Showing posts with label دست نوشته ها ادبی. Show all posts
Showing posts with label دست نوشته ها ادبی. Show all posts

Monday, December 15, 2008

به ياد اون روزي كه بعدش رفتيم اون جاي عجيب

حسش شبیه حس دیدن یک دوست قدیمی بود که مدت هاست ندیدیش اما خب یک فرق هایی هم هست بین این دوتا، مثلا این که ما هیچ وقت با هم دوست نبودیم؛ اصلا دوستی بین دو تا آدم تعریف می شه و گاهی بین یک آدم و یک حیوون مثلا، یا در موقعیت های نادری بین یک ادم و یک شیء، مثل ژان رنو و اون گلدونش توی حرفه ای مثلاً، حتا اگه این جور روابط رو هم دوستی حساب کنیم؛ اما من تا حالا نه دیدم و نه شنیدم که آدم با یک همچین چیزی دوست شده باشه؛

بذار از یک زاویه ی دیگه به قضیه نگاه کنم، اون دفعه ی آخر بدجور خورده بود توی ذوقم با اون دونه های سفیدش که معنای سفیدی رو به طرز بیرحمانه ای تبدیل به کثافت و تعفن می کردند. مثل روز روشن بود که نباید سمتش می رفتم اما اتفاقی بود که افتاده بود و دیگه کار از کار گذشته بود. ایندفعه اما جور دیگه ای بود. صورتشو یک کرمی مالیده بود که بوش منو راست می برد می ذاشت جلوی راسته ی آرایشی بهداشتیای ساختمون تندیس وقتی منتظر کسی باشی و سعی کنی خودتو به چیز دیگه ای مشغول کنی که زمانو از کش اومدنش بندازه کمی جمع و جورترش کنه بیارزه به این همه دودی که می ره توی حلقت و این صداهای لعنتی

این تازه فقط صورتش بود مخرجشو هیشکی تا حالا ازش ننوشته که من بخوام حالا ازش بنویسم، می بینی؟ حتا توی داستان هم نمی شه به جایی رسوند قضیه رو.

آره داشتم می گفتم حسش شبیه حس کشتن کسی بود که زمانی دوستت بوده و حالا دیگه نیست

Sunday, December 7, 2008

به نمایش اعماق غیاب در ابعاد دلهره

درست مثل بیبلی روبینا که می دونی توی حالت عادی باید با پروتئینا باند بشن و می شن معمولا ً ، مگه یه وقتایی که بچه زردی می گیره و می دونی بیلی روبینا دیگه با پروتئینا باند نمی شن و دلشون می خواد با چربی ها باند بشن و می شن لعنتیا؛ یه بافت گنده ی چربی هم که می دونی اون بالا هست که مغز باشه و بیلی روبینا هم که می دونی حالی شون نیس که این مغزه و بشینن روش فردا روز این بچه بزرگ که بشه هر رو از بر تشخیص نمی ده؛ آره درست مثل بیلی روبینا شدی

هیچی حالی ت نیس وگرنه می فهمیدی این مرتیکه ی الدنگ که باهاش دوست شدی کجا و منی که تمام رگ و خونم . . . لا اله الا الله

Monday, October 27, 2008

I'm your man

حبیب که گفت خداحافظ گفتم حبیب، جون ِ تو و جون ِ این تخت، گفتم نذاری کسی روش بخوابه گفت خیالت راحت باشه گفتم مطمئن باشم؟ گفت مطمئن باش مهندس؛ تا در حیات رو بستم صدای قدمای حبیب رو شنیدم که دور شد دوس داشتم سوراخی چیزی بود ازش نگا می کردم یه وقت نره روی تخت من بخوابه اما نه سوراخی بود نه چیزی و من باید می رفتم و تا یه هفته ی دیگه که برگردم خدا می دونه چند نفر دیگه روی تخت من بخوابن؛ نمی تونستم روی حرف حبیب حساب کنم تخت رو هم که نمی تونستم کولم کنم با خودم ببرم؛ اونجا هم که همیشه ی خدا آدمه که میاد و میره، تازه یکی دو هفته س که حبیب پسر و دخترشم آورده پیش خودش از تنهایی دراد، حتم دارم وقتایی که خودش داره رفت و روب می کنه پسرش می ره دزدکی می خوابه روش؛ باباشم که ببینتش چیزی بهش نمیگه، چی میخواد بگه من از کجا میخوام بفهمم کسی خوابیده روش یا نه، چهارشنبه شب که بشه ملافه رو می کشه روی تخت، تمیز ومرتب انگار نه انگار که توی هفته هرچی فامیل غربتی حبیبه روی تخت من خوابیده ن، خدایا روی تخت من، شیطونه میگه برگردم سامسونتو بذارم پای دیوار توی پیاده رو برم روش از دیوار بپرم یواشکی سر بکشم توی اتاق خواب ببینم خود ِ لعنتی ش خوابیده روش یا کس دیگه ایو خوابونده، هر چند این وقت روز که کسی نمی خوابه، ولی اون که کاری نداره بکنه، الان لابد راس می ره توی اتاق، درو از تو قفل می کنه پنجره رو باز می کنه لباساشو در میاره و نعععععععععععععع خدایا

به راننده آزانس میگم چند لحظه بمون همینجا زود برمیگردم، می رم سمت اطلاعات سالن، میپرسم میخوام بلیتمو کنسل کنم میتونم همینجا کنسلش کنم؟ میگه کجا گرفتین بلیتتونو؟ میگم شهرستان؛ میگه می تونم کنسلش کنم ولی پولشو باید از همونجا بگیرین میگم مُهرش کن. بر میگردم توی سمند ِ زرد رنگ، میگم بَرَم گردون همونجایی که سوار شدم، گوشی راننده زنگ می خوره، به اونی که اون ور خطه میگه دارم میام، پیش خودم فکر می کنم این که داره منو می رسونه پس چرا داره میگه میام، لحن صداش جوری نیست که دروغ باشه، اولین و آخرین فکری که به سرم می زنه اینه که اون ور خط حبیب بوده، می دونستم نمیشه به این بشر اعتماد کرد، تخت منو کرایه می داده، تمام این مدتی که من میومدم و می رفتم این کارو می کرده، خودمو زدم به کوچه ی علی چپ که راننده بو نبره از همه چی خبر دارم، چند صد متر زودتر پیاده شدم و وانمود کردم دارم میرم توی پارک، می خواستم مطمئن شم می ره پیش حبیب یا نه.

پاییز 87

پارک کوثر

Monday, June 9, 2008

پراکنده

الف:شگفتی:

امروز به یک عبارت ریاضی جالب برخوردم.به نظر خیلی عادی میرسید ولی کمی که به آن خیره شدم غریب بود خیلی غریب!ایی به توان آی پی بعلاوه یک مساوی صفر.

مشابه این عبارت را زیاد دیده اید احتمالن.با اتحاد اویلر به راحتی میتوانید درستی آن را ببینید. کمی خودتان را از دانش ریاضی که این عبارت را توجیه میکند خالی کنید و بعد به آن نگاه کنید.شگفتی و زیبایی.(لازم به ذکر نیست مطمئنن که ایی (عدد نپر) و پی(3.14 معروف) هردو گنگند و آی رادیکال منفی یک، انگاری!)

ب:طرح:

از همان روز بود که احساس کردم آدم دیگری شده ام .با تاخیری محتاطانه در حالی که زیر چشمی مرا نگاه میکرد ماشین را دور زد ،در را آرام باز کرد و بدون هیچ حرفی کنارم نشست.بوی ترشیده ای میداد .پرسیدم :میدونی که چی میخوام ها؟آره بهم گفتن آقا. ولی الان نمیشه،اوضاع خیلی خرابه.میدونم ولی تو جورش میکنی نه؟یه چن روز وخت میخوام .بعد خودم براتون میارمش.باشه ولی من همین هفته لازمش دارم اگه زیاد لفتش بدی....نه خیالتون راحت.

چهارشنبه تولد میتراست.اصلن حوصله ی مهمانی رفتن را ندارم .آن هم از این تیپ خاص.باید از اول تا آخر مهمانی لبخند بزنی و حرفهای صد تا یه غاز بزنی.خیلی عوض شده ام.از همان روز شروع شده لابد.

نجوییده حرفهایی زد و سریع گوشی را قطع کرد.حدس میزدم نتواند پیدا کند.راستش از همان لحظه ی اول که با آن بوی عجیب کنارم نشست مثل روز برایم روشن بود که پیدا نمیکند!خیلی،خیلی عوض شده ام!

من از این شهر تعداد کمی آدم را میشناسم.خیلی کم اند چیزی در حدود بیست یا سی نفر .حتی اگر صد تایشان را هم میشناختم خیلی زیاد نبود.جمعیت شهر اقلن چند میلیون است.اینی هم که میگویم میشناسم به این معنی نیست که چیز زیادی درباره شان میدانم نه.فقط میتوانم اسمشان را بگویم.اما برایم روشن است چه به سر همه ی این مردم خواهد.عجیب نیست؟من قبلن این توانایی را نداشتم ولی حالا میتوانم بگویم که مثلن خانم فلانی چقدر دیگر زندگی خواهد کرد!حدودن دو ساعت.آقای بهمانی چطور؟دو ساعت.میترا؟امم دو ساعت.

کس دیگری را نمیشناختم که بتواند برایم مدارک جور کند که از اینجا خارج شوم .اینجا ماندگار شده ام البته فقط دو ساعت!

Tuesday, July 17, 2007

طرح

من پذیرفته ام که یک سری چیزها طبیعی است.اینکه حس بویایی سگ از آدم قوی تر است یا اینکه اگر کسی از روی یک ساختمان خودش را پرت کند پایین اسمش خودکشی است و اینکه با حقوق کارمندی من حداقل ده سال طول میکشد تا آپارتمان مال خودم شود و خیلی چیزهای دیگر.راستش اصلن هم ناراحت نیستم که از نارسی جدا شدم.هر چند تظاهر میکنم به خاطر این قضیه بد جور افسرده شده ام.البته اینکه میگویم ناراحت نیستم به این معنی نیست که دلم میخواست این جوری شود. اگر دست من بود الان نارسی کنار من نشسته بود و داشتیم با هم آن سریال مزخرف کانال سه را تماشا میکردیم.به هر حال این موضوع باعث شده همه به چشم یک آدم شکست خورده نگاهم کنند و این برایم بینهایت لذت بخش است.وقتی صبح پوشه ها را مرتب نکرده و قاطی پاطی ریختم روی میز کامران آرام سرش را بلند کرد و با احساس ترحمی گفت:اگه بخوای امروز میتونی زودتر بری.من هم انگار که از این ترحم او ناراحت شده باشم گفتم:حالم خوبه.

قصد دارم چند وقت این بازی را ادامه بدهم.بهانه ی خوبی است.نه سعید گیر میدهد چرا اینقدر سیگار میکشی نه مامی .روزی دو پاکت را بدون دغدغه میکشم.فقط کافی است کمی ادا در بیاورم. چند وقت دیگر که مثل آدمی که یکباره از قبر در رفته باشد دوباره برگردم به زندگی عادی همه دهانشان چار طاق باز خواهد ماند.باید مثل سابق سر وقت سرکار بروم و یک دوست دختر تازه پیدا کنم.البته درباره ی جزئیات هنوز طرح خاصی ندارم.فقط همین را میدانم که هیچکس باور نمیکند که بتوانم نارسی را فراموش کنم.همه فکر میکنند رابطه ی ما به خاطر بچه بازی های من خراب شده.البته بعضیها هم تصور میکنند بچه بازیهای نارسی بوده.در واقع دوستان من خصوصن سعید من را تقصیرکار میدانند و رفقای نارسی خصوصن الهام نارسی را.همیشه به نارسی میگفتم که این دو تا خیلی به هم میایند ولی هیچ وقت راضی نشد پا پیش بگذارد و میانه ی این دو را جور کند.سعید از آن آدم های بیخیال است که بویی از انسانیت نبرده. منظورم از انسانیت همین علاقه به برقراری رابطه با زن هاست.خودش میگوید که این زن ها هستند که باید پا پیش بگذارند.اوایل فکر میکردم شوخی میکند ولی هر چه که گذشت دیدم که قطعن بویی از انسانیت نبرده. این بازی من بیشتر از همه او را آزار میدهد.به هر حال هیچ چیز خطرناک تر از یک دوست خوب نیست.سعید فکر میکند که در این شرایط باید هر جور شده کاری بکند.آن روزهای اول که اصلن بیخیال نمیشد.چند بار با نارسی حرف زده بود که برگردد سر خانه و زندگیش.البته الهام هم چند بار با من صحبت کرد.خیلی به هم میآیند.یک بار هم این دو تا برنامه جور کرده بودند که من و نارسی همدیگر را مثلن اتفاقی ببینیم.سعید به من زنگ زد و الهام به نارسی.ولی نقشه شان نگرفت من خیلی دیر آمدم.در واقع توی ترافیک گیر کردم.وقتی رسیدم دیدم نارسی به سرعت میرود سمت ماشینش و الهام دنبالش داد میزند:نرگس تو رو خدا...

بعد به سعید گفتم که دیگر از این مسخره بازیها در نیاورد.گفتم بین من و نارسی هر چه پل بود درب وداغان شده.راه برگشت نداریم.این یکی البته حق با من بود. آن روز که بد جور دعوا کردیم من مثل الاغ خواباندم توی صورتش.او هم در حالی که دستش را روی صورتش گذاشته بود با حیرت توی چشمهام نگاهی انداخت که دیگر دستگیرم شد همه چیز تمام شده.لامصب وقتی با آن چشم ها توی چشمهام نگاه میکرد انگار نورها محو میشد دیوارها محو میشد همه ی صدا ها محو میشدند .ولی آن یک بار هیچی محو نشد.گواهی پزشک قانونی از همان صورت کبود باعث شد قاضی در دادن حکم طلاق شک نکند.بعد از جلسه ی دادگاه معذرت خواهی کردم.هرچند خیلی گذشته بود و جای کبودی نمانده بود.گفتم تقصیر خودت بود تو همه چی رو خراب کردی.گفتم تو باید میفهمیدی که من مردَم, غیرت دارم.توی چشمهام نگاه کرد.چیزی نگفت و رفت.

من پذیرفته ام که یک سری چیزها طبیعی است.اینکه حس بویایی سگ از آدم قوی تر است یا اینکه اگر کسی از روی یک ساختمان خودش را پرت کند پایین اسمش خودکشی است و اینکه با حقوق کارمندی من حداقل ده سال طول میکشد تا آپارتمان مال خودم شود و خیلی چیزهای دیگر.

پی نوشت:این را خیلی وقت پیش نوشته بودم,دیروز اتفاقی لای آت و آشغالام پیداش کردم.برای خودم جالب بود!