Saturday, November 27, 2010

آوا

فكر کن با موهای جوگندمی و بند شلوار و عینک دسته کائوچویی و ماشین اسپورت رفته باشی دم در هنرکده موسیقی، کلاس دخترت تمام شود باهم برگردید خانه، توی مسیر برات وراجی کند از استاد موسیقی و هم‌کلاسی‌ها و حرف‌های درگوشی‌شان بگوید برایت و تو مدام به هر بهانه‌ای صدایش بزنی آوا تو چیکار کردی؟‌ آوا اون چی گفت؟ آوا تو چی گفتی؟ آوا اون چیکار کرد؟

خیلی چیزها را می‌خواستم که نشد، یا وقتی شد که دیگر نمی‌خواستم‌شان، چیزهای جدیدی جایشان را گرفت که آن‌ها هم نشدند و بعضی‌هایشان دیگر اصلا شدنی هم نیستند، از بین نشدنی‌ها بعضی‌هایشان دیگر اصلا حتا نیستند؛ بعضی‌هایشان هم که هستند -گفتم که- شدنی نیستند. اما این که نمی‌شوند دلیل نمی‌شود که آدم کنار بیاید،‌ حالا کنار نیامدنِ یکی مثل من چجوری است بماند برای پاراگراف‌های بعدی شاید؛ اینکه می‌گویم "شاید" چون واقعا مطمئن نیستم سرنوشت این متن می‌خواهد به کجا برسد؛ بگذریم؛ داشتم درباره کنار نیامدن می‌گفتم، قبلاها مثلا می‌رفتند قداره می‌کشیدند و خون به‌ پا می‌کردند حتا،‌ آن‌هایی که دست یه قداره نبودند یا مرام‌شان فرق می‌کرد می‌رفتند مثلا آن‌قدر عرق می‌خوردند که یکی زیر بال‌شان را بگیرد بیاوردشان خانه؛ حتما عده‌ای هم بوده‌اند که خم به ابرو نمی‌آورده‌اند و بدیهتا قصه‌ای هم از آنها نمانده؛ که اصلا جوری رفتار کرده‌اند که قصه‌ای نماند؛ که اگر قصه‌ای می‌ماند ازشان که دیگر جزو این دسته نبودند. حالا این خودش نکته‌ای است که این آخری اصلا دسته حساب می‌شود یا نه؛ این چه دسته ای است که اگر کسی عضوش باشد معنایش این است که با چیزی نشدنی کنار نیامده و خم هم به ابرو نیاورده و جوری رفتار کرده که اصلا انگار چیزی در میانه نبوده و این عضو دسته شدن پس دیگر چه صیغه ای است؟ مثل این می‌ماند که برویم بگردیم اسم آنهایی را بنویسیم که اسم ندارند، یا همان شوخی دبستانی که آنهایی که غایب‌اند دستشان بالا. حالا دسته باشند یا نباشند فرقی هم نمی‌کند؛

می‌خواهم سرنوشت این متن را بکشانم به همان پاراگرافی که گفتم؛

من خم به ابرو نمی‌آورم، مثلا اسم لپ‌تاپم را می‌گذارم آوا1؛ یا این متن را جوری می‌نویسمش که خودش هم بخواند نفهمد آن قداره و آن بطر بطر عرق و پاکت پاکت سیگاری که توی متن نیست و لابد نویسنده‌اش ترک کرده انگشت اشاره‌ای است به سمت چیزی که دیگر نیست که نشدنی است که باید داغش را به دل ببری.

کنار نیامدن ِ من اینجوریاس

*

پي‌نوشت:

1) اسم گذاشتن روي لپ تاپ را از گوريل فهيم كش رفته‌ام؛

Monday, November 15, 2010

سخن آخر

بعضي لحظه‌ها در يك فيلم فقط يك لحظه نيستند، يك لحظه‌ي سينمايي نيستند؛ در كم‌ترين برداشت يك لحظه در تاريخ هنر هستند؛ يكي از اين لحظه‌ها لحظه‌اي است كه فيلم آندري روبلف در آخرين قطعه رنگي مي‌شود؛ حس عجيبي به آدم دست مي‌دهد؛ حسي از اين دست كه مي‌توانست اين دنيا و زندگي‌اي كه در آن تجربه مي‌كنيم جور ديگري هم باشد كه نبود. رنگي

فيلم با تصوير چند اسب‌ كنار يك رودخانه و زير باران تمام مي‌شود؛ اسب‌ها در اين فيلم آنقدر مهم‌اند كه به راحتي مي‌توانند موضوع يك تحقيق باشند.

Sunday, November 14, 2010

ناقوس؛ بهار، تابستان، زمستان و بهار 1423 و 1424؛ خطاب به بوريسكا براي شكستن ِ طلسم ِ سكوت ِ آندري در يكي مانده به آخرين قطعه ي مصائب آندري

مي‌دانستم رازي در كار نيست؛ تو فقط دست‌هاي پدرت را ديده بودي كه زمين سفت را مي‌كَنَد و دست‌هاي پدرت را كه گِل‌مالي مي‌كند و دست‌هاش كه كوره را برپا مي كند و دست‌هايي كه قالب مي‌زند و دست‌هايي كه بر‌مي‌افرازد ناقوس را بر فراز؛ گريستن در تنهايي اما يادگرفتني نبود. با تو بود.

Saturday, November 13, 2010

سكوت: زمستان 1412 مرثيه‌هاي جداگانه براي زن ِ هشتم يك تاتار و شوهر دوم يك پاريسي

الف: زن هشتم يه تاتار بودن آسون نيس، مي دونم خيلي هم سخته، گم مي‌شي زير دست و پاي اسبا و گم مي‌شي توي رخت‌چركا و گم مي‌شي توي تابه‌ها و گم مي‌شي توي تشتاي خمير؛ كِي برگرده اون تاتار از كجا پشماشو نزده باشه كر و كثيف مهم هم نباشه براش هيچي؛ اينا تازه فقط اون چيزاييه كه اون هفتاي ديگه هم مي‌بينن؛ تو اما كه زن هشتم يه تاتاري چيزاييو تجربه مي كني كه هيچكس؛ زن هشتم يه تاتار بودن اصلا آسون نيس؛ من تجربه نكردم اما اين سكه يه روي ديگه‌ هم داره؛ شوهر دوم يه پاريسي بودن؛ وقتي رد ِ يه تاتار رو روي فراز ونشيب‌هاي زنت بو مي‌كشي و هيچ؛ دست‌به‌دامن هر امامزاده‌اي مي‌شي و هيچ؛ تن به هر رياضتي از سكوت و صومعه تا نقاشي نكشيدن و شعر نگفتن و كتاب نخوندن و سيگار نكشيدن مي‌دي و هيچ؛ فقط مونده كتاب مقدس رو رونويسي كني بلكم خلاص شي از بوي اون تاتار ِ اول كه حتا نميدوني چه شكلي بوده و سبيلش مثلا از كجاي زنت در‌مي‌رفته؛ مي فهمم؛ زن هشتم يه تاتار بودن سخته، مثل شوهر دوم يه پاريسي بودن.

ب: دو تا مانده به آخرين قطعه ي آندري روبلف، دوباره صومعه است و آندري روبلف كه سكوتش هنوز ادامه دارد و نقاشي هم نمي‌كشد و دوروشكا را پيش خودش نگه داشته مراقبت مي‌كند ازش؛ كيريل از دنياي سكولار برگشته به صومعه و حرف‌هاي تازه‌اي مي‌زند؛ پدر روحاني مي گويد براي جبران بخشي از مافات، بايد 15 بار از روي كتاب مقدس رونويسي كني.

Wednesday, November 10, 2010

يورشِ، پاييز 1408: دستگاه ِ فنا؛ گوشه‌ي تاتارستان

گفته بودم كه بعد از يغما فناست. مرحله‌ي بعدي نه، كه منطقه‌ي بعدي ست. منطقه هم كه مي‌گويم منظورم مثل اين منطقه‌هاي شماره‌گذاري‌شده‌ي تهران مثلا نيست؛ منطقه كه مي‌گويم مثل منطقه توي استاكر؛ بگذريم؛ توي منطقه‌ي فنا – بر وزن ِ منظقه‌ي مين – گوشه‌اي هست به اسم گوشه‌ي تاتارستان؛ گوشه كه مي‌گويم منظورم ازين گوشه پس گوشه‌ها - بر وزن ِ كوچه‌پس‌كوچه‌ها - نيست؛ منظورم مثل گوشه‌ي مثلا بيداد است در همايون، يا مويه‌ي چهارگاه؛ در گوشه‌ي تاتارستان برادر به برادر رحم نمي‌كند؛ كافي است مثلا برادر شما رفته باشد مسافرت، شما با عده‌اي تاتار دست به يكي مي‌كنيد براي تخت و تاج او؛ در تاتارستان اسب‌ها هراس‌ناك از پله‌ها پايين مي‌افتند و با سرنيزه گلويشان سوراخ، در تاتارستان گاوهاي آتش‌خورده – آتش‌گرفته، آتش‌زده – بي‌صاحب ماغ مي‌كشند و هيچ؛ در تاتارستان سربازها به زور مي خواهند به دوروشكا تجاوز كنند و من كه آندري روبلف باشم نمي‌گذارم، حتا به قيمت ِ كشتن ِ يك آدم؛ تغاص‌اش را هم پس مي‌دهم با نقاشي نكشيدن، با روزه‌ي سكوت، با هر دوشنبه و پنج‌شنبه روزه گرفتن، با سيگار نكشيدن – امروز روز ِ هفتمي است كه سيگار نمي‌كشم.