شخصا آدمي نيستم كه علاقه اي به جمع كردن چيزي داشته باشم؛ پيش خودم فيلم نگه نمي دارم؛ كتابخانه ام را هم مي خواهم بفروشم؛ مجله هايي هم كه پيشم مانده شايد بدهمشان به زكريا كه دوست دارد همه چيز را آرشيو كند! بعدها هم اگر آدم معروفي شدم و خواستند زندگي نامه ام را بنويسند بگذار بنويسند خانه اش را كه بررسي كردند هيچ چيز پيدا نكردند جز وسايل آشپزخانه و لوازم اوليه زندگي؛ جسدش را هم بعد از چند روز كه بوي گند آن همسايه ها راعاصي كرده بود توي اتاق خوابش پيدا كردند؛ پزشكي قانوني مشغول بررسي است كه خودكشي كرده يا كشته شده است؛ اگر هم توي مملكتي زندگي مي كردم كه هر از گاهي "تراش مداداي رابرت گراند و فندك اسقاطي جان كندي و كاغذ لي لي پوت ماركو پولو و فتق بند پدر سلطان حسين و هسته خرماهاي سعد وقاص و استكان نعلبكي الاتروش" را به حراج مي گذاشتند هيچ وقت چيزي نمي خريدم؛ توي مملكت خودمان هم اگر حراجيي راه بيافتد كه "زين فرسوده ي رخش رستم و كفشاي چنگيز و خنجر اسكندر و چركنويس غزلاي حافظ و مهر بارون شسته ي مولانا و صورت قرصاي شيخ ابو سعيد و شب كلاه تاجر همسايه ي عطار نيشابوري و تسبيح گسسته ي عين القضات و قرصاي سردرد ابوعلي سينا" را بفروشند باز هم علاقه اي به داشتن چنين چيزهايي ندارم؛ فقط يك چيز هست كه دوست دارم داشته باشمش و آن هم تبر ِ خانه ي سرايدار ِ راسكلنيكف است كه با آن قتل آلينا ايوانونا و ليزاوتا انجام شد؛ همين
وقتي برونو يك نفر را كشته بود و حالا آمده بود توي متل آنجور رعشه گرفته بود و دستانش مي لرزيد و به خودكشي يا اعتراف فكر مي كرد با خودم گفتم اينها كه همان حالت هاي بعد از جنايت ِ راسكلنيكف است؛
وقتي برونو داشت مردد ميان عملي كردن يا نكردن تصميمش – جنايت - با ماشين دنبال سوژه اش مي رفت و يك اتوبوس از جلوي او پيچيد كه بزرگ روي آن نوشته بود "روياهايتان را عملي كنيد" با خودم گفتم اين معادل همان صحنه اي است كه راسكلنيكف قبل از قتل داخل غذاخوري نشسته است و حرف هاي آدم هاي ميزِ آن طرف تر را گوش مي دهد كه راجع به توجيه كشتن زن ِ نزول خوار حرف مي زدند. انگار برونو – راسكلنيكف – فقط ابزاري است در دست تقدير
وقتي برونو داشت با خانواده اش درباره اينكه هدف وسيله را توجيه مي كند يا نه حرف مي زد به خودم گفتم اين معادل ديالوگ راسكلنيكف است با پارفيري پترويچ در اولين برخوردشان
وقتي سيا نصف شب اسمس زد كه منظورش تبر راسكلنيكفه از شوق تا ساعت ها خوابم نبرد؛ به ديوار نگاه مي كردم و از لذت درك هنري مشعوف بودم
مطمئنا يكي از فيلم هاي برتر دهه اخير كه متاسفانه در هيچ فهرستي نديم از آن ياد شده باشد فيلمي است ار كارگردان يوناني تبار فرانسوي كوستا-گاوراس با عنوان اصلي Le Couperet كه آن را به خاطر عنوان انگليسي و بين المللي آن The Axترجمه كرده اند "تبر"؛
اينكه به صورت اتفاقي Le Couperetاز فرانسه به نگليسي شده The Ax و The Ax هم از انگليسي به فارسي شده تبر اتفاق مباركي است؛ نديدم جايي كسي به اين موضوع اشاره كرده باشد كه اين همان تبر راسكلنيكف است جز همين حرف اضافه ي The پيش از Ax كه دارد چشمك مي زند به همه ي كساني كه جنايت و مكافات را خوانده اند.
Le Couperet: تبر (The Ax)
محصول 2005 بلژيك، فرانسه، اسپانيا
نويسنده و كارگردان: كوستا گاوراس بر اساس رماني از دونلد. اي. وستليك
چه وقت هايي خودمان را مستحق رنج مي دانيم؟ چه وقت هايي در رنج كشيدن پيشقدم مي شويم؟ يك وجه آن همان است كه در دونيا بودن به آن اشاره كردم؛ در واقع براي جلوگيري از رنجي بزرگ تر تن به رنجي كوچك تر مي دهيم و اين در خود لذتي دارد كه آن را تحمل پذير و البته فزيبنده مي كند؛ ويژگي اين گونه تحمل رنج زود رس بودن ِ لذت ِ آن است يا به زبان ديگر براي دقع رنجي قريب الوقوع بدان متوسل مي شويم اما گونه ديگري از رنج هم هست كه آن را آزادانه تر و به اميد لذتي ديرياب تر و عميق تر تحمل مي كنيم؛ بديهي است كه چنين رنجي دردناك تر و اميد به لذت ِ پس از آن عميق تر است؛ براي انجام ِ چنين ريسكي بايد توهمي توانا داشت آن قدر توانا كه در يكي از عالي ترين تعيناتش بتواني مثلا قطاري را پيش چشم ِ ديگران بايستاني با چشمانت و در وجوهي ديگر مثلا يك ماه تشنگي و گشنگي بر خود روا داري و . . . . از همين روست كه چنين "بر خود رنج رواداري" اي بين عرفا و زاهدين بيشتر است.
ميكلاي (در بعضي نسخه ها نيكلاي) آخرين شخصيتي است كه مي خواهم در موردش حرف بزنم – لبزياتنيكف بودن را به خودتان وامي گذارم – ؛ ميكلاي كارگر ساختماني است كه قتل در آن رخ مي دهد؛ وقتي به قتل ِ نكرده اش اعتراف مي كند من يكي گيج و حيران شدم كه چه اتفاقي دارد مي افتد؛ اول فكر كردم اين نقشه ي پارفيري پتروويچ است، شايد هم كار خود راسكلنيكف باشد اما بعيد به نظر مي رسد چرا كه ما لحظه به لحظه با راسكلنيكفيم و از ريز ِ كارهايش خبر داريم دليلي ندارد داستايفسكي ما را اينجوري گول بزند؛ مگر اينكه راوي داستان دروغگو بوده باشد – اين ايده ي راوي دروغگو را بعدها هموطن داستايفسكي، ولاديمير ناباكف در پنين اجرا كرد – براي اينكه بدانيم چرا ميكلاي به قتل ِ آلينا ايوانونا و خواهرش ليزاوتا اعتراف كرد برگرديد به پاراگراف نخست.