Wednesday, March 19, 2008

نوروز نوشت

همیشه از اینکه حافظه ام به شکل دردناکی ضعیف است کلافه بوده ام.فراموشکاری دردسرسازی که گاهی برایم خیلی گران تمام میشود. به هر حال گاهی پیش می آید که آدم باید با نهایت اراده تمام تلاشش را بکند که چیز خاصی را به خاطر بسپارد.مثلن تصور کنید که کسی روز تولد همسرش را فراموش کند.چه فاجعه ای به بار میآید؟خب .البته در این مورد خوشبختانه تا آنجا که یادم می آید ازدواج نکرده ام.اما فقط این نیست که.مثلن خب آدم دوست دارد توی بعضی از جمع های دوستانه که مینشیند چیزی بگوید و چه چیز بهتر از خاطرات گذشته که اغلب هم سرگرم کننده است و هم عبرت آمیز.اما اگر کسی مثل من باشد و خاطره ی خاصی نداشته باشد مجبور میشود توی جمع مثل احمق ها ساکت بنشیند و خاطره تعریف کردن دیگران را تماشا کند.چقدر دوست دارم یک بار هم که شده یک خاطره تعریف کنم نیم ساعت!!البته اگر فقط همین بود که میشد با آن کنار آمد.میروی سر جلسه ی امتحان و انگار که یکی رویت رایت کلیک کرده و گزینه ی فرمت را زده باشد.هر چه طول ترم زور زده ای پر.

حالا از همه ی اینها گذشته گاهی دوست داری سال کهنه که نفس های آخرش را میکشد,چهار خط بنویسی که امسال فلان جور بود,بهمان کار را کردم و قس علی هذا.تهش هم نتیجه بگیری که بله خدا را شکر سال خوبی بود و موفقیت های زیادی به دست آوردم, یا زبانم لال سال مزخرفی بود و بهتر که دارد گورش را گم میکند.البته فکر نکنید حافظه ام کاملن پاک شده و مثل این فیلم ها سرم در اثر تصادف به جایی خورده و بعد یادم رفته کی ام و بعد یک دختری پیدایم میکند و آخرش باز هم همان حادثه تکرار میشود و حافظه ام بر میگردد وغیره وغیره.داشتم چی میگفتم(چند لحظه صبر کنید دوباره این تیکه را که نوشتم یک نگاه بیاندازم)آها.میخواستم بگویم خیلی از اتفاقات خوب و بد امسال را میتوانم به خاطر بیآورم(خسته نباشم؟!)ولی به هر حال آدمی مثل من باید کمی محتاط باشد.چه بسا اتفاق خیلی نکبتی را از قلم بیاندازم وبعد نتیجه بگیرم که سال خوبی بود.آن وقت چه؟یا برعکس.اصلن ممکن است عمق زجری را که از افتادن اتفاقی برده ام یادم نیاید.آن وقت ممکن است با آن مثل یک اتفاق ساده برخورد کنم.تازه آدمیزاد اغلب فاجعه های بزرگ زندگیش را سالها بعد درست و حسابی میفهمد.مثلن ده سال گذشته و تازه به این نتیجه میرسی که فلان موقعیت را اگر استفاده کرده بودم الان زندگیم از این رویی که هست به آن رو میشد و غیره و غیره.یا حتی برعکس گاه آدم فکر میکند فلان کاری که کرده چه موفقیت بزرگی بوده و تازه بعد از یک مدت طولانی دستگیرش میشود که نه,همچین مالی هم نبوده.(به نظرم این حالتهایی که گفتم خیلی هم برعکس هم نیستند.نه؟!!)آن وقت است که آدم جلوی وجدان خودش بور میشود و از این جور چیزها!

به هر حال اجازه بدهید به جای اینکه با اتفاقات سال لب گور ور بروم,سال پا به زا را تبریک بگویم و آرزوی آرزوهایتان را داشته باشم.همچنین امروز (بیست و نه اسفند روز ملی شدن صنعت نفت)را شادباش میگویم و بر روح بزرگ مصدق کبیر _که جز معدود چهره های سیاسی تاریخمان است که مایه ی سرفرازی است_و یارانش درود میفرستم.

سال نو مبارک.صد سال به از این سالها.

Monday, March 17, 2008

یعنی این آخرین پست امسالمه؟

الف:

ما فقط بخشی از جهان رو می بینیم، اونم در یک دوره ی زمانی کوتاه، نه گذشته شو می دونیم نه آینده شو. بخش خیلی کوچیکی از دنیا تازه اونم از هزار و یه فیلتر اجق وجق رد می شه و بعد می بینیمش ولی به راحتی قضاوت می کنیم، حکم صادر می کنیم، نظر می دیم و اصرار هم می کنیم. خیلی مسخره س

ب:

دو تا از دوستام با هم حرفشون شده، در حد خیلی بالایی کارشون به فحش و فحش کشی کشیده، یکی شون داشت اس ام س هایی که اون یکی براش فرستاده بود رو بهم نشون می داد خیلی رکیک بودن دونه دونه شون بوی خون می داد من هم عین همین اس ام اس ها رو چند وقت پیش برای یکی فرستاده بودم ولی با عشق (!)

الف و ب : فیلم Atonement به کارگردانی Joe Wright یک فیلم خیر ه کننده س؛ جدای از فیلمبرداری استثنایی و تدوین منحصر به فردش و اون موسیقی که کاملا ً مناسب نشسته روی فیلم و بازی های عالی – مخصوصا ً براینی وقتی پیر شده و داره مصاحبه می کنه به نظرم شاه بیت بازیگزیه - درونمایه ی فیلمه که آدمو تکان می ده تازه یکی مث من که از عشق و عاشقی بدش میاد با دیدن این فیلم جا می خوره – نه که فیلمش یه داستان عشقی باشه که هست - بیشتر داستان رنج آدمیه که یک عمر باید تاوان یک اشتباهو پس بده و همینطور داستان نوشته شدن یک داستان

ج: دیروز شصتمین سالگرد تولد برتولوچی بود، کسی که توی همه ی غولای سینمای ایتالیا سر و گردنش - به نظر من یکی - سر و گردن تره . اینکه با یک روز تاخیر تولدشو گفتم به خاطر خرابی مودم کامپیوترم بود که خود آقامون برناردو منو می خشه ایشالا

Saturday, March 15, 2008

من ترجیح می دم درونم دریا باشه تا امپراتوری

الف :توی این بند فقط می خوام پز بدم چن تا فیلم از لینچ دیدم منظور دیگه ای ندارم می تونین برین بند "ب" رو بخونین !

برای من دیوید لینچ از Lost Highway شروع شد، فیلمنامه ش رو حسین بهم داده بود، تا حالا با همچین چیزی برخورد نکرده بودم، خدا می دونه چند بار دیدمش و چند بار با چند نفر درباره ش حرف زدم، توی نمایشگاه کتاب 84 یا 85 بود که هنر امر متعالی مبتذل (اسلاووی ژیژک، ترجمه ی مازیار اسلامی، نشر نی، 1200 تومان) رو خریدم و دونستم می شه تا ابد درباره ی این فیلم نوشت و حرف زد و هیچ وقت هم این حرفا تموم نشه؛ بعد تر وقتی اون همه جنایت و رنج رو زیر اون لایه ی مخملین و خوشکل توی Blue velvet دیدم از لینچ بیشتر خوشم اومد. اونقد از این بشر خوشم اومده بود که حاضر شدم بشینم پای شبکه چهار و نسخه ی دوبله ی Elephant man رو ببینم (از دوبله بدم میاد) و دیگه می دونستم هر وقت قراره فیلمی از لینچ ببینم باید جا بخورم و این جا خوردن وقتی بیشتر از همه بود که فیلم خیلی ضعیف Wild at heart رو دیدم فیلمی که دست بر قضا جایزه ی کن رو هم برده و من هنوز فکر می کنم این جایزه رو به لینچ دادن نه به اون فیلم. Dune از معدود فیلمای عمرم بوده که نصفه نیمه ولش کردم و نتونستم تا ته ببینمش. Twin Peaks رسما ً گیجم کرد و کم مونده بود قاتی کنم که سیا اون خطابه ی استثنایی ش رو توی پارک شروع کرد و نمی دونم چرا هیچ وقت پستش نکرد و بعد فهمیدم سیا چقدر خوب این فیلمو که من اصلا نفهمیده بودم فهمیده بود. Eraser head یک سالی می شه که توی کمدم داره خاک می خوره، هیچ زیرنویسی نداره (تو بگو حتا زیر نویس مالایایی) و من نمی دونم چجوری باید به دی وی دی زیر نویس اضافه کنم.

ب : و بدان که این جهان خیال اندر خیال اندر خیال است. شیخ عبدالکریم جیلی

حرف زدن درباره ی بعضی فیلم های لینچ )همونایی که بهشون میگن فیلمای لینچی) یکی از سخت ترین کارای دنیاس، چه بخوای ارتباط نشانه ها رو پیدا کنی چه دنبال تعابیر و تفاسیر فیلم بگردی یا خیلی ساده تر، حتا اگه بخوای بگی فیلم درباره ی چیه و داره چه اتفاقایی می افته بازم کارت خیلی سخته. (تعجب می کنم بعضی از سایتا خلاصه ی امپراتوری درون رو هم نوشته ن). Inland Empire هم ازون دسته فیلماس، به نظرم بهترین راه اینه که فیلمو ببینی نه این که تماشا کنی، نمی خوام با کلمه ها بازی کنم فقط منظورم اینه که نه مثل فیلم های دیگه و نه مثل همه ی چیزای دیگه ای که دیدن درباره شون به ساده ترین معنی صدق می کنه نمی شه این فیلمو اونجوری دید. باید این فیلمو ببینی مثل وقتی که خواب می بینی یا بهتر بگم وقتی که کابوس می بینی. بهتره بهش تن بدی، بهتره سعی نکنی از کابوس بیدار شی، حتا به نظرم بهتره دنبال تعبیر کابوسات هم نباشی، باید این فیلمو ببینی توصیه ش کنی به دیگران، همین.

گفتم که حرف زدن درباره ی فیلمای لینچ خیلی سخته؛ انتظار نداشته باشین یه چیز درست درمون از آب دربیاد، همین دیگه

Inland Empire by David Lynch

پ. ن. از تویین پیکز خوشم نیومد بعد که سیا درباره ش حرف زد فهمیدم من مخاطب اون فیلم نبودم ولی سیا بوده، فک کنم مخاطب این فیلم هم سیا باشه، منتظر پستش می مونم.

Thursday, March 13, 2008

جان مادرتان در انتخابات شرکت کنید!!

گمانم تجربه ی این چند سال به همه فهمانده باشد که بد با بدتر تومنی چند دلار توفیر دارد و برای مدافعین آزادی و خواستاران دموکراسی جا افتاده که تحریم کردن انتخابات شکل چندان کارآمدی برای اعلام نارضایتی نیست.چرا که این اعتراض باید توی گوش کسی برود و وقتی نرود یعنی هیچ,کشک!در واقع حاکمان کنونی جامعه خیلی هم خوش دارند عده ای که همواره تحریمی بوده اند تحریمی بمانند چرا که اگر نمانند احتمالن مدافع اصلاح طلبان خواهند شد و سرانجام بد را به بدتر ترجیح خواهند داد.به هر حال چیزی که میخواهم بگویم این است که وضع بدتر از آن چیزی است که چند سال پیش تصور میشد.خیلی ها (از جمله خود من)بعد از انتخاب دولت نهم نگرانی بزرگشان این بود که کار توسعه ی سیاسی کند خواهد شد و سخت گیری ها در سطح آزادی بیان بیشتر.حتی فکرش را هم نمیکردیم که چنین فاجعه ای به وجود بیاید.آن موقع که در جریان انتخابات ریاست جمهوری داشتیم از بازگشت استبداد و از بین رفتن آزادی و لزوم حمایت تحصیلکردگان از دوم خردادیها حرف میزدیم وجدانمان کمی ناراحت بود که شاید داریم زیاده روی میکنیم در کریه جلوه دادن دولت احتمالی اصولگرایان.اما حالا از اینکه نتوانسته بودیم عمق فاجعه را حدس بزنیم وجدانمان ناراحت است!

مجلس هفتم هم کلکسیونی بود از عتیقه جات و چه خوب که دارد تمام میشود.امید اینکه از همین تعداد از دوم خردادی ها که از زیر تیغ شورای نگهبان جان سالم به در برده اند پنجاه شصت نفر به بهارستان راه پیدا کنند بلکه این چند وقتی که دولت نهم هست بشود یک حال گیری مفصل راه انداخت.امید تغییر کلفت که نمیشود داشت!

به هر حال خانم ها آقایان جان مادرتان در انتخابات جمعه شرکت کنید!!

تبصره:اگر متقاعد شدید که رای بدهید ولی به اصولگراها,بیخیال.دمتان گرم همان تحریم بهتر است!!!

پی نوشت:این پست سید را بخوانید.جالب است!همچنین این پست یک سید دیگر!

Sunday, March 9, 2008

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم

الف: برای علی سنتوری به واسطه ی داریوش مهرجویی

الآن که دارم این سطر ها رو می نویسم تا دوردست ِ دوردست آسمون ابری ِ ابریه، به نظر میاد بیرون هوا سرد باشه، شوفاژای آسایشگاه ولی هوا رو گرم نگه می دارن، امشب آخرین شبیه که اینجا می خوابم، هنوز تصمیم نگرفتم دقیقا ً چیکار کنم، نمی خوام دیگه ساز بزنم، نمی خوام برگردم پیش بابا اینا، راستش می ترسم بنویسم می خوام چیکار کنم، ممکنه مدیر اسایشگاه این کاغذا رو بخونه ، البته بخونه هم اتفاقی نمی افته، من برم بیرون و دوباره معتاد شم و برگردم اینجا کلی پول ِ بی صاحب کاسب می شه، راستش دارم وسوسه می شم چیزای دیگه رو هم اینجا بنویسم، خدا رو چه دیدی شاید مدیر آسایشگاه بعدا ً به عنوان خاطره های جالب ازشون یاد کنه، یکی ش این که وقتی ازم پرسید آخرین خاطره هایی که یادت میاد رو بگو می دونستم می خواد بدونه شوک هایی که بهم زدن تاثیر کرده یا نه، اگه می گفتم یادمه چه بلایی سرم آوردی باید دوباره اون تسمه های دور سر و اون ماس ماسکی که زبونمو گاز نگیرمو تحمل کنم باید می گفتم چیز زیادی یادم نیس، حتا می شه گفت تقریبا ً چیزی یادم نیس، هر چی یادمه بر می گرده به سال های خیلی دور، ولی راستش وقتی داشتم این دروغا رو سر هم می کردم خدا خدا می کردم هنوز از ایران نرفته باشی، نه که فکر کنی بخوام اذیتت کنم یا ازت اتنتقام بگیرم نه، فقط می خوام کسایی رو بهت نشون بدم که سر ته مونده ی غذای توی زباله ها با هم دعوا کردیم، کسایی که بعد ِ دعوا هر چی گیرمون میومد رو با هم قسمت می کردیم انگار نه انگار چیزی شده، براشون از تو خیلی حرف زدم، راستش همه شون به من حق می دادن، می گفتن تقصیر من نبوده، میگن تو لیاقت منو نداشتی حتا یه بار یکی شون می خواست بیاد حالتو بگیره که نتونست، خیلی وقت بود پاهاش کبود شده بودن و راه نمی تونست بره.

یه چیز دیگه این که هنوزم خوابتو می بینم به مدیر آسایشگاه گفتم از خواب که بیدار می شم هیچی از خوابام یادم نیس، ولی واو به واوشون یادمه. خب، الان داره کم کم برنامه هام رو می شه، منظورم اینه که می دونم از فردا می خوام چیکار کنم. می خوام خوابامو عملی کنم.

الان دیگه آسمونی که تا چند دقیقه پیش تا دور دست ِ دوردست ابری ِ ابری بود تا دوردست ِ دوردست تاریک ِ تاریکه، این شب اخریو نمی خوام یخوابم

● ● ● ●

ب :انگشت گزیدنی به یاران ماند یا ای . . . توی هفت آسمونت خدا

زندگی خیلی چیز مزخرفیه اینو تقریبا همه می دونن؛ خیلی وقتا سعی می کنیم خودمونو بزنیم به اون راه که مثلا ً نه اینجوریم نیس ولی بازم مزخرف بودنشو بهت تحمیل می کنه زندگی؛

همین دو سه روز پیش بود که تلفنی با هم حال و احوالپرسی کردیم کسالت داشت گفتم الهی بچه ها و نوه ها ت همه قربونت بشن خندید گفت جز هادی گفتم اگه اینجوریه پس جز هادی و دینا؛ گفتم امروز فردا میام می بینمتون گفت قدمت روی چشم

حالا نشستم توی مسجد و آگهی ترحیمش مث یه گوله دق جلو چشممه؛ صدای عبدالباسط هم اصلا قشنگ نیس؛ حالم ازین زندگی مزخرف به هم می خوره؛ پیرزن شاد و شنگول و خوش حرفی که می شناختم حالا شده یه اسم با فونت درشت روی یه تیکه کاغذ؛ گفتم که، زندگی هرجور شده مزخرف بودنشو بهت تحمیل می کنه؛

توی این یک و نیم سال اندازه ی دو تا دوست قدیمی با هم رفیق شده بودیم؛ خیلی رفیق شده بودیم ای . . . توی این زندگی تازه می خواستم عید که بشه بهش عیدی بدم؛ نمی تونم همه ی اون لحظه هایی که مث دو تا بچه با هم کل کل می کردیمو فراموش کنم؛

حالم ازین زندگی مزخرف یه هم می خوره

دل ودماغ هیچی برام نمونده

ادامه ی الف : درستش این بود که می موندیم علی سنتوری اکران شه و توی سینما ببینیمش هم به خاطر خودمون هم به خاطر تهیه کننده و سازندگانش. ولی اینجا ایرانه و در هر صورت منم یه ایرانی ام! ( از لیلا که فیلمو برام فرستاد ممنون )

علی سنتوری / داریوش مهرجویی / با بازی بهرام رادان و صدای محسن چاوشی.

Thursday, March 6, 2008

دیگه نمی رسم دونه دونه پست کنم ازین به بعد دو تا دو تا پیش می ریم !

الف : Mother Night

کسانی که سلاخ خانه ی شماره ی پنج را خوانده اند با شخصیت هوارد دبلیو کمبل جونیور تا حدودی آشنا هستند؛ ونه گات این شخصیت را در کتاب شب مادر می گسترد.

شب مادر در واقع اعترافات هوارد دبلیو کمبل جونیور هستش که در خلال این اعترافات، ما با سرگذشت و سرنوشت او آشنا نی شویم. باز هم شیوه های ونه گاتی در این کتاب موج می زند؛ اگرچه به نظرم نسبت به دو کار قبلی که از ونه گات خوانده بودم کمتر هنرمندانه و خلاقانه بود اما این نکته بیشتر بر می گردد به عظمت آن دو نه ضعف این کار؛ این کار را دوست داشتم :

شب مادر

نوشته ی کورت ونه گات جونیور

ترجمه ی ع. ا. بهرامی

چاپ دوم – 1383

انتشارات روشنگران و مطالعانت زنان

239 صفحه

2000 تومان

ب: چه کسی امیر را کشت؟

با دوسال تاخیر این فیلم را دیدم؛ ایده ی اصلی فیلم به نظرم خیلی خوب بود؛ اینکه ما داریم زندگی مان را می کنیم و احتمالا ً خیلی هم سعی می کنیم صادقانه و درستکارانه زندگی کنیم و در عین حال آدم های زیادی که در طول روز با آنها سروکار داریم به خون مان تشنه هستند و می خواهند سر به تنمان نباشد این ایده ایده ی خوبی ست؛ آدم بعد دیدن این فیلم احساس می کند توی همان تیمارستانی زندگی می کند که امیر دیگر نمی خواهد به آن برگردد؛ ساختار فیلم یک ساختار منحصر به فرد است – دست کم من که مشابهش را نه دیده ام و نه شنیده ام – در همه ی نماها فقط با یک شخصیت مواجهیم – ممکن است یک یا چند شخصیت حاشیه ای در پس زمینه باشند – و از لابلای حرف های این شخصیت ها به آن ایده ای اصلی و آن حساسی که آخر سر بهمان دست می دهد می رسیم.

مشخصا ً این فیلم یک فیلم معمولی نیست که هر مخاطبی با هر سلیقه ای را راضی کند، اتفاقاتی که هم در زمان اکران این فیلم در سینماهای تهران افتاد – مخصوصا ً سینما آفریقا – کاملا ً قابل پیش بینی بود الته برای کسی که فیلم را دیده باشد.

نقطه ضعف فیلم هم به نظرم اصرار بیش از حد به شخصیت پردازی نقش های فیلم است؛ مخاطب این فیلم که مطمئنا ً سلیقه ی خاصی هم دارد ترجیح می دهد شخصیت ها را با کدهای معدود و نیه پنهان نیمه آشکار بشناسد مثلا ً مرجان (مهناز افشار) همینکه دارد اشپزی می کند و از حرف هایش معلوم است که یک ادم خرافی ست که به جادو جمبل اعتقاد دارد کافی بود، حالا اینکه توی فیلم چند بار روی خرافی بودن او تاکید می شود و آن نماهای گل درشت و کلوزی که از انگشت هاش در حین سبزی پاک کردن می بینیم به شدت آزارنده ست؛ این اتفاق برای تک تک شخصیت های دیگر هم می افتد ؛ تاکید می کنم یک یا دو کد برای شناسایی شخصیت کافی است؛ به راحتی می توان در یک تدوین مجدد بسیاری از نماهای مخصوصا ً خسرو شکیبایی و آتیلا پسیانی و بقیه را حذف کرد بی اینکه لطمه ای به فیلم بزند و این نقطه ضعف فیلم است به نظرم.

برعکس ِ نظر ِ آقام سیا فکر می کنم مهناز افشار بهترین بازی اش را همینجا ارائه می کند و اتفاقا ً اگر نگوییم بهتر از بقیه ولی یکی از بهترین هاست.

در هر صورت، معتقدم این فیلم یک فیلم تجربی ست و فیلم های تجربی هم باید ساخته شوند ، اکران شوند و مخاطبان خود را پیدا کنند.

ادامه ی الف :

مسوولیت هوارد دبلیو کمبل جونیور خیلی وقته به عهده ی من نیس؛ (شاه رخ)

ادامه ی ب :

خوشبختی یعنی یه مرد خیکی

حساب بانکی، ماشین مشکی

ازدواج شکل یه زن چاقه

دستپخت عالی، جهیزیه کامل

خانواده یعنی چن تا بچه ی لوس

آخر هفته جاده ی چالوس . . .

مرتبط با این پست در روسپیگری :

سلاخ خانه ی شماره ی پنج

مجمع الجزایر گالاپاگوس

چه کسی امیر را کشت به قلم آقام سیا

Saturday, March 1, 2008

کی خسته اس؟من...

الف:تیمارستان , باغ وحش یا چیزی در همین مایه!

یکی از دوستانم نیمه شب در یک جاده ی پرت در حال رانندگی است که پیرمردی خونین و مالین کنار جاده میبیند در حالی که دخترش سرش را روی دامن گرفته و گریه میکند.دوستم با سرعت آنها را به نزدیکترین بیمارستان آن حوالی میرساند.از قضا پیرمرد میمیرد.وقتی خانواده اش میآیند به دختر میفهمانند که شهادت بدهد که این آقا با پدر من تصادف کرده چون یارو که زده و در رفته و اگر این کار را نکنند نمیتوانند از کسی دیه بگیرند.دیه ی کامل قتل نفس را از دوستم گرفتند.

ب:کی خسته اس,دشمن؟

به عادت هر روز اخبار را میخوانم.تعداد دیگری دانشجو بازداشت شده اند.یک فعال سیاسی در بلوچستان به مرگ محکوم شده.ایران در میان کشورهای جهان از نظر آزادی بیان و مطبوعات از آخر سوم چهارم است.پروین اردلان چند روز بعد از دریافت جایزه ی اولاف پالمر به دادگاه احضار شده.یعقوب یادعلی نویسنده به نه ماه زندان محکوم شده.نگرانی ها ازگسترش توزیع مواد مخدر در مدارس و...

چند وقتی است به این فکر افتاده ام که اخبار را از صدا و سیما پیگیری کنم.دست کم درآن صورت کشورم ,کشور مستقل و مقتدری است خودکفا.مدام هم دارد از لحاظ علمی پیشرفت میکند.موشک به فضا میفرستد و انرژی هسته ای تولید میکند.حق مسلم ماست.هر چند کشورهای کلفت جهان سنگ پیش پایمان میاندازند ولی هر بار شکست میخورند و بور میشوند.مردمی خواهیم داشت آگاه و فهیم و همیشه در صحنه که هر مقام کشوری و لشکری که به شهرشان میآیند میلیونی از او استقبال میکنند و خودشان را روی ماشینش پرت میکنند.در جواب رییس جمهور کاربلدمان هر بار که میپرسد کی خسته اس؟بی معطلی فریاد میزنند:دشمن!

کاش میتوانستم کمی احمق باشم.ولی...

کاش میتوانستم در جواب سوال احمقانه ی رییس جمهور که بلاهت خاص خودش فکر میکند فرمانده ی سپاهی است و مردم سربازانش و هوار میکشد:کی خسته اس بگویم که من.من.خسته ام از این همه شکنجه و توهین و زندان.از دورویی که زیر پوست مردم این کشور تزریق شده.از پستی این مردم که فقط تا نوک دماقشان را میبینند.از لاقیدی و بی مسئولیتی .از اینکه مفاهیمی مثل وجدان اجتماعی در حال نابودی است.از اینکه انسانیت در حال رنگ باختن است وانسان های این جامعه نه فقط برای دیگران که برای خودشان هم شان و کرامت انسانی قائل نیستند.خسته ام.خیلی خسته.