Showing posts with label حرف هایی که نباید گفته شوند.. Show all posts
Showing posts with label حرف هایی که نباید گفته شوند.. Show all posts

Sunday, March 28, 2010

پس لرزه هاي واقعه

1. اگر من يك زن روسپي بودم با آدم هاي مختلفي مي خوابيدم هيچ هم از اين كار ابايي نداشتم در هر آدمي آخر چيزي هست كه در ديگري نيست هر چند اين به معناي آن نيست كه همه مثل همند؛ نه، خيلي ها بهترند و بهتر بلدند. اما اگر يك زن روسپي بودم هرگز حاضر نمي شدم با بيش از يك نفر همزمان بخوابم؛ فقدان شرم زيبايي را خالي از معنا مي كند. به همين خاطر است كه دوست دارم فيلم هايم را تنهايي ببينم و داستان هايم را تنهايي بخوانم. دوست دارم اين شرم ِ تن دادن را؛ مقهور زيبايي شدن را. دوست دارم آن جور كه مي خواهم ومي طلبد بپيچم در معشوقم و من روسپي ِ ماجرا باشم.

سيا راست مي گويد؛ نبايد جنايت و مكافات را جمع خواني مي كرديم

2. در پست ِ پيشتر كه نوشتم گفتم كه برايم فاجعه اي است ندانستن ِ اين كه در آن هشت روز ِ كذايي خوش گذشت يا نه؛ حالا با نوشته شدن ِ پست ِ پيشين به قلم سيا اين فاجعه دارد ابعاد ِ تازه اي به خود مي گيرد؛ اين كه بهترين لحظه هاي سيا همان لحظه هايي بوده كه ما مي رفتيم چند دقيقه اي پياده روي مي كرديم و سيا تنها مي نشسته چايي مي نوشيده و سيگار مي كشيده اين نشانه ي خوبي نيست؛ شايد داريم دوستي ِ چند ساله مان را به هم تحميل مي كنيم، شايد فقط داريم همديگر را تحمل مي كنيم.

Saturday, March 27, 2010

هشت روز و هفت شب


۱- صدای بارون رو دوست دارم و عاشق صدای رعد و برقم.ولی هیچ از خیس شدن زیر بارون خوشم نمیاد.ترجیح میدم سرپناهی باشه و فقط صدای بارون رو بشنوم.بارون بدون صداش مزخرفه!

۲-اگه خواستین چیزی رو جمع خوانی کنین خیلی دقت کنین که چی انتخاب میکنین.جمع خوانی، یه شاهکار بزرگ مثل جنایت و مکافات رو به یه کار معمولی که شاید فقط چند تا فصل قابل تحمل داشته باشه تبدیل میکنه.من واقعا اذیت شدم (چون پیشنهاد من بود).وقتی موقع خوندن کسی خوابش میبرد دوست داشتم با تبر(یه دونه تیزش رو هم داشتیم) سرشو له کنم خصوصا شاه رخ که تقریبا بیشتر فصلها تو خواب و بیداری بود و بعد راجع به هنر بورژوازی قرن نوزدهم سخنرانی هم میکرد!بدتر از همه تظاهر بقیه بود(البته شاید هم من اشتباه کرده باشم) به اینکه دارن لذت میبرن.مزخرفه

۳-بهترین بخش این چند روز برام وقتهایی بود که پای آتیش تنها میموندم و گاهی یه چایی میخوردم و یا سیگار میکشیدم و همزمان حواسم به آتیش بود.

۴-جایی که رفته بودیم همون جای پارسالی بود.ولی امسال انگار که کسی لو داده باشه پر شد از مسافر.احساس میکردی تو یه بازار تو بمبئی هستی.روز برای پیدا کردن یه جا برای توالت کردن مجبور میشدیم کلی راهپیمایی کنیم.کسایی که اونجا میومدن دو دسته بودن.یا چادر زده بودن یا نه.اونایی که چادر نزده بودن تا عصر میموندن و بعد میرفتن.اونایی که چادر زده بودن یا مجرد بودن یا خانواده.ما تقریبا باعث تعجب بقیه بودیم.مجرد بودیم ولی نه از دود و دم خبری بود نه با خودمون الکلجات برده بودیم.به جاش رمان میخوندیم یا مقاله و بحث میکردیم.فقط.احمقانه بود.میدونم

۵-اس ام اس عیدانه من که برای همه فرستادم این بود

بس که بد میگذرد زندگی اهل جهان/مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند
از صائب تبریزی.گمونم هیشکی خوشش نیومد و فقط نگاه عاقل اندر سفیه گیرم اومد که اونم با اس ام اس نمیشد دید.مزخرفه

۶-چند تا تصمیم بزرگ گرفتم امسال.یکیش اینه که داخل ماشینی که رانندش شاه رخ باشه نشینم.مگه زندگی آدم چند استرسه!

Tuesday, December 1, 2009

سربازها بدون اسلحه!

با خودم فکر میکردم آن یارو که توی کتاب فارسی ابتدایی تصمیم میگرفت اسمش چه بود؟اصلا چه تصمیمی گرفته بود؟به کمک دوستان فیسبوکی یادم آمد اسمش کبری بود.تصمیمش هم این بود که دیگر کتاب هایش را به امان خدا نگذارد توی حیاط زیر باران خمیر شوند !(تازه کوکب خانم هم زن با سلیقه ای بود که میتوانست در مدت کوتاهی مهمانیهای بزرگ را منیج کند و تصمیم خاصی هم نگرفته بود!:)راستش اولش به این نتیجه رسیدم که این کبری بیخودی اینقدر مشهور شده.تصمیمش کبری که نیست هیچ خیلی هم صغری ست!این را هم داشته باشید که یک بچه هفت هشت ساله کجا میتواند ایهام این ترکیب را درک کند!

یاد تصمیم آن هم کلاسی دوره راهنماییم افتادم(اسمش..؟یادم نمیاد) که تصمیم گرفته بود هر بار که آن کار را کرد با کمربند ده بار محکم خودش را بزند.(این را فقط به من گفته بود و فقط به من یک بار کبودیهایش را نشان داده بود)میگفت گناه است.میگفت آدم کور میشود.میگفت دست خودش نیست...

...

...

نه.ما نمیتوانیم به این راحتی ها تصمیم بزرگ بگیریم.گاهی شاید فقط بشود تصمیم کبری گرفت!امروز ده آذر که هیچ ویژگی خاصی ندارد و برای من یکی از روزهای معمولی سال است تصمیم کبری گرفتم که کمی کمتر سیگار بکشم!

Saturday, December 8, 2007

سارا

بچگیها من همیشه گرگ بودم.سارا یک سال از من بزرگتر بود دوسال از سعید.اول ابتدایی بودم گمانم که پدرم طبقه ی پایین را اجاره داد به آنها و چند سالی ماندند.جز خویشانمان بودند انگار .حتی گاهی در مهمانیهای خانوادگی ما هم شرکت میکردند.

آدم بزرگ که میشود بعضی چیزها زشت است.سارا را دوست داشتم سعید را نه.جرزن و اعصاب خوردکن بود.گاهی وقتها هم مهربان میشد ولی فقط گاهی.سارا اما همیشه آرام و دوست داشتنی بود.گوشه ای مینشست و با عروسکش حرف میزد.گاهی توی بازیهای ما بود.بچگیها من همیشه گرگ بودم.وقتی میدوید گیسهای بلندش توی هوا جرخ میزدند و میرقصیدند.دلم نمیامد بگیرمش.دوست داشتم هی دنبالش کنم و گیسهای بلندش را تماشا کنم.آدم اما وقتی بزرگ میشود ...توی خیابان که میبنمش از دور باورم نمیشود.همان سارا همان آرامش.میدوم که به او برسم ,میخواهد سوار تاکسی شود.دلم میخواست باز هم گرگ میبودم.تند تند دنبالش بدوم و دست آخر که میبینم خسته شده دستم را دور گردنش حلقه کنم.اما آدم که بزرگ میشود...

_سیاوش؟

_سارا

_باورم نمیشه.تو ؟اچقدر بزرگ شدی.

دلم میخواست بغلش کنم.ولی...

فریده خانم همیشه مریض بود.سنگ صفرا داشت.آن روز از درد به خودش میپیچید و جیغ میزد یا فاطمه زهرا!مادرم آمبولانس خبر کرده بود.فریده خانم هی جیغ میزد.سارا گوشه ای زانوهایش را بغل کرده بود و از ترس گریه میکرد.فریده خانم را سوار آمبولانس کردند و بردنش.سارا هی گریه میکرد.دستم را انداختم دور گردنش و گفتم:مامانت خوب میشه.نترس مامانم همراشه.

_چقدر بزرگ شدی؟

_تو هم بزرگ شدی .خانم شدی.

چند دقیقه ای میرویم پارک آن نزدیکیها.از زندگی میگوید و اینکه...

_اسمش کیوانه.مهندسی مکانیک خونده.اممم پسر خوبیه.تو چی؟کدوم دختری قاپ داداشیه ما رو زده اسمش چیه؟

_فعلن که کسی رغبت نکرده چیزی از ما بدزده!میخندد.

میگویم: عمو نمیشه نرین؟میخندد و میگوید دست خودمون که نیست و به پدرم نگاه میکند و ادامه میدهد :بالاخره باید زحمت و کم کنیم.میروم گوشه ی حیاط و زانویم را توی بغلم میگیرم و کارگرها را نگاه میکنم که یکی یکی اسبابها را عقب تریلی میچینند و آن وسط فریده خانم هم هی میگوید مواظب باشین.شکستنیه.سارا میآید و کنارم مینشید دستش را دور گردنم حلقه میکند.میگوید:سیا شیراز خیلی دوره؟

Sunday, November 18, 2007

حکایت سر زلف دیگری و قحط پریشانی و کمی حرف های دیگر هم البته

آهنگ Dance me to the end of love رو با صدای جادویی لئونارد کوهن اگه دارین همزمان که این پستو می خونین پخشش کنین لطفا ً

Lala lalalalalala lalalalalala laaaa laaaa laaaa

Lala lalalalalala lalalalalala laaaa laaaa laaaa

امسال سال شوکه بود؛

شوکه ؛ کلمه ی هموزنشو پیدا نمی کنم که بگم بر وزن چیه انگلیسیشو می نویسم : Shooka

یه چیزی تو مایه های عسل ولی گرون تر ( کیلویی هفت هزار تومن ) ؛ از درخت بلوط می گیرنش البته نه از خودش از میوه ش، ببخشید از میوه ش هم نه ازون کلاهک روی میوه ش ؛ نکته ش اینه که درخت بلوط هر هفت هشت سال یه بار همچین چیزی می ده ؛

دفعه ی بعدی که بلوطا شوکه بدن . . . .

Dance me to your beauty with a burning violin

Dance me through the panic 'til I'm gathered safely in

Lift me like an olive branch and be my homeward dove

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

روی چند تا موزاییک با هم اشنا شدیم روی چند تا موزاییک ؛ روی همان چند تا موزاییک حرف های زیادی زدیم قرار های زیادی گذاشتیم دعوا کردیم اشتی کردیم گریه کردیم خندیدیم روی همان چند تا موزاییک چه کارهایی که نکردیم؛ عجیب نیس ؟ این همه اتفاق روی همان چند تا موزاییک

Oh let me see your beauty when the witnesses are gone

Let me feel you moving like they do in Babylon

Show me slowly what I only know the limits of

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

نمی دونم فیلم وکیل مدافع شیطان رو دیدین یا نه ، از کلیت فیلم خوشم نمیاد ولی اون دیالوگ آخرای فیلم که بیشترشو ال پاچینو می گه و کیانو ریوز گوش می ده ازون دیالوگای ماندگاره؛ چیزی تو این مایه ها که خدا غرایز رو توی وجود آدم گذاشته و قوانین رو بر خلاف اونا گذاشته که مسخره مون کنه، که بهمون بخنده ؛ این صورت فلسفی قضیه س ، اما این موضوع یه صورت جامعه شناسانه هم داره ، باید با هم اشنا بشیم که بدونیم از هم خوشمون میاد یا نه، بعد برای این که با هم اشنا بشیم باید با هم کلی چیزای مختلفو تجربه کنیم حالا دیگه مسیر زیادی رو اومدیم کی حال داره این همه راهو برگرده نه ؟ یکی ازون بالا داره مسخره مون میکنه بهمون می خنده ، نه ؟

Dance me to the wedding now, dance me on and on

Dance me very tenderly and dance me very long

We're both of us beneath our love, we're both of us above

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

توی تاکسی خودمو زدم به اون راه که مثلا متوجه نشدم، ولی فهمید، احتمالا ً حتا فکر کنم با راننده حرف زدنش هم به خاطر این بود که یک درصد اگه متوجهش نشدم متوجه بشم، این کارو کرد که با زبون بی زبونی بگه خیلی کوچولویی کوچولوتر ازونی که وانمود می کردی، دوس داشتم رومو برگردونم بگم آخه تو از چی خبر داری ؟ از چی ؟

Dance me to the children who are asking to be born

Dance me through the curtains that our kisses have outworn

Raise a tent of shelter now, though every thread is torn

Dance me to the end of love

یه بیت از صائب خوندم که جای فکر کردن داره :

هرچه بینی دلت همان خواهد / وانچه خواهد دلت ، همان بینی

Dance me to your beauty with a burning violin

Dance me through the panic till I'm gathered safely in

Touch me with your naked hand or touch me with your glove

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

Dance me to the end of love

Thursday, October 18, 2007

پیرهن سبز بهارو با خودش باد می بره

الف : می ترسم

چند روز پیش به دوستش که براش خواستگار اومده بود گفته بود اینکه طرف روانشناسه خیلی بده جون نمی تونی براش فیلم بازی کنی، هُرّی دلم ریخت پایین ( فکر کنم دلیلش به اندازه ی کافی روشن باشه )

بعدش هم گفته بود اینکه طرف شیش سال از تو بزرگتره خیلی خوبه می تونی بهش تکیه کنی؛ بازم دلم هُرّی ریخت پایین؛

ب : با چشم ها

اگر از هتل رواندا خوشتان آمده ، این فیلم را ببینید به نظرم حتی اگر از هتل رواندا هم خوشتان نیامده باز هم این فیلم را ببینید.

الماس خونین ، ادوارد زوییک ، با بازی فوق العاده ی لئوناردو دی کاپریو ، محصول 2006

ج: با گوش ها

این روزها یه آهنگی که نه می دونم خواننده ش کیه نه حتا مطمئنم اسپانیاییه یا نه و نه می دونم از کجا سر از هارد من درآورده بدجور اسیرم کرده؛ یه جاش که داره مارگارت رو صدا می کنه یه جور عجیبی می شم جوری که اصلا قابل وصف نیست

د: با خیال راحت بخونید داستانو لو نمی دم

کریستوفر بنکس که یک کارآگاه سرشناس توی انگلستان است برای اینکه بفهمد چرا سال ها پیش پدر و مادرش گم شده اند، کجا هستند، اصلا زنده هستند یا نه، از لندن به شانگهای سفر می کند

کریستوفر بنکس که یک کارآگاه سرشناس توی انگلستان است برای اینکه بفهمد چرا سال ها پیش پدر و مادرش گم شده اند، کجا هستند، اصلا زنده هستند یا نه باید از خاطرات خیلی دور خود کمک بگیرد

این دوتا پاراگراف را عمدا اینجوری نوشتم که بگویم ایشی گورو این دو سفر مکانی و زمانی را در کنار هم و در فرمی موازی روایت می کند؛ در یکی از فضاها آکیرا و در دیگری سارا حضور پررنگی دارند، تقابل ها و توازی های دیگری هم هست که در نهایت . . . .

به نظرم حتما باید این کتاب را خواند :

وقتی یتیم بودیم ، کازوئو ایشی گورو ، ترجمه ی مژده دقیقی ، انتشارات هرمس ، 400 صفحه ، 2500 تومان