Monday, January 19, 2009

هيچ جادويي در كار نيست

چيزي كه باعث ميشه فيلمي مثل The Secret به دل نشينه و يك درصد اون چيزي كه مي خواسته تاثيرگذار نباشه به نظرم اينه كه داره حرفشو خيلي شارپ مي زنه، حرف اگه مي خواد تاثيرگذار باشه بايد هنرمندانه زده بشه و در لفافه.

فكر مي كنم عصاره ي همه ي اون همه وراجي هاي خسته كننده اي كه توي The Secret ميشه به طرز هنرمندانه اي توي انيميشن پانداي كونگ فو كار هست و من اين رو به مراتب خلاقانه تر از اون مي دونم چرا كه پانداي كونگ فو كار يك انيميش كمديه كه آدمو مي خندونه و لذتبخش هم هست و حرفش رو هم مي زنه .

پانداي كونگ فو كار

كارگردانان: Mark Osborne ، John Stevenson

نويسندگان: Jonathan Aibel ، Glenn Berger ، Ethan Reiff ، Cyrus Voris

خلاصه داستان: پو، پانداي به شدت تنبلي است كه به عنوان جنگجوي ويژه براي مقابله با دشمن انتخاب مي شود و . . . .

صداها: جك بلك، داستين هافمن، آنجلينا جولي، يان مك شين، جكي چان و . . . .

محصول 2008 آمريكا / 92 دقيقه

Saturday, January 17, 2009

نه، رام شدني نيستم

الف : يادم رفت بگم چرا آقارخ بودم

دومین دلیلی که "آهسته وحشی می شوم" را دوست دارم این است که یک رمان موسیقایی است؛ می پرسید یعنی چه؟ یعنی اینکه طنین کلمات به گونه ای است که ریتم موسیقایی تندی را دارید تجربه می کنید انگار دارید تکنوازی گیتاربرقی یک نوازنده ی حرفه ای و غمگین را می شنوید؛ البته فکر نمی کنم هیچ کسی بلد باشد مثل من این رمان را بخواند – شوخی نمی کنم – راهنمایی تان می کنم : باید رمان را باصدای بلند بخوانید، هربار کلی نفس توی سینه تان حبس کنید و یواش یواش بیرون بدهید اگر هنوز به نقطه ی ته سطر نرسیده اید نفس عوض نکنید بگذارید چند تا از کیسه های هوایی تان پاره شود، داخل ریه همیشه مقداری هوا برای این جور وقت ها می ماند – بهش میگویند حجم ذخیره ی بازدمی - ؛ در حین خواندن باید بغض کنید؛ بغض تان نباید مصنوعی باشد اگر بغض ندارید مجبور نیستید این رمان را بخوانید.

نگویید این آدم ها چرا اینجوری حرف می زنند؛ نگویید در حرف زدن شان اغراق شده، شما در حال تماشای یکی از فیلم های مسعود کیمیایی نیستید دارید یک رمان موسیقایی و متفاوت را تجربه می کنید. نگویید اینجاش منطقی نیست اونجاش زیادیه می تونست نباشه، نه، فقط این رمان را با بغض و یک نفس بخوانید. همین

طرب نامه آهسته وحشي مي شوم، عاشيق خواني در چهار مضراب/ حسن بني عامري / نشر چشمه/ 296 صفحه/ چاپ دوم 1386/ 4000 تومان

ب: می دونم دارم آتیش می زنم به زندگی م اما آتیشو عشق است.

یک دلیل روانی هم دارم برای خودم که چرا ازین رمان انقد لذت بردم؛ نیس توی عالم نت یکی از بلاگایی که خیلی دوس دارم بلاگ زهرا موثقه – هر کی ازین بشر خوشش میاد فردا صلات ظهر مرد و مردونه توی میدون اصلی شهر بیاد دوئل – اینه که خیلی جاها اون لحن مردونه و لاتی شخصیت کویستان توی رمان انگار داره برای من کامنت می ذاره !

اسمشو هم هایپرلینک نکردم که اصلا خوشم نمیاد کسی با انگشتای نخراشیده ش کلیک کنه روش؛ خانوما می تونن آدرسشو این بغل توی لینکدونی پیدا کنن !

ج: شدیدا آهنگ The Letters رو از آلبوم Dear Heather با صدای کوهن پیشنهاد می کنم.

Wednesday, January 14, 2009

Leading you down into my core

مالهالند درايو

MULHOLLAND DR.

نويسنده و كارگردان: ديويد لينچ

محصول 2001 فرانسه و آمريكا

147 دقيقه

برنده ي جايزه بهترين كارگرداني از جشنواره كن سال 2001 به رياست ليو اولمان

يك فيلم عجيب و غريب از لينچ كه بعد مدت ها بالاخره تونستم ببينمش؛ فيلم فوق العاده اي بود از هر نظر؛ مثل Lost Highway؛

درباره ي اين فيلم حرف زياد هست مخصوصا در اين باره كه موضوع فيلم چيه و كجاهاي فيلم روياس و كجاهاش بيداري؛ نسخه ي دي وي دي اي هم كه توي بازار هست يك متن تكست مفصل همراش هست كه نويسنده ش توش نوشته سي بار شايد هم بيشتر فيلم رو ديده و اينا رو از توش دراورده كه من البته فكر مي كنم ترجمه ي يكي از ليتكاي IMDB هستش ! مهم نيس؛

نكته ي مهم فيلم اينه به نظرم كه فيلم با وجود ظاهر عجيب و غريب و يه جورايي گمراه كننده ش دست ميذاره روي احساسات آدم؛ و اين اون جادوي سينماس؛ وقتي حتا نمي دوني چه اتفاقي داره مي افته و اصلا مطمئن نيستي فيلم درباره ي چيه اما مي بيني احساساتت به شدت تحريك شده ن درست مثل خواب و اين نهايت هنرمندي يك هنرمنده كه فرم و محتواي فيلمش انقدر در تناسب و هماهنگي باشن با هم.

●

یک اتفاق خیلی بد افتاده و من دارم از چی حرف می زنم مالهالند، لعنت به این زندگی

Thursday, January 8, 2009

دنياي آزاد يا دنياي مزخرف

انجی از کار اخراج میشه و تصمیم میگیره با هم اتاقیش رز یه کار - چیزی تو مایه های دفتر کاریابی - راه بندازه؛ مهاجرین ناامید ازکاری که دور و برشون ریخته – از جمله یه ایرانی با زن و بچه هاش – موقعیت رو براش پیچیده می کنن. کم کم متوجه میشه مدیریت این کار سخت تر از اون چیزیه که فکر می کرد و وقتی بچه ش رو می دزدن و تهدیدش می کنن که اگه پول کارگرا رو نده بلاهای بعدی سر راهشه مجبوره یه راهی پپدا کنه ( نمیگم چه راهی که مزه ی دیدن فیلم بمونه براتون)

It's a Free World

کارگردان : کن لوچ

نویسنده : پل لاورتی

محصول 2007 انگلستان، ایتالیا، آلمان، اسپانیا، لهستان

96 دقیقه

باد که بر مرغزار می وزد رو توی سینما فرهنگ دیده بودم؛ وقتی اسلحه رو گرفت سمت برادرش و اون بازی خیره کننده و اون تردید و اون گریه و اون شلیک، اشکم درومد چند ثاتیه بعد که فین فین بغلدستیم رو هم شنیدم فهمیدم بیشتر از اونکه به من مربوط باشه و اشک دم مشکم به فیلم مربوطه و اون بار احساسی بالاش، حالا فیلم درباره ی چیه، بلایی که انگلیسیا سر ایرلندیا درمیارن و – تاریخم ضعیفه نمیدونم چه سالی – و حکایت شکل گیری اون گروه ها و دسته های ایرلندی بر علیه انگلیسیاو اتفاقایی که تو دل این گروه ها می افته

یا فیلمی مثل 4 ماه 3 هفته 2 روز که فوق العاده بود و آدمو تکون تکون تکون تکون می داد، یا هتل رواندا که مجبور شدم سیا رو از خونه بکشم بیرون ببرم بشونمش روی یه نیمکت و بغضمو بترکونم براش – گریه کردن به خاطر آدمایی که نه دیدی و نه می شناسی و رنگ پوستشون هم کلی فرق می کنه با مال تو و هزاران هزار کیلومتر ازت فاصله دارن چیزی نیس که پیش هر کسی اتفاق بیفته –

اینجور فیلمسازا رو دوست دارم یه خاطر اون دردی که می بینن و می کشن و فیلمشو می سازن؛

"این یه دنیای آزاده" نصف این قضیه رو با خودش داره، یعنی اینکه داره می پردازه به یه موضوعی که حرف برا گفتن درباره ش زیاده و باید گفت، اونم وضعیت زن هاس در دنیای مدرن و وضعیت اقتصادی ملت ها و استرسی که روشونه و من، گفتم بازم میگم، فیلمسازی که این سوژه ها براش مهم ان رو دوس دارم.

نقطه ضعف فیلم البته اینه که نمی تونه اون بار عاطفی، احساسی که فیلمای دیگه ای که بالاتر اشاره کردم ایجاد می کنن رو ایجاد بکنه و زورشو می زنه به یک بیانیه ی سیاسی اجتماعی علیه وضعیت موجود نزدیک بشه تا یک اثر هنری که حتا اگه موضوعشو دوس نداشه باشی اونجایی ازت رو که باید تحریک کنه

در هر صورت فیلمیه برای دیدن و فیلم مهمی هم هست به نظرم.

Saturday, January 3, 2009

زندگی آشفته تر یک روایت آشفته

مثلا می تونست کمی روشن تر باشه و اون گوشه ش یه کم آبی باشه حتا؛ می تونست بعضی وقتا کمی باز تر باشه مثلا تا اینجا؛ یا مثلا حتا اگه ندوه راه بتونه بره؛ یا مثلا کمی خالص تر یا چه می دونم کمی آروم تر؛ می تونست کمتر صدای زنجه موره، می تونست کمی دیرتر از تیر بره بالا، می تونست صداشو بیاره پایین تر لا اقل

بعضی وقتا فکر می کنم زندگی می تونست جور دیگه ای هم باشه؛