Friday, August 10, 2007

تا دیوانه ای که سمت چپ ات ریخته میله های زندان را بگیرد و تکان دهد و فریاد بزند لعنتیا من فقط یه چیکه خونم می دونین دریا یعنی چی تخم سگا

الف : می خوای بگردی بگرد ولی من چیزی ور نداشتم

حتم دارم داریم تقاص روز های خوب را پس می دهیم؛ تقاص روزهایی که " دکتر می شه من امروز زودتر برم ؟ " و بدو بدو خودم را برسانم پیش تو و آنقدر خوش بگذرد که وقتی می روم خانه باید بگویم امروز دکتر کلی کار باهام داشت واسه همین دیر اومدم ؛

داریم تقاص وقت هایی را پس می دهیم که دنبال کلمه می گشتی و پیدا نمی کردی؛

وقت هایی که چارچشمی همه طرفو می پاییدیم کسی دستامونو نبینه لبامونو نبینه با هر صدایی می پریدیم از جامون و می ترکیدیم از خنده؛

وقت هایی که بای بای عزیزم و دور می شدی و دورتر و دور تر تا گم می شدی توی سیاهی کوچه؛

ب : یا من یعطی من لم یساله و من لم یعرفه

مطمئن باش اگه کس دیگه ای رو داشتم به تو نمی گفتم؛ نه اینکه ازت بدم بیاد یا تو تحویلم نگیری؛ نه؛ دوس دارم فقط وقتایی از تو چیزی بخوام که دیگه از دست کسی کاری ساخته نباشه؛

حالا یه خورده فکر کن؛ یه مشکل پیش اومده و هیشکی غیر تو نمی تونه حلش کنه؛ فکر می کنم اصلا نگم هم خودت باید درستش کنی؛ فقط واسه اینکه فکر نکنی اینو هم دُرُس کنی باز من یادم می ره و آب از آب تکون نمی خوره همینجا در حضور این بازدید کننده هایی که بیشتر از صد نفر در روز هستن قسم می خورم اگه درستش کنی هر سال روز مبعث یه گوسفند قربونی کنم که یادم نره چیکار کردی واسه م ؛

ج : بیا تاریکی هایمان را بریزیم روی هم؛

گفته بودم بهت که دارم تاریکی ها را قدم می زنم تاریکی ها را نفس می کشم تاریکی ها را زنده ام؛ بعضی وقتا شده توی تاریکی پام رفته توی لگن شاش، سوخته های تاریکی را از روی زمین جمع کرده ام " بیا اینا به دردت می خورن شیره شون کن " توی تاریکی تا دلت بخواد داد زده م ، گریه تا دلت بخواد؛

خدایا اگه تاریکی های زیادی روی دستت مونده بازم نازل کن ازشون بذاز از شب بیرون نیام صبحو خفه کن اون دور دورا ولی کاری نکن ماه رخ تاریکی های زندانو ببینه؛

د : الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

. . . بلبل پربسته ز کنج فقس درآ

نغمه ی آزادی نوع بشر سرا

وز نفسی عرصه ی این خاک توده را پر شرر کن

. . .

11 comments:

فرودینه said...

کمی فکرکن
به نقشی که فردا بازی خواهی کرد
تو تنها کسی هستی
که این سناریورا تغییر میدهی


همه همینجورن
اما تو مینوانی
مرا نیز در غمت شریک بپنداری
فدت نادیا

ماکان said...

من هنوز یه کم گیجم! نفهمیدم زیاد!

فرودینه said...

سلام شاهرخ جان
این بار سومه که دارم مینویسم

کمی فکر ن
به نقشی که فردا بازی خواهی کرد
تو تنها کسی هستی
که این سناریو را تغییر میدهی

این الان یه جمله ی فیلسوفانه بود
اما تو باور نکن
منو تو دل زدگیت یا گرفتگیت یا ...شریک بدون
فدات نادیا
راستی نمیشه یه کاریش بکنی که هر دفعه نخوایم این آدرس لعنتی رو بنویسیم؟

zeze said...

ما هیچ ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید
گفتیم که بیداریم
من پای تو را بسته
تو پای مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم

سايه said...

سلام اول ممنون كه سر ميزني
بعد يه پيشنهاد ناراحت نباش اينم درست مي شه اصلا مگه چي شده ؟
همه چيز را به تقدير بسپار نه!!!نه نسپار .

ماهو said...

تقاص پس دادن خیلی سخته .. خیلی سخت

Anonymous said...

من نمیدونم چه سریه ..اونجایی که شما هستین رنگ زندگی داره اما شرار مرگ می پراکنه...این جایی که من هستم با فاصله هزاران کیلومتر دور ازشما که همزاد مرگه و هر لحظه احتمال داره بری رو هوا ...شور زندگی بیشتره..نمی دونم چرا؟ برای یافتن پاسخ بهم کمک کنید

سید کمال

meetra said...

سلام
بابا چقدر طول کشید تا صفحه باز شد
مرسی از امدنت
به روز نیستم
همین جوری امدم

meetra said...

سلام
بابا چقدر طول کشید تا صفحه باز شد
مرسی از امدنت
به روز نیستم
همین جوری امدم

سودابه said...

من در این تاریکی مرگ را جویده ام
انگار کسی میان روشنی سیگاری من را نظاره می کرد تو نبودی؟
به منم سر می زنی

مهدي said...

تازه اومدم اين طرفا