Wednesday, December 3, 2008

نه این زمین و زندگی اش چیز دلکشی است

کم پیش میاد کتابی رو نصفه نیمه بخونم و بی خیالش شم؛ ازونجایی که کتابایی که می خونم رو همیشه از قبل گزینش می کنم واسه همین معمولا ً با شوق و ذوق می خونم شون؛ به سفارش یکی از دوستان کتاب جهان هولوگرافیک رو شروع کردم به خوندن، اوایلش خوشم اومد هر چی جلوتر رفتم دیدم نویسنده خیلی منو دست کم گرفته و بدیهیات رو با یک آب و تابی تعریف می کنه انگار تازه خودش کشف کرده؛

ولی خب اگه نمی دونین جهانی که ما توش زندگی می کنیم چقدر به هم پیوسته و یه جورایی عجیب غریبه ممکنه از خوندن این کتاب لذت ببرین و یه چیزایی هم عایدتون بشه

جهان هولوگرافيک

نظریه ای برای توضیح توانایی های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته ی مغز و جسم

مایکل تالبوت / ترجمه ی داریوش مهرجویی/ انتشارات هرمس / چاپ سوم 1386 / 446 صفحه / 4900 تومان

Monday, December 1, 2008

بهار و باغ با ترکان گلرخسار خوش باشد

چند روزی تبریز بودم؛ اگرچه یه نصف روز بیشتر فرصت نشد توی شهر بگردیم و بقیه ش همه ش یا جلسه بودیم و سمینار یا داشتیم برای جلسه و سمینار آماده می شدیم و Power Point درست می کردیم ولی با این وجود ازین شهر خوشم اومد؛ تمیز بود – دست کم اونجایی که مابودیم اینجوری بود – اونایی هم که ما باهاشون سروکار داشتیم خوش برخورد بودن؛ هتلی هم که شبا توش بودیم – هتل پارس – شیک بود و باکلاس؛ تا حالا توی رستوران گردان غذا نخورده بودم! یه سوتی عظما هم دادم (تا مشغول سالاد کشیدن بودم کلی چرخیده بودم و خودم خبر نداشتم، تا جای نشستنمو پیدا کنم کلی دور خودمو گارسونا چرخیدم !)

کلا تصویر خوبی ازین شهر توی ذهنم درست شد؛ یادم باشه درباره ی شهرایی که دوست دارم و اوناییکه دوست ندارم بیشتر بنویسم، موضوع خوبی به نظر میا واسه نوشتن.

Saturday, November 29, 2008

تنها او بود که جامه به تن داشت و آستین اش از اشک خیس بود

محمد پسربچه ایه که فکر می کنه 10 سالشه؛ مادرش روسپی بوده و محمد از وقت به دنیا آومدن پیش رزا خانم زندگی می کنه؛ رزا خانم زن یهودی ایه که کارش همینه که بچه هایی رو بزرگ کنه که مادراشون روسپی ان و طبق قانون – قانون فرانسه – روسپیا حق نگهداری بچه هاشونو ندارن.

محمد به شدت باهوشه و تمام داستان از زبون محمد روایت می شه؛ تازه ده سالشم نیست و 14 سالشه، اینو وسطای داستان می فهمه – می فهمیم - .

این کلیتی از رمان زندگی در پیش رو بود که براتون گفتم؛ یک رمان فوق العاده زیبا و جذاب از رومن گاری، نویسنده ی فرانسوی (1914 – 1980) با ترجمه ی بسیار روون و خوب ِ خانم لیلی گلستان (1323 - ) – از چنان پدری باید هم چنین دختری خلق بشه – که نشر خوب و محترم بازتاب نگار چاپ اولش رو سال 80 درآورده و من چاپ هشتمش رو که 86 چاپ شده دارم.

چند وقت پیش به گوشم خورد که عوامل جناب سفاک هرندی این کتابو جمعش کرده ن که البته از چنان وزیری چنین کاری هرگز بعید نیست.

از خوندن این رمان بیشتر از یک ماه می گذره و من دستم یه هیچ رمانی نمی ره.

Friday, November 28, 2008

رحم الله من قرا الفاتحه

نه تا از فیلمای کوستا گاوراس، اون فیلمی که به مناسبت شصتمین سال کن بیست تا کارگردان با هم درست کرده بوده ن، مادام بوواری ِ وینسنت مینه لی، مندرلی ِ فون تریه، یومورتا (ازون کارگردان ترک که چقد جایزه برد)، آوازخوان طبقه ی چهارم روی اندرشون، هارد یه تقه کرد صدا داد و همه شون با هم و در یک لحظه دود شدن رفتن هوا بدون اینکه ببینمشون! ریکاوری شون کردم همه شون شهید و جانباز شده بوده ن هیچ پلیری هیچ کدوم شون رو نخوند.

نمی تونم از شوکش دربیام

Thursday, November 27, 2008

اين كجا و آن كجا

یه کتابی هست که من هرگز توصیه ش نمی کنم برای خوندن، به اسم ِ سینما و بارت که من پارسال یه چند خطی درباره ش نوشتم؛ دلیل ام هم برای توصیه نکردن اش اینه که در مقدمه ی کتاب نکاتی هست که اگر کسی با سینما و مخصوصا آندره بازن و کمی رولان بارت آشنا نباشه فکرش به شدت غلط بار خواهد اومد و اطلاعات غلط و مغرضانه ای به خواننده ی ناآگاه داده میشه، اینه که حتا من شک دارم مترجم، مقالات رولان بارت رو هم صادقانه و سالم ترجمه کرده باشن.

عقده اي مغرض بي همه چيز

پ. ن : نكنه خدايي نكرده كسي با مجيد اسلامي دوست داشتني و عزيز اشتباه بگيره

Tuesday, November 25, 2008

از گمشدگان لب دریا

تابستون هشتاد بود که انجمن دانشگاه توی ارسباران فستیوال برنامه های سیاسی فرهنگی راه انداخته بود و دیگه مشابهش هیچ جا تکرار نشد؛ یکی ار جلسات قرار بود بیاد درباره ی نیچه صحبت کنه برامون؛ همه مون منتظر بودیم بیاد و نمیومد؛ مسوول برنامه ها بهش زنگ زد می دونین چی گفت؟ می گفت چون امروز توی ایام فاطمیه هستیم من نمی تونم در مورد نیچه حرف بزنم !

مرتیکه ی معتاد عقده ای روشنفکرنما

Monday, November 24, 2008

کاری با کار این قافله ندارم

تمام این سال ها روی اعصابمون بوده؛ با اون صدای حق به جانبش؛ با اون اطلاعات غلطش با اون سوتیای احمقانه ش که بیشتر از اونکه خنده دار باشن اعصاب خورد کنن. با اون قیافه ی چاپلوسش که تزویر و دورویی ازش می باره؛ تمام این سالا خودشو جا کرده توی تلویزیون و کلی از بازی های پخش مستقیمی رو که می شد به شدت ازش لذت برد زهرمارمون کرد. مرتیکه ی خ ا ی ه م ا ل .