Showing posts with label فیلم های چینی. Show all posts
Showing posts with label فیلم های چینی. Show all posts

Thursday, September 16, 2010

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود

گاهي فكر مي كنم آدم هايي كه هنوز وقتي توي ماشين مي نشينند مي توانند ترانه اي از گوگوش يا سياوش قميشي يا ابي گوش بدهند چقدر خوشبختند؛ چقدر خوشبختند آدم هايي كه با آن ترانه زمزمه هم مي كنند؛ چقدر خوشبختند وقتي ياد خاطره اي هم مي افتند.

گاهي فكر مي كنم از كجا معلوم فلان كلمه در فلان زبان معادل بهمان كلمه در بهمان زبان باشد؛ منظورم اشياء و درخت و حيوانات نيس كه مي توان فهميد "برد" همان پرنده است و ماهاماتبالا مثلا همان گوريل؛ اما از كجا معلوم واژه اي كه بر حسي از حس هاي آدم دلالت دارد معادل فلان واژه ديگر باشد؟ مي توان به درخت اشاره كرد و گفت درخت، بعد آن يكي هم به درخت اشاره كند بگويد تري و ما بفهميم درخت همان تري است اما چگونه مي توان به تشويش اشاره كرد؟ تازه كمي دقيق تر كه مي شويم مي بينيم از كجا معلوم ما حس هاي يكساني را تجربه مي كنيم؟ كدام دستگاه و كدام متر نشان مي دهد وقتي من مضطربم و وقتي تو مضطربي جداي از شدت اضطرابمان داريم يك چيز را تجربه مي كنيم و اصلا آيا در همين مثالي كه زدم آيا شدت آن حس بر تعريف آت حس اثر نمي گذارد؟ آيا اضطراب كم و اضطراب زياد هر دو از يك جنس اند؟ اينها را گقتم كه بگويم آيا وقتي داريم از عشق حرف مي زنيم داريم از يك چيز حرف مي زنيم؟ آيا همه ما عشق را تجربه كرده ايم؟

بهانه نوشتن اين پست ديدن فيلمي بود در حال و هواي عشق – اما نه فيلم ِ در حال و هواي عشق -

شب هاي بلوبري من/ شب هاي ذغال اخته اي من/ شب هاي زغال اخته اي من/ My Blueberry Nights/ محصول 2007 هنگ كنگ، چين و فرانسه / كارگردان: وونگ كار واي/ نويسندگان: وونگ كار واي و لورنس بلاك بر اساس داستاني از وونگ كار واي/ بازيگران: جود لا، ناتالي پورتمن ، ديويد استراتهايرن، راشل ويز، نورا جونز و. . . / 95 دقيقه، رنگي

+ وين راز سر به مهر به عالم سمر شود

+ My Blueberry Nights

+ كه ميان سنبلستان چرد آهوي ختايي

Saturday, March 22, 2008

My Blueberry Nights

دیدن این فیلم لذت بخش است.زیر ظاهر آرام و ساده ی فیلم دنیایی از نشانه ها در جریان است که هم بازیگرها به خوبی آن را به نمایش میگذارند و هم کاروای با پرداخت زیبا و لوکیشن هایی که انتخاب کرده آن را القا میکند.

از کاروای جز این فیلم In the mood for love را دیده بودم.هر چند که فضای این دو فیلم کاملن متفاوت است اما به راحتی میشود بسیاری نقطه ی اشتراک در آنها پیدا کرد.از جمله دغدغه ی کاروای در مورد عشق.

عشق به عنوان یکی از دلمشغولیهای [لوس] بشر در طول تاریخ یکی از آن مفاهیمی است که همواره از تعریف شدن و تعین سر باز زده.که شاید همین یکی از دلایل تازگی همیشگی آن باشد. My blueberry nights داستان دختری است در جستجوی عشق.آدم های مختلفی که با آنها مواجه میشود هر یک جنبه ای از این مفهوم را برای او رو میکنند.یکی دیگر از نقاط اشتراکی که گفتم وجود تعداد زیادی صحنه است به صورت slow motion که به نظرم تکنیکی است برای فاصله گذاری هر چند که فقط همین هم نمیتواند باشد.به هر حال در این فیلم کمک خوبی است برای درک آدم های فیلم و تصویری که از عشق ارائه میدهند.

این فیلم نکات جالب زیاد دارد.بازی نورا جونز خواننده ی زیبا و دوست داشتنی که گمانم فقط همین یک فیلم را بازی کرده و انصافن بازیش هم مثل صدایش به دل مینشیند.از بازی جذاب دانشمند اسراییلی ناتالی پورتمن هم که بگذریم دوست دارم کمی از David Strathairn تقدیر کنم که فوق العاده بود بازیش.اصلن شخصیت آرنی توی این فیلم برایم خیلی دوست داشتنی بود.

نکته ی جالب توجه دیگر فیلمبردار فیلم است.داریوش خونجی فیلمبردار ایرانی الاصل ساکن امریکا.جالب است که یک ایرانی در این سطح در سینمای جهان حضور دارد و خیلی از ما خبر هم نداریم!

My Blueberry Nights

کارگردان:Kar Wai Wong

90 دقیقه

محصول 2007

چین,هنگ کنگ,فرانسه

Saturday, February 16, 2008

ساعت ، ساعت کفتار است.

الف : در ستایش قدرت، عظمت و چیزهایی ازین دست

می خواهم شما را به دیدن فیلمی باشکوه دعوت کنم، فیلمی با تصاویر ِ با عظمت، با رنگ هایی تند و موسیقی ای تکان دهنده. فیلمی که اگر بگویم داستان پادشاهی ست که سه پسر دارد (دقت کردین پادشاهای دنیا همه شون سه تا پسر دارن؟) و یکی از پسرها علیه پدر کودتا می کند و واو به واو مثل داستان های کهنه و نخ نمای همه ی ملت های مخصوصا ً شرقی ست شاید بپرسید چجوری می شه اینجور فیلمی رو دید ؟ و من در جواب خواهم گفت : با ولع، با اشتیاق، بار ها و بارها می توان این فیلم ِ با شکوه را دید.

ب: در ستایش نفرت

شاید چون این روزها خودم سرشار از نفرت هستم برداشتم از این فیلم اینجور از آب درآمده است. فکر می کنم نفرین گل طلایی فیلمی ست در ستایش نفرت و من این را چه خوب می فهمم. نمی دانم کسان دیگری که فیلم را دیده اند با کدام شخصیت بیشتر همذات پنداری کرده اند من که عمیقا ً پادشاه را ستایش می کنم و حس نفرتم عجیب تحریک می شود.

ناگفته نماند آن همه رنگ ِ زرد هم که در فیلم هست هم بی تاثیر نیست در ایجاد این حس

ج: در ستایش سینه های نیمه پوشیده

اگر زن های دنیا مثل کنیزهای این فیلم لباس می پوشیدند، جهان جای قشنگ تری بود. لباس هایی که سینه هایشان را نیمه پوشیده نیمه عریان به طرز حیرت انگیزی زیبا می کند.

د: زنده باد ژانگ ییمو

نفرین گل طلایی / ژانگ ییمو / محصول 2006 /

Thursday, February 14, 2008

عشق، صلح و دیگر هیچ

الف : قول / چن کایگه

چن کایگه بعد از فیلم غیر قابل دفاع Killing me softly فیلم Together را می سازد که من ندیده امش و بعد فیلم قول را؛

قول، فیلم جالبی ست مبتنی بر افسانه های شرقی و با تاکید بر جلوه های دیداری زیبا؛ این که کایگه دوباره به فضای افسانه ها و اسطوره های شرقی برگشته است را باید به فال نیک گرفت اگرچه به نظرم هرگز به دامنه های قله ای که سال 93 با بدرود محبوبم فتح کرد هرگز نرسید. فیلم جالبی ست که باید دید.

ب: قهرمان / ژانگ ییمو

می خواستم درباره ی قهرمان – ژانگ ییمو – پست جداگانه ای بنویسم اما دیدم بهتر است همینجا درباره اش بنویسم، چراکه با مقایسه ی قهرمان با قول می توان به نقطه ضعف های قول بیشتر پی برد و قهرمان را بیشتر ستود.

به نظرم چیزی که باعث می شود قهرمان را چند سر و گردن بالاتر از قول بیابیم این است که می توان فرض کرد ییمو قهرمان را در ستایش صلح ساخته است و این بار ِ معنایی ست که سبب می شود زیبایی های دیداری فیلم و کارهای تکنیکی آن به مراتب جذاب تر و دلنشین تر از اب دربیاید؛ قهرمان هم بر اساس فضای اسطوره ای افسانه ای چین ساخته شده است ( مثل قول ) با این تفاوت که مفهوم انسانی صلح اینجا به شکل پررنگی ارزش کار را دو چندان می کند – چیزی که در قول خلا آن حس می شود این است که درونمایه ی فیلم کجاست؟ آن چیزی که جدای از جذابیت های دیداری آدم را به وجد بیاورد کو ؟ - این است که قهرمان را فیلمی دلنشین می یابیم که حتما باید دید

ج: مگر کسی که به زندان عشق دربند است

اما ییمو کار را به همین جا ختم نمی کند؛ در ادامه، بر بستری از تخیل وفانتزی، فیلمی می سازد در ستایش عشق – برداشت شخصی خودم است – فیلمی تکان دهنده سرشار از موقعیت های انسانی پیچیده که ذهن آدم را به بازی می گیرد و من و سیا را تا پاسی از شب در خیابان ها آواره می کند و اخرش هم نمی توان به نتیجه ای رسید که مثلا ً بله حق با این بود نه آن.

خانه ی خنجرهای پران را یک شاهکار می دانم.

یادم رفت در باره ی استفاده ی هنرمندانه ی ییمو از رنگ و صدا بنویسم، شاید بعدا مفصل درباره ش نوشتم.

Friday, February 1, 2008

این سایه شه که افتاده می خوای خودشو ببینی، اون بالا رو نیگا کن

البته به راجر ایبرت و به همه ی کسانی کهTemptress Moon را سال 1997 در کن مسخره کردند حق می دهم، البته فقط به انهایی که اروپایی آمریکایی بوده اند، نه به کسی که در جایی شبیه ایران یا چین یا جاهای مشابه دیگر – از نظر فضای فرهنگی اجتماعی حاکم - چرا که اگرچه مفاهیم و مضامینی که در فیلم هست مربوط به جای ویژه ای از جهان نیست ولی روابط جنسیتی پیچیده ای که در شرق هست دور از ذهن است که در غرب باشد.

قبول دارم که Temptress Moon در حد واندازه های فیلم قبلی (بدرود محبوبم) نیست، چه از نظر متن چه از نظر اجرا، اما به تنهایی هم این فیلم فیلم مهم و دیدنی ای است مخصوصا ً برای ما شرقی ها که رنج های مشترکی هم داریم.

در حین دیدن فیلم، بارها به دیالوگ هایی برخوردم که واو به واو خودم تجربه شان کرده بودم، یعنی عین همان دیالوگ ها از زبان من و کسی دیگر بیرون امده بود، کسی دیگر در موقعیتی مشابه آنچه در فیلم می گذرد.

بسیاری، کایگه را فیلم سازی برای غربی ها می دانند( مگر نه اینکه کیارستمی را هم خیلی ها متهم می کنند به اینکه برای جشنواره ها و برای غربی ها فیلم می سازد) اما من فکر می کنم مفاهیم جهان شمولی که کایگه، دست کم در این دو فیلمی که من از او دیده ام، بیش از آن که غربی یا حتا جهانی باشند، شرقی هستند؛ از همه مهم تر اراده ی لایتناهی تقدیر است که بر شخصیت های فیلم و بر تار و پود زندگی انان سایه انداخته است و رهایی از آن ناممکن است.

یکی دیگر ازنقاط قوت فیلم، فیلمبرداری معرکه ی آن است، با کمی تحقیق در باره ی کریستوفر دووال، فیلمبردار فیلم در می یابیم که استرالیایی ای است که خود را چینی می داند و معتقد است که سفیدی پوست اش به دلیل بیماری است!

یک نکته ی حاشیه ای این فیلم، لسلی چونگ است که نقش اصلی فیلم را بازی می کند و زندگی واقعی او همانقدر تحت تاثیر مواد مخدر بوده که در فیلم، چرا که در نهایت تحت تاثیر همین مواد با پرش از ساختمان مرتفع هتل ارینتال خود کشی کرد. وی را الویس هنگ کنگ می دانند.

این فیلم به نظرم شاهکار نیست اما می توان گفت معرکه

ماه اغواگر (Temptress Moon)

چن کایگه (Chen Kaige)

1996

130 دقیقه

Thursday, January 31, 2008

چون عمر به سر رسد چه بغداد و چه بلخ

فیلم Farewell My Concubine رو دوبار دریک روز دیدم، (مدت فیلم 172 دقیقه س !) اینو ازین بابت نمی گم که مث بچه نوجونای تازه به بلوغ رسیده باشم که عشقشون اینه که یه کاری بکنن که وقتی تعریفش می کنن طرف بگه بابا تو دیگه کی هستی! نه، ظهر که دیدمش فکر نمی کردم اینقدر تکان دهنده باشه و چون هنوز توی خونه سیگار نمی کشم، شب رفتم پیش یکی از رفقا که همزمان که با هم می بینیمش (سیا هم ببینتش) سیگار هم بتونم بکشم و به اندازه ی کافی اون حس لعنتی ش درگیرم کنه.

الآن چند روز از دیدن این فیلم گذشته ( دقیقا ً یک هفته ) و من هنوز دلم نیامده با دیدن فیلمی دیگر، حسی که ازین فیلم بهم دست داده رو عوض کنم.

روابط بین دو بازیگر نمایش که از کودکی با هم بوده اند و بعد حضور زنی که مورد عشق یکی و غضب دیگری است در بستری از اتفاقات سیاسی اجتماعی چین ( حمله ی ژاپن به چین، انقلاب کمونیستی و انقلاب فرهنگی چین بستر بسیار مناسبی ست برای این درام؛) البته این جمله توی پرانتز را به این راحتی هم نمی توان گفت ( به خاطر اهمیت زیادش هم از پرانتز درش آوردم ) میشه حتا گفت روابط دراماتیک فیلم بستری ست برای نشان دادن اتفاقات سیاسی – اجتماغی ( Dreamers هم همچین حالتی بود و البته زیرزمین که فراشاهکار بود ) .

می شود مفصل درباره ی احساسات آدم های این فیلم حرف زد، از دوست داشتن هایشان، دوست داشته شدن هایشان، درک نشدن هایشان ( می توان اینجا گریز زد به فیلم بکت و آن تفکری که مبنای شکل گیری آن شده است، بودن یعنی درک شدن) و از صحنه هایی گفت که هنگام دیدن شان بغض کرده ای، می توان راجع بع تعامل هنر و سیاست گفت، می توان راجع به فیلمبرداری شاهکار آن گفت و کارگردانی هنرمندانه ِ آن، مخصوصا ً می شود مفصل درباره ی نگاه های خیره به دوربین توی فیلم حرف زد و آن فیداوت هایی که با سیر قهقرابی شخصیت های فیلم در تناسب اند؛ می شود ساعت ها در باره ی این فیلم حرف زد اما من را جادوی این فیلم گرفته و آنقدر مسحور این فیلم شده ام که دست و پایم را گم کرده ام؛ حالا یک " می شود " ِ دیگر هم به آن می شود ها اضافه می کنم: می شود این فیلم را بارها و بارها دید.

می خواستم ازین به بعد به هر فیلم تعدادی ستاره بدم که نظرمو راجع به فیلم به خلاصه ترینشکل ممکن گفته باشم دیدم کار سختیه، یعنی من آدم این کار نیستم، به نظرم این کار رو باید کسی بکنه که اگه به یه فیلمی شیش و نیم ستاره و به یکی دیگه هفت ستاره داد برای اون نیم ستاره دلایل کافی داشته باشه و همینطور برای اون ستاره هایی که داده و نداده؛ در هر صورت، ترجیح می دم برای فیلما یه صفت مناسب انتخاب کنم شما هم اگه صفت مناسبی سراغ دارین بگین، من به این فیلم می گم شاهکار .

بدرود محبوبم (Farewell My Concubine)

چن کایگه (Chen Kaige)

1993