Monday, May 10, 2010

دشواري هاي هانتا بودن

اين چند وقت كه هانتا بودم داشتم در زيرزمين خانه ام با يك دستگاه پرس بي وقفه كاغذ باطله پرس مي كردم كه ببرند جاي ديگري تيزاب بريزند رويش خميرش كنند. البته فقط صحبت ِ همين چند وقت نيست، سی و پنج سال است که در کار کاغذ باطله هستم و همين روان ِ مرا خراب كرده است، چرا كه گاهي حس مي كنم اين كتاب ها را پرس نمي كنم بلكه به تشنج مي اندازمشان "سی و پنج سال است که دارم بسته های کاغذ باطله را به تشنج می اندازم" (ص 16) و شايد به همين خاطر است كه مدام احساس گناه مي كنم و خود را به طرز بيمارگونه اي مقصر مي دانم "من در هر موردی برای هر چه در هر کجا اتفاق می افتد به خاطر تمام وقایع ناگواری که در روزنامه ها می خوانم شخص خودم را گناهکار می دانم و حس می کنم که تمام این اتفاقات زیر سر من است" (ص 30) براي من كتاب هايم در حكم آدم هايي هستند مثل اعضاي خانواده ام و سوگواري من در مرگ آنها چيزي كم از سوگواري در مرگ عزيزانم ندارد "مگر نه آنکه کارکنان این محل [مرده سوز خانه] در زیرزمین شان با آدم ها همان کاری را می کردند که من در زیرزمین خودم با کتاب ها می کردم؟ (ص 13)

تنهايي پر هياهو را دوستي عزيزتر از جان چند سال پيش معرفي كرده بود بخوانم، مدت هاست از هم خبر نداريم؛ چند روز پيش نفس عميقي كشيدم و بهش اسمس زدم جواب نداد اين پست را به خاطره ي عزيز او تقديم مي كنم كه هنوز دلتنگم مي كند.

اولا همين اول موضع خودم را روشن كنم كه كتاب شاهكاري است كم نظير؛ البته هيچ كتاب خوبي به اندازه ي كافي خوب نيست درست همانطور كه در متن كتاب از هگل نقل مي شود كه انسان شريف به اندازه کافی شریف نیست. چيزي كه باعث مي شود خواندن كتاب لذتبخش باشد تازگي هايي است كه دارد؛ كتاب براي من از هر نظر تازه است اولا تا حالا از اين اقاي هرابال چيزي نخوانده بودم كه اين تازگي اول بود، دوم اينكه از جناب دوايي فقط مطالب سينمايي خوانده بودم و اين اولين رماني بود كه با ترجمه ي ايشان خواندم، تازه اينها تازگي هاي كم اهميت هستند، تازگي مهم ايده ي داستان و نوع نگاه ِ شخصيت ِ اصلي به جهان پيرامونش است. هانتا به معناي واقعي و غير اغراق آميز كلمه غرق در كتاب است و به خاطر شغلي كه دارد نمي تواند چيزي جر اين باشد؛ همين شغل كسالت بار و اندوهناك كه رگه هايي از جنايت را در خود دارد براي هانتا پتانسيل هاي كشف و شهود فراواني را ايجاد مي كند مثلا جايي در كتاب مي گويد "من چیزی جز قصابی رووف نیستم کتاب به من لذت انهدام را آموخته است (ص 4)" همين لذت انهدام است كه براي من تازگي دارد؛ لذت انهدام لذت وبرانگري، انگار مي خواسته بگويد لذت خودويرانگري و نگفته؛ براي من و خيلي از ما اين لذت تازگي ندارد اما خواندنش از زبان هانتا تازگي دارد.

وقتي مارلون براندو در انتهاي "آخرين تانگو در پاريس" روي ايوان خانه مي افتد و مي ميرد حالت يك جنين را به خود مي گيرد؛ اين حالت حالتي است كه بسياري از ما با آن آرام مي شويم چه وقت خوابيدنمان چه دراز كشيدنمان؛ حالا ببينيد هانتا با خودش چه مي گويد: "تاریک-روشن غروب است و من در خانه هستم. بر چارپایه ای نشسته ام و سرم پایین و پایین تر می رود تا عاقبت لب های مرطوبم بر زانویم قرار می گیرد و تنها به این صورت است که به خواب می روم." (ص 9)

اين كه چرا در پاراگراف بالا مي گويد لب هاي مرطوبم به خاطر اين است كه هانتا از صبح تا شب پاي دستگاه پرس آبحو مي نوشد و خودش سرانگشتي حساب مي كند كه همه آبجويي كه خورده را اگر جمع كني به اندازه يك استخر بزرگ پرورش ماهي مي شود.

"چهره ی مردی که هنر و مشروب او را به لبه ابدیت کشانده است" (ص 14)

هانتا خشونت موجود در جهان را از دو منظر مي بيند: يكي خشونتي تقديري كه انگار در سرنوشت و در ذات جهان است (مثل ِ خشونتي كه در دعواي موش هاي فاضلاب نشان مي دهد) و يكي خشونتي انساني كه در رفتار ما با همديگر است. (خشونتي كه در رفتار رييس هانتا با او هست يا دوستان موقت مانچا با مانچا يا خشونت آدم هاي مختلف با دختر كولي) و همين ديدن ِ مدام ِ اين خشونت است كه منجر به نكرار ِ مدام اين سطر در طول رمان مي شود كه "نه در آسمان ها نشانی از عطوفت هست و نه در وجود آدمی " و جلوتر وقتي بيشتر به ژرفا خيره مي شود "نه! نه در آسمان ها نشانی از رافت و عطوفت وجود دارد نه در زندگی بالای سر و نه زیر پای ما و نه در درون من" (ص 50)

زندگي هانتا زندگي تلخي است به مزه ي همان ابجويي كه مي خورد و به همين خاطر مدام ياد جمله ها و شعرهايي مي افتد كه از كتاب هاي مختلف خوانده است مثلا وقتي مادرش مي ميرد و جنازه اش را در مرده سوز خانه مي سوزانند ياد شعری از سندبرگ مي افتد که می گفت تمامی آنچه از یک فرد بشری باقی می ماند گوگردی است که جعبه کبریتی را کفایت کند و آهنی که بتوان با آن میخی ساخت که انسان بتواند از آن خود را حلق آویز سازد. (ص 13) يا مثلا وقتي دارد كتاب هاي كلاسيك را پرس مي كند "احساس می گردم که دارم جمجمه و استخوان کلاسیک ها را خرد می کنم. یاد آن تکه ای در تورات می افتادم که می گفت ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که در هم شکسته شویم." (ص 14)

هانتا كتاب خواندن را و دانستن را به شكل تقدس گونه اي نشان نمي دهد بلكه برعكس در مقايسه هاي مكرر بين آدم هايي كه زندگي شان را با كتاب مي گذرانند و موش هايي كه در انبارهاي كاغذ باطله و كتاب زيست مي كنند تقبيحي طنزآلود ديده مي شود مثلا وقتي در مونولوگي دروني درباره ي موش ها مي گويد "موجوداتی که با هم یک خاصیت مشترک داریم و آن نیاز شدیدمان به ادبیات است" (ص 15) و البته از اين المان – موش ها – براي طنز تلخي كه در اطزاف خود مي بيند به خوبي استفاده مي كند مخصوصا جايي كه جنگ بين موش هاي سفيد و خاكستري را تصوير مي كند و انگار دارد دعواهاي سياسي، دعواهاي هنري و دعواهاي بين منتقدين را روايت مي كند؛ ادبيات را – و كلا هنر را - مي ستايد و در ماتم بي مهري هاي روا داشته به آن سوگواري مي كند؛ مخصوصا اشتياق و ستايش او به ادبيات كلاسيك را مي توان در جاي جاي كتاب ديد "کاغذ هم مثل پنیر جا افتاده و شراب کهن هر قدر کهنه تر خوشمزه تر" (ص 16)

هانتا اما با وجود مصائب زندگي اش، تنهايي اش، تحقير و ستمي كه بر او روا مي دارند و . . . شرم خود را مي شناسد و غرور خود را حفظ مي كند درست همانگونه كه از لائوتسه در متن كتاب مي خوانيم: "شرم خود را بشناس و غرورت را حفظ کن"

هانتا تمام زندگي اش كتاب است، معشوقه اي ندارد – دخنر كولي و مانچا را مي توان معشوقه هاي او حساب كرد؟ - اما مي داند كه عشق چيز برتري است و من شخصا اين نگاه را ستايش مي كنم، دانستن ِ عشق، دوست داشتن، عاشق بودن بي آنكه معشوقي در ميانه باشد كه به گند بكشي و بكشد همه چيز را؛ هيچ كس مثل هانتا به معناي آن حرف شوپنهاور پي نبرده است كه "بالاترین همه قوانین عشق است و عشق شفقت است"

شايد نركيبي از همين فقدان ِ معشوقي از سنخ زني مدام همبستر با نفرت از كساني كه با ادبيات آنگونه بي رحم و ديكتاتورانه برخورد مي كنند است كه وقتي دستگاه پرس جديد را و طرز كارش را توصيف مي كند اينگونه مي گويد: در جعبه ها را پاره می کنند و کتاب های باکره را در می آورند جلدشان را جدا می کنند و تن لخت کتاب را بر تسمه نقاله می اندازند (ص 69)

نهايتا اينكه همه ي خوره هاي كتاب مي دانند كه در اعماق وجود همه ي ما رويايي تلخ است و اميدي اندوهناك كه هر وقت كتابي را در دست مي گيريم ته قلب مان اميدواريم كه در اين كتاب آن سطر جادويي را بيابيم كه بعدش آرام بگيريم "به این امید خجسته که که در آن کتاب ها روزی چیزی خواهیم خواند که هستی مان را دگرگون کند" (ص 71)

و همه ي اينها در بستري از عشق جريان دارد، عشقي از همان گونه كه گفتم و اين عشق به ایلونکاست.

تنهایی پر هیاهو

نوشته ی بهومیل هرابال (1914-1997)

ترجمه ی پرویز دوایی

انتشارات آبی – مجموعه کتاب روشن

چاپ ششم 1387 (چاپ اول: 1383)

106 صفحه، 1900 تومان

كتاب با جمله اي از گوته آغاز مي شود و من اين مطلب را با همان جمله پايان مي بخشم: فقط خورشید حق دارد که لکه داشته باشد

21 comments:

negar said...

خوش به حالت که خوندیش!من چند ماه پیش مقدمه اش رو خوندم و ...موند!قرار گذاشتم تا آخر اردیبهشت بخونمش!امروز بیست اردیبهشته!

ايرن said...

مثل اين كه خيلي خوشت اومده!كتاب خوبيه منم دوستش دارم...خوب نوشته بودي ازش...

زکریا said...

سلام هانتا ! ببخشید شاه رخ
من این جا باید اعتراف کنم که باید هرچه زودتر کتاب رو دولاره بخونم . تنها باری که اون رو خوندم اصلا ازش خوشم نیومد . نمی دونم چرا ؟؟
یه بار دیگه می خونمش . آره . همین کار رو میکنم

Anonymous said...

سلام کارگردان اون فیلم را یافتم اسمش هنینگ هسدش و اهل دانمارکه سال ساخت 1966 نام گرسنه - سا اسلاش
اراکده

Afsaneh said...

Agar javaabe ur sms raa midaad baaz ham aziztar az jaan bood!!!, chon NIST, chon JAVAAB nemideh aziztar az jaaneh, mojoodaate gharibi hastim maa aadamaa :-(

فرهاد said...

کتابایی که خواسته بودی رو با یه مقدار توضیح توی بلاگ خودم نوشتم...شرمنده دیر شد. مشغله های احمقانه روزمره اجازه نمیده کامل به کارای اصلی مثل این برسم

مهربون said...

فضای خفه کننده ای داره مثل 1984!!!!!

مهربون said...

نقدت خیلی فنی و عالیه ممنون

مهربون said...

باید این کتاب رو بخرم و بخونمش

Anonymous said...

سلام اراکده ام.
نام فیلم همان سالت یا هانگر یا گرسنه است و کارگردان هنینگ کارلسون دانمارکی سال ساخت فیلم 1966 در امریکا و چی بگم که فیلم ماهی است.

Anonymous said...

http://www.henning-carlsen.com/index.php?id=15&L=1
سری به اینجا بزن... اراکده ام

امیر said...

سلام،
کتاب رو خونده بودم و همیشه یه چیزی اون ته تهای وجودم حس میکرد که یه روزی باید یه چیزی اینجا در موردش بخونم.
راستش فکر میکنم که تا لحظه ای که چند تا نقد خوب در مورد یه اثر نخونی، انگار هنوز مطالعه و یا دیدن اون اثر کامل نشده، انگار بخش آخر یه کتاب رو نخونده باشی یا پنج دقیق آخر یه فیلم رو ندیده باشی. شاید خودتم هیچ وقت نفهمی ولی اون گوشه موشه ها یه پرونده باز هست که فقط یه نقد مشتی میتونه ببنددش.

شهاب said...

نمی دانم این زندگی در محیط رعب آور دولت های کمونیستی است یا فرهنگی عمیق که در طول سالین ساخته شده است ، که کشورهای شرق اروپا مثل روسیه و چک چنین اعجوبه هایی در ادبیات و رمان پرورش داده اند ، از طرف دیگر شاید به دلیل مشترکاتی که در اثر زندگی در محیطی با بوی سرکوب و محدودیت و دیکتاتوری به وجود آمده است باشد و یا به دلیل دیگری که یک حس همذات پنداری عمیق به خواننده ی ایرانی با داستان ها و شخصیت ها دست می دهد . این کتاب را خواندم ، از آن لذت بردم . . .

somaye said...

من این کتابو دی ماه خوندم تو اوج امتحانا شب یک امتحان 4 واحدی ...نتیجه هم خیلی شیرین بود هم کتاب تنهایی پر هیاهو رو خوندم و هم کتاب درسیمو نخوندم و هم نمره خوبی از اون درس گرفتم .

یک پستی هم همون موقعا گذاشتم نمی دونم خوندیش یا نه ؟
اینم آدرسش :
http://17daghighe.blogfa.com/post-118.aspx

سمیه said...

سلام ظهر بخیر

شهاب said...

برایم جالب بود ، این روزها آدم هایی که پر از تناقض اند کم نیستند ، کسانی که اهل مطالعه اند ، اهل فکر و تفکر ، وقتی پای حرفشان می نشینی ، از تحلیل ها ، و دانششان لذت می بری ولی وقتی پای زندگی وسط می رسد ، انگار کل مغزشان فرمت می شود ! دریغ از یک نمود حداقلی از آن افکار روشن فکرانه ، دریغ از وجود یک کتاب جیبی در روحشان !
مانند کسی که عاشق کتاب است در آن شنا می کند ، بالای سرش انقدر کتاب انباشته که هر لحظه ممکن است قفسه بشکند و زیر آوار کتاب ها دفن شود ، ولی کارش امحای کتاب هایی است که تنها دلخوشی زندگی اش غرق شدن در کتاب است.

شهاب said...

دیشب بعد از این که چندین ویدئو کلوپ رو ظرف ماه گذشته به دنبال فیلم باغ های کندلوس گشتم و هر بار دست از پا دراز تر بی نتیجه بر می گشتم ، ساعت ده شب که بر می گشتم از کار پیدایش کردم . بعد از خوردن یک املت گوجه به عنوان شام نشستم به دیدن فیلم.
مطلبت راجع این فیلم رو پیدا می کنم دوباره نوشتت رو می خونم نظرم رو هم در همونجا خواهم نوشت !

ايوب said...

سلام
دمت گرم و جامت پر ز مي باد

Foroozin said...

متاسفانه فرصت نکردم بخونمش

نعیمه said...

سلام
کتاب رو نخوندم اما خوشحالم که بالاخره با شخصیت «هاتنا» آشنا شدم.باید آدم جالبی باشه.

maryam said...

سلام
من این کتاب رو در دورانی که در بحران بودم خواندم
خوب بود و البته هدیه ی یک دوست.
من با رویای های نیمه تمام منتظر شما هستم
http://www.rooyahayenimetamam.blogfa.com/