ديشب كه داشتم فيلم " مردي كه زياد مي دانست" را مي ديدم همه اش حس مي كردم اين فيلم يك فرق بزرگي با بقيه فيلم هاي هيچكاك دارد كه نمي دانم چيست؛ داشتم خون دماغ مي شدم از بس فكر كردم ببينم اين فرق بزرگ كه از فرط بزرگي خودش را نشان نمي دهد چيست. شباهت ها فراوان بود، جيمز استيوارت همان جيمز استيوارت ِ فيلم هاي ديگر بود، برنارد هرمان همان برنارد هرمان، چفت و بست هاي فيلم نامه همان كه انتظار مي رفت؛ هيچكاك همان هيچكاك اما اين لعنتي يك فرقي داشت با بقيه كه مثل دزد ِ پشت ِ ديوار حسش مي كردي اما نمي ديديش؛
صبح كه داشتم آماده مي شدم براي رفتن سر كار مادرم بيدار شده بود اما هنوز توي رختخواب بود، سرش از زير پتو بيرون بود داشت سقف را نگاه مي كرد اگر پلك نمي زد مي ترسيدم اما پلك مي زد و خوشحال بودم از اين كه پلك مي زند، داشتم فكر مي كردم اين قهر كردن مان با هم دارد طولاني مي شود. بايد كم كم آشتي كنيم مخصوصا كه عيد هم نزديك است.
فرق فيلم "مردي كه زياد مي دانست" با يقيه فيلم هايي كه از هيچكاك ديده ام را صبح فهميدم نقش "مادر" است توي فيلم؛ در اغلب فيلم هاي ديگر هيچكاك با يك مادر واقعي سر و كار داريم، مادري كه هر چه مي كشيم از دست اوست و او هم هر چه مي كشد از دست ماست. مادري كه پشت قيافه ي آرام و دوست داشتني اش يك واقعيت هولناك پنهان است. اما در مردي كه زياد مي داتست با مادري سر و كار داريم بهتر از برگ درخت؛ خوشكل، جوان، با هوش، هنرمند، مهربان و وفادار .
دو سكانس طلايي توي فيلم هست كه اگر نبود اين فيلم را توصيه نمي كردم ببينيد؛ يكي سكانسي كه جيمز استوارت وارد مركز تاكسيدرمي مي شود و موقع فرار كردن هر كس حيواني در بغل دارد حيواني كه فقط پوست آن مانده و داخلش پر كاه و كلش است. ياد صحنه اي از "زيرزمين" افتادم كه هواپيماها شهر را بمباران كردند و حيوانات داخل باغ وحش توي شهر پراكنده شدند و بابك احمدي چه قشنگ گفته بود نشانه اي از توحش در شهر.
يكي هم سكانس طولاني اجراي موسيقي در تالار كه اصلا فكر مي كنم همه فيلم بهانه اي است كه مخاطب آن موسيقي دل انگيز را بشنود.
The man who knew too much: مردي كه زياد فهميد (اين قيلم را "مردي كه زياد مي دانست" ترجمه كرده اند اما به زمان كلمه knew دقت كنيد و مهم تر از آن به خود فيلم؛ به نظرم "مردي كه زياد فهميد" ترجمه بهتري است)
محصول 1956 آمريكا
كارگردان: آلفرد هيچكاك
نويسنده: جان مايكل هيز بر اساس داستاني از چارلز بنت
بازيگران: جيمز استيوارت (دكتر مك كنا)، دوريس دي (جو كانوي) و . . . .
120 دقيقه رنگي
عنوان مطلب آهنگي است كه در متن فيلم خوانده مي شود.
از هيچكاك در روسپيگري:
ü مامور مخفي (1936)
ü آقا و خانم اسميت (1941)
ü خرابكار (1942)
ü طلسم شده (1945)
ü بيگانگان در ترن (1951)
ü پنجره پشتي (1954)
ü دردسري به نام هري (1955)
ü مرد عوضي (1956)
ü مردي كه زياد فهميد (1956)
ü سرگيجه (1958)
ü رواني (1960)
ü پرندگان (1963)
ü مارني (1964)
ü توپاز (1969)