Showing posts with label ديگري. Show all posts
Showing posts with label ديگري. Show all posts

Wednesday, December 5, 2007

در غیاب دیگری 2

رشت 75 کیلومتر ( تمام مردهای جهان حتا آقای دکتر )

موضوع برای من از جایی شروع شد که دکتر روانشناسی که برای مشاوره می رم پیشش یکی از تجربه های خودشو برام گفت؛ زمانی که مجبور بوده در طول هفته چند روز نباشه و برای اینکه شوهرش نبودنشو احساس نکنه جاهای مختلف خونه، نامه می ذاشته که شوهرش هر دری رو که باز می کنه یه نامه ازش ببینه و این جوری حس کنه که زنش پیششه .

رشت 135 کیلومتر (دروغگوها را چجوری باید مجازات کرد؟)

کادویی که به مناسبت تولدت از دیگری گرفته ای، شالی که برایت بافته، دست خط هایی که از او داری و هر نشانه ی دیگری که در غیاب دیگری حضور او را تداعی می کند نشانه ای است دروغ، چرا که وانمود می کنند که دیگری حضور دارد در حالیکه دیگری غایب است؛ ( وقتی شالی که برام بافته رو بو می کنم حس می کنم دست انداختم دور گردنش ) این نشانه ها دارند با زبان بی زبانی داد می زنند که دیگری حضور دارد؛ دروغ می گویند؛ دیگری غایب است.

رشت 5 کیلومتر (تابلوهای دروغ)

وقتی داریم توی جاده رانندگی می کنیم و می بینیم روی تابلو نوشته " رشت 75 کیلومتر " بدون اینکه فکر کنیم فرض کرده ایم قبلا ً کسی این فاصله را اندازه گرفته و حاصل کار را نوشته روی این تابلو ، در یک کلام به تابلو اعتماد می کنیم ؛ اگر تابلوی بعدی رشت 135 کیلومتر باشد چی ؟ شاید داریم از رشت دور می شویم ، ولی ما که در جهت تابلوی قبل تر آمدیم، تازه نقشه را هم که دیدیم، شاید اون تابلو اشتباه بوده ، شاید تابلوی بعدی اشتباه بوده، نقشه که خیلی بعید است غلط باشد ولی غیر ممکن که نیس ؛

فرض کنین توی مسیر هیچ تابلویی تابلوی قبلیشو تایید نکنه ؛

به ساوه خوش آمدید (پیش از آنی که به یک شعله بسوزانم شان . . .)

گول این دوتا حیوون توی لونه رو نمی خورم که با تاخیر داد بهم و گذاشتمشون روی اسپیکر؛ اون الان اینجا نیس؛ گول این عروسک رو نمی خورم که از قفسه آویزونه ؛ اون الان اینجا نیس و معلوم هم نیس کجاس؛ گول عطر این شال خوشکلو نمی خورم اون الان اینجا نیس و معلوم هم نیس کجاس و داره چیکار می کنه؛ این نشانه ها دروغگو هستند دروغگو ها رو باید مجازات کرد

بعد التحریر : از زودیاک دیوید فینچر خوشم نیومد؛ اصلا نمی تونم قبول کنم این بابا یه کارگردان تراز دومه ( حتا کور شم اگه دروغ بگم درجه سه هم نیس به نظرم ) اگر چه هفت ارزش دیدن داشت.

Sunday, November 18, 2007

حکایت سر زلف دیگری و قحط پریشانی و کمی حرف های دیگر هم البته

آهنگ Dance me to the end of love رو با صدای جادویی لئونارد کوهن اگه دارین همزمان که این پستو می خونین پخشش کنین لطفا ً

Lala lalalalalala lalalalalala laaaa laaaa laaaa

Lala lalalalalala lalalalalala laaaa laaaa laaaa

امسال سال شوکه بود؛

شوکه ؛ کلمه ی هموزنشو پیدا نمی کنم که بگم بر وزن چیه انگلیسیشو می نویسم : Shooka

یه چیزی تو مایه های عسل ولی گرون تر ( کیلویی هفت هزار تومن ) ؛ از درخت بلوط می گیرنش البته نه از خودش از میوه ش، ببخشید از میوه ش هم نه ازون کلاهک روی میوه ش ؛ نکته ش اینه که درخت بلوط هر هفت هشت سال یه بار همچین چیزی می ده ؛

دفعه ی بعدی که بلوطا شوکه بدن . . . .

Dance me to your beauty with a burning violin

Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in

Lift me like an olive branch and be my homeward dove

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

روی چند تا موزاییک با هم اشنا شدیم روی چند تا موزاییک ؛ روی همان چند تا موزاییک حرف های زیادی زدیم قرار های زیادی گذاشتیم دعوا کردیم اشتی کردیم گریه کردیم خندیدیم روی همان چند تا موزاییک چه کارهایی که نکردیم؛ عجیب نیس ؟ این همه اتفاق روی همان چند تا موزاییک

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone

Let me feel you moving like they do in Babylon

Show me slowly what I only know the limits of

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

نمی دونم فیلم وکیل مدافع شیطان رو دیدین یا نه ، از کلیت فیلم خوشم نمیاد ولی اون دیالوگ آخرای فیلم که بیشترشو ال پاچینو می گه و کیانو ریوز گوش می ده ازون دیالوگای ماندگاره؛ چیزی تو این مایه ها که خدا غرایز رو توی وجود آدم گذاشته و قوانین رو بر خلاف اونا گذاشته که مسخره مون کنه، که بهمون بخنده ؛ این صورت فلسفی قضیه س ، اما این موضوع یه صورت جامعه شناسانه هم داره ، باید با هم اشنا بشیم که بدونیم از هم خوشمون میاد یا نه، بعد برای این که با هم اشنا بشیم باید با هم کلی چیزای مختلفو تجربه کنیم حالا دیگه مسیر زیادی رو اومدیم کی حال داره این همه راهو برگرده نه ؟ یکی ازون بالا داره مسخره مون میکنه بهمون می خنده ، نه ؟

Dance me to the wedding now, dance me on and on

Dance me very tenderly and dance me very long

We're both of us beneath our love, we're both of us above

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

توی تاکسی خودمو زدم به اون راه که مثلا متوجه نشدم، ولی فهمید، احتمالا ً حتا فکر کنم با راننده حرف زدنش هم به خاطر این بود که یک درصد اگه متوجهش نشدم متوجه بشم، این کارو کرد که با زبون بی زبونی بگه خیلی کوچولویی کوچولوتر ازونی که وانمود می کردی، دوس داشتم رومو برگردونم بگم آخه تو از چی خبر داری ؟ از چی ؟

Dance me to the children who are asking to be born

Dance me through the curtains that our kisses have outworn

Raise a tent of shelter now, though every thread is torn

Dance me to the end of love

یه بیت از صائب خوندم که جای فکر کردن داره :

هرچه بینی دلت همان خواهد / وانچه خواهد دلت ، همان بینی

Dance me to your beauty with a burning violin

Dance me through the panic till I'm gathered safely in

Touch me with your naked hand or touch me with your glove

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

Thursday, November 1, 2007

نارگیلمو می خوام

فرض معقولی است اگر فکر کنیم انسان نخستین که از گزند باد و باران و آفتاب به شکاف کوهی یا سایه ی درختی پناه می برد آرزو کرد کاش سایه ی درخت یا شکاف کوه گاهی اینقدر دور نبود که تا رسیدن به آن اینهمه از باد و باران و افتاب و تگرگ و . . . آزار ببیند و به همین خاطر یا از شکافی که تازگی ها پیدا کرده خیلی دور نمی شد یا سعی می کرد جایی که خوراکی بیشتری وجود داشت سایبانی فراهم کند. می توان این فرض ساده را قبول کرد – منکر این هم نمی شویم که دلایل دیگری هم می توان ذکر کرد برای تاسیس خانه و کاشانه - ؛ نکته ای که برای من و برای این پست اهمیت دارد این است که چرا برای خانه اش " در " ساخت ؛ یک فرض ساده این است که روزی که از شکار یرگشته بود یا شاید هم از خوردن گیاهان وحشی، کاشانه اش را در اشغال جاندار دیگری دید با دندان هایی تیز تر از دندان های خودش و البته عضلاتی ورزیده تر؛ اینکه ممکن بود خودش طعمه ی آن موجود دیگر شود حرفی است و اینکه اشیاء درون شکاف از تصرف او خارج شده بودند چیزی دیگر؛ باید برای خانه ی بعدی – یا همان خانه بعد از پایان اشغال توسط جاندار دیگر - چاره ای می اندیشید؛ سنگی که بعد تر ها روی آن آیفونی تصویری هم نصب شد.

چرا بشر نخستین به خودش اجازه می داد نارگیلی را که پای درخت افتاده بخورد اما اگر نارگیلی که برده بود توی خانه اش توسط جانداری دیگر خورده می شد چه بسا به خونریزی می انجامید؟ آیا جابجا کردن نارگیل برای او احساس مالکیت به وجود آورده بود؟ آیا اگر می دانست آن نارگیل ها را جانداری دیگر از درخت چیده و همانجا گذاشته به خودش اجازه نمی داد آنها را بخورد؟

ممکن است آدم از کسی خوشش بیاید دوست اش بدارد عاشق اش باشد و حرف هایی ازین دست؛ به آن طرف ِ دیگر می گویم محبوب یا معشوق یا معبود یا هر چیز دیگری ازین دست ( با واژه ها مشکلی نیست هر کدام را انتخاب کردید کردید ) بعد نسبت به آن محبوب یا معشوق یا معبود یا هر چیز دیگر احساسی پیدا شود چنان که افتد و دانی. این را ازین جهت گفتم که می خواهم با احتیاط از کلمه ی " دیگری " استفاده کنم .

دیگری برای من کسی است که عاشق، چند واحدی را در ارتباط با او پاس کرده باشد واحدهایی از قبیل اشتیاق، اشتعال و انفجار. یعنی مدت زمانی را به دوست داشتن گذرانده و مشتاق بوده و بعد تر احساس کرده در این دوست داشتن مشتعل گشته و البته این اشتعال به انفجار انجامیده و بدیهتا ً در هر مرحله نسبت به آن شخص ِ دیگر احساسی داشته که اگر چه در همه ی مراحل چیزی مشترک داشته اما تفاوت هایی هم داشته اما به نظرم تنها وقتی که می رسد به مرحله ای که غیاب ِ دیگری به شکلی می شود که در پی می اید می توان به دیگری گفت دیگری.

وقتی دیگری دارد سوار اتوبوس می شود نگرانی من ازین بابت نیست که ممکن است اتوبوس را دره ای ببلعد ، نشان به آن نشان اگر این گونه بود اگر من هم بغل دست دیگری نشسته بودم باید این احساس تشدید هم می شد؛ نگرانی من ازین بابت نیست که ممکن است کسی برای دیگری دردسر درست کند نشان به آن نشان که همیشه این احتمال هست اصلا ً نگرانی ای در کار نیست ؛ در غیاب معشوق بزرگترین اتفاقی که می افتد غیاب معشوق است و چون به سان بزها که شاخ دارند و شاخ شان را تکامل تغییر می دهد و به سان فیل ها و خرطوم شان که دست کار ِ تکامل است در آدمی هم چیزی هست که اسم اش را هر چه می خواید بگذارید اما مسوولیت اش ایجاد همان حسی است که در غیاب دیگری رخ می دهد.

مطمئن نیستم توانسته باشم درگیری ذهنی ام بابت حسی که از غیاب دیگری عارض می شود را در این چند پاراگراف آورده باشم فقط این را می دانم که حق با انسان نخستین است نارگیل ها مال کسی است که زودتر آنها را دیده .

پ ن : رمان هولناکی که در پست پیشین به آان اشاره کردم هنوز تمام نشده و دارد هولناک تر هم می شود حتما ً یک پست را به او خواهم بخشید.

Tuesday, April 10, 2007

پايان ِ ديگري

چند روز پيش واو رو ديدم ؛‌ سلام ؛ سال نو مبارك ؛‌ خوبي ؟ چه خبر ؟ خيلي وقته همديگه رو نديديما و ازين حرفا ؛‌ پرسيدم زن نگرفتي ؟ گفت مگه ميم بهت نگفته ؟ پارسال عقد كردم ؛‌ گفتم مباركه پس بالاخره اون همه كادو براش مي خريدي بيخودي نبود بالاخره اون كادو ها كار خودشو كرد ؛ گفت اونو بي خيال شدم البته سير باهاش سكس كردم و ولش كردم ؛ حالم بد شد ؛ گفتم عذاب وجدان نداري ؟ فكر نمي كني اون چه جوري شوهر كنه ؟ گفت واسه جنده شوهر زياده ؛‌حالم بدتر شد .

. . .

به دليل پيش گيري از پاره اي سوئ تفاهمات قسمت هاي مربوط به خانم لام حذف شد

. . .

به سيا گفتم فرض كن من با سين سكس كردم اون وقت مي تونم به همين راحتي تصميم بگيرم ؟ سيا گفت نه ؛ گفتم ببين فرقي نمي كنه وقتي توي فضاي كوچيكي مثل اينجا من با سين رابطه ي دوستانه دارم از نظر بقيه ديگه باكره نيس ؛‌ اينجا وقتي كسي زن مي گيره دوس داره خودش اولين و آخرين كسي باشه كه از زيبايي ش لذت مي بره ،‌ از نظر بقيه سين باكره نيس و من اونو از بكارت درآوردم .

به الف گفتم دوره ي ليلي و مجنون خيلي وقته گذشته اگه كسي شيش سال پيش اومده خواستگاري هنوز پيگيره يعني اينكه يا توي اين شيش سال اتفاقايي افتاده و من نمي دونم يا مجنون دوباره زنده شده .

به ح گفتم تو غلط مي كني اينجوري حرف مي زني فكر كردي من سربازتم كه اينجوري حرف مي زني گفت حواست باشه كجا داري حرف مي زني اينجا يه مكان نظاميه گفتم نظاميه به جهنم كه نظاميه گفت داري تند مي ري گفتم مي خوام ببينم كيه كه مي خواد جلومو بگبره ؛ ر ميگه تو كه اينجوري نبودي چت شده ؟‌ چرا مي پري به همه ؟ مي دوني اين اگه بخواد پدرمونو در مياره ،‌ به ر گفتم اينو بخور بابا

Wednesday, March 28, 2007

از ديگري

[ [صبح: روحيه ات آش و لاش تر از اين است كه بخواهي با يك جمع پانزده نفري بزني به طبيعت ،‌ توي شرايط عادي تن به همچين كاري نمي دهي اما حضور ديگري باعث مي شود با خنده اي كه پهنه ي صورت ات را پر كرده جوري رفتار كني كه بقيه ازت انرژي بگيرن ؛ بعد ديگري سرد از كنارت رد مي شود و تو خنده ات مي ماسد روي صورت ات و مي فهمي انگار چيزي تغيير كرده و به روي خودت نمي آوري ؛ [ قبل از ظهر : ] دنبال بهانه ي ساده اي مي گردي براي به حرف آوردن‌ِ‌ ديگري ،‌ ديگري اما مقاومت مي كند ،‌ تلخ است ،‌ و به خودت مي گويي آتيشو كه روشن كنم بقيه دورش جمع شن ،‌ مي رم يه گوشه به حرف اش ميارم و دنبال كلمه اي جادويي مي گردي كه معجزه كند و صداي خنده اي آشنا سرت را بر مي گرداند – بر مي گرداني – و آن كلمه گم مي شود توي هزار تويي كه لعنت يه هر كي منو انداخت اين تو . [ بعد از ظهر :] اين مسير به اندازه ي كافي طولاني هست تا اشك هات را بريزي فكر هات را بكني از چند نفري كه چادر زده اند سيگار بگيري دنبال چشمه اي بگردي كه چند هفته پيش گم اش كرده بودي و تمام مسير برگشت را اين بار من يكبارگي در عاشقي پيچيده ام اين بار من يكبارگي از عافيت ببريده ام . . . [ آخر شب : ] پدرام ميگه وقتي هيچ كاري نمي كني معلومه كه از دست ات دلخور ميشه ، وقتي مي دوني خواستگار به اين كت و كلفتي اومده دس گذاشتي رو دس منتظري اون خودش يه تنه همه كار بكنه معلومه كه از دست ات دلخور مي شه [ فردا بعد از ظهر :] وقتي از در مياد تو دست مي ندازه از پشت ، دور گردن ات ،‌صورت اش رو مي چسبونه به صورت ات ميگه ،‌عزيزمي نفسمي عمرمي چرا پكري ؟ ترجيح مي دي بگي هيچي حوصله م سر رفته ،‌ اون تير كشيدن هاي لعنتي قلب ام دوباره شروع شده و اين يكي را دروغ نگفته اي [ فرداتر ،‌صلات ظهر : ] اندوهي كه توي صداي خوليو هست مخرب است برات ،‌ جو ساترياني را امتحان مي كني ابن يكي بيشتر به درد وقت هايي مي خورد كه دوست داري داد بزني ؛‌ دنبال چيزي مي گردي اول بغض ات رو بتركونه بعد بشينه باهات حرف بزنه آخر سر بخندوندت ،‌ يه چيزي تو مايه هاي ِ‌ ممممممممم . . . آها چارلز آزناور ،‌ تو مايه هاي چارلز آزناور نه ،‌ دقيقا ً‌خود چارلز آزناور .