Monday, May 28, 2007

درباره ي همنام - بخش اول

اُپنينگ ِ همنامجومپا لاهيري - من را ياد اُپنينگ ِ Million Dollar Baby مي اندازد ، وقتي ايستوود زخم ِ‌شاگردش را بخيه مي زند و بعد دوربين زوم مي كند روي ِ‌زخم و وارد آن مي شود انگار و ما را هم با خود داخل ِ‌اين زخم مي كند .

همنام با درد آغاز مي شود ، درد ِ‌زايمان ، و اين مي تواند يك نشانه باشد – اين كه مي گويم "‌ مي تواند " به خاطر اين است كه هنوز فقط بخش اول كتاب را خوانده ام و نمي دانم جلوتر قرار است چه اتفاقي بيفتد ! – نشانه ي دردي كه قرار است در ما بيدار شود – شايد هم فقط در كاراكتر ِ‌داستان باشد و به ما نرسد - .

لاهيري خيلي خوب داستان را شروع مي كند ؛ شخصيت پردازي ِ‌ او محشر است ؛ در واقع با كمترين جملات بيشترين اطلاعات را به خواننده مي دهد ؛ مثلا ً‌همين كه آشوك شيفته ي ادبيات روسيه است و نيكلاي گوگول را در حد پرستش دوست دارد ، يا اينكه آشيما توي بيمارستان همان مجله ي هندي اي را مي خواند كه تا حالا چندبار خوانده ، يا رنگ ملافه ي اتاق خواب شان يا اينكه وقتي آشيماي آبستن را داخل ِ‌آسانسور مي كنند مي فهميم كه اندازه ي آسانسور از آشپزخانه ي خانه شان بزرگ تر است و . . . .

در كوتاه ترين زمان ِ‌ممكن – بخش اول كتاب 25 صفحه ست – با آشيما و آشوك صميمي مي شويم ، خانواده شان را مي شناسيم و چيزهايي كه از زندگي شان لازم بوده بدانيم را مي فهميم . اصلا ً هم اين احساس بهمان دست نمي دهد كه دارد اين پاراگراف ها را زور مي زند كه برسد به جاهاي خوب ِ‌داستان ، يا ديالوگ هاي غيرواقعي اي نمي آورد كه فقط و فقط براي آگاهي دادن به مخاطب است و در دنياي واقعي هرگز اتفاق نمي افتند .

اين چند جمله را صفا كنيد تا دست تان بيايد :‌

. . . اسم شوهر آدم مثل بوس و كنار هاي فيلم هاي هندي ، يك چيز خصوصي و محرمانه است ، و براي همين به هيچ وجه نبايد به زبان بيايد . پس عوض اينكه صداش كند " آشوك " ، جمله ي هميشگي اش را مي گويد ؛ يك جمله ي بنگالي كه ترجمه ي تقريبي اش مي شود :‌ " ببينيد چي مي گم ! "‌ . . . .

6 comments:

Pegah said...
This comment has been removed by the author.
اقاي كلمه said...

من كهگفتم اين كارش درسته !قهرماني هممبارك

شیرین said...

خوندمش
قصه آدمهاییست آشنا
از اسمی که تبدیل به معضلی می شود گرفته تا خرده خیانت های خانوادگی
همه را می شود حس کرد
و البته از طولانی بودنش چشم پوشی کرد

stalker said...

لاهيري واقعا بي نظيره .ساده روون و عميق . واقعا دوسش دارم.

حامد said...

یه سر به ما بزن سرباز...راستی!مطلب سابقت خیلی تاثیر گذار بود.. حرفت حسابه دیگه

باران said...

سلام .
این کتاب رو خوندم واقعا لذت بخش بود .
ترجمان ددرها رو هم از همین نویسنده با ترجمه امیر مهدی حقیقت هم اگه بخونی حسابی به جومپا لامیری علاقه مند می شی.