Tuesday, May 11, 2010

قلبي هم براي تنها تپيدن

اشتياق هنر براي من با شعر شروع شد؛ يادم نيست از كي، با چي، اما يادم هست وقتي سهراب مي خواندم و حالي به حالي مي شدم، بعد ها كمتر از سهراب خوشم آمد و بيشتر مدهوش شاملو بودم، جلوتر فروغ را سر تر از همه ديدم. از كلاسيك ها مولوي را ديوانه وار دوست داشته ام و دارم، سعدي و حافظ هميشه نوسان داشته اند برايم؛ بيشتر بستگي به حالم داشته اند؛ خيام اسطوره اي بوده و هست برايم؛ از غير وطني ها عاشقانه ها را هميشه دوست داشته ام، البته بيشتر به مترجمش بستگي داشته، كارهايي كه جناب پوري ترجمه مي كنند را دوست دارم – كارهاي ناظم حكمت، اورهان ولي، نرودا و نزار قباني و يكي دو مجموعه از شيمبورسكا – پست مدرن ها را دوست ندارم.

يك نفر هست كه شعر هايش ديوانه ام مي كنند، مثل گرگي كه بوي خون شنيده باشد؛ حسين شكربيگي – كارهاي قديمي ش را دوست تر دارم – تنها كسي كه مثل حسين از واژه ها به شكل سهمگين و مو بر اندام سيخ كننده و كف در دهان آورنده و رگ هاي گردن برافروزاننده استفاده مي كند مادرم است – كردي زبان عجيبي است پر از واژه هاي دهشتناك است، براي دوست داشتن هيچ نداريم اما براي اندوه و براي خشم و براي دهشت و براي رنج تا چشم كار مي كند واژه داريم، بعضي هايشان در جمله كه مي نشينند دمار از روزگار آدم در مي آورند؛ بگذريم –

حسين شباهتي هم دارد با احمدزضا احمدي كه شعر هايش منثور است. من شعرهاي منثور را دوست دارم؛

از احمد رضا احمدي "چاي در غروب جمعه روي ميز سرد مي شود" و "ساعت 10 صبح بود" و " از نگاه تو زير اسمان لاجوردي" را پيشتر خوانده بودم كه مدهوشم كرده بودند دوست داشتم كارهاي قديمي اش را هم بخوانم و به همين خاطر مجموعه "قافيه در باد گم مي شود" را خريدم و خواندم، به خوبي كارهاي بعدي اش نيستند – طبيعي هم هست –

كتاب در واقع شش مجموعه است در يك كتاب؛ با چند شعر بي تاريخ آغاز مي شود و بعد مجموعه هاي دريغ از عشق دريغ از عشق (كارهاي سال هاي 1352 تا 1353)، دريا رويت نمي شد دريا آموختني بود (كارهاي سال هاي 54 تا 55) در ميان آن غزل ها (كارهاي 56 تا 58) كبوتران را در خون يار خانه دهيم (سال هاي 56 تا 58) يار خواب است و بنفشه گل نمي دهد (56 تا 58) را شامل مي شود كه البته باز هم تكرار مي كنيم به خوبي وزيبايي كارهاي آخرين استاد نيستند.

اما مگر مي شود كارهاي احمدرضاي عزيز احمدي را آدم نخواند

قافيه در باد گم مي شود

مجموعه شعر احمد رضا احمدي

نشر افكار

چاپ دوم (چاپ اول ناشر) 1386

305 صفحه

3500 تومان

*

اتاق فرسوده است

آينه كدر شد

صورت من كو

من با اين صورت

عاشق شدم

امتحان دادم

قبول شدم

ساز شنيدم

دشنام دادم

گرسنه شدم

سير شدم

رنگ شناختم

رنگ باختم

سفيد شدم

باز هم از احمد رضا احمدي در كله ي تباه شده ي يك اسب:

قلبي براي ماندن، قلبي براي رفتن

34 comments:

مهتا said...

وایییییییییییی
اسم انیجا عوض کردی من هی میگم خدایا چرا اینجا اینطوری شده؟؟

iren said...

ما در بدبختي ، سوء تفاهم بوديم
بادكنك ها
كه نفس هاي عشق مشتركمان
در آن حبس بود
به تيغك ها خورد و منفجر شد
قلبمان ايستاد
و ساعت هاي خفته ي زمين
به كار افتاد.
احمد رضا احمدي فوق العاده است...من يك سال با شعراش زندگي كردم!هر روز!

3/2 said...

سلام آپم

Anonymous said...

17 سالگی ام و شبهایی که با صدای احمدی ستاره ها را می پائیدم...
چه خاطره انگیز و حال چقدر دست نایافتنی اند آن روزها....
سلام
اراکده بیدم

زکریا said...

سلام عزيزم شاه رخ دوست داشتني
حسين شكربيگي كه واقعا كارش درسته . من اين افتخار رو دارم كه با سياوش و شاه رخ بطور زنده كارهاي حسين رو از خودش مي شنويم ! نابغه اس . نابغه

زکریا said...

در مورد زبان كردي \ نه به خاطر اين كه منم كردم \ نه اما واقعا اعجاز داره اين زبان . حتما يه پست مفصل در اين باره مي نويسم با كمك خودت

زکریا said...

شاملو و احمدرضا احمدي و شمس لنگرودي و گروس عبدالملكيان و بعضي از كارهاي رسول يونان و ترجمه هاي احمد پوري و شاملو رو واقعا دوست دارم
فكر مي كني لازمه از ارادتم به حضرت حافظ و شيخ اجل و حضرت مولانا بگم ؟؟
هميشه مولفه هاي شعر احمدرضا احمدي برام جالب بوده : مرگ - تنهايي - پيري - نگاه زيبائي كه به زمان داره - خواب و ...
مرسيييي

بی تا said...

مراحل تجربه ات در اشتیاق به هنر ؛ قدم به قدم مثل من بود...شاهرخ جان برای عضویت چیزی لازم نیست فقط یکماه دیگه که من دارم میام ایران باید در جمع ما (من و ایرن و نگار و حمید) شرکت کنی

Araam said...

سلام
چند سال پیش یه کتاب به اسم" هندسه، نسبیت، بعد چهارم" معرفی کرده بودید. من اسم انتشاراتش رو میخوام. لطف میکنید؟

Afsaneh said...

Salam
mikhaastam begam, einjaa aslan tanavoe nadaareh!!! har chi minevisid hame kheyli kheyli khubeh, cheraa hich poste bad naadarid ;-)
man ein ruzaa haale khubi nadaaram, shaayad ru webe be ein bozorgi, tanhaa jaaei ke baa khoondanesh ehsaase khoobi behem dast mideh hamin kalleye tabaah shodeye ein asbe hast ;-) :-)

Dar zemn be onvaane ye Azari behet begam, lyric e sheraaye Azari ham ghanaaye khaasi daareh makhsoosan Asheghaanehaash :-)

علامت سوال said...

سایکو تو کله تباه شده یک اسب, با چشم هایی که مثل گاو می بینند و ظهرهای سگی...اوه عجب معجون خطرناک معرکه ای
از اون تیکه از شخصیتت که تو بالن نشسته بپرس اون بالا اب و هوا چطوره.
راستی به سیا هم بگو مراقب خودش باشه:D
نمی دونم چرا یه لحظه جود لا تو فیلم (road to perdition)
اومد تو ذهنم.ا ون که یه وقت تسخیرت نمی کنه؟!نمی خوای بگی که شبیهشی؟! عجب موجودی بود. برم ببینم راجع به این پست نداری

علامت سوال said...

پستی ندیدم.نکنه این فیلمو ندیدی؟ خیلی دوسش دارم.یه جاهای شبیه"در بروژ"ه. ولی فکر نمی کنم فیلمی باشه که ندیده باشی.

سیگاری said...

در رویای بابل|وبلاگ سیگاری با " عارکی،مرد ما" پس از مدتها به یوم شد

آلفرد said...

سلام
شعرهای این آقای شکربیگی جایی چاپ شده اند؟

Hasti.N said...

به شدت با تو در مورد احمد رضا احمدی موافقم. وای از این شعر‌های رنگی‌. مثل خواب‌های رنگی‌، رعشه به تن میندازه.

Foroozin said...

"ساعت 10 صبح بود"
يادم افتاد که اين شعر را از پشت گوشي تلفن با صدايي بسيار خوب شنيدم
اما صدايي که فقط خوب بود و فقط بايد از پشت گوشي تلفن مي شنيدي

نعیمه said...

سوم دبیرستان بودم که با فروغ آشنا شدم. صراحتش نفسم رو بند آورد.از همونجا عاشقش شدم.
وقتی دبیر ادبیاتمون سر کلاس ازش بد گفت عصبانی شدم. فکرشو بکن «فروغ» را با «پروین اعتصامی» مقایسه کرد. فکر کنم نه فروغ رو می شناخت و نه پروین اعتصامی رو

نسيم said...

احمد رضا احمدي كه عاليه فقط چرا اسم اينجا را عوض كردي؟

somaye said...

نه به خاطر اینکه اجدادم کرد بودند و نه به خاطر نام فامیلیم که به کردستان می رسد . همیشه کردها را دوست داشتم و ارادت قلبی وحشتناکی به این قوم دارم .

سردبير ديپلم said...

احمدرضا احمدي را بيشتربا همين كتاب مي شناسمش و بيشتر با همين كتاب دوستش دارم .
عاشق تصواير ساده او هستم با زبانش كه انگار دارد واژه ها همانجور كه هستند مي خواند و زير و بالاي درش نيست .
اما احمدر احمدي را بيشتر با دكلمه اش در كاستي از شهرام ناظري كه نماش يادم نيست الان شناختم

پسافو said...

سلام مرسی عزیزم که هنوز ما رو یادت هست. در ضمن من نتونستم برم سری به حسین شکر بیگی بزنم. همیشه باهاش حال کردم. سلام بهش برسون. امیدوارم دوباره بتونم حال همتونو ببرم.

Foroozin said...

دختر تبايي يعني دختري اهل تباي . منظور آنتيگون است که بروزن دختر شيرازي

علامت سوال said...

کنجکاو شدم از شکربیگی بخونم.
برام جالبه که ادم ادبیات زبانی که زبان مادریش نیست رو دیوانه وار دوست داشته باشه.جالب وسخت.

نعیمه said...

نکته ای که درباره زبان کردی گفتی خیلی دردناکه.واقعاً این زبان برای دوست داشتن هیچ واژه ای نداره؟
معمولاً زبانها بر مبنای شرایط فرهنگی شکل می گیرن و وقتی دوست داشتن در زبانی جایی نداشته باشه یعنی این که ...

حامد said...

احمد رضا احمدی عالیه...من تازه شروع کردم به خوندنش...
اما شاملو و فروغ رو خیلی خوندم و خیلی بهتر می دونم...البته اخوان هم همینطور...
از کلاسیک ها هم مولانا و حافظ خارقالعاده اند
دستور زبان عشق قیصر رو خوندی؟

شکلات تلخ said...

شاهرخ عزیز،کلمه اول هر سطر ناخواناست از صدقه سر تمپلیت جدید.من نمی تونم با شعر امروز رابطه بر قرار کنم.انگار بعد از شاملو و معاصرانش شعر برام مرده!به نظرم فقط اشعار فکاهی هنوز ارزش سروده شدن دارند چون در انتقاد از وضع روزند بقیه همه تکرار مکرراتند

Morteza said...

من فقط احمد پوری و شاملو را از این بین شناتختم

Morteza said...

من فقط احمد پوری و شاملو را از این بین شناتختم

مهربون said...

من از عکس انسان تیرباران شده شنیدم

که آنقدر وقت نیست تا گل را دلداری دهم.



در یک ثانیه برای خورشید لباس دوختم

در یک ثانیه آسمان آبی را به روی تخت خواباندم.



فرصت نبود تا در زخم خلیج‌های پوستم

گل‌های مذهبی بکارم.



فقط یک ثانیه فرصت بود

برای نگاهداری آن لحظه‌ی خوشبخت

که در میان خورشید و گل آفتابگردان

با نفس خویش داوری می‌کرد



فقط یک ثانیه فرصت بود

که آسمان نشسته بر انگشتان ژرف چمن را

وسعت دهم.







بر بام این آسمان کسی خفته است که خدا نیست.



یک ثانیه فرصت است

که بدویم و در انتهای میدان

دست‌های تابستانیمان را

به چهره‌ی خورشید بزنیم

فقط یک ثانیه فرصت است.

سیمین said...

baran-barg.blogfa.com به روز شد
با چتر بیایید
می خواهم گریه کنم

امیر said...

چقدر پستی که در مورد تنهایی پر هیاهو نوشته بودی رو دوست داشتم.

امیر said...

اما اشتیاق هنر برای من با رمان شروع شد.با کلبه عمو تم و ربه کا.با شعر کردی ادامه یافت بیشتر کلاسیک هایش.دبیرستانی که بودم همیشه شعری از قانع و پیر مرد و ... در چنته داشتم سر کلاس ادبیات بخوانم.بعدتر به ادبیات معاصر رسیدم و از چشمهایش شروع شد.بزرگ علوی.و شاملو را عاشقانه خواندم و فروغ و بزرگمردی مثل هدایت را.فکر خیام و هنر حافظ برایم بی نظیرند و غزلیات شمس رو خیلی دوست دارم.خوب فکر کنم در بعضی چیزها مشترک باشیم.

negar said...

احمدرضا احمدی شاعری بود که ضربان قلب نوجوانی ام رو بالا میبرد

صدا said...

شاهرخ
کجایی پسر؟
سلام