Thursday, April 17, 2008

چی بود اون عنوانی که توی کافه رسیده بود به ذهنم برای این پست

الف:

بعد از اون غروبی که در حضور جمع گفتم نمی خوام گفتم پشیمون شدم و دیگه نمی خوام ادمه بدم و خانم لام گریه کرد و گفت ولی من هنوز دوسِت دارم دیگه ندیدمش؛ البته غیر ازون یه باری که توی کافه نشسته بودیم و داشتیم با سیا حرف می زدیم و قهوه می خوردیم که اونم از در اومد تو؛ مطمئنم متوجه من و سیا نشد؛ خیلی توی خودش بود، نشست روی یکی از میزا و خوشحال شدم که اومده همچین جایی؛ فکر کردم حتما ً منتظر کسیه و ازینکه با یکی دیگه ببینمش خوشحال تر شدم؛ سیا گفت بریم؛ می ترسید یکی مون کاری کنه؛ لبخند زدم و گفتم نترس؛ دیگه بزرگ شدم؛ شکلات بستنی سفارش داد؛ تا پیشخدمت سفارششو آماده کنه از توی کیفش یه پاکت سیگار درآورد و یه نخشو گرفت به لب؛ اون وقتا حتا نمی ذاشت از صد متریش هم سیگار بکشم؛ روی دستمال کاغذی نوشتم " دیدی بعضی وقتا فقط می شه سیگار کشید" دستمالو چهار تا کردم و گداشتمش توی کیف ام. می خواستم مطلب بعدی ای که توی وبلاگ می نویسم عنوانش همین باشه " دیدی بعضی وقتا فقط می شه سیگار کشید." منتظر کسی نبود. بستنی شو خورد و رفت؛ مطمئنم ما رو ندید.

تا دیروز، غیر از همون یه بار، دیگه ندیدمش؛ حالا چند سال ازون وقتا می گذره؛

دیروز که حسین رفت با کارت تلفنش زنگ بزنه بهش گفتم حسین بهش بگو می خوای یکی از دوستاتو با خودت ببری؛ حسین گفت : نمیاد گفتم خشایار رو نمی گم خودم می خوام باهات بیام چشاش چار تا شد و سرشو تکون تکون تکون داد که یعنی "تو هم داروگر؟" گفتم بالاخره باید تجربه ش کنم. حسین میگه اول قبول نکرده، می ترسیده، بعد که اصرار کرده و گفته از خودم کوچیک تره و بچه ست و ازین جور حرفا قبول کرده بود.(ولی من که بچه نیستم)

فکر کنم این داستان نیازی به ادامه دادن نداشته باشه؛ هر خری هم می دونه وقتی داستانو با خانم لام شروع کردم بایدم با خانم لام تمومش کنم؛ آره ؛ خودش بود. درو که باز کرد و چشامون به هم افتاد ماتمون برد. حسین دستمو کشید که بیا تو خره خطرناکه اینجا؛ دستمو از دستش کشیدم گفتم پشیمون شدم. نمی خوام ادامه بدم.

ب: فیلم – نوشت

فیلمی که امروز پیشنهاد می کنم تخم مار هستش ساخته ی اینگمار برگمان فقید؛ فیلمی که اگرچه فیلم قابل تامل و خوبی هستش امابه نسبت بقیه ی کارهای برگمان، درخور ستایش نیست.

به نظرم، جز بازی لیو اولمان و فیلمبرداری سون نیکویست و سکوت های جا به جا یی که در فیلم سنگینی می کند مشابهت دیگری با سایر کارهای برگمان ندارد؛ اما فیلمی ست که باید دید دست کم به دو دلیل؛ یکی اینکه آدم هایی مثل برگمان آنقدر بزرگ هستند و آنقدر کارهای بزرگ خلق کرده اند که بعید نیست به هر دلیلی من (شاه رخ) با این کار ارتباط چندانی برقرار نکرده باشم و مثلا ً چند وقت دیگر که ببینمش شیفته اش شوم (هر چند بعید است !) دوم اینکه فضای فیلم و اتفافاتی که در فیلم رخ می دهند جا برای حرف زدن زیاد دارند؛ منظورم از حرف زدن دقیقا ً بحث های فلسفی اجتماعی ست و بعدا ً که در حین یک بحث مهم به صحنه ای از این فیلم ارجاع دادم نگین نگفتی

تخم مار (Serpent’s egg)

محصول آلمان غربی / آمریکا ، 1977

کارگردان : اینگمار برگمان

با بازی :

David Carradine (Abel rosenberg)

Liv Ullman (Manuela Rosenberg)

Heinz Bennent (Hans Vergerus)

120 دقیقه

Wednesday, April 16, 2008

نوابغ را نوابغ می شناسند!

الف :

لحظه های مهمی در تاریخ بشریت هست که عمدتا ً نوابغ آنها را رقم زده اند. مثلا ً در تاریخ علم، فکر کنید به آن لحظه ای که نیوتن فریاد کشید یافتم یافتم و جاذبه را کشف کرد؛ بعد فکر کنید به لحظه ای که انیشتین به قوانین خدشه ناپذیر نیوتن شک کرد و بعد تر فیزیک جدیدی نازل شد.

یا مثلا ً فکر کنید به آن لحظه ای که آن شیمیدانی که اسمش یادم رفته در خواب ماری را دید که دم خود را به دهان گرفت و بیدار که شد ساختار حلقوی بنزن را پیشنهاد کرد.

به لحظه ای بیندیشیم که دریدا گفت اگر قرار باشد معنای هر دالی را از دال همسایه اش درک کنیم درک ِ معنا تا ابد به تعویق خواهد افتاد و نکته ای که اینقدر به ظاهر بدیهی می رسد به فکر دوسوسور و هیچکدام از شاگردان اش نرسیده بود؛

من نمی دانم پیامبر اسلام چجوری محراب مسجدالنبی را اینقدر دقیق بنا کرد ولی همین که با گذاشتن ِ قانونی به اسم حج توانست سرزمین بی آب و علفی را به یک قطب توریستی تبدیل کند هوش بالاش را نشان می دهد.

مثال های زیادی ازین دست می توان یافت که لحظه های نبوغ آمیز تاریخ را نشان میدهند.

فیلم – نوشت 1 :

نان و کوچه، احتمالا ً اولین کار عباس کیارستمی ست. یک کار کوتاه، خلاقانه و شدیدا ً حس آلود.

فیلم در همان دقیقه ی آغازین حس سرخوشی را به مخاطب تزریق می کند (حتا موسیقی هم می شنویم یک موسیقی ِ سرخوشانه) موسیقی قطع می شود به صدای پارس سگ و کودکی که به عقب فرار می کند؛ حس ترس می دود زیر پوست آدم؛ ازین به بعد انتظار را داریم؛ انتظاری فرساینده. کودک خمیازه می کشد و این حس ما را تشدید می کند. پیرمردی از دور می آید و حس امید را در دل کودک و البته دل مخاطب بیدار می کند، شاید بتوان همراه ِ این پیرمرد از کوچه رد شد. پیرمرد اما نرسیده به جایی که سگ منتظر است _ انقدر با کودک همذات پنداری کرده ایم تا حالا که ایمان داشته باشیم سگ منتظر ماست – مسیرش عوض می شود؛ نا امیدی بر ما چیره می شود. انتظار، هیچ دردی را دوا نمی کند؛ باید به خودمان متکی باشیم. رد می شویم هرچه باداباد

درست لحظه ای که از کنار سگ رد می شویم و سگ پارس کنان خیز بر می دارد تکه ای نان پرت می کنیم جلوی او. سگ مطیع می شود. ما قهرمان دنیای خودمانیم و با غرور و افتخار کوچه را به سمت ِ خانه مان راه می رویم. موسیقی بر می گردد. حس موفقیت و پیروزی در ما تشدید می شود. کودک به خانه که داخل می شود سگ جای جدیدی پیدا کرده، جلوی خانه ی کودک؛ سگ لم می دهد و منتظر کودک ِ بعدی می ماند تا این داستان هرگز تمام نشود. کودک ِ بعدی از راه می رسد و فیلم تمام می شود.

همه ی این ها که گفتم در کمتر از ده دقیقه اتفاق می افتد. فکرش را که می کنم تجربه کردن ِ سرخوشی، ترس، انتظار، امید، نا امیدی، دل به دریا زدن، موفقیت و غرور و از همه مهم تر حسی که بعد از پایان ِ فیلم به آدم دست می دهد ( ممکن است ساعت ها بعد یا حتا روز ها بعد از دیدن ِ فیلم و در حین ِ مثلا ً سیگار کشیدن این اتفاق بیفتد) همه و همه در کمتر از ده دقیقه اتفاقی ست که اگز نگوییم نابغه فقط از یک هنرمند ِبه شدت خلاق بر می اید.

نان و کوچه / عباس کیارستمی / 10 دقیقه / تهیه شده در مرکز سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان / سال 1349

داشتم می گفتم؛ مثال های زیادی می توان آورد از کسانی که به شدت نابغه اند. مخصوصا ً در حیطه ی علم می توان به دانشمندانی اشاره کرد که بر روند تکاملی پیشرفت ِ علم تاثیرگذار بوده اند.

فیلم نوشت 2 :

دو سال بعد، یعنی سال 1351، کیار ستمی زنگ تفریح را می سازد. باز هم فضا، فضای کودکانه است – بعد ها می فهمیم در این فضا چقدر مسلط کار می کند و مشق ِ شب گوشه ای از هنرمندی استاد را نشان می دهد – اما مشخصا ً با کار فبلی ش متفاوت است؛ رگه ی داستانی کمرنگ شده – پسر بچه ای زنگ ِ تفریح، شیشه ی مدرسه را با توپ شکسته، تنبیه می شود، در مسیر برگشت به خانه می بینیم این پسربچه چقدر شیرین و شیطان است؛ همین - و در عوض فرم، تقویت شده- نوشته ای که بر سیاهی ِ تخته سیاه وار به زبانی رسمی و کودکانه نقش می بندد از همان دست متن هایی ست که املا می کردیم و الآن که بزرگ تر شده ایم شک داریم به آن ادبیات و به آن متن ها - ؛ نشانه ها پررنگ تر شده اند – سیم خاردار، رودخانه در کنار اتوبان و پسربچه که در مسیر ِ مخالف ی حرکت ِ ماشین ها حرکت می کند - و فلسفه ی اجتماعی ای که پشت ِ فیلم هست خود را به رخ می کشد. – اون روسی ای که نظام آموزش رو اساسا ً برده بود زیر سوال چی بود اسمش؟ - .

و البته چیزی که دوست دارم بدانم این است که کیارستمی چه کلکی سوار کرده تا اون حس اضطراب، اول فیلم، بدود توی صورت ِ دارا.

زنگ تفریح / عباس کیارستمی / تهیه شده در مرکز سینمایی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان / 1351 / 13 دقیقه

در حیطه ی فلسفه، تقریبا ً هر کس که اسم اش مانده در حد خودش نابغه بوده، هر چند به نظر می رسد بسیاری نوابغ، هم عصر بوده اند و این خود جای تامل است. از یونان باستان تا پست مدرن های اخیر.

فیلم – نوشت 3 :

دو راه حل برای یک مساله؛ فیلمی که باز هم در فضای کودکانه و مدرسه ای می گذرد. این بار اما به نظر می رسد کیارستمی دارد الگوی آموزشی ای ارائه می کند در فرم ِ یکی از درس های متاب اول دبستان اگرچه در قالب فیلمی کوتاه؛ و این نشان می دهد که استاد چقدر دغدغه ی سیستم آموزشی را دارد. – به نظرم این دغدغه هرگز استاد را رها نکرده است دست ِ کم تا ده می توان ردش را دید. –

دو راه حل برای یک مساله / عباس کیارستمی / 1354 / چهار دقیقه

نوابغ ِ عالم ِ هنر اما چیز دیگری اند. لذت و رنج را به گونه ای ترکیب می کنند و ارائه می کنند که آدم باید داد بزند ژویی سانس ژویی سانس. معنا را به مناسب ترین فرم ممکن ارائه می کنند. معنایی که ممکن است حتا در خود تعهد یا پیام هم داشته باشد – من نه با پیام مخالفم نه با تعهد ؛ این هم می تواند موضوع چند پست بحث برانگیز باشد نه ؟ -

فیلم-نوشت 4 :

اما از بین کارهای کوتاهی که از کیارستمی دیده ام همسرایان چیز دیگری ست. همسرایان چیزی ست که به نظرم باید به سازنده اش فقط گفت نابغه.

فیلمی ست که عجیب دوست اش دارم و چقدر اتفاقی دیدم اش –خدا را شکر - . فقط می توانم بگویم لحظه های زیادی در این فیلم هست که آنها را لحظه های مهمی در تاریخ هنر می دانم. همین.

درباره ی کارهایی که خیلی دوست شان دارم سختم است حرف بزنم – مگر هر چقدر زور زدم توانستم درباره ی شیاطین بنویسم ؟ -. این است که فقط معرفی ش می کنم:

همسرایان / عباس کیارستمی / 1361 / 16 دقیقه

پی نوشت :

به نظرم استاد خود را در گزارش به عنوان کسی که می تواند فیلم بلند هم بسازد اثبات می کند؛

در خانه ی دوست کجاست ژانر جدیدی را به سینمای جهان معرفی می کند؛

در مشق شب دغدغه ی یشین اش را نشان می دهد و هنرمندی خود را به در سطح اعلایی نشان می دهد؛

در کلوزآپ – تنها فیلمی از استاد که ابراهیم گلستان دوست اش دارد – داستانی واقغی را از لایه ی روانشناسانه می پردازد؛

زندگی و دیگر هیچ ادامه ای ست بر خانه ی دوست کجاست و البته ادامه ای بسیار دوست داشتنی؛

زیر درختان زیتون سه گانه ی استاد راتکمیل می کند و انصافا ً این سه گانه، از هنرمندانه ترین سه گانه هایی ست که تاریخ هنر به خود دیده؛

طعم گیلاس آبروی سینمای ایران بود و ایجاد مسیری جدید در سیاست جشنواره ها؛

باد ما را خواهد برد بهترین فیلم کیارستمی ست.

ای. بی. سی افریقا نشان داد که استاد مستند سازی را هم خیلی خوب بلد است.

ده، اتفاق سینمای جهان بود و دریچه ای نبوغ آمیز بر عالم سینما

پنج؛ چی بگم درباره ی شاهکاری که فقط باید دید

راه ها، هنر استاد را در عکاسی و تلفیق آن با سینما نشان می دهد.

نامه ها، باز هم خلاقیت و باز هم خلاقیت

یادم نیس دیگه از استاد چی دیدم امیدوارم اپرایی که قراره چند وقت دیگه اجرا کنه مثل فیلماش عالیباشه و شاهکار.

ب:

لی لی منو به یه بازی دعوت کرده که من با تاخیر زیاد توش شرکت می کنم

قراره آرزوهای محالمو بگم (من اینجوری برداشت کردم اگه بد برداشت کردم بهم بگو لی لی)

مهم ترینش اینه که وزنم 10 کیلو ازینی که هستم بیشتر بود.

دومیش اینه که این فصل یوونتوس و بارسلون و استقلال قهرمان شن.

سومی ش اینه که اینقدر عمر می کردم که همه ی کتابای خوب ادبیات جهان و همه ی فیلمای خوب سینمای جهان رو می دیدم.

چهارمیشو نمی تونم بگم

پنجمیشم همینطور

شیشمیش اینه که فردا کیارستمی بهم زنگ بزنه

چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه.

Monday, April 14, 2008

خامش منشین خدا را پیش از آنکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی

الف : حتما ً موضوع خانواده و مسایل جنسی را که در پست پیشین شروع کردم در آینده ی نزدیک ادامه خواهم داد و از نظرات تان استفاده خواهم کرد کامنت هایی هم که در این زمینه بی پاسخ گذاشته ام از بی ادبی نیست؛ حرف مفصل است و مجال بیرحمانه اندک

ب - کتاب نوشت:

مکتب لکان : روانکاوی در قرن بیست و یکم / میترا کدیور. – تهران: اطلاعات، 1381.

208 صفحه / 1000 تومان

این دومین کتابی ست که به لطف سیای عزیز در حیطه ی روانکاوی می خوانم و البته این یکی هم به سرنوشت قبلی دچار شد که هنوز صفحاتی از آن باقی مانده بسته شد و رفت توی قفسه ی کتاب هایی که امانتی اند و باید به صاحبان شان پس داده شوند. تا یادم نرفته بگویم این که پنجاه صفحه ی آخر را نخواندم فقط به این دلیل ساده بود که سیر کتاب به گونه ای کاملا ً منطقی به جایی رسیده بود که برای من با مطالعات پرکنده سخت-فهم شده بود وگرنه طرفی که از بخش های خوانده شده بستیم کفایت می کرد که این کتاب را به دوستانی که دوست شان داریم معرفی کنیم. حتما ً بخوانید به نظرم :

مکتب لکان : روانکاوی در قرن بیست و یکم / میترا کدیور. – تهران: اطلاعات، 1381.

208 صفحه / 1000 تومان

ج - فیلم نوشت:

فیلم There will be blood (خون به پا خواهد شد) یکی از فیلم هایی ست که امسال تقریبا ً به اندازه ی فیلم های No country for old men و Atonement درباره ی آن صحبت شد و انگار همین سه فیلم، فیلم های مهم آخرین اسکار بودند.

اول اینکه بازی Daniel Day-lewis آنقدر خیره کننده هست که وقتی جایزه ی بهترین بازیگر مرد را به او دادند آدم بگوید حقش بود.

دوم اینکه دیالوگ هایی که بین شخصیت ها رد و بدل می شود بسیار عالی ست و مطمئنا ً دیالوگ نویس فیلم توان زیادی برای این کار صرف کرده به ویژه دیالوگ هایی که بین شخصیت اصلی و کشیش رد و بدل می شود.

نکته ای که می خواهم بگویم این است که مشکل ِ فیلم به نظرم در نویسندگی فیلمنامه است ( معمولا ً در فیلم های حرفه ای نویسنده ی فیلمنامه و نویسنده ی دیالوگ ها یک نفر نیستند ) فیلمنامه نویس در اینجا به نظرم نیم نگاهی به روابط کشورهای پیشرفته ی صنعتی با کشور های نفتخیزی که عموما ً جهان سومی هستند - هستیم – داشته است و همین نیم نگاه کار را خراب کرده و باعث شده است موقعیت های خلاقانه ای شکل نگیرد – اوج فیلم به نظرم در برخورد های شخصیت اصلی و کشیش است که آنهم بیشتر به دیالوگ هایشان بر می گردد تا موقعیت ایجاد شده – چرا که فیلمنامه نویس سعی کرده آن نیم نگاهی را که گفتم حفظ کرده و روابط کشور های یاد شده را شبیه سازی کند؛ در حالیکه وظیفه ی هنر شبیه سازی نیست بلکه نوآوری – و البته شکوفایی ! – ست.

تجربه هم نشان داده که هر جا هنر به سمت شبیه سازی واقعیت رفته چیز دندان گیری عاید مخاطبان خود تکرده، مثال بیاورم؟ شعر های دوره ی مشروطه ی ایران، غالب فیلم های مستند، نفاشی های منظره، صدای ارگ و . . .

در هر صورت فیلمی ست که حتما ً باید دید.

There will be blood

با بازی :

Daniel Day-Lewis (Daniel Plainview)

Paul Dano (Eli Sunday)

Kevin J. O’conner(Henry)

Ciaran Hinds(Fletcher)

Dillon Freasier (H. W. Plainview)

Sydney McCallister(Mary Sunday)

David Willis(Abel Sunday)

David Warshofsky(H. M. Tilford)

Colton Woodward(William Bandy)

Sunday Collen Foy(Adult Mary)

Russell Harvard(Adult H.W.)

نویسنده و کارگزدان :

پل توماس اندرسون

158 دقیقه

Rated R

Saturday, April 12, 2008

روزی به چشم تو من بهترین بودم!

توی تاکسی راننده یک کاست میگذاردکه میبردم به دوران طفولیت و ماقبل!یکهو صدای قمیشی است که میگوید :بارون امشب توی ایوون و غیره غیره.گمانم راهنمایی بودم اولین بار که صدای قمیشی را شنیدم.اولش خوشم نمیآمد.به نظرم صدایش کمی تصنعی میآمد.بعدتر که که توی یک مصاحبه حرف زدنش را دیدم متوجه شدم اصلن تصنعی در کار نیست و بنده خدا فرم حرف زدنش این است.کمی از ته گلو با شین هایی که به جای سه نقطه شش نقطه دارند! آن موقع ها هر کسی توی کلاس طرفدار یک خواننده بود.یک عده که عشق مرام و جوانمردی و این جور چیزها بودند جواد یساری و عباس قادری و هوشمند عقیلی(مطمئن نیستم که این آخری اصلن خواننده باشد.راستش به حافظه ام که رجوع میکنم کنار دو اسم دیگر است. خودم چیزی از او نشنیده ام!)کسانی هم که در پیتی حال میکردند و عشقشان دخترهای همسایه بود شهرام شبپره و معین ولیلی فروهر و این جور چیزها گوش میدادند.بعضی ها هم بدون دلیل خاصی از گوگوش و هایده و حمیرا خوششان می آمد.البته بعضی ها هم دلایلی داشتند. من تقریبن جز این دسته بودم و عشقم خانم(به سکون م) مهستی بود.الانش هم از گوگوش خوشم نمیآید و بارها از طرف دوستان خصوصن شاه رخ و حسین متهم به بیشعوری موسیقایی شده ام!به هر حال بگذریم و بگذریم از عده ای که ادعای مذهبی بودن داشتند و کلن این امور را لهو و لعب میدانستد! اما یک عده بودند که همیشه ادعای متفاوت بودنشان میآمد وبه بقیه نگاه عاقل اندر سفیه میانداختند.اینها یا داریوش گوش میدادند یا ابی.بعضی ها هم سیاوش قمیشی و حبیب را کشف کرده بودند و با طرفدارهای دو تای دیگر کل می انداختند!داریوش و ابی مایه های سیاسی داشتند و همه متفق القول بودند که اگر برگردند ایران بی محاکمه اعدامشان میکنند.بس که لج آخوندها را در آورده اند. (نوجوان های این نسل کلن فازشان فرق کرده.آنهایی که ادعای متفاوت بودن میکنند راک گوش میدهند و عده ای که خودشان را باحال میدانند رپ و رمانتیک ها و خصوصن دختر ها، پاپ.زمان ما ترانه های خارجی کمتر بود.یک پینگ فلوید بود و کریس دی برگ .چیز دیگه ای یادم نمیآید!)حبیب فقط به خاطر لحن خاص خواندش قاطی بقیه شده بود و گرنه بعدها معلوم شد که از درپیتی هاست! اما قمیشی حال و هوای خودش را داشت.حالا بعد از این همه مدت که به ترانه ای که پخش میشود فکر میکنم کمتر میفهممش.توی فکر رای فرجام امیره!مرد با همت میدون!چرا مرد با همت میدون که توی فکر رای فرجام امیره بی سرانجام توی فکر آسمونه که بباره بلکه تو قطره بارون بتونه اشک خدا رو هم ببینه در حالی که اشکم دیگه فایده ای نداره؟!خیلی تفکر بر انگیز است.فضای ترانه آدم را میگیرد.مخصوصن کلمه امیر که القا میکند که قضیه مربوط به خیلی وقت پیش است(لابد) که قاضی ها حکم نمیدادنند و حکما و امرا رای فرجام میدادند و اینکه بارون دارد توی ایوون میبارد.اما ایوون کجا؟ واقعن مرد با همت میدون چه کرده بود که باید توی زندون منتظر رای فرجام میماند و بسیاری از این دست سوالات.حالا که فکرش را میکنم به طرفدارهای قمیشی حق میدهم که ادعای متفاوت بودن میکردند.فکر کنم با خانم مهستی عمرم را تباه کرده ام!!ولی نه.مهستی را با آن صدای زیبا و آرایش همیشه غلیظ هنوز هم دوست دارم.خونه پر از رنج سکوته وای دلم تنگه...مهستی یک چیزی را...

_آقا میدون امام حسینه.پیاده نمیشین؟!!

Tuesday, April 8, 2008

که در پای این گل بود خارها

الف : زنده باد سنت

به نظر می رسد قریب به اتفاق جوانان این مملکت که من هم یکی شان باشم از وضعیت فرهنگی موجود که در آن غوطه وریم ناراضی اند – ناراضی ایم - و یک یخش اساسی ازین فرهنگ که نگاه نارضایتمندانه به آن خیره تر است بخشی ست که مربوط به مسایل جنسی ست که در خود، مسایلی از قبیل رابطه با جنس مخالف، ازدواج، آزادی جنسی و مسایلی ازین دست را جای می دهد. بدیهی ست که هر کدام ازین عناوین بحث های زیادی را می طلبذ که من یکی پایه ی همه ی این بحث ها هستم ! البته در مقام یک شنونده ی صبور نه در مقام صاحب فکری راسخ.

خب، به نظر بدیهی می رسد که با توجه به وضعیت موجود و احساسی که نتیجه و حاصلآن است باید به سمتی حرکت کرد، به سمت مدلی دیگر، مدلی که اگر هم لزوما ً آرمانی نباشد بهتر از وضعیت حاضر باشد. می خواهم درباره ی این مدل حرف بزنم.

خیلی ها معتقدند مدل اروپایی یک مدل آرمانی – یا دست کم نزدیک به آرمانی – ست. به نظر یک جور راحتی و آسایش در این مدل هست که می تواند مسیر حرکتی هر جامعه ای را به سمت خود بکشد؛ نه می خواهم و نه می توانم که به زیرساخت های این مدل بپردازم فقط اینکه یک اصل عقلانی که در بطن مدل اروپایی و در رابطه با مخصوصا ً آزادی جنسی هست این است که آدم ها آزادند و باید به این آزادی احترام گذاشت محدودیت های این آزادی را هم البته باید لحاظ کرد مثلا ً اینکه به نظر نمی رسد اینکه س ک س با افراد زیر هجده سال جرم محسوب می شود تناقضی با این آزادی داشته باشد. اصول عقلانی مشابه دیگر هم بدین منوال به نظر می رسند. بدیهی ست ضدکارکرد(disfunction)هایی که این مدل می تواند داشته باشد و دارد باعث نمی شود که اصول محکم تری از قبیل آزادی را نفی کنیم. اینکه منظورم از صد کارکرد چیست اتفاقاتی از قبیل باروری های ناخواسته، فشارهای روحی روانی وارد بر افراد - به جهت امکان ایجاد لذت از طرف نزدیکانی که مسایل جنسی شان برای فرد مهم است برای فردی که همان امکان ایجاد لذت باعث ایجاد تنفر از وی می شود - و ضدکارکردهای دیگری که می توان مثال آورد.

( طولانی شدن جمله ها به خاطر اینه که سعی می کنم پستم زیادی طولانی و کسل کننده نشه )

این مدل، مدل آرمانی من نیست. روی کلمه ی "من" تاکید می کنم.

قبل از اینکه توضیح بدهم چرا، یک مدل دیگر را هم اشاره می کنم. مدل سنتی و کلاسیک؛ مدلی که در جامعه ی ایرانی ما قبلا تجربه شده است. ( دارم فکر می کنم به ازدواج پدر و مادرم، پدربزرگ و مادربزرگ ام، پدر ِ پدربزرگ ام و مادربزرگ پدرم و همینجور تا برسد به میمونی که آن استخوان را پرت کرد هوا و شد سفینه ای در قرن حاضر ). این مدل هم البته ضدکارکردهای خودش را داشته – هر چند که خدا وکیلی هر چی فکر می کنم نمی تونم مثال بیارم و اگه مثالی هست مربوط به زمانه ی ماست که دیگه مدل های سنتی برامون جواب نمی دن و بر می گردیم به همون ابتدای این مطلب که وضعیت ناخوشایندی هست- .

این که چرا مدل اروپایی مدل آرمانی من نیست به این خاطر است که برای من چیزهایی از قبیل خانواده، تعهد، وفاداری و این ها اهمیت فوق العاده ای دارد. خواهش می کنم سریعا متهمم نکنید به اینکه فکر می کنم در مدل اروپایی خانواده و متعلقاتش بی اهمیت است. می دانم، آنجا پایبندی به خاتنواده به مراتب جاافتاده تر از اینجاست ولی مساله این است که در زمان و مکان حاضر که ما در آن زندگی می کنیم چیز قابل دفاعی وجود ندارد چه برسد به خانواده، و البته من وقتی از خانواده صحبت می کنم منظورم دقیقا خانواده ی سنتی ست که وظایف، اختیارات، مسوولیت ها و کلا ً نقش زن و مرد و فزرزند در آن از پیش تعیین شده است. من به چنین خانواده ای اعتقاد دارم و به همین خاطر در مدلی احساس راحتی و خوشبختی خواهم کرد که در یک خانواده زندگی کنم.

اگر حوصله کرده اید و متن را تا اینجا خوانده اید می دانم حرف های زیادی برای گفتن هست که بسیاری ش در جواب حرف هایی ست که گفتم.

حرف های زیادی توی سرم وول می خورند که منسجم بیان کردن شان سخت است اما ادامه خواهم داد در پستهای بعدی.

فقط این را اضافه کنم که من meet the fockers را ندیدم همین را بگویم که ترجیح می دهم نقش رابرت دونیرو را توی زندگی م بازی کنم تا داستین هافمن را

این را هم اضافه کنم که پس پشت مدل اروپایی بحث ها و جدل های تاریخی فراوانی نهفته است یکی ش همان بحث های لیبرالیستی ای که شخصیت های شیاطن با هم می کنند؛ این را از دو جنبه گفتم یکی اینکه باز هم تاکید کنم که اگر پست قبلی این وبلاگ را نخوانده اید بدانید که من برای شیاطین (جن زدگان) داستایفسکی یقه جر می دهم ! و جنبه ی دوم هم اینکه دوستانی که خواسته بودند در باره ی متن رمان چیزهایی بنویسم که کمی دست شان بیاید در باره ی چیست عرض کنم که اصلا مقدور نیست و اگر فکر می کنید در باره ی آدم هایی ست که بحث های لیبرابیستی کمونیستی می کنند اصلا اینجوری نیست

.

ب: فیلم نوشت

فیلمی که این بار می خواهم معرفی و ستایش کنم اثر خیره کننده و مشهوری ست که سال گذشته جایزه ی بهترین فیلم جشنواره ی کن را برد؛ فیلمی که اتفاقا به بحثی که من در سطر های بالا کردم بسیار مرتبط است و در واقع یک ضدکارکرد وحشتناک از مدلی احمقانه را نشان می دهد، مدلی که ما ایرانی ها خوب می فهمیمش.

چهار ماه، سه هفته، دو روز

کارگردان : کریستین مونگیو (Cristian mungiu)

محصول 2007 رومانی

113 دقیقه

با بازی :

Anamaria Marinca (otilia)

Laura Vasiliu (Gabita)

Alex Potocean (adi)

Vlad Ivanov (Mr. Bebe)

Friday, April 4, 2008

بدون ترتیب: خدا،داستایفسکی،مولوی،هاینریش بل،ناظری

الف :

شیاطین ( جن زدگان ) / فیودور داستایقسکی / ترجمه ی سروش حبیبی

چاپ اول: بهار 1386 / انتشارات نیلوفر / 1019 صفحه / 12500 تومان

صحبت از یک شاهکار یا حتا فراشاهکار نیست؛

وقت هایی هست که این کلمات به کار نمی آیند، نه که بخواهم درباره ی بزرگی این اثر حرف بزنم ، نه، مشخصا ً می خواهم درباره ی رمانی حرف بزنم که بعید نیست بهترین رمانی باشد که پایان سال 87 معرفی کنم – اگر عمری باقی بود -

اما غصه ام می گیرد ازین که به این رمان هم مثلا ً یک پست اختصاص بدهم و تمام، بروم سراغ رمان بعدی؛

بگذارید از زاویه ی دیگری وارد شوم – اعتراف می کنم زاویه ی قبلی اشتباه بود –

زاویه ی دوم :

درجه ی بدیهی بودن حرف هایی از قبیل ِ " آفتاب از مشرق برمی خیزد " یا " جمع ِ دو عدد ِ مثبت عددی است مثبت " یا جملاتی ازین دست چقدر است ؟ به همان میزان بدیهی است که هر کس که از ادبیات لذت می برد باید این کتاب را بخواند.

اینکه مثلا بخواهم درباره ی فرم کار حرف بزنم یا شخصیت پردازی رمان یا چیزهایی ازین دست به نظرم خنده دار می رسد و البته بیشتر گستاخانه و تا حدودی هم بیهوده، نقدی هم که از کانستانتین ماچولسکی در پایان کتاب آمده بیش از آنکه به گشودن دریچه ای زیبایی شناسانه بینجامد به خودی خود زیباست و نه به عنوان نقدی بر شیاطین، کتابی را هم که رضا رضایی از ویچسلاف ایوانوف ترجمه کرده با نام ِ " آزادی و زندگی تراژیک، پژوهشی درباره ی داستایفسکی (نشر ماهی) " اگر چه کامل نخواندم اما آن هم به نظرم بیشتر کاری گستاخانه آمد و البته بیشتر بیهوده تا اینکه فتح بابی باشد دیگر.

این کار ازان دست کارهایی ست که فقط و فقط باید خواندشان و لذت برد و رنج کشید و معرفی شان کرد تا دیگران هم در رنج و در لذت شما شریک شوند نه که درباره شان بنویسی، اغراق نمی کنم از هر زاویه ای که بخواهی نگاه کنی شاهکار است تاکید می کنم از هر زاویه ای، برای من یکی که قابل تصور نیست که بتوان ایرادی بر این رمان گرفت.

باز هم دعوت تان می کنم به یزم جن زدگان.

شیاطین ( جن زدگان ) / فیودور داستایقسکی / ترجمه ی سروش حبیبی

چاپ اول: بهار 1386 / انتشارات نیلوفر / 1019 صفحه / 12500 تومان

هر وقت کتاب یا فیلمی معرفی می کنم ترسی می دود زیر پوستم که ممکن است کسی چیزی در آن ببیند که من ندیده باشم و متهم شوم به کم فهمی و تقلید طوطی وار از کسانی دیگر که به دلایلی دیگر آن اثر را ستوده اند هر چند متهم کننده جز خودم نباشم؛ اما همیشه این جور نیست وقت هایی هم هست که با خیالی آسوده اثری را به کسی معرفی می کنی و می دانی اگر طرف میخکوب نشود عاقل نیست و اگر عاقل نباشد که بر او حرجی هم نیست. معرفی کردن ِ شیاطین ( جن زدگان ) / فیودور داستایقسکی / ترجمه ی سروش حبیبی / چاپ اول: بهار 1386 / انتشارات نیلوفر / 1019 صفحه / 12500 تومان از آن دست کار هاست.

آندره ژید درباره ی این رمان می گوید این بزرگ ترین رمان تاریخ ادبیات جهان است. من که فکر نمی کنم آندره ژید دچار اغراق شده باشد.

امروز تولد آکی کوریسماکی ست، من فقط یک اپیزود ده دقیقه ای از او دیده ام توی مجموعه ی Ten minutes older: Trumpet و همان کافی بود تا ایمان بیاورم به این کارگردان؛ بعدا بازهم درباره اش خواهیم نوشت.

به شدت احساس تنهایی می کنم چیزی در حد گریه و اینا، سیا رفت.

Tuesday, April 1, 2008

آیا میدانید دروغ سیزده یکی از آیین های باستانی ما ایرانیان بوده است؟

چند سال است خصوصن در وبلاگستان، رسمی در حال شکل گرفتن است که بر طبق مشابه فرنگی که موعد آن اول اوریل است در روز سیزده فروردین و سیزده به در هر کسی در حد وسع خود خبر دروغی را پراکنده کرده و همان روز و یا چند روز بعدش تکذبیه میدهد که بی خیال دروغ سیزده بود.نمیدانم دقیقن این رسم از کجا پس افتاده ولی بنده شخصن چند بار در حالی که در وبلاگستان در حال گشت زنی بودم به شکل نامردانه ای غافلگیر شده با دهانی باز کل پست را میخواندم و آخر الامر بور میشدم و این شد تمامی اخبار و پست های امروز را مارک از رید کرده و خیال خویشتن راحت نمودم!به هر حال هدف از این پست بررسی و ریشه یابی و پیگیری این رسم در میان کتب تاریخی و سخنان پیشینیان با تکیه بر تاریخ قبل از اسلام و با محوریت دوره هخامنشیان و ساسانیان،نیست !بلکه گوشزد کردن این نکته است که اگر در جواب عنوان پست فرموده اید آری که سخت در اشتباهید و اگر گفته اید خیر دلیلش مشخصن این است که خوب لابد دروغ سیزده یکی از آیین های باستانی ما ایرانیان نیست و مربوط به همین چند وقت اخیر است!به هر حال بنده به لوس بودن خویشتن معترفم لازم به یادآوری هم نیست!سیزده به در هم خوش بگذرد که خوشیم به خوشیتان:)