Wednesday, February 27, 2008

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

همونجور که می دونین من معمولا ً نظرمو درباره ی کتابایی که می خونم و فیلمایی که می بینم اینجا می نویسم، حالا شما اگه با خوندن این پستا از یه فیلم یا یه کتابی که اینجا معرفی می کنم خوشتون اومد و رفتین دنبالش خب حس خوبی به من دست می ده اگرم نرفتین خب نرفتین ؛

ولی حساب این پست با بقیه فرق می کنه، ازتون می خوام اگه آب دستتونه بذارین زمین این دو تا فیلمی که اینجا معرفی می کنم رو اگه تا حالا ندیدین برین ببینین، همین دیگه

الف : Ten Minutes Older: Trumpet

مجموعه ی هفت تا کار ده دقیقه ای از هفت تا کارگردان مطرح سینما؛ اگه بخوام راجع به تک تکشون حرف بزنم این پست خیلی طولانی می شه؛ همینو بگم که توی این کار اپیزودیک به ترتیب از آکی کوریسماکی، ویکتور اریس، ورنر هرتزوگ، جیم جارموش، ویم وندرس، آنگ لی و چن کایگه هرکدوم یک کار ده دقیقه ای می بینیم؛ من شخصا ً بیشتر از همه از کار ویکتور اریس (Lifeline) لذت بردم. اینم بگم که همین تهیه کننده قبل تر کارهای ده دقیقه ای هفت تا کارگردان دیگه مثل گودار و برتولوچی و . . . رو توی یه مجموعه ی دیگه به اسم Ten minutes older : Cello تهیه کرده که من اونو ندیدم هنوز.

ب: Eros

این یکی هم یه کار اپیزودیکه ولی با تعداد کارگردان کمتر و اپیزود های طولانی تر؛

سه تا اپیزود که به ترتیب از وونگ کار – وای، استیون سودربرگ و میکل انجلو آنتونیونی فقید هستش؛

من اطلاعات تاریخی اسطوره ایم کمه واسه همین نمی دونم اروس الهه ی چی بوده و کارش چی بوده ولی اگه الهه ی عشق باشه و اون وقت این واژه ی اروس رو ریشه یابی کنیم و احتمالا ًببینیم از همون ریشه ای گرفته شده که اروتیسم گرفته شده و بعد به این نتیجه برسیم که عشق و س ک س دو روی یک سکه ن و چه بسا این سکه دو رو نداشته باشه و مثل نوار موبیوس بمونه که فقط یک رو داره اون وخت بیشتر ازین فیلم خوشم میاد.

ادامه ی الف :

اولین کاری که از کایگه دیدم farewell my concubine بود که باعث شد به کایگه ایمان بیارم؛ کارهای بعدی ش رو که دیدم راستش ایمانم بهش ضعیف تر شد – حتا اعتراف می کنم کارهای ژانگ ییمو رو که دیدم چند بار به کایگه خندیدم – ولی وقتی اپیزود مربوط به چن کایگه رو توی Ten minutes older : Trumpet دیدم دوباره ایمانم رو به دست آوردم و می خوام اگه احتمالا ً چن کایگه این صفحه رو می خونه همینجا ازش عذر خواهی کنم !

ادامه ی ب :

نمی تونم بگم از کدوم اپیزود اروس بیشتر خوشم اومد راستش ارادت خاصی که به آنتونیونی دارم و جایگاهی که بعد از دیدن In the mood for love از کار – وای توی ذهنم درست شده نمی ذاره بگم کار سودربرگ خیلی سرتر از دو تای دیگه بود؛ نه؛ نمی تونم بگم!

Tuesday, February 26, 2008

راحت باشید آقای فون تریه (در ادامه ی حرف های آقام سیا)

الف:

سیا حرفای خوبی زد توی پست قبل؛ می خواستم یکی دو خط هم من بهش اضافه کنم؛

یک : Dancer in the dark

فیلم درباره ی سلماست؛ زنی چکسلواکیایی ساکن آمریکا که به خاطر یک بیماری ارثی دارد کور می شود و پسرش که چند وقت دیگر سیزده ساله می شود هم یک عینک ته استکانی روی چشمش هست که یعنی او هم . . . .

سلما توی یک کارخانه کار می کند که باید ورقه هایی فلزی را با ابعاد نسبتا ً بزرگ داخل دستگاه پرس بگذارد و پول ناچیزی را که دریافت می کند پس انداز می کند تا بتواند پسرش را عمل کند شاید حداقل مانع کور شدن او شود.

همسایه ی سلما که صاحبخانه اش هم هست – اگر بتوان نام آن کانتینری که سلما و پسرش جین توی آن زندگی می کنند را خانه گذاشت – پول او را می دزدد و بعد در یک صحنه ای که نمی توانم توصیف کنم و فقط باید ببینید سلما با اسلحه ی کمری بیل – صاحبخانه – را می کشد دادگاه تشکیل می شود و سلما اعدام می شود.

می بینید ؟ روال دردناک و غم انگیز فیلم را می گویم؛ من که وقتی جف – مردی که دوست دارد دوست پسر سلما باشد – می فهمد سلما نمی بیند بغض کردم و اگر تنها بودم حتما ً کلی گریه هم می کردم؛ وقتی هم می خواستند اعدامش کنند و جین را صدا می زد همینظور؛

تقریبا ً هر کس فیلم را دیده همچین احساسی به او دست داده، حالا کمی کمتر یا بیشتر؛

فون تریه خوب توانسته احساسات مخاطب را تحریک کند.

تدوین فیلم مشخصا ً به گونه ای ست که انگار کسی با اعصاب خوردی و ناراحتی تمام انجامش داده باشد ، فیلمبرداری فیلم که تماما ً به روش دوربین روی دست است در القای این حس کمک می کند، بازی های حساب شده، کلیپ هایی که جا به جای فیلم استفاده شده اند و . . . همه و همه در القای این حس کمک می کنند تا احساسات مخاطب را تحریک کنند

این سینمای فون تریه است

چیزی که هست این است که همه ی این تکنیک ها و کارهای فرمی زیر سلطه ی آن داستان به شدت اغراق آمیز گم شده اند.

برای من زیباتر بود اگر خود داستان بار دراماتیک کمتری داشت و در عوض ، کارگردان با تکنیک ها و کارهای ساختاری احساسات من ِ مخاطب را هدف قرار می داد.

اتفاقی که به نحو کاملا ً معکوس در داگویل می افتد! در داگویل بازهم فیلمبرداری به روش دوربین روی دست و با لرزش ها و تکان های شدید صورت می گیرد، فضا به طرز اغراق آمیزی تئاتری است؛ صدای راوی داستان نقش فاصله گذار خود را به صورت کاملا ً برشتی ایفا می کند؛ ساختار اپیزودیک و قطعه ای فیلم هم همینطور و در این همه اغراق های تکنیکی چیزی که فدا می شود داستان فیلم است ؛ داستان ظلمی که بر کسی می رود و تقاصی که افراد جامعه به خاطر این ظلم پس می دهند می توانست پررنگ تر باشد اما این بار به نظرم در مقایسه با Dancer in the dark فون تریه از طرف دیگر بام افتاده است.

Dancer . . . را یک فیلم دردناک و ِDogville را یک فیلم دردناک تر می دانم.

ب:

در آینه نگاه کرد و دست کشید روی زخم نازکی که روی صورتش افتاده بود به جای پنجول گربه بیشتر شبیه بود تا زخم یاد حرف مادرش افتاد برات یه دختر نشون کردم مث پنجه ی آفتاب

Friday, February 22, 2008

لطفن بنشینید آقای فون تریه!

دوست فیلمسازی دارم که حرف قشنگی میزد.میگفت هنرمندان ناپخته و جوان ایده هایشان شارپ است، تیز است,از کار میزند بیرون.ولی هنرمندان بزرگ ایده هایشان صیقل خورده و توی دل کارشان فیت میشود.فروغ هم در یکی از نامه هایش (گمانم به احمد رضا احمدی)توصیه میکند(نقل به مضمون) که بگذارد ایده ها توی ذهنش بچرخند و وقتی ته نشین شدند کارش را بنویسد.

مطمئن نیستم که با دیدن سه فیلم از فون تریه صلاحیت این را داشته باشم که درباره اش نظر بدهم ولی به هر حال من سه کار مهم او را دیده ام.(شکست امواج،رقصنده در تاریکی و داگ ویل)بنابراین بهتر است این حرفها را درباره این سه فیلم محدود کنم.شک ندارم که فون تریه کارگردان خلاقی است.زبان مختص به خودش را هم دارد.اما این ها کافی نیست تا فیلم هایش(دست کم این سه فیلم)فیلم های بزرگی باشند.به نظرم آثار بزرگ هنری چه در حوزه ی سینما و چه ادبیات و... دارای افسونی هستند که زبان مخاطب را بند میاورد. باعث میشود که مخاطب نتواند در لحظه احساس مشخصی درباره ی اثر داشته باشد و همین جور در ذهن مخاطب ادامه پیدا کند و هر بار نو شود و تاویل جدیدی خلق شود.هر بار مخاطب در برابر تاویل خود مغلوب شود و دوباره تالیفش کند.همان لذت باختن که شاه رخ میگوید.

اما فون تریه از احساسات مخاطب سوء استفاده میکند و ایده اش را پشت احساسات مخاطب قایم میکند.احساسات مخاطب که فروکش کند و حساب کتاب کند میبیند که چیز دندان گیری وجود نداشته.خصوصن در شکست امواج وقتی که فون تریه درباره ی مفاهیم بزرگ و فراگیری مثل عشق خدا مذهب ثکثوالیته (میبینید سانسور چه به روزمان آورده:) سخن میگوید به نظرم اصلن راضی کننده نیست.(البته شاید هم من زیادی انتظار داشته ام).گفتم که فون تریه کارگردان خلاقی است اما این خلاقیت معمولن تنها در شکل و فرم اتفاق میافتد.(که البته لازم است و نه کافی)درونمایه ها معمولن چیز زیادی برای عرضه ندارند.

اما بد نیست که یکی از نقاط قوت بسیار مهم کار هایش را بگویم که شخصن از آن لذت بردم.یکی بازی گرفتن از بازیگرانش فوق العاده است.در رقصنده در تاریکی از بازی فوق العاده بی یورک (که به خاطر چند ترانه اش دوستش دارم)به شدت شگفت زده شدم.(هر چند بعدن فهمیدم چند فیلم قبل از آن بازی کرده بوده).همچنین فضا,رنگ,تصویر برداری گاه مستند گونه با دوربینی که اغلب روی دوش است نکات مهمی است که زبان سینمای فون تریه را ویژه و قابل توجه کرده.البته دوست داران فون تریه میتوانند انتقاد کنند که من نگاه درستی به سینمای فون تریه ندارم و باید او را در قالب نظریه دگما95 و اجرای آن جستجو کرد که البته به نظرم اعتراض وارد نیست اعدامش کنید!

لطفن بنشینید آقای فون تریه!

Wednesday, February 20, 2008

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

الف : یک ضرب المثل برزیلی میگه اتفاقی که یک بار افتاده ممکنه هیچ وقت تکرار نشه ولی اتفاقی که دو بار افتاده باشه حتما ً بازم تکرار می شه

یکی دو روز بود که یک تصویر توی ذهنم بود که پاک نمی شد و دلم هم نمی خواست باهاش ور برم؛ تا اینکه دیدم راه دیگه ای نیس باید چشامو ببندمو بذارم این تصویر راه بیفته و کار خودشو بکنه تموم شه؛ همین کارو کردم وقتی چشامو باز کردم یاد چند سال پیش افتادم که برای اولین بار خودمو توی خواب دیدم، اینقدر زشت بودم و وحشتناک که از خودم ترسیده بودم ؛ این بار هم مثل همون بار از خودم ترسیدم.

ب:

In the mood for love

A film by WONG KAR-WAI

فیلم خوبی بود، مشخصا ً کارگردانی خوبی داشت؛ مخصوصا ً یه ربع بیست دقیقه ی اول، فیلم خودشو بهت تحمیل می کنه و خوشبختانه باوجودیکه درونمایه ی فیلم این ظرفیت رو داره که به یک ملودرام سخیف تبدیل بشه اما این اتفاق نمی افته و به نظر، کار-وای سعی می کنه آنتونیونی وار به فضای پیچیده ی روابط انسانی وارد بشه اما این ورطه، ورطه ایه که آنتونیونی فقید هم فقط تونست پیچیدگی ها و ظرافت هاش رو به صورت هنرمندانه ای نشون بده و گرنه اگر سعی می کرد نتیجه گیری کنه بعید می دونم می شد این آنتونیونی ای که الان هست؛ البته نمی خوام بگم کار-وای می خواد نتیجه گیری کنه، خوشبختانه طرف هیچکدوم از شخصیت ها رو نمی گیره اما مشکل اینه که داره طرف عشقو می گیره و من با این موضوع مشکل دارم !

انتخاب زاویه ی دوربین ها و استفاده از نماهای بسته ی فراوان که در تناسب کامل با محتوای فیلم بود از نقاط قوت فیلم بود. ( مخصوصا ً جایی که دوربین از زیر تختخواب داره شخصیت ها رو نشون می ده)

و البته موسقی فیلم که به تنهایی – مستقل از خود فیلم - زیبا بود اما روی فیلم اونجور که باید ننشسته بود.

در مجموع کار خوبی بود که ارزش دیدن داشت.

یک مطلب خوب درباره ی این فیلم

Sunday, February 17, 2008

God Bless America

الف:

یکی از کسانی که در عالم سینما بسیار دوست اش دارم امیر کاستاریکاس؛ به ویژه به خاطر زیرزمین اش (1995) و البته وقتی بابا به ماموریت رفته بود(1985)، رویای اریزونا(1993)، گربه ی سیاه گربه ی سفید(1998)، دوران کولی ها(1988) و حتا آیا دالی بل را به خاطر می آوری ؟ (1981) ؛ کاستاریکا استاد ترکیب کمدی و تراژدی است.(البته به سختی می توان از کلمه ی کمدی برای کاستاریکا استفاده کرد) من که با دیدن فیلم هایش هم از ته دل خندیده ام و هم از سویدای جان گریسته ام . در عالم سینما کاستاریکا این یک کار را خوب بلد است.

کیشلوفسکی جایی می گوید ( نقل به مضمون ) که ظرفیت ها و توانایی هایی که ادبیات دارد هرگز سینما ندارد.

در عالم ادبیات کرت ونه گات به نظرم کسی ست که استاد ترکیب تراژدی و کمدی است ( استفاده از کلمه ی کمدی در اینجا بسیار سخت تر است ) و این کار را به گونه ای انجام می دهد که به نظر می رسد می خواهد ثابت کند ازین هنرمندانه تر نمی شود و خیلی هم اغراق نیست اگر بگوییم ازین هنرمندانه تر نمی شود.

این مقدمات را گفتم که برسم به معرفی آخرین کتابی که خواندم :

سلاخ خانه شماره پنج

(Slaughterhouse – five: or the children’s crusade aduty-dance with death.)

نوشته ی کورت ونه گات (Kurt Vonnegut, JR.)

ترجمه ی ع. ا. بهرامی

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

چاپ چهارم 1386

263 صفحه ، 3500 تومان

اگرچه فکر می کنم کار قبلی ای که از ونه گات خوانده بودم (مجمع الجرایر گالاپاگوس) به مراتب قوی تر و خلاقانه تر و هنرمندانه تر بود اما دلیل نمی شود که ارزش های فوق العاده ی این کتاب را نبینم. ناگفته نماند که باوجودی که مترجم هر دو کتاب یک نفر است ولی فکر می کنم در گالاپاگوس قوی تر عمل کرده است و متاسفانه علاوه بر ترجمه ای که عالی نیست مشکل دیگر کتاب هم ویراستاری ضعیف آن است.

وقتی فکر می کنم اگر این کتاب را نجف دریابندری ترجمه کرده بود و نشر چشمه مثلا چاپ کرده بود چی می شد حالی به حالی می شم.

در هر صورت اگه تا حالا نخوندینش از دستش ندین به نظرم، حیفه.

در ضمن، فیلم آخر امیر کاستاریکا – Promise me this – هم به شدت کار ضعیفی بود به نظرم از سازنده ی اون همه فیلم عالی بعید بود همچین فیلمی.

ب:

بیلی پیلگریم، نقش اصلی کتاب سلاخ خانه ی شماره ی پنج است که برای بعضیاتون کامنت گذاشت ازین به بعد دیگه مسوولیتش با من نیس. (شاه رخ)

ج: کتاب بعدی

کتاب بعدی را با ترس و لرز دستم می گیرم مترجمش قوی نیس انتشاراتش ازون بدتر، فقط به خاطر دو کتاب عالی ای که تا حالا ازین نویسنده خوندم دستش می گیرم.

کمی از مقدمه ی نویسنده که پشت جلد کتاب آمده را اینجا می نویسم :

من داستان زیاد نوشته ام؛ اما این داستان تنها داستانی ست که نتیجه ی اخلاقی آن را می دانم.

البته این نتیجه ی اخلاقی چیز چندان مهمی هم نیست؛ جریان فهمیدن آن هم صرفا ً اتفاقی است: ما همان چیزی هستیم که بدان تظاهر می کنیم، پس همیشه باید مواظب باشیم ببینیم به چه چیزی تظاهر می کنیم

* مجمع الجزایر گالاپاگوس

Saturday, February 16, 2008

ساعت ، ساعت کفتار است.

الف : در ستایش قدرت، عظمت و چیزهایی ازین دست

می خواهم شما را به دیدن فیلمی باشکوه دعوت کنم، فیلمی با تصاویر ِ با عظمت، با رنگ هایی تند و موسیقی ای تکان دهنده. فیلمی که اگر بگویم داستان پادشاهی ست که سه پسر دارد (دقت کردین پادشاهای دنیا همه شون سه تا پسر دارن؟) و یکی از پسرها علیه پدر کودتا می کند و واو به واو مثل داستان های کهنه و نخ نمای همه ی ملت های مخصوصا ً شرقی ست شاید بپرسید چجوری می شه اینجور فیلمی رو دید ؟ و من در جواب خواهم گفت : با ولع، با اشتیاق، بار ها و بارها می توان این فیلم ِ با شکوه را دید.

ب: در ستایش نفرت

شاید چون این روزها خودم سرشار از نفرت هستم برداشتم از این فیلم اینجور از آب درآمده است. فکر می کنم نفرین گل طلایی فیلمی ست در ستایش نفرت و من این را چه خوب می فهمم. نمی دانم کسان دیگری که فیلم را دیده اند با کدام شخصیت بیشتر همذات پنداری کرده اند من که عمیقا ً پادشاه را ستایش می کنم و حس نفرتم عجیب تحریک می شود.

ناگفته نماند آن همه رنگ ِ زرد هم که در فیلم هست هم بی تاثیر نیست در ایجاد این حس

ج: در ستایش سینه های نیمه پوشیده

اگر زن های دنیا مثل کنیزهای این فیلم لباس می پوشیدند، جهان جای قشنگ تری بود. لباس هایی که سینه هایشان را نیمه پوشیده نیمه عریان به طرز حیرت انگیزی زیبا می کند.

د: زنده باد ژانگ ییمو

نفرین گل طلایی / ژانگ ییمو / محصول 2006 /

Thursday, February 14, 2008

عشق، صلح و دیگر هیچ

الف : قول / چن کایگه

چن کایگه بعد از فیلم غیر قابل دفاع Killing me softly فیلم Together را می سازد که من ندیده امش و بعد فیلم قول را؛

قول، فیلم جالبی ست مبتنی بر افسانه های شرقی و با تاکید بر جلوه های دیداری زیبا؛ این که کایگه دوباره به فضای افسانه ها و اسطوره های شرقی برگشته است را باید به فال نیک گرفت اگرچه به نظرم هرگز به دامنه های قله ای که سال 93 با بدرود محبوبم فتح کرد هرگز نرسید. فیلم جالبی ست که باید دید.

ب: قهرمان / ژانگ ییمو

می خواستم درباره ی قهرمان – ژانگ ییمو – پست جداگانه ای بنویسم اما دیدم بهتر است همینجا درباره اش بنویسم، چراکه با مقایسه ی قهرمان با قول می توان به نقطه ضعف های قول بیشتر پی برد و قهرمان را بیشتر ستود.

به نظرم چیزی که باعث می شود قهرمان را چند سر و گردن بالاتر از قول بیابیم این است که می توان فرض کرد ییمو قهرمان را در ستایش صلح ساخته است و این بار ِ معنایی ست که سبب می شود زیبایی های دیداری فیلم و کارهای تکنیکی آن به مراتب جذاب تر و دلنشین تر از اب دربیاید؛ قهرمان هم بر اساس فضای اسطوره ای افسانه ای چین ساخته شده است ( مثل قول ) با این تفاوت که مفهوم انسانی صلح اینجا به شکل پررنگی ارزش کار را دو چندان می کند – چیزی که در قول خلا آن حس می شود این است که درونمایه ی فیلم کجاست؟ آن چیزی که جدای از جذابیت های دیداری آدم را به وجد بیاورد کو ؟ - این است که قهرمان را فیلمی دلنشین می یابیم که حتما باید دید

ج: مگر کسی که به زندان عشق دربند است

اما ییمو کار را به همین جا ختم نمی کند؛ در ادامه، بر بستری از تخیل وفانتزی، فیلمی می سازد در ستایش عشق – برداشت شخصی خودم است – فیلمی تکان دهنده سرشار از موقعیت های انسانی پیچیده که ذهن آدم را به بازی می گیرد و من و سیا را تا پاسی از شب در خیابان ها آواره می کند و اخرش هم نمی توان به نتیجه ای رسید که مثلا ً بله حق با این بود نه آن.

خانه ی خنجرهای پران را یک شاهکار می دانم.

یادم رفت در باره ی استفاده ی هنرمندانه ی ییمو از رنگ و صدا بنویسم، شاید بعدا مفصل درباره ش نوشتم.