ديشب قبل ِخواب به خودم گفتم خب ديگه امروز هم تموم شد قرار نيس كه هر روز ِ خدا به آدم خوش بگذره كه ، بعضي روزام بايد اينجوري باشن كه قدر روزاي معمولي و بي دردسرت رو بدوني . به خودم گفتم فردا هم روز خداست ، اما امروز هم روز خدا نبود .
با ميم كه درد دل مي كردم مي گفت يه خواهر دارم كه سي و پنج سالشه ،از بچگي معلول بوده اوايل سمت ِچپ ِبدنش از كار مي افته مي تونسته اون موقع ها از ديوار كمك بگيره و را بره ، بره دسشويي ، با زحمت زياد بره حموم ، خودش غذا مي خورده كم كم سمت ِديگه ش هم از كار مي افته مي گفت الان فقط مي بينه ، به زخمت مي تونه حرف بزنه در واقع نمي تونه حرف بزنه و با زحمت ِتاقت فرسا به اطرافيانش حالي مي كنه كه مثلا ً رومو بكن اون وري يا تكيه م بده بشينم يا تشنه م ؛ ميم مي گفت اين درد هيچ وقت واسه م عادي نمي شه آخه هر روز ِخدا جلو چشممه خودم هم بعضي وقتا جابجاش مي كنم مي ذارمش تو رختخواب و ازين حرفا . ميم زير بار اين فشار خورد شده ، اينو از صحبتاش مي شه فهميد .
ﮪ مي گه يه دادش دارم كه سي و يك سالشه ، ميگه وقتي فهميديم معتاده شوكه شده بوديم مي گه تا حالا نه با كسي كه معتاد باشه سر و كار داشتيم نه با كسي كه حداقل يه چيزايي بدونه ، فقط شنيده بوديم كه تلويزيون مي گه اعتياد جرم نيست بيماريه ! ﮪ تعريف مي كنه كه وقتايي كه خمار بود ازش مي ترسيديم وقتاي كه نعشه بود ازش بدمون مي اومد مي گفت از داشتن ِ همچين كسي تو خونه خجالت مي كشيديم به صرافت افتاديم كه تركش بديم فهميديم كه ترك دادن ِيه آدم معتاد خيلي آسونه چون توي يه سال چهار بار تركش داديم و هر بار دوباره بر مي گشت ، ﮪ تعريف مي كنه از روزاي سختي كه باهاش داشته از دعوا كردناش از آمپول زدناش از بستري شدناش از داد و بيداد كردناش از آبرو ريزي هاش از خيلي چيزايي كه دل ِآدمو به درد مياره . ﮪ زير بار ِاين مشكل خورد شده اينو از حرف زدنش مي شه فهميد .
ر تعريف مي كرد مي گفت مادرم زندگي رو بهمون تنگ كرده تعريف مي كرد مي گفت خيلي وقته كه اعصاب درست حسابي نداره همه مون اينو مي دونيم برديمش دكتر دكترا فقط بلدن آرامبخش تجويز كنن اونم تاثيرش فقط اينه كهخ چند ساعت بخوابه بيدار كه مي شه دوباره زندگي رو به همه مون سخت ميكنه ، ر ميگه مادرم كاري كرده كه هيچ كدوم از فاميلامون دور و برمون نيان ؛ ميگفت همين ديروز با چوب افتاده به جون ماشين داداشم كه پسر خودش باشه ، مي گفت مونديم چه غلطي بكنيم نه ديونه ايه كه ببريمش تيمارستان ، وقتي اينو مي گفت بغض كرده بود ، وقتي گفت خدا اون روزو نياره سرشو گذاش رو زانوي من و هق هق گريه كرد . نتونست حرفشو ادامه بده .
ز مي گفت ديروز عقد كنون ِدختر عمه م بوده مي گفت چند ساله دارم زورمو مي زنم خودمو برسونم به يه وضعيتي كه بتونم برم خواستگاري ، مي گفت ديشب با دوماد روبوسي كه كردم تنم يخ يخ بوده .
الف مي گه هيچي پول ندارم روم نمي شه از كسي قرض بگيرم ميگه همه ي مسيرا رو پياده مي رم و ميام ، روم نمي شه بهش پول تعارف كنم . به خودم مي گم بذار اين زخما بمونن
دال هيچي نمي گه كون به كون سيگار مي كشه فقط
درباره ي همنام – بخش هشتم .
پارسال كه فيلم ِ زير درخت هلو رو ديده بودم ديدم كه نويسنده-كارگردان ِ فيلم حرفش اينه كه هر كي بايد با هم تيپ خودش ازدواج كنه كلفت با كلفت ، پول دار با پولدار ، لابد ترك با ترك و لر با لر ! مثل اينكه لاهيري هم ازين ايده بدش نمياد آمريكايي با ا«ريكايي بنگالي با بنگالي ؛
وقتي توي يكي از جشن تولد هاي گوگول موشومي مدام سرش تو كتابه خدا خدا مي كنم لاهيري فيلم هندي بازي در نياره اينارو عاشق هم كنه ، دعام يه چيزي حدود ِ هفتاد هشتاد صفحه كارگر بود ، يا مي شه اين جوري بگم كه هفتاد هشتاد صفحه لاهيري خودشو نيگر داشت باليوودي نشه ولي نتونست مقاومت كنه ، به يه بهونه اي مكسين رو از زندگي گوگول مي ذاره بيرون و موشومي رو مي ذاره سر جاش ؛ حالا بماند كه بهانه ي جدايي گوگول و مكسين چقدر مسخره بود آشنا شدن ِ گوگول و موشومي از اون هم مسخره تر بود .
مرتبط با اين پست در روسپيگري :
گزينه ي صحيح را انتخاب كنيد