Showing posts with label 1975. Show all posts
Showing posts with label 1975. Show all posts

Tuesday, September 21, 2010

گذشته يه زخم پير و كهنه س خوب نميشه

وقت هايي كه شاه رخ هستم و نه هيچ كس ديگر، وقت هايي است كه خودم را دوست ندارم، دستم به هيچ كتابي نمي رود و عصر ها كه مي خوابم وقتي بيدار مي شوم دنبال هفت تيري چيزي مي گردم مغزم را بپكانم، سبيل مي گذارم و صبح ها بدون صبحانه مي روم سر كار و شب ها خودم را خيس مي كنم؛ دنبال بهانه مي گردم همه اش را بندازم گردن تاريخ و جغرافيا و خودم را راحت كنم كه اگر در تاريخي ديگر و جغرافيايي ديگر بودم وضع اين جوري نبود اما راحت نمي شوم. هنوز آنقدر از فاجعه دور نشده ام كه دستم را سايه بان چشم هايم كنم بگويم آنجا را مي بيني؟ آن دوردست را مي گويم؛ بعد شروع كنم تعريف كردن؛ نه؛ هنوز آنقدر دور نشده ام؛ صدا به صدا مي رسد هنوز؛ هنوز سگ ها بو مي كشند؛ عادت ندارم به بچگي هام فكر كنم؛ گاهي كه گوشه اي سياه و سفيد از آن بيرون مي زند حالم بد مي شود؛ شايد به همين خاطر است دوست ندارم توي هيچ عكس يا فيلمي باشم ترجيح مي دهم هميشه دوربين دست خودم باشد. تصوير مادري كه بچه هايش با سرهاي تراشيده نشسته اند در سكوت و روي گونه هايش اشك سر مي خورد و بيرون كمي آن طرف تر جنگ است و بمباران، ديوانه ام مي كند. مخصوصا كه صدايي از سر بيم و ياس و اميد بيايد روي تصوير كه تقدير در پي مان بود چون ديوانه اي تيغ در دست. انگار نشسته باشم توي مطب روانكاو و بخواهم از كودكي هايم هر چه گرگ و روباه و بمب و توپ و تانك و قورباغه و كتيرا و توپ پرتاب كن و . . . توي ذهنم هست بكشم بيرون؛ نمي خواهم اين كار را بكنم، تن به روانكاوي نمي دهم. بچه كه بودم رضا مي گفت بگو ب ب ب ب ب برو مي گفتم ب ب ب ب ب برو مي گفت حالا بگو ب ب ب ب ب بيا مي گفتم ب ب ب ب ب بيا مي گفت نگو رضا بگو ر ر ر ر ر رضا مي گفتم ر ر ر ر ر رضا و اين داستان آنقدر ادامه پيدا كرد كه كار به كتك و كنك كاري رضا كشيد من لكنت گرفته بودم. يادم نيست چقدر طول كشيد تا خوب شدم اما تا مدت ها به سختي حرف مي زدم.

آنهايي كه آينه را ديده اند مي دانند دارم راجع به چي حرف مي زنم.

آينه (The Mirror)

محصول 1975 شوروي

كارگردان: آندري تاركوفسكي

نويسندگان: الكساندر ميشارين، آندري تاركوفسكي

بازيگران: مارگاريتا تره خوا (ناتاليا- ماروشيا- مادر)، اولگ يانكوفسكي (پدر)، فيليپ يانكوفسكي (5 سالگي آلكسي)، ايگنات داليتسف (12 سالگي آلكسي، ايگنات)› اينوكنتي اسموكتونوفسكي (صداي الكسي)، آرسني تاركوفسكي (صداي پدر) و . . . .

108 دقيقه، رنگي و سياه و سفيد

حال كسيو دارم كه از كابوس بيدار شده، مي دونه دوباره بخوابه كابوس مي بينه، چقد مي تونه نخوابه؟ چقد مي تونه دووم بياره؟

مرتبط با اين پست در اين وبلاگ:

+ حال من بي تو

Sunday, February 21, 2010

آبروي برباد رفته ي حسين شريعتمداري

عنوان كامل اين پست :

" دارم روزي را مي بينم كه يكي حسين شريعتمداري را دعوت مي كند براي مصاحبه بعد هفت تيرش را در مي آورد مغزش را كف اتاق پخش مي كند مثل وقتي كه آن شير حلال خورده مغز خانم كارمودي را پخش فروشگاه مه گرفته كرد؛ مثل وقتي كه كاترينا بلوم توتگس را آبكش كرد. "

الف:

معمولا اقتباس هاي خوب از رمان هاي بزرگ كم اند و اقتباس هاي موفق از رمان هاي كمتر خوانده شده و كمتر ارزشمند صورت گرفته است و برعكس؛ يكي از دلايلش اين مي تواند باشد كه ظرفيت هاي سينما و ادبيات با هم فرق دارد و معمولا كمتر سينماگري و كمتر نويسنده اي هست كه ظرفيت هاي طرف ِ ديگر را كامل درك كند – اين جاست كه نقش مهم منتقد آشكار مي شود –. شلندورف اقتباسي دارد از طبل حلبي كه پيشتر در مورد آن صحبت كرديم با هم؛ فيلم خيلي خوبي بود و خيلي بيجاست اگر بخواهيم آن را مثلا با رماني كه از آن اقتباس شده است مقايسه كنيم – مي شود قد كسي را با وزن كسي ديگر مقايسه كرد؟ - با اين حال مي توان لذت ها را با هم مقايسه كرد؛ شخصا در طول روزهايي كه طبل حلبي را مي خواندم بسيار لذت عميقي بردم وقتي هم فيلم شلندورف را ديدم چند ساعتي لذت بردم اما اولي عميق تر بود.

ب:

گويا جناب حسن نقره چي " آبروي از دست رفته كاترينا بلوم " - هاينريش بل- را ترجمه كرده قبلا؛ ترجمه اش جوري بوده كه سياوش تنها خاطره اي كه از رمان دارد يك ترجمه ي افتضاح است. بنده هم قبلا ترجمه ي بسيار مفتضحي از رمان "بر گام خرچنگ" – گونتر گراس – را از ايشان خوانده بودم كه هم مايه تاسف بود هم اسباب خنده! -

ج:

اينها را گفتم كه بگويم من كه آبروي از دست رفته كاترينا بلوم را نخوانده ام سيا هم كه تكليفش مشخص است كساني كه خوانده اند بيشتر همكاري كنند در اين پست.

د:

تجربه ديدن ِ اين فيلم مثل تجربه ديدن بازي بايرن مونيخ-شالكه است براي طرفداران فوتبال؛ (نيازي به توضيح هست؟!) بالاخره لحظه هاي خوبي هم خلق مي شود در طول فيلم اما بيشتر به درد آموزش فوتبال مي خورد تا لذت بردن! با اين حال من با آن صحنه اي از فيلم كه كاتريتا متوجه شد چقدر بنزين مصرف كرده توي اين سال ها بي آنكه دانسته باشد دوست داشتم زار بزنم.

آبروي از دست رفته كاترينا بلوم: با عنوان ِ اصلي :

Die verlorene Ehre der Katharina Blum oder: Wie Gewalt entstehen und wohin sie führen kann :

كه به اين اسم هم مي شناسنش : Die verlorene Ehre der Katharina Blum

همينطور به اين اسم: The Lost Honor of Katharina Blum

همينطور اين يكي: The Lost Honor of Katharina Blum, or How Violence Develops and Where It Can Lead

نهايتا اين اسم هم مال همين فيلمه : The Lost Honour of Katharina Blum

محصول 1975 آلمان غربي

كارگردانان: فولكر شلندورف، مارگارت فون تروتا (نمي دونم موقع ساخت فيلم زن و شوهر بودن يا بعدا شدن يا قبلا شده بودن؛ كسي مي دونه؟)

نويسنده: فولكر شلندورف بر اساس رماني از هاينريش بل

بازيگران: آنجلا وينكلر (كاترينا بلوم)، ماريو آدورف (كميسر بايزمن)، ديتر لازر (توتگس)

106 دقيقه رنگي

از شلندورف در روسپيگري:

+ طبل حلبي

Saturday, February 13, 2010

به من گفت اژدها وجود ندارد ومرا به كنام اژدها برد

عادت ندارم فيلمي را كه قبلا ديده ام دوباره ببينم - به همين خاطر هم هست كه پيش خودم فيلم نگه نمي دارم – مگر در موارد خيلي خاص كه يكي از اين موارد خيلي خاص فيلم پرواز بر فراز آشيانه فاخته (ديوانه از قفس پريد) است؛ فيلمي كه ارزش چندين و چند بار ديدن را دارد؛ فيلمي كه به راحتي مي تواند يكي از بهترين فيلم هاي عمر آدم باشد؛ از جهات فراوان اين فيلم را دوست دارم؛ اول بازي استثنايي و خيره كننده ي جك نيكلسون در نقش مك مورفي؛ دوم بازي استثنايي و خيره كننده ي لوييز فلچر در نقش پرستار راچد؛ سوم بازي هاي درخشان همه ي بازيگر هاي ديگر حتا برد دوريف (بيلي بيبت) كه اولين بازي اش را در اين فيلم انجام داده؛ چهارم كارگرداني فيلم كه با تكرار نماهاي بسته حس عميق زنداني بودن را در آدم ايجاد مي كند؛ پتجم به خاطر فيلمنامه ي درخشان فيلم كه چقدر عالي در سطوح مختلف روايت مي شود و همين سطوح ِ مختلف ِ روايت است كه كار را تاويل پذير و زيباتر هم مي كند؛ تصور كنيد در يك سطح روايت ِ يك عده بيمار رواني است كه با ورود بيمار جديد برايشان اتفاقاتي پيش مي ايد. در سطح بعدي نقدي است ير روش هاي احمقانه ي روانپزشكي در درمان ِ بيماري هاي رواني و از آن مهم تر نقدي بر فرهنگ ِ بيماري هاي رواني و تعريف ِ آن؛ در سطح ِ ديگر روايتي است از نشان دادن جوامع ديكتاتور امروزي كه به دلايلي مجبورند وانمود كنند دمكراتيك اند و مجبورند عليرغم ميلشان – كه انتصابات است - انتخابات برگزار كنند اما ديكتاتوري شان را به بدترين شكل ممكن اجرا مي كنند؛ در سطحي ديگر با تصويري از انديشه هاي فوكو در باب قدرت، تيمارستان و سازو كار ايجاد چنين تهادهايي مواجهيم كه بسيار جاي تامل دارد. علاوه بر تاويل پذيري، دقت كنيد به ريزه كاري هاي فيلمنامه؛ مثلا سكانسي كه مك مورفي و دوستانش آن ماهي بزرگ را كه شكار كرده اند نشان مي دهد پاسخي است به سكانسي كه مك مورفي توي دفتر روانپزشك به عكس ِ دكتر با ماهي بزرگش در دست خيره شده است. يا سكانس معرفي اعضاي تيمارستان به مسوول اسكله كه در معرفي دوستانش – كساني كه به خاطر بيماري رواني در تيمارستان رواني اند – آنها را اعضاي انستبتوي بيماري هاي ذهني معرفي مي كند و تك تك نام مي برد: دكتر چزويك، دكتر هاردينگ . . . و اينجاست كه علاوه بر لبخندي كه بر لب هاي مخاطب مي نشيند تصور و برداشتش هم از بيماري رواني و سلامت رواني شايد تغيير مي كند و بسيار نكته هاي ظريف ديگر كه در خوصله ي اين مطلب نيست.

به هر حال دعوت تان مي كنم به ضيافت ديدن فيلمي كه پس از 41 سال پنج اسكار اصلي (بهترين فيلم، بهترين كارگردان، بهترين فيلمنامه، بهترين بازيگر مرد و بهترين بازيگر زن) را درو كرد:

One Flew Over the Cuckoo's Nest: پرواز بر فراز آشيانه فاخته (ديوانه از قفس پريد)

محصول 1975 آمريكا

كارگردان: ميلوش فورمن

نويسندگان: لورنس هابن، بو گلدمن بر اساس رماني از كن كيسي

133 دقيقه رنگي

عنوان پست جمله اي است از كن كيسي نويسنده رماني كه فيلمنامه ي اين فيلم از آن اقتباس شد