Thursday, May 7, 2009

کراچی - گلاسکو

هفتاد هشتاد سال پیش بود که توی هند زندگی می کردیم، درگیری های هندوها و مسلمونا که شدت گرفت دیگه اونجا قابل سکونت نبود ما با کسی مشکلی نداشتیم اما بقیه با ما مشکل داشتن؛ خشونت ها که زیاد شد کوچمون دادن پاکستان، گفتن برین اونجا که از هم دور باشین، دور شدیم اما اونا ولکن قضیه نبودن خونه هامونو آتیش می زدن، مغازه هامونو غارت می کردن، بچه هامونو می دزدیدن، زنامونو اذیت می کردن؛ انگار خلاصی ازین کابوس ممکن نبود، باید هزاران کیلومتر دور می شدیم راه افتادیم از پاکستان به سمت اسکاتلند؛ حالا سال هاست اینجا زندگی می کنیم، قوم و خویشامونو همونجا جا گذاشتیم اما زبونمونو که نمی تونستیم، پوستمونو که نمی تونستیم، فرهنگمونو تا جایی که جا داشت جا گذاشتیم اما نمی شد همه چی رو که جا گذاشت، خودمونو که نمی تونستیم جا بذاریم؛ حالا اون کابوس رنگ عوض کرده اما هنوز هست؛ کابوس ها همیشه هستن لعنتیا، نمی شه از شرشون خلاص شد.

می پرسین چه کابوسی؟ بهتون می گم:

توی گلاسکوی اسکاتلند والدین کازم خان، جازمین دختر خاله ش رو براش در نظر گرفتن که باهاش ازدواج کنه؛ کازم اما عاشق معلم موسیقی خواهر کوچیک ترش شده؛ دختری سفید پوست، ایرلندی و کاتولیک.

سنت ها، مذهب و شرایط جامعه کابوس جدیدیه که براشون اتفاق می افته، کازم نه می خواد خونواده ش رو از دست بده نه دختر ایرلندی، روژین رو، روژین نه می خواد کارش رو از دست بده نه کازم رو، کشیش منطقه می خواد بچه های کاتولیکشون رو کسی درس بده که به اصول مذهبی پایبنده و روژین نیست، والدین کازم می خوان بچه شون همونجوری خوشبخت باشه که اونا می خوان این کابوس جدید کم از کابوس زمانی نیس که هندو ها و مسلمونا به جون هم افتاده بودن.

Ae Fond Kiss

محصول 2004 انگستان، بلژیک، آلمان، ایتالیا، اسپانیا (Bianca film)

کارگردان: کن لوچ

نویسنده: پل لاورتی

104 دقیقه، رنگی

البته فیلم دوتا نقطه ضعف داره به نظرم یکی توی تدوینش باید بعضی صحنه های اروتیک کوتاه تر می بود، یکی هم پایان بندی فیلم می بایست تلخ می بود نه اینجوری؛

Tuesday, May 5, 2009

من و زهرا موثق و مجید اسلامی و کن لوچ و آقای صدر

تصور کنید به شما بگویند یک اپیزود سه دقیقه ای درباره ی سینما بسازید و شما چیزی بسازید و در آن نشان بدهید سینما را دوست دارید اما فوتبال را بیشتر از آن! کاری که کن لوچ در اپیزود سه دقیقه ای اش به مناسبت شصتمین کن کرد.

این کار را جسورانه و خلاقانه دیدم؛ از این بشر خوشم آمده؛ امسال هم که توی کن با فیلمی درباره ی اریک کانتونا یکی از بخت های نخل طلاست

فیلم To each his cinema که به مناسبت شصتمین سال برگزاری کن درست شد فیلم جذابی ست که باید دید. کلی فیلمساز هر کدام یک کار سه دقیقه ای می سازند که همانجور که از عنوان فیلم پیداست هر کدام به نوعی، نوع سینمای خودشان را نشان میدهند. بخواهم در مورد هر کدام دو خط هم بنویسم می شود مطلبی که قابل خواندن نیست از فرط طولانی بودن؛ فیلم را باید ببینید فقط یک اشاره ی کوتاه به چند تا از اپیزودها می کنم و باقی را به خودتان، خودتان را به خدا و خدا را به آشمان های لاابالی و برهوت واگذار می کنم.

شاهکارشان به نظرم کار آنگلوپولوس بود؛ سه دقیقه ای که ساعت ها قبل وبعدش را هم انگار ساخته باشد و می دانی که نساخته و می دانی که هست؛ من این را یک فیلم سپید می دانم – یادتون باشه این اصطلاح از منه بعدا که باب شد صاحب زیاد پیدا می کنه ! - نمی دونم چی بگم، حس عمیقی که در آن سه دقیقه هست را فقط از آنگلوپولوس می توان انتظار داشت.

اپیزود بیل آگوست هم فوق العاده بود به نظرم و بعید می دانم به این زودیا از ذهنم پاک شه؛ اپیزود کیارستمی فرم تازه و اجرای خلاقه ای داشت که تحسین برانگیز بود؛ از اپیزود یوسف شاهین بدم آمد، حس می کنم آدم عقده ای ای است؛ اپیزود چن کایگه هم عالی بود و خوشمان آمد کلی؛ کوریسماکی هم خوب بود؛ فون تریه با مزه بود؛ وندرس وندرس نبود؛ ژانگ ییمو اما ژانگ ییمو بود.

جین کمپیون، الیویر اسایاس، مایکل چیمینو، برادران کوئن، دیوید کراننبرگ، برادران داردن، مانوئل دو الیویرا، ریموند دیپاردون، آتوم آگویان، آموس جیتایی، هائو شیائو شین، آلخاندرو گونزالس ایناریتو، تاکشی کیتانو، آندری کونچالوفسکی، کلود للوش، نانی مورتی، رومن پولانسکی، رائول رویز، والتر سالس، الیا سلیمان، سای مینگ لیانگ، گاس ون سنت و وونگ کار وای بقیه ی کسایی بودن که اپیزود ساخته بودن.

توی نسخه ای که من دیدم لینچ نبود اما توی یه نسخه ی خاص ازین فیلم گویا هست و من دوست دارم ببینم.

Chacun son cinéma ou Ce petit coup au coeur quand la lumière s'éteint et que le film commence

با عنوان کوتاه تر Chacun son cinema (To Each His Own Cinema)

محصول 2007 فرانسه

Wednesday, April 29, 2009

نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد

ج:

نمی خواهم پلاکارد بگیرم دستم شعار بدهم که من یک آدم جهان وطنم و هر فاجعه ای هر جای دنیا آزارم می دهد، اینکه خیلی وقت ها از کنار خیلی فاجعه ها رد می شوم و هیچ کاری نمی کنم موضوعی است که بیشتر به رفتار آدم بستگی دارد و توانایی هایش و اینکه آدم غصه ی کسانی را بخورد که گاهی، هزاران کیلومتر دورتر از ما، دارند با مشکلاتشان دست و پنجه نرم می کنند یک موضوع دیگر؛

حالا وقتی یک هنرمند درباره ی موضوع و مساله ای فیلم می سازد که زمانا و مکانا سال ها و کیلومتر ها از او فاصله دارد این برای من قابل ستایش است، کاری که کن لوچ در اپیزود سوم ار فیلم بلیت ها می کند؛

خانواده ای از آوارگان آلبانیایی که داخل قطاری هستند به سمت رم در حرکت اند، پدرشان انجا منتظرشان است و زندگی شان چیزی بیشتر از یک فاجعه است، جلوتر معلوم می شود بلیتی را دزدیده اند از یک نوجوان اسکاتلندی که دارد با دوست های همسن و سال اش می رود بازی سلتیک - رم را در لیگ قهرمانان اروپا ببینند؛ در کنار هم قرار دادن این دو موقعیت کنتراست تکان دهنده ای ایجاد می کند که اشک من یکی را درآورد. زنده باد کن لوچ

ب:

اپیزود دوم فیلم کار کیارستمی ست که البته طرح ساخت کل فیلم هم از خود او بوده است؛ کاری به شدت متفاوت از سایر کارهای او از نظر فرم و اجرا و البته به شدت هوشمندانه که جز این هم از او انتظار نیست. زنی در آستانه ی پیری که می رود در مراسم یادبود شوهرش باشد و مشخصا قبلا منزلت اجتماعی اقتصادی بالایی داشته و این را هم به خاطر موقعیت شوهرش که سرهنگ بوده داشته و حالا دیگر ندارد و نمی خواهد این موقعیت جدید را بپذیرد؛ حالا اخلاق و رفتار این زن در برخورد با پسری در آستانه ی جوانی که ملازم اوست و قرار است در این سفر کمک کار او باشد کنتراستی از نوع دیگر می آفریند که دیدنی ست. زنده باد کیارستمی

الف:

اپیزود اول فیلم را ارمانو اولمی ساخته، پروفسوری نسبتا پیر دارد عشق را تجربه می کند و در این بین دارد توی همان قطاری که جلوتر آدم های کن لوچ و کیارستمی هم هستند نامه ای می نویسد برای زن جوانی که معلوم است این چند روز علاوه بر همکار، ملازم او هم بوده است و البته این نامه باید به اقتضای سن و سال اش هم باشد؛ در حین نوشتن این نامه بین آدم هایی توی قطار – خانواده ای آلبانیایی – و نظامیانی که توی قطار حس ناامنی را به مسافران قطار و مخاطبان فیلم القا می کنند کنتاکت و کنتراستی دیگر ایجاد می شود.

د:

کن لوچ را به خاطر نگاه انسانی اش دوست دارم. به خاطر کاری که می کند نه کاری که نمی کند – این روزها خیلی از تبانی نکردن تیم فولاد قدردانی می شود کاری که اگر صورت می گرفت باید جریمه می شد و حالا که نگرفته روال طبیعی بوده تبدیل شده است به کاری که اگر صورت می گرفت طبیعی می بود و حالا که صورت نگرفته ستایش برانگیز –

Tickets (بلیت ها)

محصول 2005 ایتالیا، انگلستان

کارگردانان: عباس کیارستمی، کن لوچ، ارمانو اولمی

نویسندگان: عباس کیارستمی، پل لاورتی، ارمانو اولمی

109 دقیقه، رنگی

+ مطلب دبورا یانگ (وریته) درباره این فیلم

+ لینک دانلود فایل تورنت فیلم

Monday, April 27, 2009

اگر عالمی منکر ما شود –غمی نیست ما را که ما را تویی

پارسال پیرارسال بود که توی مجله ی فیلم درباره ی فیلمی از یک کارگردان سوئدی مطلبی خواندم و بعد که فیلم را دیدم آن فیلم شد یکی از ماندگارترین فیلم هایی که دیده بودم توی عمرم؛ DU LEVANDE (شما زنده ها) اثر روی اندرشون؛ این فیلم، فیلم آخری بود که این کارگردان ساخته بود و دوست داشتم از کارهای قبلی ش هم چیزی ببینم؛ فیلم آوازهایی از طبقه ی دوم فیلم دیگری ست که اندرشون ساخته و من ایمان آوردم که این کارگردان یکی از بزرگان عالم سینماست؛

اگر سری به IMDb بزنید می بینید که درباره ی فیلم نوشته شده که "فیلم با الهام از شعری از شاعر پرویی سزار والِخو، داستانی ست درباره ی نیاز ما به عشق، درباره ی سردرگمی های ما، موقعیت های ما و آسیب پذیری ما؛ داستانی با کارکترهای زیاد که یکی از آنها پدری است با معشوقه اش، زنش، پسرش، و دوست دخترش؛ فیلمی درباره ی دروغ های بزرگ، محدودیت ها و تعلق خاطر ابدی انسان به اینکه کسی با او باشد و او را تایید کند."

مثل Du levande اینجا هم با روایتی سرراست یا داستانی که بتوان تعریف کرد مواجه نیستیم؛ این البته به شدت متمایز است از آن آثار بی روایت ِ به قول اروپایی ها arty-farty که به قصد جشنواره ای و جایزه ای و یک مشت آدم ادا و اصولی ساخته می شوند. زبانم لال دارم این فیلم را با چی مقایسه می کنم.

سه تا نکته: اول اینکه این دوربین ثابت و این نماهای طولانی را به شدت دوست دارم؛ فوق العاده تاثیرگذارند. و البته باید دقت هم کرد که بزرگانی چون ازو و آنگلوپولوس (اینکه از تارکوفسکی نام نبردم به خاطر ضعف آشنایی بنده است با ایشان، پوزش) هستند که با دوربین ثابت و نماهای طولانی شاهکار می سازند وگرنه مشخصا کار هر کسی نیست؛

دوم آن کابوسی که کل فیلم را دربر گرفته و انگار خاکستری آبی پاشیده باشی روی فیلم و نه بهتر بگویم انگار دقیقا داری کابوس می بینی را دوست دارم و از همین نکته س که می رسیم به نکته ی سوم؛

کابوسی که توی فیلم نیست و بر فیلم هست و در کنار بقیه ی عوامل باعث می شود ازین فیلم یه عنوان یک فیلم سوررئال یاد بشود یادآور می گردد که سوررئالیسم هرچقدر در ادبیات نچسب و دوست نداشتنی ست در سینما تاثیرگذار و دوست داشتنی ست.

هفتمین فیلمی که امسال دیدم :

Sånger från andra våningen (songs from the second floor)

محصول 2000 سوئد، نروژ، دانمارک (Danmarks radio (DR))

نویسنده و کارگردان: روی اندرشون

98 دقیقه / رنگی

برنده جایزه ویژه هیات داوران جشنواره کن در سال 2000 (مشترکا با تخته سیاه سمیرا مخملباف)- سالی که هیات داوران به ریاست لوک بسون نخل طلا را به فون تریه داد به خاطر رقصنده در تاریکی (1 ، 2) و این همان سالی بود که کن لوچ Bread and roses را توی کن داشت و من این فیلم را دوست دارم و همین روزهاست که درباره اش بنویسم)

+ مطلب راجر ایبرت بر این فیلم

+ Du levande در روسپیگری

+ از یکی از لینکای داخل این لینک می تونین فایل تورنت فیلم رو دانلود کنین

عکس پایین: صحنه ی آغازین فیلم، گفتگوی دو مرد با هم، یکی ایستاده با استرس دیگری توی فوتوتراپی لخت

عکس پایین:

کابوس نهایی فیلم، آدم هایی که دارند سمت مرد می آیند، صلیب های شکسته، و آن دختربچه آن دختر بچه آن دختربچه

Friday, April 24, 2009

جنایت و مکافات

جناب آقای صفار هرندی
وزیر محترم فرهنگ وارشاد اسلامی
احتراما استدعا دارد هرچه سریعتر نسبت به لغو مجوز انتشار و جمع آوری نسخه های رمان جنایت ومکافات اثر فئودور میخاییلوویچ داستایوفسکی اقدام فرمایید.بنده این کتاب راخطرناک و اگر آن را اغراق ندانید باید بگویم کشنده یافتم.اگر ازمن میشنوید یک جستجوی خانه به خانه ترتیب داده و هر کسی را که این کتاب یا بخشی از آن راخوانده برای بررسی صحت روانی دست کم شش ماه تحت نظربگیرید.
لطمات حاصل از این کتاب بر روح انسان غیر قابل تصور است. نویسنده چنان جسورانه وشیطانی به واکاوی روح انسان میپردازد که هراسناک است. چنان افکار انسان را به سخره میگیرد که وصف نشدنی ست. گاه همچون یک روانکاو چیره دست چنان روح را جراحی میکند که حتی در اعماق وجودت هم جای امنی برای پنهان شدن نیابی. گاه همچون یک فیلسوف جسور تمامی اندیشه های بشری را به نقد میگذارد. چنان محشری به پا میکند که "یقول الانسان یومئذ این المفر" و خود با تبسمی کناره میگیرد. آنگاه بر تن نیمه جانت حاضر میشود و همانگونه که مسیح لعازر را جانی دیگر داد، روح تازه ای در تو میدمد.
تایید میفرمایید که هر روحی تاب چنین تبدیلهایی را ندارد. پرواضح است که بنده از این درخواست جز ابراز نگرانی برای کسانی که با اندیشه های نورس و فقیر به مصاف چنین آثاری میروند و خطر استحاله در یکی از شخصیت های این رمان آنها را تهدید میکند،هدف دیگری نداشته و ندارم. فلذا با ایمانی که به توانایی شما در تعدیل یا بهتر بگویم سانسور دارم استدعا دارم تا آثار مخرب آن فراگیرتر نشده به این درخواست ترتیب اثر دهید.
با احترام
رادیون رومانویچ راسکلنیکف
جنایت و مکافات/فئودور داستایفسکی/مهری آهی/انتشارات خوارزمی/چاپ ششم 1386
+ شیاطین در روسپیگری

Wednesday, April 22, 2009

چون بمیری بمیرد این هنرت - زین هنرهات عار بایستی

معمولا این جوریه که ریشه های واکنش توی خاکی متفاوت از ریشه های کنش آرمیده ن. نمی خوام قلمبه سلمبه حرف یزنم ولی این جمله ای آغازین همه ی منظورم توش هست که اینجا یه کوچولو توضیح می دمش؛ یک کارگردانی فیلمی می سازه که یک اثر هنری محسوب می شه و توی همین کلمه ی اثر هنری مشخصه که ریشه های این اثر کجاس، هنر؛ حالا منی که میام یک مطلب در واکنش به این اثر می نویسم – چه درستایش اون اثر چه در ملامت اون - لزوما کارم هنری نیس که؛ این فقط یک واکنشه که ریشه در خاک استدلال و موشکافی داره؛

گاهی این مرزها البته از بین می ره؛ مثلا اندرو ساریس نقدی داره بر سرگیجه که من نخوندمش و فقط می دونم هر کی خونده میگه خودش به تنهایی یک اثر هنری مستقله، خب این یکی ازون فرو رفتن مرزهاس درهم؛ یعنی اینجا مطلب واکنشی اندرو ساریس ریشه ش نزدیکای ریشه ی خود سرگیجه س توی عالم هنر؛

اینا همه ش مقدمه بود؛ حرفم اینه که رمان سوررئالیستی ریشه در هنر نداره، با خوندن معروف ترین و کامل ترین اثر سوررئالیستی در زمینه ی رمان - به اعتقاد دوست و دشمن – به این نتیجه می رسم که رمان سورردالیستی یک کنش هنری نیس بلکه واکنشیه به احتمالا آثار هنری قبل ترش.

اولین کتابی که امسال خوندم رمان نادیا بود نوشته ی آندره برتون که اگرچه میشه گفت بهترین رمان سوررئالیستی ایه که احتمالا نوشته شده و اینو با تطبیق مولفه های سوررئالیسم با این رمان هم میشه دید اما مگه خود رمان سوررئالیستی چیه که دنبال بهتریناش باشیم

اینا البته دلیل نمی شه خوندنشو توصیه نکنم که اولا اثر هنری در برخورد با مخاطبه که شکل می گیره و وقتی من می خورم به چیزی کمونه می کنم لزوما همه که کمونه نمی کنن! دوم اینکه آندره برتون آدم مهمیه، خیلی جاها پیش میاد که اگه بگی من نادیا رو خوندم و ازش خوشم نیومده – یا ختا اومده - چند قدم کارتو جلو می ندازه!

اینه که اولین رمان 88 رو خدمتتون معرفی می کنم:

نادیا / آندره برتون؛ ترجمه ی کاوه میرعباسی. – تهران: نشر افق، 1383 (چاپ دوم : 1384 )

168 صفحه 1600 تومان

پرسپولیس از ایران پنج تا پنج تا از الغرافه ی قطر می خوره، استقلال از پس ام صلال بر نمیاد، سپاهان توی فولاد شهر بازیو به بنیاد کار می بازه صباباتری هم که اونجوری، تیم ملی هم که باید توی گروه عربستان و کره شمالی جام جهانی رفتنش این جوری بشه، اینا رو بذارین کنار ادبیات مایلی کهن و اتفاقاتی که توی لیگ می افته و ببینید سیر قهقرایی یعنی چی، اون وقت کفاشیان و علی آبادی وقتی با اون ادبیات مشمئز کننده شون جلوی دوربین ظاهر می شن تازه می بینیم همه چی مون به همه چی مون میاد لازمه از دوربان 2 چیزی بگم؟

Tuesday, April 21, 2009

حرف هایی به بهانه ی ویکی کریستینا

ویکی کریستینا رو که دیدم سیا رو کشوندم پارک فیلمو براش تعریف کردم و انقد سیگار کشیدیم و غصه خوردیم که نه حد داشت نه حساب؛ می دونین چی ِ این فیلم باعث میشه من عزممو جزم کنم هرجوری شده ازین خراب شده برم؟ اینکه آدما خارج ازاین بشکه ای که ماها توش زندگی می کنیم دارن زندگی شونو می کنن و خیلی ساده با هم اشنا میشن و هر کی از هر کی خوشش میاد بهش میگه و کسی دچار سوء تفاهم نمیشه و وقتی هم احیانا کسی توهم ورش داره به راحتی با دو کلوم حرف از سوء تفاهم درمیاد.

برام مهم نیس وودی آلن خودش چی می خواد بگه با این فیلم، چیزی که برام مهمه اینه که این فیلم داره به ماها نشون می ده که میشه راحت تر هم زندگی کرد – اگه بذارن که نمی ذارن و باید رفت البته – فکرشو بکنین کریستینا دوستی داره که فامیلاشون توی بارسلون زندگی می کنن – من ندارم – تعطیلاتو می رن بارسلون – من تعطیلاتو می شینم با مادرم دعوا می کنم و بعدش می زنم بیرون سیگار می کشم و قدم می زنم و قلبم تیر می کشه – توی بارسلون همون خونواده ای که اینا مهمونشونن می برنشون قایق سواری – به قول سیا اینا دارن بهشت خدا رو مسخره می کنن – مرده که میبینه کریستینا همچین سرده و آتیشش نمی گیره یه پسریو با خودش میاره بلکم بیفتن توی مسیر – من وقتی با ساغر نشسته بودم توی پارک با فاصله ی سه وجب یارو اومد گفت الان افسر بیاد گیر می ده بهتون – روز بعدشون همون بابایی که برای کریستینا پسر آورده بود و کریستینا خوشش نیومده بود می بردشون اپنینگ گالری نقاشی یکی از دوستاش – ما اینجا یه پار ک داریم فقط که تازگیا چند تا ازین آهن پاره ها گذاشتن بری خودتو آویزونشون کنی پشتت رگ به رگ شه شب تا صب خوابت نبره – کریستینا که از خوان آنتونیو خوشش میاد نمی ره شعر بگه و از آتش عشق بسوزه انقد خیره خیره از زاویه های مختلف نیگاش می کنه که طرف خودش بیاد جفتشونو دعوت کنه آخر هفته برن اویدیو؛ اینکه بعدش رابطه ی این آدما چه شکلی میشه و چه اتفاقایی می افته و تحلیل روان شناسانه جامعه شناسانه شون چیه یه موضوعیه که بمونه واسه اهلش من فقط ترجیح می دم برم همون پارک لعنتی و فرت و فرت سیگار بکشم و یکی که دو ساله روی اعصابمه بهم زنگ بزنه کلی سرش داد و بیداد کنم بگم دوسِت ندارم بفهم دوسِت ندارم و اون بگه به من ربطی نداره تو شوهرمی ومن هر چی فحش از دهنم در میاد حواله ش کنم و باورتون نمی شه اگه بگم این حکایت چند وقته ادامه داره و گندش بزنن تموم هم نمی شه. وقتی می بینم خاویر باردم چجور راحت با ویکی حرف می زنه و میگه ببین تو داری ازدواج می کنی من و کریستینا هم همدیگه رو دوس داریم و ویکی چقد برای خودش ارزش قایله و اون وقت من هر چی فحش از دهنم در میاد به یکی می گم و طرف میگه دوسِت دارم حالم از خودم و از هر چی لیلی و مجنون و شیرین و فرهاده به هم می خوره.

بی خیال ویکی کریستینا می خوام یه کم اینجا درد دل کنم.

با یه آدمی آشنا بشی ازش خوشت بیاد بخوای باهاش زیر یه سقف زندگی کنی یکیو بفرستی با یکی شون حرف بزنه قضیه سر نگیره و تو با خودت فک کنی خب یه کاریش می کنی بالاخره و حالا که آسمون زمین نیومده و بعد کم کم بفهمی طرف عمرا نصف که چه عرض کنم، ثلث، خدا وکیلی ربع اون چیزی هم که نشون می داد و فک می کردی نیست و با خودت بگی خب خدا رو شکر که از همون اول سر نگرفت قضیه و بهش بگی دیگه نمی خوای ادامه بدی و تازه دستت اومده که دچار سوء تفاهم شدی این چند وقت و طرف بگه تو دچار سوء تفاهم شدی و من نشدم و من شوهرمو انتخاب کردم و تو نمی تونی به این سادگی بگی نمی خوای و تو یه نیشخند بزنی که از هزار تا نکته ی بدیهی بر اومده که تازه یه سال و نیم بعد می فهمی یه کدومشم برای اون بدیهی نیست و طرف هیچ رقمی حاضر نیس کوتاه بیاد و به قیمت اصرار و به قیمت گریه و به قیمت تهدید و ببینی کار به جایی کشیده شده که دیگه این لجنو نمی شه تنهایی مالید و چار تا لجن مال دیگه گیر بیاری بلکم لااقل گودالی فاضلابی چیزی، خدا وکیلی من آدم بی ادبی نبودم الانم دستم می ره سمت این دکمه ی بک اسپیس لعنتی کمی مودبانه تر حرف بزنم ولی آخه وقتی طرف هشت ماه بعد اون لجن مالی یه ریز بهت زنگ می زنه و تو جواب نمی دی و اس ام اس می ده و تو جواب نمی دی و کارو می کشونه جایی که شماره ی ناشناس بیفته روی گوشی ت جواب ندی و به زمین و زمان مشکوک باشی و حتا فک کنی دختری که هفصد کیلومتر اون ورتر می خواد باهات دوست بشه دوست همین آدمه که می خواد اذیتت کنه و توی اون هشت ماه یه ریز ای میل بزنه و تو باز جواب ندی خب آدم مگه از چیه معلومه که بالاخره کم میاری، ای بر جنس بدتون لعنت، منم اعتراف می کنم آره بیست و هشت سالمه هنو با یه دختر نخوابیدم به خودم حق می دم توی هر گوشه خلوتی هرکیو ببوسم سینه هاشو دس کنم ببینم سفتی ش تحریکم می کنه یا نه توی این خراب شده یا باید قید خیلی چیزا رو بزنی یا زن بگیری و اگه نتونی زن بگیری و قید اونا رم نزنی همون لجن مال طرف اونا راس می گف تو رو – یعنی منو – صدا می زد جرثومه فساد و اینا – اینه که آخرش مگه چقد می تونی دووم بیاری بالاخره جواب می دی به یکی از این ایمیلا یا اس ام اسا یا تلفنا – حالا سیا منو متهم می کنه که تقصیر خودته که جواب دادی آخه لامصب هشت ماه خودشو عرضه می کرد – آره منم دوس داشتم گولش بزنم هم هنوز اعصابم از دستش خراب بود هم هنوز تحریکم می کرد حتا به سرم زد بگیرمش و طلاقش بدم اینجوری راحت تر می شد از شرش خلاص شد. حالا هم که بهش میگم ازش بدم میاد میگه تو حق نداری و ازین حرفا و تو شوهر منی وزنگ می زنه به این و اون میگه پاتونو از زندگی ما بکشین بیرون و . . . .

حق دارم ویکی کریستینا رو ببینم زار بزنم آخه خداا مصبتو شکر توی چند میلیون نفر یکی اینجوری از آب در میاد که اونم تلپ شه روی ما

ای بر ذات بدتون . . .

حالا از همه ی اینا بدتر الان بعد دو سال دعوا اس ام اس می ده چیکار کنم خوشحال شی و می دونی این یعنی چی؟ می دونی این سوال چقد خطرناکه؟ آخه اگه قرار باشه یکی زور بزنه کاری کنه من خوشحال شم که ریدم توی این خوشحالی، خوشحالی که اینجوری نمی شه که، چقد می تونی زور بزنی مگه؟ وقتی تو اون چیزی نیستی که من دوس داشته باشم گیرم خیلی کله ت شق باشه شیش ماه دیگه نه یه سال نه دو سال فیلم بازی کردی و زور زدی منو خوشحال کنی بعدش چی؟ آخه چرا بدیهیاتو نمی فهمی؟ اگه من از کله پاچه خوشم نیاد برم بگم به یارو کله پاچه ای آقا یه دست کله پاچه بده ولی آبشو بریز دور به جای پاچه هاشم سبزی بذار و چشاشو بده یه مشتری دیگه نخود فرنگی بذار توش واسه من و پوستشو قلفتی بکن بنداز دور و گوشاشو ببری و بندازی دور مگه مرض داری می ری کله پاچه ای؟

من تا حالا پامو ازین خراب شده بیرون نذاشتم ولی حاضرم به هر کتابی که مقدس تره قسم بخورم جز توی این خراب شده و اونم هر چند هزار سال یه بار همچین اتفاقی نمی افته که عدل رو سر من خراب میشه

حق دارم با دیدن ویکی کریستینا پاکت پاکت سیگار بکشم ببینم ما چیکیار می کنیم اونا چیکار

اینم از شیشمین فیلمی که امسال دیدیم

Vicky Cristina Barcelona

محصول 2008 اسپانیا، آمریکا (Mediapro)

نویسنده و کارگردان: وودی آلن

96 دقیقه / رنگی

ربکا هال (ویکی)، اسکارلت جوهانسن(کریستینا)، خاویر باردم (خوان آنتونیو گونزالو)، پنه لوپه کروز (ماریا النا)

اسکار بهترین بازیگر مکمل زن برای پنه لوپه کروز

جایزه ی بفتای بهترین بازیگر مکمل زن برای پنه لوپه کروز

+ فایل تورنت فیلم رو برای دانلود می تونین ازینجا بگیرین

+ یک مطلب خواندنی از وودی آلن درباره ی فیلم (عمرا از دست ندین)

+ مطلب راجر ایبرت درباره ی این فیلم