Monday, October 19, 2009

باز هم زن در ريگ روان

در رهيافت اول مي توان نگاه نااميد نويسنده-كارگردان را ديد كه به قول سياوش چه فرقي مي كند حشره جمع كني يا شن؟ و پاي اين "چه فرقي مي كند" را مي توان به جاهاي ديگري هم كشيد، چه فرقي مي كند فيلم ببينيم يا خواب؟ كتاب بخوانيم يا پيشاني كسي را؟ محقق باشي يا بيسواد؟ كلا زندگي چيز بي معنايي است.

مي توان گره زد اين را به فلسفه خلقت؛ شايد حكايت نيكي جومپي كه راه گم كرد و گير افتاد تا وقت مردن حكايت ماست كه راه گم كرده ايم و سر از اين دنياي مسخره درآورده ايم.

اما دو نشانه ي ديگر در فيلم هست – كه يادم نيست در رمان هم بود يا نه – كه مهم اند؛

يكي وقتي زن توضيح مي دهد كه روستايي ها اين شن را نصف قيمت به پيمانكارها مي فروشند و به اين خاطر نصف قيمت كه مرطوب است و يه درد ساختمان سازي نمي خورد. نشانه اي از اسير شدن در گفتمان قدرت كه مبتني است بر تجميع ثروت

و دوم وقتي كه بچه اي كه نيكي جومپي پدرش باشد مي خواهد دنيا بيايد و انگار روستايي ها ديگر كارشان با نيكي جومپي تمام شده؛ يعني همه اين بازي ها فقط براي تداوم نسل بود؟ يا جايگزيني نيروي كار جديد؟ و البته آن پسربچه اي كه از بالاي گودال سرك مي كشد هم نشانه ديگري است از اهميت كودك .

هرچه بيشتر مي گذرد بيشتر رسوب مي كند توي ذهنم اين فيلم/رمان زن در ريگ روان

Saturday, October 17, 2009

نان آن سالها

«صبح روز بعد پیرمرد مرا به دفترش احضار کرد،ورونیکا را بیرون فرستاده بود و دست های تیره اش داشتند با دستپاچگی با سیگار برگش بازی میکردند.بعد کلاه نمدی اش را از سر برداشت،کاری که هرگز نکرده بود،و گفتبه کاپلان دریکرز تلفن کردم و همین حالا خبردار شدم که مادرت فوت کرده.ما دیگه هیچوقت درباره ی اون قضیه حرف نمیزنیم،هیچوقت،میشنوی؟حالا برو

از آنجا رفتم و وقتی به کارگاه برگشتم،فکر کردم درباره ی کدام قضیه نباید حرف بزنیم؟درباره مرگ مادرم؟و از پیرمرد بیش از پیش متنفر شدم:دلیلش را نمیدانستم،اما میدانستم که دلیل دارد.از آن زمان دیگر هرگز در این باره صحبت نکردیم.هرگز،و من دیگر هیچ وقت دزدی نکردم،نه به خاطر اینکه دزدی را کار نادرستی میدانستم،بلکه به این خاطر که برایم وحشتناک بود باز مرا به خاطر مرگ مادرم ببخشند

نان آن سالها/هانریش بل/سیامک گلشیری/انتشارات مروارید/چاپ دوم 1387

Thursday, October 15, 2009

من تنها از يك چيز مي ترسم اينكه شايستگي رنج هايم را نداشته باشم - داستايفسكي

"دقایقی هست که انسان می خواهد هرچه عقل و نیرو دارد تا مرحله بدترین دردها و رنج ها به کار اندازد تا علم و یقینی که می خواهد همچون شعله آتش بیرون بحهد. در آن هنگام یک نوع رویای ملکوتی بر جان لرزانی که نگران پیش بینی سرنوشت مقدر خویش است چیره می شود. سراپای وجود ما که تشنه زیستن است - زیستن به هر قیمت که باشد - عنان خود را به دست کورترین و پرشورترین امیدها می سپارد. آن جاست که وجود ما آینده را با همه جنبه های ناشناخته و اسرارآمیزش می طلبد و لو گرانبار از توفان ها باشد و لو همراه با رعد و برق و آشفتگی باشد فقط به شرط این که این آینده زندگی باشد."

نیه توچکا

فئودور داستایفسکی

ترجمه محمد قاضی

انتشارات نیلوفر

چاپ پنجم: 1384

274 صفحه 2700 تومان

داستايفسكي را به خاطر شياطين – كه يكي از چهار كتاب برتر عمرم باشد – ستايش مي كنم قمار بازش را دوست دارم و هميشه شوهرش را؛ اما متاسفانه نيه توچكا هرگز در حد و اندازه اي كه انتظار داشتم نبود حتا خيلي خيلي كمتر از آن هم نبود. در واقع اشتباهي رخ داده انگار آن هم اينكه سرگذشت اسفناك و نسبتا تلخ آنت بيشتر پتانسيل آن را دارد كه مورد كاوش و بررسي يك روانكاو يا روانشناس قرار بگيرد تا اينكه يك مخاطب هنري با نگاه زيبايي شناسانه اش بخواهد آن را بخواند؛ البته اين را هم اضافه كنم كه ترجمه قديمي جناب محمد قاضي كه زمان خودش حتما چيز خوبي بوده الآن شديدا نياز به بازنويسي دارد مثلا استفاده از فعل هايي نظير "مرو، مكن، مترس و . . . يا خدا شما را خير دهاد و . . . " در زبان امروزي كمي نامتجانس و خارج از قاب مي زنند.

Saturday, October 10, 2009

زنِ ريگزار

قبلا درباره رمان "زن در ريگ روان" هم خودم هم سيا نوشته بوديم؛ فيلمي هم بر اساس اين رمان ساخته شده كه مشخصاتش رو پايين تر نوشتيم؛ زحمت كشيدم زيرنويسش رو به فارسي ترجمه كردم كه مي تونين از لينك زير بگيرينش و حالشو ببرين؛ هر جا هم پيشنهادي درباره ش داشتين خوشحال ميشيم و در صورت تاييد حتما اعمال ميشه.

زنده باشين و موفق

برنده جايزه ويژه هيات داوران جشنواره كن در سال 1964 (سالي كه ژاك دمي با چتر هاي شربورگ نحل طلا رو از هيات داوران به رياست فريتس لانگ دريافت كرد)

Suna no onna يا زن در ريگ روان: Woman in the dunes

محصول 1964 ژاپن

كارگردان: هيروشي تشيگاهارا

نويسنده: كوبو آبه بر اساس رمان "زن در ريگ روان" نوشته خودش

123 دقيقه سياه و سفيد

مطلب شاه رخ درباره رمان زن در ريگ روان

مطلب سياوش در باره رمان زن در ريگ روان

دانلود زيرنويس فارسي فيلم زن در ريگ روان

Tuesday, October 6, 2009

یوسا خوانی 3

تقریبا همه ی کسانی که مزرعه حیوانات را حوانده اند – از جمله خودم – برایشان باور پذیر نیست که جورج اورول انقلاب 57 ایران را ندیده باشد و این کتاب را نوشته باشد؛ اما وقتی تئوری های مربوط به انقلاب ها را مطالعه می کنیم در می یابیم در تمام انقلاب ها چیزهای مشترکی هست – خوک های داستان و اسب داستان مخصوصا – حالا فقط انقلاب ها نیست بلکه دیکتاتوری ها هم همین است؛

انتخابات تقلبی، زندانی کردن سران مخالف پس از انتخابات، تجاوز به زندانی ها در زندان توسط بازجو، سفر های استانی و آوردن آدم های خودشان با اتوبوس از اقصا نقاط برای شلوغ کردن جو و . . . . باور کنید از اتفاقات چند ماهه اخیر ایران حرف نمی زنم دارم از گفتگو در کاتدرال حرف می زنم و اتفاقاتی که در پرو افتاده است گفتگو در کاتدرال نوشته ماریو بارگاس یوسا ترجمه عبداله کوثری چاپ اول : نشر نما (مشهد) 1370 ، 686 صفحه

Saturday, October 3, 2009

یوسا خوانی 2

کسی را تصور کنید که مثلا جلوی چشمش به پدر و مادرش تجاوز کرده اند بعد کشته اندشان و خانه را هم آتش زده اند و . . . – به جای سه نقطه توی دلتان تا می توانید فاجعه بنویسید – حالا آمده توی کلانتری مثلا از او می خواهند واو به واو تعریف کند چه اتفاقی افتاده؛ نکند انتظار دارید می تواند شمرده شمرده اتفاقات را به ترتیب وقوع تعریف کند؟ نخیر؛ مطمئنا زبانش بند می آید کمی از حادثه، کمی از درونیات خودش، کمی از خاطرات مشترک، کمی از لباس قاتلین می گوید، دوباره خاطره ای یادش می افتد و کمی دیگر از وقایع و ادامه ی لباس قاتلین و . . . . جمله ها را حتما پس و پیش می گوید و چه بسا بعضی چیزها را هم از قلم بیاندازد.

اگر یوسا چنین فرمی را برای گفتگو در کاتدرال انتخاب می کند نه تنها جسارت او را نشان می دهد و خلاقیت اش را بلکه اقتضای تاریخ به گا رفته ی پرو – شبیه مال خودمان – است که ایجاب می کند اینجوری تعریف کند داستان را.

گفتگو در کاتدرال را بخوانید نوشته ماریو بارگاس یوسا، ترجمه عبداله کوثری، ترجیحا چاپ اول اش را که نشر نما – مشهد – چاپ کرده