو كه به اين جور مباحث علاقمندي اين كتابا رو بخون اين آدما رو ببين اين كارا رو بكن اين رشته رو بخون كه من به جاي اينكه برم شيش سال از عمرم رو براي مهندس شدن تلف كنم برم فلسفه بخونم كه اگه پخي هم نشدم دلم خوش باشه كه يه چيزي باب ميلم خوندم ؛ خب بالاخره يه تفاوت هايي بين سيستم آموزشي ايران با كشور هاي پيشرفته هست لابد ! برگرديم سر ِ‌همنام ؛ حسي كه گوگول نسبت به اسم اش دارد را درك مي كنم ؛ سال هاي دبيرستان روي كتاب هايم فقط نام خانوادگي ام را مي نوشتم اسم ام را دوست نداشتم – هنوز هم ندارم اما برام عادي شده – ديروز كه داشتم جايي فرم عضويت پر مي كردم داخل پرانتز اسم شناسنامه ايم را هم نوشتم . جالب ِ‌قضيه اين جاست كه نمي دانم اين اسم ِ‌ شاه رخ با اين شكل ِ جدا نويسي شده از كجا سر درآورده ؛

يك كار خيلي قشنگ كه لاهيري مي كند كنار هم قرار دادن هايش است ، از كنار هم قرار دادن ِ‌فرهنگ آمريكايي در كنار ِ‌فرهنگ ِ‌بنگالي تا كنار هم قرار دادن ِ‌ بخش ِ‌مربوط به معرفي گوگول و اينكه گوگول تا آخر عمر ازدواج نمي كند در كنار ِ‌ بخش ِ‌ دزدكي پارتي رفتن ِ‌گوگول و اولين سكس اش . گوگول نمي خواهد گوگول باشد همين كه الآن نه هندي ست نه آمريكايي و نامي روسي روش هست به اندازه ي كافي قانع كننده است كه خبر ِ‌مرگ ِ جان لنون را روي در اتاق اش بزند دلش براي شير سرد تنگ شود براي همبرگر و مزه ي تلخ و فلزي الكل و . . . . مگر نه اينكه يك آمريكايي ساكن هيچ جا نيست مگر نه اينكه سنتي نيست كه بخواهد خود را به آن گره بزند ، نمي خواهم در ستايش ِ‌فرهنگ ِ آمريكايي قلم فرسايي كنم اما مگر ما كه نوادگان ِ‌كورش وداريوش هستيم كجاي جهانيم ؟

Saturday, June 2, 2007

درباره ي همنام - بخش سوم

آشوك و آشيما مي بينند كه روز به روز بيشتر و بيشتر دارند از فرهنگ و زندگي هندي خود دور مي شوند تلاش مي كنند بخش هايي ازين فرهنگ را دست ِ‌كم براي بچه هاي خود زنده نگه دارند اما مگر مي توان در برابر ِ چرخ هاي سترگ ِ فرهنگ ِ مدرن ِ‌آمريكايي تاب آورد ؟ اين تلاشي فرساينده است كه تا ژرفاي ناخودآگاه شان هم رفته ، نشان به آن نشان كه وقتي بخش دوم "‌همنام " تمام مي شود و منتظريم در شروع بخش سوم هواپيما در فرودگاه كلكته پايين بيايد و چند صفحه اي هم از هند بخوانيم و بشنويم ، در كمال خونسردي ادامه ي زندگي در آمريكا را مي خوانيم و اين يعني رابطه اي قطع شده ، هويتي گم شده و از همه مهم تر خلاقيتي انكار ناپذير كه لاهيري به خرج مي دهد . – اينجور حذف كردن ها آدم را ياد حذف هاي استادانه ي برسون مي اندازد بويژه در خانم هاي جنگل بولوني - .

نكته ي بعدي اينكه كنار هم قرار دادن فرهنگ ِ‌ آمريكايي و هر فرهنگ ِ‌ديگري پتانسيل هاي زيادي را براي آفرينش ِ‌يك كار هنري يا كاري كه به فكر فرو ببردت مي آفريند ؛ بودريار در كتاب ِ "‌آمريكا " – ترجمه ي عرفان ثابتي ، انتشارات ققنوس – به زيبايي هر چه تمام تر وبا نگاه ويژه ي خودش فرهنگ ِ‌ آمريكايي را با فرهنگ ِ اروپايي – بويژه فرانسوي – مقايسه مي كند و لاهيري اين كار را با ظرافت ِ‌تمام وقتي مثلا ً كلاس درس كودك شان را توصيف مي كند انجام مي دهد .

درباره ي همنام - بخش اول

درباره ي همنام - بخش دوم