چه وقت هايي خودمان را مستحق رنج مي دانيم؟ چه وقت هايي در رنج كشيدن پيشقدم مي شويم؟ يك وجه آن همان است كه در دونيا بودن به آن اشاره كردم؛ در واقع براي جلوگيري از رنجي بزرگ تر تن به رنجي كوچك تر مي دهيم و اين در خود لذتي دارد كه آن را تحمل پذير و البته فزيبنده مي كند؛ ويژگي اين گونه تحمل رنج زود رس بودن ِ لذت ِ آن است يا به زبان ديگر براي دقع رنجي قريب الوقوع بدان متوسل مي شويم اما گونه ديگري از رنج هم هست كه آن را آزادانه تر و به اميد لذتي ديرياب تر و عميق تر تحمل مي كنيم؛ بديهي است كه چنين رنجي دردناك تر و اميد به لذت ِ پس از آن عميق تر است؛ براي انجام ِ چنين ريسكي بايد توهمي توانا داشت آن قدر توانا كه در يكي از عالي ترين تعيناتش بتواني مثلا قطاري را پيش چشم ِ ديگران بايستاني با چشمانت و در وجوهي ديگر مثلا يك ماه تشنگي و گشنگي بر خود روا داري و . . . . از همين روست كه چنين "بر خود رنج رواداري" اي بين عرفا و زاهدين بيشتر است.
ميكلاي (در بعضي نسخه ها نيكلاي) آخرين شخصيتي است كه مي خواهم در موردش حرف بزنم – لبزياتنيكف بودن را به خودتان وامي گذارم – ؛ ميكلاي كارگر ساختماني است كه قتل در آن رخ مي دهد؛ وقتي به قتل ِ نكرده اش اعتراف مي كند من يكي گيج و حيران شدم كه چه اتفاقي دارد مي افتد؛ اول فكر كردم اين نقشه ي پارفيري پتروويچ است، شايد هم كار خود راسكلنيكف باشد اما بعيد به نظر مي رسد چرا كه ما لحظه به لحظه با راسكلنيكفيم و از ريز ِ كارهايش خبر داريم دليلي ندارد داستايفسكي ما را اينجوري گول بزند؛ مگر اينكه راوي داستان دروغگو بوده باشد – اين ايده ي راوي دروغگو را بعدها هموطن داستايفسكي، ولاديمير ناباكف در پنين اجرا كرد – براي اينكه بدانيم چرا ميكلاي به قتل ِ آلينا ايوانونا و خواهرش ليزاوتا اعتراف كرد برگرديد به پاراگراف نخست.
از ميان شخصيت هاي جنايت و مكافات پارفيري پترويچ را بيشتر از همه دوست دارم – الآن كه بيشتر فكر مي كنم تنها شخصيتي كه دوست دارم همين يكي است – پارفيري با هوش سرشار و اطلاعات روانشناسانه اش بد جور حال راسكلنيكف را مي گيرد؛ هر چقدر راسكلنيكف خود را باهوش مي داند و هست پارفيري از او باهوش تر است، هرچقدر راسكلنيكف در عقايدش متزلزل است پارفيري محكم و مستدل سر ِ باورهايش ايستاده است. هر كارگرداني كه بخواهد پس از اين جنايت ومكافات را فيلم كند از او مي خواهم نقش پارفيري پترويچ را به من بدهد. ممنون
ليزاوتا از يك طرف ابزاري است براي معرفي آلينا به عنوان مقتول اصلي كه همانطور كه در پست ِ آلينا ايوانونا گفتم قيافه ي نسبتا دوست داشتني اش در كننراست با قيافه ي زشت ِ آلينا قرار مي گيرد و از طرفي ابزاري است براي اينكه نتوانيم با هيچ فلسفه اي قتل را توجيه كنيم؛ اگر آلينا نزول خور است ايزاوتا نيست اگر آلينا بدرفتار و بد اخلاق است ليزاوتا نيست اگر آلينا ظالم است ليزاوتا مظلوم است؛ اگر ليزاوتا كشته نمي شد بعضي فلسفه ها كارشان براي توجيه جنايت راسكلنيكف راحت بود اما داستايفسكي با ورود ليزاوتا به داستان دهان ِ آنها را گل مي گيرد.