بعضي وقت ها به حكايت جنگ و صلح هام با زينب كه فكر مي كنم مي بينم يك جاي كار مي لنگد؛ اين حجم از كش و قوس طبيعي نبوده و نيست؛ بعد دنبال ريشه هاي رواني آن مي گردم؛ ياد كش و قوس هاي دانشگاهم مي افتم، تا آستانه ي اخراج هم رفتم، معدل بالاي هفده هم آوردم؛ قبل تر از آن ورود به دانشگاهم خود حكايتي بود؛ قبول شدنم در اولين انتخاب و بعد تصميم به انصراف و بعد دو ترم حذف ترم و . . . . ديشب مادرم مي گفت چند روز بعد از اينكه از شير گرفتمت پدرت فوت شد مجبور شدم دوباره بهت شير بدم؛ الآن فكر مي كنم همه چيز از همانجا شروع شده؛ از آن شير خوردن دوباره؛ ناخودآگاهم ياد گرفته هر اتفاقي كه مي افتد چه موفقيت آلود – هر چه فكر مي كنم پسوندي مناسب تر از همين "آلود" براي موفقيت پيدا نمي كنم - چه شكست ناك هر جور شده زمين و زمان دست به دست هم دهد دوباره و شايد هم سه باره و چند باره تجربه اش كنم؛ دوباره بايد شير بخورم؛ چه تقلايي هم مي كند اين دست نامريي براي جور كردن ِ هرچه مقدمات كه برسد به آنچه كه مي خواهد كه هر جور شده ياد بگيريم آن اصولي كه خودش قبول دارد و چه يادگرفتني؛ چه دردي دارد درد ياد گرفتنش – مثل درد هلن كلر براي ياد گرفتن اسامي و البته كيست كه نداند زجري كه معلمش مي كشيد بيشتر اگر نبود كمتر هم نبود(1) تازه اين فقط درد ياد گرفتن است، ياد كه گرفتي تا روز مردن يا شانس بياري تا روز ديوانه شدنت بايد از دانستنشان رنج بكشي؛ دارم باز بهانه مي گيرم و الكي آسمان را به ريسمان مي بافم كمي بار دلم سبك شود كه نمي شود، كه شدني نيست، كه ساختار جهان ساختار خراب و تباهي است و نمي دانم تا كي مي خواهيم سرمان را توي گه فرو ببريم و چشم ببنديم بر اين همه لجن؛ ديروز داشتم فكر مي كردم الگوي كلي جهان الگوي رو به تباهي و زوال است؛ تن خودم را نگاه مي كنم مثل خانه اي كه دارد ويران مي شود و مدام بايد دستت توي آن باشد سقفش را امروز ديوارش را فردا تعمير كني، كاريش نداشته باشي به هفته نكشيده تحمل كردني نيست مثل تن ِ خودم كه هفته اي اگر كاري به كارش نداشته باشم تحمل كردني نيست و زوابط ِ آدم ها هم همينطور، ببينيد اگر مدام سعي در حل سوء تفاهم ها نكنيد - كه تازه سعي هم مي كنيد به جايي نمي رسيد - چه بلاها كه سرمان نمي آيد كه آخرش هم مي آيد؛ اين ساختار جهان است؛ رو به تباهي واضمحلال حالا مثلا كشيشي دورافتاده و سر در گه دلش را خوش كرده كه كودكان جهان معصومند و اگر درست تربيت شوند آدم نمي كشند دزدي نمي كنند و هزار كوفت و زهر مار ديگر؛ پدر مقدس! كودكي كه مادرش سر ِ زا مرده يا پدرش درست وقتي كه نبايد مرده يا تركشان كرده يا معتاد شده و هزار بلا سرخانواده آورده و غيره و غيره و غيره با روش هاي تربيتي لزوما درست بشو نيست؛ كه اصلا درستي اي در كار نيست كه به شدن يا نشدن برسد (2)؛ بگذريم؛ انگار پانوشت مان همين است – پانوشت را در كنار سرنوشت ساخته ام براي زندگي وقتي حسرت هاي پشت سر بر نااميدي هاي پيش رو بدجوري مي چربد – ديروز فيلمي ميديدم احمقانه و مزخرف (3) دلم سوخت از حسرت اين پانوشت كه اين كره ي مزخرف براي ما فقط انگار كپه ي لجن است جاهاي ديگر حتا گداها و دائم الخمرها ودزدها و . . . دارند زندگي شان را مي كنند ماييم كه زندگي نمي كنيم فقط
(1) The Miracle Worker/ معجزه گر/ محصول 1962 آمريكا/ كارگردان: آرتور پن/ نويسنده: ويليام گيبسون/ 106 دقيقه سياه و سفيد
(2) Boys Town/ شهر بچه ها/ محصول 1936 آمريكا/ كارگردان: نورمن تاروگ/ نويسندگان: جان ميهان و دور اسكري بر اساس داستاني از دور اسكري/ 96 دقيقه سياه و سفيد
(3) Pocketful of Miracles/ جيبي پر از معجزه/ محصول 1961 آمريكا/ كارگردان: فرانك كاپرا/ نويسندگان: هال كتنتر و هري تاجند بر اساس فيلمنامه اي از رابرت ريسكين/ 136 دقيقه رنگي
