Saturday, June 9, 2007

زخم داري بريز وسط

ديشب قبل ِ‌خواب به خودم گفتم خب ديگه امروز هم تموم شد قرار نيس كه هر روز ِ خدا به آدم خوش بگذره كه ، بعضي روزام بايد اينجوري باشن كه قدر روزاي معمولي و بي دردسرت رو بدوني . به خودم گفتم فردا هم روز خداست ، اما امروز هم روز خدا نبود .

با ميم كه درد دل مي كردم مي گفت يه خواهر دارم كه سي و پنج سالشه ،‌از بچگي معلول بوده اوايل سمت ِ‌چپ ِ‌بدنش از كار مي افته مي تونسته اون موقع ها از ديوار كمك بگيره و را بره ، بره دسشويي ، با زحمت زياد بره حموم ، خودش غذا مي خورده كم كم سمت ِ‌ديگه ش هم از كار مي افته مي گفت الان فقط مي بينه ، به زخمت مي تونه حرف بزنه در واقع نمي تونه حرف بزنه و با زحمت ِ‌تاقت فرسا به اطرافيانش حالي مي كنه كه مثلا ً‌ رومو بكن اون وري يا تكيه م بده بشينم يا تشنه م ؛ ميم مي گفت اين درد هيچ وقت واسه م عادي نمي شه آخه هر روز ِ‌خدا جلو چشممه خودم هم بعضي وقتا جابجاش مي كنم مي ذارمش تو رختخواب و ازين حرفا . ميم زير بار اين فشار خورد شده ، اينو از صحبتاش مي شه فهميد .

مي گه يه دادش دارم كه سي و يك سالشه ، ميگه وقتي فهميديم معتاده شوكه شده بوديم مي گه تا حالا نه با كسي كه معتاد باشه سر و كار داشتيم نه با كسي كه حداقل يه چيزايي بدونه ، فقط شنيده بوديم كه تلويزيون مي گه اعتياد جرم نيست بيماريه ! ﮪ تعريف مي كنه كه وقتايي كه خمار بود ازش مي ترسيديم وقتاي كه نعشه بود ازش بدمون مي اومد مي گفت از داشتن ِ همچين كسي تو خونه خجالت مي كشيديم به صرافت افتاديم كه تركش بديم فهميديم كه ترك دادن ِ‌يه آدم معتاد خيلي آسونه چون توي يه سال چهار بار تركش داديم و هر بار دوباره بر مي گشت ، ﮪ تعريف مي كنه از روزاي سختي كه باهاش داشته از دعوا كردناش از آمپول زدناش از بستري شدناش از داد و بيداد كردناش از آبرو ريزي هاش از خيلي چيزايي كه دل ِ‌آدمو به درد مياره . ﮪ زير بار ِ‌اين مشكل خورد شده اينو از حرف زدنش مي شه فهميد .

ر تعريف مي كرد مي گفت مادرم زندگي رو بهمون تنگ كرده تعريف مي كرد مي گفت خيلي وقته كه اعصاب درست حسابي نداره همه مون اينو مي دونيم برديمش دكتر دكترا فقط بلدن آرامبخش تجويز كنن اونم تاثيرش فقط اينه كهخ چند ساعت بخوابه بيدار كه مي شه دوباره زندگي رو به همه مون سخت ميكنه ، ر ميگه مادرم كاري كرده كه هيچ كدوم از فاميلامون دور و برمون نيان ؛ ميگفت همين ديروز با چوب افتاده به جون ماشين داداشم كه پسر خودش باشه ، مي گفت مونديم چه غلطي بكنيم نه ديونه ايه كه ببريمش تيمارستان ، وقتي اينو مي گفت بغض كرده بود ، وقتي گفت خدا اون روزو نياره سرشو گذاش رو زانوي من و هق هق گريه كرد . نتونست حرفشو ادامه بده .

ز مي گفت ديروز عقد كنون ِ‌دختر عمه م بوده مي گفت چند ساله دارم زورمو مي زنم خودمو برسونم به يه وضعيتي كه بتونم برم خواستگاري ، مي گفت ديشب با دوماد روبوسي كه كردم تنم يخ يخ بوده .

الف مي گه هيچي پول ندارم روم نمي شه از كسي قرض بگيرم ميگه همه ي مسيرا رو پياده مي رم و ميام ، روم نمي شه بهش پول تعارف كنم . به خودم مي گم بذار اين زخما بمونن

دال هيچي نمي گه كون به كون سيگار مي كشه فقط

درباره ي همنام – بخش هشتم .

پارسال كه فيلم ِ زير درخت هلو رو ديده بودم ديدم كه نويسنده-كارگردان ِ ‌فيلم حرفش اينه كه هر كي بايد با هم تيپ خودش ازدواج كنه كلفت با كلفت ، پول دار با پولدار ، لابد ترك با ترك و لر با لر ! مثل اينكه لاهيري هم ازين ايده بدش نمياد آمريكايي با ا«ريكايي بنگالي با بنگالي ؛

وقتي توي يكي از جشن تولد هاي گوگول موشومي مدام سرش تو كتابه خدا خدا مي كنم لاهيري فيلم هندي بازي در نياره اينارو عاشق هم كنه ، دعام يه چيزي حدود ِ هفتاد هشتاد صفحه كارگر بود ، يا مي شه اين جوري بگم كه هفتاد هشتاد صفحه لاهيري خودشو نيگر داشت باليوودي نشه ولي نتونست مقاومت كنه ، به يه بهونه اي مكسين رو از زندگي گوگول مي ذاره بيرون و موشومي رو مي ذاره سر جاش ؛ حالا بماند كه بهانه ي جدايي گوگول و مكسين چقدر مسخره بود آشنا شدن ِ گوگول و موشومي از اون هم مسخره تر بود .

مرتبط با اين پست در روسپيگري :

گزينه ي صحيح را انتخاب كنيد

14 comments:

آقاي كلمه said...

ح ميگه : مي فهمم مي فهمم

روزگار said...

حالا به همهء این مصیبتها اضافه کن مشکلاتی که توسط جامعه وحکومت به صورت تشدید شده به آدمها اضافه میشه.

من said...

دست از سر خدا برداشته ام
معامله های پایا پایمان به کار نیامد
نه من تاجر خوبی هستم
و نه او خدای خوبی
دلتنگی هایم را پس می آورد
میگوید مشتری اول و آخرش خودت هستی
باید میدانستم که این روز ها نمیشود روی خدا حساب کرد
!
دارم میروم دنیای خودم را خلق کنم ...

لیلا said...

دیروز چند بار می خواستم همینو بهت بگم ! ظاهرآدما نشون دهنده زندگی خوبشون یا آرومشون نیست ! چند بار خواستم بگم فکر نکن خنده های من نشونه شاد بودنمه !
هر آدمی به قول خودت یک زخمی داره !

باران said...

سلام.
ن : میگه همذات پنداری شدیدی با دال احساس می کنم .
یه جا تو وبلاگ خودم گفتم که درد گفتنی نیست باید چشید و مزه مزه کرد مثل یک فنجان قهوه تلخ روی این حساب نمیشه زخمها رو ریخت وسط

آقاي كلمه said...

فكر كنم بايد خودمو درسته بندازم تو پستت چون جاي سالمي ندارم بندازم ۀ؟

Anonymous said...

من رفتم وسلامتیم را بدست آوردم نه فقط به خاطر تو ولی تو هم بی تاثیر نبودی خیلی خوشحالم سلامتی نعمت بزرگی است آنجنان که من دیگر سیگار نمی کشم و حتی نماز می خوانم .آن مرض تمام زندگی وافکار مرا در چنگال زشت خود اسیر کرده بود قبلا بهت گفته بودم که من بعد از ترکم به این نتیجه رسیدم که کاملا حق با توست شاید تقریبا در همه موارد من مریض بودم و تو واقعا از من پرستاری کردی من به تو مدیونم از همه دوستانی که در بهبود حال من کمک کرده اند تشکر کردم فقط تو بودی که باهاش دیدار نکردم و می خواهم در کمال سلامت باهات خداحافظی کنم
این هفتصدمین پیغامیه که با این مضمون می گیرم تا حالا مجبور شدی از کسی که ازش متنفری پرستاری کنی و به خودت بگی کاش فقط یه لحظه مال خودم بودم تا با خلاص کردنش هم رو خوشحال کنم اون وقت زغال تا خدا رو شکر می کردم
zeze

حامد said...

قبوله... جناب لاهیری همچنان ادامه میده خودشو تو پستهای تو..تکرارخوبه همیشه

stalker said...

باز هم لاهيري و دنياي شرقي نوشته هاش.كلا كه اميدوارم حالت بهتر شه و گزينه صحيح رو خودت انتخاب كني.

اثر انگشت said...

از قرار معلوم باز هم كبوتر با كبوتر باز با باز.هنوزم لاهيري رو دوست دارم.

شیرین said...

چه عجب
ما تونستیم برای شما کامنت بذاریم
توی وبلاگمم اطلاعیه داده بودم
!
هی اومدم اینجا
هی این کامنتدونیت باز نمی شد
حیف شد
کلی نظر کارشناسی منو از دست دادی
الان وقت ندارم ولی شاید بعدا همه رو بنویسم
!

شیرین said...

برای این پستت هم
گزینه پنجم
...
زندگی
!

باران said...

ببین این پستت آدم رو بهم میریزه همین.

زهرا said...

چقدر این پست آخری دردناک بود
و چقدر قرار گرفتن در جریان «همنام» شیرین.